ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

عــزیزکرده بــدون نــعنا

عــزیزکرده بــدون نــعنا

الذهاب إلى القناة على Telegram

قــسـمـت هــم نـبــودیــم عــزیــزکــرده‌ی قــلبــم. 𔕁 @SHINEAEUBOT

إظهار المزيد
3 196
المشتركون
-224 ساعات
+137 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
تمامِ شمع هارو خاموش میکنی ، وسط سردترین زمستون پنجره هارو میبندی و پرده هارو میکشی ، چشماتو میبندی و خودتو ازم دور میکنی و بعد با زمزمه ای آروم جوری که تشخیص صدات هم برام غیر ممکن باشه به منی که حالا نمیدونه پناهگاه چه معنایی براش داره میگی زخماتو نشونم بده.

ذوقمو کور کردی و ازم فقط غم بجا موند و حالا زمزمه میکنی که رنگِ لبخندت غیر قابل لمسه.

میدونم برف ، تو فقط بعد از هر شکستن نیاز داشتی که یکی کنارِ گوشت زمزمه کنه که هنوز هم کافی ای حتی اگه بار ها و بار ها تلاش کنی و باز هم بازنده باشی ، تا حس کنی هنوز زنده ای.

بیشتر از هر موقعی که دلتنگت بودم و تو جلوی چشم هام بودی ، دلتنگتم قلب.

تــمامِ حرف‌هام اشک شد ، قلبِ من هـیچوقت جرئت بیان هیچکدومشون رو نداشتم.

خیلی دوست داشتم بدونم آینده چطور پیش میره ولی خیلی سخته تصور کنی که کی اول خودش رو میبازه نعنا.

میگن درخت سرو همیشه رسیدن میاره ، ولی من میدونم سهمِ من هیچوقت رسیدن نیست.

مدام خواب تو رو میبینم ، میبینم از میان موج ها بهت رسیدم و تو میگی دیر رسیدم ، بعد هم میگی دیر رسیدن همون نرسیدنه ، شاید کمی بی‌ رحم تر.

نعنا ، اگه کسی نبود تا اشک هات رو از روی گونه هات کنار بزنه و محکم در آغوشت بگیره بدون من حتی تو زندگیِ بعدی هم منتظرتم.

تاریکم ، سراغِ من نیا.

حتی دیدنت باعث میشد حس کنم زندم و حالا به یاد نمیارم آخرین بار کِی دیدمت.

- هنوزم بهش فکر میکنی؟ + تموم شدم.

افسانه رو ناقص یاد گرفتی قلب. من یه طالعِ نحسم ، تاریکیِ مطلقی که اگه به سمتش قدم برداری کاری میکنه که سیاهی تمامِ سوی چشمات
افسانه رو ناقص یاد گرفتی قلب. من یه طالعِ نحسم ، تاریکیِ مطلقی که اگه به سمتش قدم برداری کاری میکنه که سیاهی تمامِ سوی چشمات رو بگیره و نورِ امید رو تو قلبت خاموش میکنه ، هنوز تمامِ اون ثانیه ها تو خاطرم حک شده. همون برقِ بی همتایی که تمام اون روز از آخرین ماهِ زمستون رو بهش خیره بودم و حس کردم نفس کشیدن رو از یادم برده و حالا میبینم که حتی حالا مثل اولین بار برام قابل لمسه ، دیگه نمیتونی من رو بشکنی چون حالا تمامِ من شکسته ، پس این بار ازم فاصله بگیر ، قدم هات رو به عقب بردار و از من فرار کن و نزار بهت آسیبی بزنم و باز بزار تنها زخمیِ این داستان مثل همیشه تنِ من باشه. باور دارم تمام غمی که به من دادی تبدیل به آتشی میشه که من رو میسوزونه و من کسی میشم که تو رو با خودم همراه اون آتش میسوزونم و خاکستر میکنم.

تمامِ شمع هارو خاموش میکنی ، وسط سردترین زمستون پنجره هارو میبندی و پرده هارو میکشی ، چشماتو میبندی و خودتو ازم دور میکنی و بعد با زمزمه ای آروم جوری که تشخیص صدات هم برام غیر ممکن باشه به منی که حالا نمیدونه پناهگاه چه معنایی براش داره میگی زخماتو نشونم بده.

Is it better to speak or die?

ذوقمو کور کردی و ازم فقط غم بجا موند و حالا زمزمه میکنی که رنگِ لبخندت غیر قابل لمسه.

میدونم برف ، تو فقط بعد از هر شکستن نیاز داشتی که یکی کنارِ گوشت زمزمه کنه که هنوز هم کافی ای حتی اگه بار ها و بار ها تلاش کنی و باز هم بازنده باشی ، تا حس کنی هنوز زنده ای.