ch
Feedback
هیلان🌱

هیلان🌱

前往频道在 Telegram

داروسازی که از روزهای ۲۸ سالگی مینویسه. اینجا مثل دفتر خاطراتمه ثبت میکنم تا بمونه و به شما هم احساس خوب منتقل کنه🌱🩵 هیلارو هم چنل داروخونه منه🧴 @hilaroo24

显示更多
8 252
订阅者
-2224 小时
-337 天
+10230 天
帖子存档
من مدرسه که می‌رفتم بیدار می‌شدم لباس تنم می‌کردم بعد می‌رفتم تو تختم با لباس مدرسه می‌خوابیدم. از جلو صاف و اتو شده بودم از مچاله.

راز موفقیت‌تون چیه؟! بخدا من قهوه هم خوردم، نوروبیون هم خوردم، ویتامین سی خوردم و کم مونده برم سراغ تریاک.

چجوری ساعت ۷ بیدار می‌شید شما؟ من دو روزه ۷ بیدار شدم حس می‌کنم دارم می‌میرم.

برام لقمه اوردن داروخونه و الان حس می‌کنم وسط زنگ‌ تفریحم و ساعت بعدی علوم داریم.
+1
برام لقمه اوردن داروخونه و الان حس می‌کنم وسط زنگ‌ تفریحم و ساعت بعدی علوم داریم.

صبح اولین روز پاییزم با نقد و بررسی محصولات مراقبت پوستی با خانم گوززززل شروع شد. صبح شما چطور؟!

خوشمزه‌ترین کرمفیل رو داشت🫠

اجازه دارم پز دستپخت همکارهامو بدم یا نه؟

فعلا تا فردا که چکام پاس نشده البته

وضیعت من🙂‍↔️🤣

AnimatedSticker.tgs0.35 KB

sticker.webp0.07 KB

قشنگ معلومه حقوق گرفتینا. خودمم شدم ادمین هیلارو ولی باز نرسیدیم همخ پیاما رو جواب بدیم.

همکارم برام پیراشکی آورده🥯🫠
همکارم برام پیراشکی آورده🥯🫠

همکارم برام پیراشکی آورده🥯🫠
همکارم برام پیراشکی آورده🥯🫠

کلاس دوم بودم اعداد رو داشتیم یاد می‌گرفتیم من ی روز غایت شدم از ترس معلمم و اینکه عقب نیفتم تا عدد 500 به حروف و عدد نوشتم رفتم مدرسه دیدم درسمون تا200 بود معلمم دعوام کرد گفت اینا رو یکی دیگه برات نوشته😭😂

کوت و پین و فوروارد و تتو🤣

روز قبل مدرسه خونه عمه‌م بودم. دختر عمه‌م یه نقاشی کشیده بود؛ یه درِ بزرگ با کلی آدم پشتش. می‌گفت: «این درِ بهشته، اینام مردن دارن میرن بهشت.» منم بچه‌ی ۶ ساله، نقاشی رو دیدم و خیلی عادی پذیرفتم. 😂 فرداش روز اول مدرسه، بعد از مراسم و عکس گرفتن با قرآن و گل و اینا، یهو چشمم افتاد به حیاط مدرسه… یه درِ بزرگ، کلی بچه… دقیقاً شبیه همون نقاشی. منم با خودم گفتم: «خب… پس اینه قضیه.» 🥲😂 خلاصه جیغ زدم و حاضر نشدم برم پیش بچه‌ها. حتی زنگ تفریح هم مامانم مجبور بود بیاد مدرسه بشینه کنارم، چون من نه سر کلاس می‌رفتم، نه حاضر بودم ازش جدا بشم. 😂 مدرسه برای بقیه شروع دوران تحصیل بود؛ برای من رسماً انتقال به جهان پس از مرگ بود. 😭😂 کلاً هرچی در میاد ازین خانواده پدری در میاد 🤣

کلاس اول بودم آزمون آخر سال املا داشتم مامانم فرهنگی بود و سخت گیر سر درس خوندن آزمون رو دادم اومدم خونه مامانم تاکیددددد که خوب نوشتی؟مطمئنی غلط نداری؟ منم خب با سوال اول و دوم مطمئن بودم، از سوال سوم به شک افتادم گفتم تروخدا بریم یه برگه امتحانی بخریم من بشینم دوباره دیکته بنویسم با اشک و ترسسسس بعد میگم اضطراب و استرس من از کجا اومده🤣

Repost from خاکستری
تابستونِ عزیزم چجور باید بساطم رو جمع کنم و حداقل ۷ ماه برم گوشه‌ی خونه، بدون نور، بدون بوی گیاه، بدون لباسِ سبک، بدونِ میوه
تابستونِ عزیزم چجور باید بساطم رو جمع کنم و حداقل ۷ ماه برم گوشه‌ی خونه، بدون نور، بدون بوی گیاه، بدون لباسِ سبک، بدونِ میوه سپری کنم؟ چجور؟😭

بیاید یک خاطره قشنگ یا بامزه از مدرسه و اول مهرتون بگید.