874
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
874
Repost from N/a
گاهی وقتام به خودم میگم بذار حداقل بیدارشی بعد دوباره خوابت بگیره ..
اما خودم از بس خستس نمیفهمه چی میگم:)!
874
Repost from N/a
منبدونتومیتونمزندهبمونم
ولیباتومیتونمزندگیکنم
توفرقِایناییجونگکوکا!
874
Repost from N/a
منبدونتومیتونمزندهبمونم
ولیباتومیتونمزندگیکنم
توفرقِایناییجونگکوکا!
874
Repost from N/a
ساعت خسته شده؛
خسته شده از منتظر ماندن
برای تویی که یک عمر هم بگذرد،
نمیآیی؛
مــاه تیره شده؛
تیره شده برای قلبِ شکسته ای
که زخم هایـش بسته هم که شوند،
خونریزیـش پایان نمییابد.
خورشـید خاموش شده؛
خاموش شده برای روحـی کـه
زندگی دوباره همینشینِ او هم که شود،
رنگی نمیشود؛
دلتنگی رفع نمیشود؛ کوکائینِ من.
آدمفضاییِطردشده-
874
Repost from ᴛʜᴇ ɢʀᴀʏ ꜱᴏᴜʟ
میگیعاشقبارونیاماچترتروبازمیکنی...
میترسمازدوستتدارمیکهازسمتتوبیانمیشه؛
توآدمینیستیکهبهبخشتاریکچیزیعشقبدی!
توآدمینیستیکهمنروباتاریکیایمدوستداشتهباشی
فرشتهیپرستیدنیِمن؛
874
Repost from N/a
یه روز میام دنبالت بریم همه جاهایی که دلمون میخواد رو ببینیم ؛ بریم رو جدول خیابونا قدم بزنیم ؛ ساندویچ بخریم رو نیمکت پارک بشینیم بخوریم . بریم جاهایِ دیدنی شهرمون رو ببینیم ؛ با هم بریم سینما ؛شهربازی ؛ بریم بازار کلی خرید کنیم ؛ بریم پشت بام شهر و از اون بالا شهرو نگاه کنیم بدونِ اینکه از چیزی بترسیم تا دیر وقت بیرون باشیم ؛ شام بخوریم ؛ نسکافه بخوریم ؛ و بعدش بشینیم کنارِ هم و تا دم دمای صبح ماه و ستاره هارو نگاه کنیم . اگه سردمون شد همدیگه رو بغل کنیم و به هم از قشنگیای دنیا بخاطر وجود همدیگه بگیم . یه روز میام که با هم بریم همه ی حسای خوب رو کنار هم تجربه کنیم .با هم هم بلند بلند بخندیم و تا میتونیم قدر لحظاتی رو که کنار هم هستیم رو بدونیم . ما تا الان هم خیلی از همدیگه دور موندیم ؛ یه روز بالاخره باید این دلتنگیا ؛ این حسرتِ یه بغل ساده و کنار هم قدم زدن های چند ساعته مون تموم بشه'من یه روز میام که همه ی روزای تلخ رو از یادت ببرم . همه ی سختیایی که بخاطر من کشیدی ؛ همه ی ناراحتی هایی که باعثش من بودم ؛ همه ی اشکایی که بخاطر من ریختی رو از یادت ببرم . یه روز میام که بهت بگم ممنونم که با من و برای من موندی . ممنونم که بدی های دنیا از تو آدم دیگه ای نساخت و تورو ازم دور نکرد که هیچ ؛ بالعکس هر چقدر مسیر علاقمون سخت تر شد تو بهم وفادارتر شدی . یه روز میام تا قلبِ آدمِ امن زندگیم رو خوشحال کنم ؛ از نزدیک بغلت کنم ؛ صورت ماهتو ببوسم و بهت بگم که من تورو خیلی زیاد دوستت دارم'.
874
Repost from N/a
تهیونگ طعم پوست گردنت بین لبام وقتی حرارت بدنت بخاطر لمسام بالا رفته میتونه بهترین طعمی باشه که اون لحظه میتونم بچشم.
874
Repost from N/a
_ تهیونگی وایسا ازت عکس بگیرم.
_ این همه عکسی که میگیری رو چیکار میکنی؟!
_ میزنم به سقف اتاقم تا ماه زندگیم همیشه جلوی چشمهام باشه.
874
Repost from ЖизньClosed.
منتورومیخوام،منتورودوستدارم،منلازمباشهتارهموهاترومیشمارمومیگمبهتکهچندبرابراونابرامارزشداری،ارزشتوودوستداشتنتومثلبینهایتمیمونه،ولیخودت،جسمت،قلبت،چشمات،صدات،..کمیابن،غیرقابلپیداکردن،مناونقدرتورودوستدارمکهمیتونمتوپاریسجایهمیشگیتوروببوسمویافراترازبوسهروبراتانجامبدمجئونِمن،ایفلوستارههایِشبش،شایدبازهمقرارهشاهدمابشنعزیزکرده!.
874
Repost from N/a
_تهیونگی هیونگ این نامه رو برات مینویسه بیانکو.
تو میتونی بخونیش مگه نه؟ الان کجا در حال پرسه زدنی؟ روحِ قلبکِ سیاهم، کجا در حال وقت گذرونیه؟
کالبدِ تهی از روحِ پرستیدنیت رو، توی دریاچه ی سرخرنگِ خودت برام به یادگار گذاشتی و رفتی؟
نگفتی چه حالی میشم وقتی میبینمت؟ نگفتی قلبِ این مرد، ضربان هاش رو گم میکنه با حس نکردن ریتم نفس هات؟
مشکلی نیست لِکورنویر، منم تو راهم.
دارم برمیگردم پیشت. گفته بودم هر جایی بری باهات میام مگه نه؟!
منِ مجنون رو خوب میشناختی قلبِ سیاهِ هیونگ، مگه نه؟
دستهام، گز گز میکنن تا فقط یکبارِ دیگه، بتونم تنِ زیبات رو توی آغوشم داشته باشم.
چشم هام تمنا میکنن تا فقط لحظه ای دیگه، بتونن اون چشم های نازت رو موقع خندیدن ببینن.
بهم بگو قلب، الان کجایی؟ منتظرم نشستی ؟ میتونی این تهیونگ هیونگت رو قبول کنی؟ هوم؟
از وقتی رفتی، دیگه زندگیم جریان نداره. شدم جسمی که فقط نفس میکشه، از روی اجبار. شدم تنی که گرماش رو از دست داده.
میخوام حالا، سرمای واقعی رو به بدنم هدیه کنم. میخوام آروم بخوابه و روحم رو بدرقه کنه سمتت. موافقش هستی؟!
-از طرفِ تهیونگی هیونگِ دلتنگت.
اِنیک–
874
Repost from Яд.
وقتی خاطراتی که باهم داشتیم رو مرور میکنم ، میبینم که تکتک ثانیه هایی که بعد ها تبدیل به ساعت میشدن ، از نرفتن تو فریاد میکشیدن و در دروغِ تو که میگفت میمونم و هستم! ، خاموش میشد ..
ولی کاش ثانیه های بعدی بهم فرصت بِدن و من شجاعت اینو داشته باشم برای گفتنِ اینکه ؛
من با رفتنت برای جای خالیِ حضورِ تو که خودت ازم گرفتیش ! تاریکی رو به اون بخش از قلب و روحم هدیه دادم ؛ تاریکیای که فکر به تو ، درون اون ضربان قلبی رو ایجاد میکرد که دیگه مالکش حتی من و تو هم نبودیم . و این ترسی رو برای شب و روزِ ذهنم ساخت .
874
Repost from 𝗕𝗮𝘀𝗼𝗿𝗲𝘅𝗶𝗮
_چرا اینجوری زل زدی بهش؟
نگاهشو از تهیونگ که درحال عکاسی از گل های باغ بود گرفت و به هیونگش داد.
+چجوری زل زدم؟
_مثل عاشقا
تکخندی زد و سرشو پایینانداخت
+خب شاید عاشق شدم.
_شاید؟
دوباره نگاهشو سمت تهیونگ که با لبخند به عکسای داخل دوربینش نگاه میکرد برگردوند.
+یکم اونور تر از شاید.
_عاشق چیه این بچه شدی؟
به سمت هیونگش برگشت و با لبخند بهش نگاه کرد
+ازکدومش شروع کنم؟از چشمای کهکشانیش که پر از ستاره های درخشانیه که ارزو میکنم هیچوقت نورشونو از دست ندن؟یا ازگونه های صاف و نرمش؟یا شاید باید از لبای نرم و صورتیش صحبت کنم هوم هیونگ؟
هیونگش بلند شروع کرد به خندیدن
_توعم عقلتو دادی رفت بچه....
+همه چیو به پاش دادم هیونگ.
عقلم،قلبم،جونم و همه چیم.
874
Repost from N/a
_ بس کن! دوستت ندارم تهیونگ.
+ هیچوقت نتونستی بهم دروغ بگی.
_ همه چی تموم شده درباره ش بحث نکن.
+ هیچی تموم نشده وقتی هنوز تو فکر ذهنمی! تموم نشده وقتی من هنوز توی اون گذشته گیر کردم.
_ همیشه همین بودی، چرا نمیتونی ترک کردن و ترک شدن رو قبول کنی؟ هیچکس تا اخر با هم نیستن، ته همه ی داستانا خوش نیست!
+ تو هیچکس نیستی عوضی تو همهکسی.
