ch
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

前往频道在 Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی خواهشمندم حرمتِ نوشته‌ها و داستان‌ها را حفظ کنید و از کپی آن‌ها بدون ذکر نام خودداری فرمایید. سپاسگزارم از همراهی و احترام شما.🙏🏻🤍

显示更多
1 411
订阅者
+224 小时
-47 天
-3530 天
帖子存档
از وقتی موهام بنفش کردم حس میکنم شخصیت اصلیم تازه آنلاک شده🚶🏻‍♀️✨

نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؛ کارورزی این ترم وسط این روزهای پرالتهاب و بحران جنگ، سخت‌تر از همیشه پیش میره… حتی طول کشیدن ساده‌ترین چیزها مثل case formulation انگار وزن دنیا رو روی شونه‌هام گذاشته.🚶🏻‍♀️

sticker.webp0.19 KB

کاش آدم‌ها‌ی غریبه و دور تا یه مدت رهام کنن کاری بهم نداشته باشن حرفی باهام نزنن؛ ازم توقعی نداشته باشن و چیزی نخوان و نپرسن تحت فشار قرارم ندن کاش یه مدت این آدم‌های غریبه و دور تنهام بذارن بسه دیگه انقدر قضاوت کردید چرا تموم نمیشه حرفاتون درموردم خسته نشدید .... تا واقعاً ببینم با زندگیم چند چندم و قراره چه تصمیمی براش بگیرم. کاش فقط اونهایی که شنونده‌ان، حوصله‌م رو تا همیشه دارین، فقط اونها دورم بمونین این چندوقت. فقط اونها رهام نکنن. جداً خسته‌ام. بسه..... #موقت

-هیچ چیز برای همیشه موندگار نیست،حتما دردناکه اگه همه چیز رو از دست بدی، ولی اون چیزی که مهمه اینه که یه نقطه از زندگیت اون رو داشتی.
-ریواچ25/21

sticker.webp0.08 KB

منم همینطور فروغ عزیزم. منم همینطور...

همیشه آخَرش من و تو میماٰنیم./

Mohammadreza-Shajarian-Tasnife-Sepideh-128.mp34.77 MB

نمیدانم بگویم گذشت یا من گذشتم ! از پنجاه‌و چند روزی که انگار دنیا روی سر آدم‌ها آوار شده بود. روزهایی که صدای موشک، خواب را از چشم شهر گرفت و ترس، آرام‌آرام لانه کرد توی قلب مردم. من از عزیزهایم دور ماندم، از آغوش‌هایی که همیشه پناه من بودند رفتم گوشه‌ای از تنهایی، جایی دور از هیاهوی آدم‌ها، اما مگر می‌شود از درد فرار کرد وقتی اخبار مرگ، هر روز جلوی چشمت رژه می‌روند؟ این جنگ فقط خانه‌ها را خراب نکرد... بعضی آدم‌ها را هم از انسانیت خالی کرد. احترام عقیده‌ها گم شد مهربانی زیر خاک تعصب دفن شد و بعضی‌ها آن‌قدر غرق نفرت شدند که حتی تکه‌تکه شدن خاک وطن هم خوشحالشان می‌کرد. من خسته بودم... عصبی بودم... اضطراب مثل خوره افتاده بود به جانم و نمی‌توانستم کنترلش کنم. شب‌ها با کوچک‌ترین صدا می‌لرزیدم، اما باید برمیگشتم ... برگشتم چون شغلم ، رشته ام بهم انسانیت و رسالت همدلی یاد داده بود به حرف‌هایشان گوش دادم، آرامشان کردم،در حالی که خودم از درون، هزار بار فرو میرختم و دوباره انرژی شغلم بهم برمیگشت ... و آن بچه‌ها... آن جیگرگوشه‌هایی که بی‌گناه، وسط این همه نفرت پرپر شدند... من برای دل مادرهایشان خون گریه کردم. دی‌ماه برای من تاریک بود خیلی هم تاریک اما این روزها انگار ده برابر آن درد را زندگی کردم... برای تخت‌های خالی، برای عروسک‌هایی که صاحبشان دیگر برنمی‌گردد، برای مادرهایی که دنیا بعد از رفتن فرزندشان، دیگر هیچ رنگی ندارد هنوز تصویر آن پسر بچه‌ی هفت‌ساله از ذهنم بیرون نمی‌رود... وقتی میان آن شلوغی اشتباهی من را جای مادرش گرفت و خودش را انداخت توی بغلم تا به مامانش برسد... همان لحظه حس کردم پیر شده‌ام..‌. من مادر نیستم، اما مگر برای سوختن دل، حتماً باید مادر بود؟ ما قلب داریم... ما انسانیم... و قلبِ انسان، طاقت دیدن ترس یک کودک را ندارد نمی‌فهمم چطور هنوز بعضی‌ها می‌توانند نسبت به انسانیت خنثی بمانند. چطور می‌شود این همه درد را دید و باز هم سکوت کرد؟ چطور می‌شود صدای شکستنِ قلبِ مردم را شنید و باز فقط تماشاچی بود؟ کاش احترام، در تمام مرحله‌های زندگی بین آدم‌ها زنده بماند. کاش یاد بگیریم عقیده‌ی هم را بدون نفرت بشنویم. کاش وقتی پای خاک وطن وسط است، هیچ‌کس برای زخمی شدنش دست نزند و خوشحال نشود. ما شاید خسته باشیم، شاید زخمی و فرسوده... اما هنوز هم قلب‌هایی داریم که برای آدم‌ها می‌تپه نه ؟! و شاید همین آخرین امید این روزهای تاریک باشد؛ اینکه هنوز کسانی هستند که از درد انسانیت، درد می‌کشند :) پ.ن: نوشتم از روزهایی که روز نبود ، خون به جیگر بود

sticker.webp0.04 KB

🤝🏻🤝🏻✨️

گفتم عزیزِ من آرام باش میگذرد اما به سختی میگذرد، قطره قطره میگذرد و قطره‌ ای از من را با خود می‌برد.