عــزیزکرده بــدون نــعنا
前往频道在 Telegram
3 196
订阅者
-224 小时
+137 天
+2130 天
帖子存档
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
تمامِ شمع هارو خاموش میکنی ، وسط سردترین زمستون پنجره هارو میبندی و پرده هارو میکشی ، چشماتو میبندی و خودتو ازم دور میکنی و بعد با زمزمه ای آروم جوری که تشخیص صدات هم برام غیر ممکن باشه به منی که حالا نمیدونه پناهگاه چه معنایی براش داره میگی زخماتو نشونم بده.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
ذوقمو کور کردی و ازم فقط غم بجا موند و حالا زمزمه میکنی که رنگِ لبخندت غیر قابل لمسه.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
میدونم برف ، تو فقط بعد از هر شکستن نیاز داشتی که یکی کنارِ گوشت زمزمه کنه که هنوز هم کافی ای حتی اگه بار ها و بار ها تلاش کنی و باز هم بازنده باشی ، تا حس کنی هنوز زنده ای.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
بیشتر از هر موقعی که دلتنگت بودم و تو
جلوی چشم هام بودی ، دلتنگتم قلب.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
تــمامِ حرفهام اشک شد ، قلبِ من
هـیچوقت جرئت بیان هیچکدومشون رو نداشتم.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
خیلی دوست داشتم بدونم آینده چطور پیش میره ولی خیلی سخته تصور کنی که کی اول خودش رو میبازه نعنا.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
میگن درخت سرو همیشه رسیدن میاره ، ولی من میدونم سهمِ من هیچوقت رسیدن نیست.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
مدام خواب تو رو میبینم ، میبینم از میان موج ها بهت رسیدم و تو میگی دیر رسیدم ، بعد هم میگی دیر رسیدن همون نرسیدنه ، شاید کمی بی رحم تر.
Repost from عــزیزکرده بــدون نــعنا
نعنا ، اگه کسی نبود تا اشک هات رو از روی گونه هات کنار بزنه و محکم در آغوشت بگیره بدون من حتی تو زندگیِ بعدی هم منتظرتم.
حتی دیدنت باعث میشد حس کنم زندم و حالا به یاد نمیارم آخرین بار کِی دیدمت.
افسانه رو ناقص یاد گرفتی قلب.
من یه طالعِ نحسم ، تاریکیِ مطلقی که اگه به سمتش قدم برداری کاری میکنه که سیاهی تمامِ سوی چشمات رو بگیره و نورِ امید رو تو قلبت خاموش میکنه ، هنوز تمامِ اون ثانیه ها تو خاطرم حک شده.
همون برقِ بی همتایی که تمام اون روز از آخرین ماهِ زمستون رو بهش خیره بودم و حس کردم نفس کشیدن رو از یادم برده و حالا میبینم که حتی حالا مثل اولین بار برام قابل لمسه ، دیگه نمیتونی من رو بشکنی چون حالا تمامِ من شکسته ، پس این بار ازم فاصله بگیر ، قدم هات رو به عقب بردار و از من فرار کن و نزار بهت آسیبی بزنم و باز بزار تنها زخمیِ این داستان مثل همیشه تنِ من باشه.
باور دارم تمام غمی که به من دادی تبدیل به آتشی میشه که من رو میسوزونه و من کسی میشم که تو رو با خودم همراه اون آتش میسوزونم و خاکستر میکنم.
تمامِ شمع هارو خاموش میکنی ، وسط سردترین زمستون پنجره هارو میبندی و پرده هارو میکشی ، چشماتو میبندی و خودتو ازم دور میکنی و بعد با زمزمه ای آروم جوری که تشخیص صدات هم برام غیر ممکن باشه به منی که حالا نمیدونه پناهگاه چه معنایی براش داره میگی زخماتو نشونم بده.
ذوقمو کور کردی و ازم فقط غم بجا موند و حالا زمزمه میکنی که رنگِ لبخندت غیر قابل لمسه.
میدونم برف ، تو فقط بعد از هر شکستن نیاز داشتی که یکی کنارِ گوشت زمزمه کنه که هنوز هم کافی ای حتی اگه بار ها و بار ها تلاش کنی و باز هم بازنده باشی ، تا حس کنی هنوز زنده ای.
