ch
Feedback
دُچار.

دُچار.

前往频道在 Telegram

درد جدیدی نمونده بود پس به همون قبلیا دچار تر شد.

显示更多
288
订阅者
无数据24 小时
-27
-430
帖子存档
photo content
+2

photo content
+9

میدونی من آدم صفر و صدی هستم، یعنی یا برای یکی تا پای جونم هستم، یا یه⁩ جوری نیستم که انگار هیچوقت نبودم و این بستگی به خود آدما داره؛ هیچوقت نصفه و نیمه نیستم و آدمای نصفه و نیمه هم توی زندگیم راه نمیدم.

فشار روحی روم خيلى زياده انگار همه‌چی همزمان ريخته رو سرم و هیچکدوم هم قصد كوتاه اومدن ندارن ذهنم يه لحظه هم ساكت نمیشه هى فكر پشت فكر، هى سناريو پشت سناريو منم وسطش فقط دارم نگاه میکنم كه چطور آروم آروم دارم از خودم خالى میشم يه خستگی عجيبی نشسته تو جونم كه نه با خواب ميره نه با حرف زدن فقط هست و سنگینی میکنه روى شونه‌هام و من هر روز ياد میگیرم چطور باهاش راه برم بدون اينكه كسی بفهمه چقدر دارم كم ميارم.

کاری که میکنم بعد از صبر، برای همیشه بیخیال شدنه.

photo content
+5

در هر مرحله‌ای از بزرگسالی، بیشتر به این پی می‌برم که اعتماد به آدم‌ها، صبح‌های غم‌انگیز و شب‌ های دلگیری به همراه داره.

Repost from قشاع.
اصليه؟ اصليه رو خودم گفتم بره. چون با روزاى اولش فاصله گرفت، چون قدر نشناس شد، چون دیگه غريبه شده بود باهام.

این‌هم درس امشب ما :(

خودتون رو وقف ارزش گذاشتن و هدیه دادن چیزهایی که ادم ها لیاقتش رو ندارند، به اون‌ها نکنید. گاها توقع و انتظارات در بعضی ها تاثیر عکس داره، و اون ها واقعا توانایی هندل کردن اون توجه و انتظاراتی که شما براشون بوجود اوردید رو ندارن.

photo content

ادمی که در خونه رو به روی هرکسی باز میکنه، میتونه به راحتی خانواده جدید بسازه. ازین ادم ها دوری کنید.

من ضد اجتماعی نیستم، شما میخواید کسشر بگید، من حوصله ندارم.

کاش یکی بیاد و باعث لبخند عمیقِ رو لبام شه.

تو که میترسیدی تنهایی شب، پس چطور الان میگی میخوام تنها باشم؟

اگر روزهای خوب آمدند و من نبودم به یاد بیاور که؛ صبور و غمگین چقدر برای روزهای خوب منتظر بودم و به یادم آوازی زمزمه کن، برقص و بلندتر بخند.

دیگه شکستم کامل

در نقطه ای از زندگی ایستادم و متوجه شدم که گاهی زمین خوردن ترسناک تر از قربانی شدن، از اذیت شدن، از بین رفتن، رها شدن، از دوست داشته نشدن هست. زمین خوردن گاهی زخم هایی از تو برجا میزاره که رد اون زخم ها تا ابد باقی میمونن. تا وقتی اثرشون بمونه، کل وجودت ازون زخم میسوزه، گاهی انگار روی تکه های شیشه خورده راه میری؛ کاری از دستت برمیاد؟ خیر. میشینی و خونریزی کردنت رو، از دست رفتنت رو، تماشا میکنی. دلت برای خودت میسوزه؟ البته که فقط خودت میفهمی چقدر داری قربانی میشی.

نمیدونم. اما اگه دوست هام نبودن قطعا این زندگی برام ارزشی نداشت.

کسی تو زندگیت هست که بخاطرش خوشحال باشی؟