874
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
874
Repost from 𝗆𝗎𝗅𝖻𝖾𝗋𝗋𝗒𝗐𝗂𝗇𝖾-
— 𝗆𝗒 𝗆𝗈𝗎𝗍𝗁 𝗍𝖺𝗌𝗍𝖾𝗌 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽. 𝗂𝗍'𝗌 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗌 𝖺 𝖼𝗈𝗅𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 𝗈𝖿 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽 𝗈𝖿 𝗌𝗈𝗎𝗅𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖨 𝗄𝗂𝗅𝗅𝖾𝖽 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝗆𝗈𝗎𝗍𝗁, 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗒 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖨'𝗆 𝗇𝗈𝗍 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗒 𝖻𝗎𝗍 𝗂 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗍𝗈 𝗌𝖺𝗒
𝖸𝗈𝗎 𝗁𝗎𝗋𝗍 𝗆𝖾 𝖺𝗇𝖽 𝖨 𝗅𝖾𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌 𝗀𝗈!
874
Repost from 日記~`
میدونی من کدوم بخش از بدن تورو بیشتر تحسین میکنم؟
دردهات، اون قسمت نامرئی که گاهی توی چشمات، دستات، راه رفتنت و لبخندت مرئی میشن.
874
Repost from N/a
آدم برفی عاشق خورشید شده !
با اینکه میدونه خورشید اونو آب میکنه !
با اینکه میدونه خورشید گزینه مناسبی نیست !
با اینکه میدونه خورشید دوسش نداره !
ولی با همه ی اینا ، بازم عاشقشه :) .
874
Repost from N/a
قدم زنان بر روی ماه
گویی که تنها ساکنانش ما باشیم
تک رز سرخ سر بر آورده از خاک
به پیشواز مان، تمام قد ایستاده
پیش چشممان
خورشید، دورتر از همیشه اما
محبتش را از معشوقهاش، ماه دریغ نمیکرد
زمین میان این دو
گویِ آبیِ خاک گرفته
باید تکانی به خود میداد
ما آماده بودیم تا از ماه کمک بگیریم
از خورشید
از عشق این دو
تا آن را در رز خونی مخفی کنیم
به زمین ببریم
تا بلکم
زندگی به زمین برگردد
امید برگردد
عشق برگردد...
874
Repost from IDK
-بعضی وقتا به هر بهونه ای ی مدت آنلاین نمیشم و از بقیه فاصله میگیرم،و این چقد خوبه.
874
Repost from 𝖬𝗂𝗌𝗌 𝖢𝗁𝖺𝗆𝗈𝗆𝗂𝗅𝖾
تــوی ایـن جــادهی تنهایــیهام
نــگاه کــن ببیــن چـــه جهــنمی برای خودم ساخــتم؛
نــه شــبهایی کــه ماه میدرخــشه بدون تــو قشنگــه...
نــه صــدای امـواج دریــا دیگه برام آرامــش میــاره...
نــه حــرفهایی کــه آدما میزنن معــنیای میده...
نــه چیزی طعــم و رنــگ داره...
نــه آب و هوایی تنگــی نــفسهامو درمان میکنه...
نــه لبخنــدی میزنم، نه اشــکی میریزم...
آخه تـــو نیستــی کنــارم
آخه "دلیــل مــن" پیشــم نیـــست...
تــو انـدازهی تمــومِ دلیلها برای زنــدگی، زیبـایـی؛
و مــن انــدازهی تمــومِ زیـبایــیهات، تــنها...
874
Repost from 𝖬𝖾𝗅𝖺𝗇𝖼𝗁𝗈𝗅𝗒.
- چهره به چهرهی این شهر،
عطرِ بوسههایِ داغ و آتشینمان
را در خود حک کرده است.
در جادههایِ خطوطِ نامهام،
به یاد اضطرابهای زمانِ بوسیدنت افتادهام.
لحظاتی که نور چشمانت در کوچههای قدیمی و متروکهی فرانسه،
برای بوسیدن لبهایم خاموش می شد،
و پلک از پلک می بستی.
دستان سفید و نرمت، چُنان ریسمانی از قو
به دور گردنم آویز می شد.
آنگاه من با دست های عاشقم،
انحنایِ زیبایِ بدنت را لمس،
و تو را به تنِ بیقرارم نزدیک میکردم.
آن زمان که لبهایم آن دو
گلبرگِ نرم و سرخرنگت را حس میکرد،
در آن تاریکیِ محبوس در کوچه،
چیزی از جنس بیچارگی درونم پر میزد.
این احساس ضعف من برای تو،
طعمی است مابین خوش بختی و غم.
آخر این دوست داشتنت مرگ را به من نزدیک،
و شوق زندگی را در من دو برابر کرده.
874
Repost from 「𝗤𝘂𝗲𝗿𝗲𝗻𝗰𝗶𝗮」
-دوست دارم.. شاید توی ابراز احساسات خوب نباشم که نیستم، اما همه سعیم میکنم با رفتارم حسم بهت نشون بدم..
فقط کافیه به تیله های ستاره بارونت خیره بشم تا اتش فشان احساساتم فوران کنه و کنترلم از دست بدم..
من در برابرت ناتوان ترینم شیکا!
874
Repost from 𝘿𝘼𝙍𝙆 𝙋𝘼𝙄𝙉,𝙏𝙀𝙍
متوجهش نمیشی؟!
حتی مستحکمترین رابطهها از بین میره،
پایدارترین رفاقتها از هم میپاشه،
و صادقترین آدمها بهت دروغ میگن!
حتی اونی که ادعا میکنه عاشقته..
و میگه نمیتونه بدون تو نفس بکشه،
اکسیژنش رو پیدا میکنه وقتی بخواد ترکت کنه!
کجای این روندِ ترسناک برات نامفهومه؟!
-
اسلحه