ch
Feedback
سپیـدار

سپیـدار

前往频道在 Telegram

-نویسنده‌ و شیفته‌ی کتاب‌ها- سپیده پورحنیفه‌ی جامعه، سین‌پ‌ی قصه‌ها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh

显示更多
295
订阅者
-124 小时
+27 天
+830 天
帖子存档
البته راستش رو بخوام بگم، درحالت معمولی هم خودم درست می‌کردم🦦

به گهوه‌فروش‌های شهر خبر بدید سپیده سیروپ خریده یک ماه اون‌طرف‌ها پیداش نمی‌شه🦦
به گهوه‌فروش‌های شهر خبر بدید سپیده سیروپ خریده یک ماه اون‌طرف‌ها پیداش نمی‌شه🦦

حالا ایموجی‌های خودم: 🦦🗿🧌

به ایموجی‌هایی که آدم‌ها استفاده می‌کنن دقت کردید؟ یه سری‌ها حتی ایموجی‌هاشونم زیباست، منحصر به خودشونه، یه جوری به ترکیب ایموجی‌ها دقت می‌کنن که ملیح بودنشون به چشم میاد.

خوبی آهنگ‌های بی‌کلام طولانی اینه که انگیزه میدن تا تموم شدنشون کار کنم.

اوه، راه‌حل همیشگی یادمون رفت بچه‌‌ها: "ول چرخیدن با استرس، بدون خواب، بدون کار"

بین اینکه بخوابم بعد از ۲۴ ساعت بی‌خوابی، یا پاشم برم سرکارم، گیر افتادم.

خوندن کتاب‌های آموزشی، واقعا برام سخته. حتی تو موضوع مورد علاقم. و فقط و فقط به خاطر این‌که سرکارگاه‌ها و جلسات نقد، دانش بیشتر و دید بازتری داشته باشم می‌خونم🦦 وگرنه به خودم بود ترجیح می‌دادم فقط به کلاس آموزشی بسنده کنم‌.

واقعا فکر نمی‌کردم یک جلسه انقدر روی آروم شدنم تأثیر بذاره.

موقعی که داشتم اتفاقاتی که برام افتادن رو به دکتر می‌گفتم، جوری تفاوت لحن و صدای هرشخص رو رعایت می‌کردم، تن صدام رو بالا پایین می‌بردم و به معنای واقعی کلمه "روایت" می‌کردم که دکتر واقعا کنجکاو شده بود داستان رو براش ادامه بدم :)))) تعلیق داستان زیادی بالا بود و این است گودرت یک نویسنده‌🦦

بعد از دوهفته‌ی جهنمی که در برزخ کامل بودم، حالا حالم خیلی خیلی بهتره، و یک بار سنگین از روی قلبم برداشته شد با تراپی امروز.

من با آدم‌هایی که می‌شناسمم به زور تلفنی صحبت می‌کنم، این چه توقعیه مادر؟ حالا استرس تلفن‌های عید کم بود، خاله جدید هم اضافه شد.

سفر که رفته بودیم، مامانم خیلی رندوم چند دقیقه با یه خانومه هم‌صحبت شد و خلاصه همینطور الکی دوست شدن🦦 شماره رد و بدل کردن و حالا یک دوستی داره که هیچی ازش نمی‌دونه ولی گه‌گاهی باهاش تلفنی صحبت می‌کنه. حالا گوشیش رو گرفته دستش اومده تو اتاق رو به من و خواهرم می‌گه خاله می‌خواد با شما حرف بزنه🗿 من که فعلا دویدم و به حد کافی از خونه دور شدم ولی چه‌طور ممکنه این همه اجتماعی بودن؟🦦

بوی خاک بارون خورده میاد. رنگ قرصم با رنگ لاکم یکی دراومده و دارم سعی می‌کنم از صدای ترک خوردن آسمون نترسم. حالا دارم به تو فکر می‌کنم، به زندگی، به دوست داشتن و دوست داشته شدن.

دارم افعی تهران رو می‌بینم و باید بگم با بخش هنری آرمان بیانی، به شدت همذات‌پنداری می‌کنم. اون ایده‌آل‌گرایی که ۳۰ سال پایبندش بوده و به خاطرش حرف‌های زیادی شنیده. اونجاها دقیقا خودم رو می‌بینم.

پرونده کارگاه دیالوگ بسته شد، عشق و ذوق بیشتر از هرچیزی تو این کارگاه جریان داشت برای من. خیلی این مدت روزهای سختی گذروندم و راستش فرصت نکردم برای این کارگاه و اتفاقات خوبش ذوق کنم. فرصت نکردم لذت ببرم از حس سبکی بعدش، اما حالا که بچه‌ها دست گذاشتن رو اهدافی که از کارگاه داشتم، ترکیبی از ذوق و اشک شدم. من با عشق برای تک تکشون یادداشت گذاشتم و این عشق رو هزار برابر بهم برگردوندن. هرجا تونستن مهر و محبتشون رو برام نوشتن، بعد از هرجلسه، حین هرجلسه، بعد از اتمام کلاس، موقع تکالیف، بعد از تحویل تکالیف، تو سایت و بخش نظرات، بعد از اعلام نمرات و...، حس خوبی که هربار بهم دادن رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. بچه‌های کارگاه دیالوگ نشون دادن که عشق و ذوق بین آدم‌ها جریان داره. خیلی خوشبختم که اولین تجربه‌‌ی کارگاه آنلاینم با این بچه‌ها بود🫂✨

photo content
+5

محبت و توجه قلبیت به آدم‌ها، محبت زیادی و احترام آورد برات سپیده.

وقتی نظراتشون رو تو سایت دیدم، حقیقتا دلم می‌خواست بغلشون کنم :)))) گریم گرفت.