معکوس
前往频道在 Telegram
لینک اون یکی کانال https://t.me/bedroodiha حرفا: https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
显示更多764
订阅者
-324 小时
-37 天
+330 天
帖子存档
764
https://t.me/reverse131313/29017
هیچ تصوری از بی رنجی ندارم، چطور میشه آدم رنجشو ول کنه، انگار یه چیز تهی و خالی میشه، مضحک میشه، یه وقتایی که حس میکنم مثلا چندوقته چقدر آدم بی خیالی شدم و اصلا درطول روز وقت نمیکنم ناراحت باشم، شب بیداربمونم و غصه بخورم، یا هرچی مثل این، حس میکنم چقدد ادم مسخره ای و بدیم. چقدر بی ارزشم
764
درباره کبک
رابطه شخصیت اصلی که اسمش رو نگفته بودی با محبت رو دوست داشتم ولی بیان کردنش کنار رابطه این شخصیت با پدرش رو دوست نداشتن.
به نظرم اگه کنار هم نبودن جالب تر بود.
من زیاد نمی تونم تمرکز کنم و متنت تونست حواسم رو متمروز کنه.
اسم ادبیش رو یادم نمیاد ولی این کاری که با صفت ها می کنی رو دوست دارم.( بعضی وقتا احساس می کنم زیاد از اون ارایه استفاده می کنی ولی برا من جالبه)
از اینکه زیاد احساسات رو شرح ندادی بلکه فرایند خلق شدنش رو گفتی هم جذاب بود( مثل جلو آیینه)
نظر شخصیشم اینکه اون کاش جرئتی که یه بار بهش دست داد و پرید دوباره بهش دست می داد و رابطه اش با محبت رو درست می کرد.
تاحالا متن هات رو نخونده بودم و اینکه دوستم منتظرم گذاشت باعث شد بخونمش قشنگ بود امیدوارم بیشتر منتظرم بذارن.
764
چند شب پیش داشتم با یه عزیزی صحبت میکردم و مسئله این بود که ما کاملا به این موضوع واقفیم که «رمز دنیا رهاییه» و باید رها کرد. یعنی عملا از نظر ما چیزی نیست که تو نخوای رها کنی و به هر حال همهچیز به شکلیه که باید پشت سر گذاشته بشه زندگی. خواه یا ناخواه.
اما مرضی که این وسط وجود داره (هیچ کلمهای بهتر از مرض براش نداشتم) اینه که حداقل من دوست ندارم رنجهام رو ول کنم. نه چون نمیتونم؛ چون حس میکنم رها کردن رنجهام من و سختیهایی که من کشیدم رو بیاعتبار میکنه. یعنی تو این همه دهنت سرویس بشه برای چی؟ برای اینکه رهاشون کنی؟ پس چی میشه نتیجه تموم اون سختیها؟ هیچی؟
میدونم باید ول کنم ولی با خودم حمل میکنم و میآرم و نتیجش شده این.
764
چندوقت پیش داشتم فکر میکردم چطور میتونم به خودم اعتراف کنم که ناامیدم، بعدازاین همه اتفاق مسخره ای که افتاده، این همه رنجی که تحمل کردیم چطوری بیام به خودم بگم خب همه اینا به باد رفته هیچ امیدی نیست انگار از روحم خجالت میکشم. الان بزام نرمالایزتر شده این حالت بین امید و ناامیدی، اهمیتش بزام کمترشده اما اون روزای اول توشوک بودم.
764
حتی این حرفامم تکراریهها. هیچ تغییری تو نگرش زندگیم ایجاد نشده و حس رکود بدی به آدم میده. ولی خب چیکار میشه کرد؟
764
ولی به شخصه از تعاریف متعدد راجع به «روزهای سختی رو داریم میگذرونیم اما باید دووم بیاریم.» خسته شدم. نظر شخصیم اینه که اون چیزی که داره لمس همگانی میشه بازگو کردنش شاید فایدهای نداشته باشه مگر اینکه متفاوت لمسش کنی یا متفاوت بیانش کنی.
اینکه هویت خودت رو به اطرافت، جملههات، چشمهات و زندگیت ببخشی. ولی نکته مهم اینه که من خودم واقعا هنوز نمیدونم «هویت من» چیه که بیام و این کارو بکنم.
764
یه عالمه بنویس
هر روز
زیاد
خیلی خیلی زیاد
بخون و ببین
با دنیا ارتباط بیشتر بگیر
خودت رو کمتر دوست داشته باش
درختها رو بیشتر دوست داشته باش
به دستها و چشمهای آدمها بیشتر دقت کن
یک صفحه بنویس و روزی ۶ بار بازنویسیش کن
764
درود
روز خوبی نبودی امیداورم تکرار نشه هیچوقت.
ولی برام جالب بود زندگی بزرگسالی که مجبوری در بدترین حالت هم بلند شی، نادیده بگیری و ادامه بدی...
پوست کلفت شدیم.
764
اگر کبک رو خوندید بیاید راجع بهش صحبت کنیم
اگرم کبک رو نخوندید بیاید راجع به چیزای دیگه مثل اینکه روزها دقیقا داره چهطور میگذره یا چیزای دیگه صحبت کنیم
سلام!
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
764
درحالی که ساعت ۱۲/۵ بیحس بودم و میخواستم بافت رو ول کنم و بسپارم به خدا یهو یه ناشناس دو تا موزیک شاهکار فرستاد
یه جوری انرژی گرفتم که تا صبح بافت میخونیم
این کارت تا ابد یادم میمونه
