the girl who lived
前往频道在 Telegram
بندهی آزادی، هنر و تجربه کردن شناس: @Hadisishere_bot ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=695325611
显示更多582
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-1230 天
帖子存档
اگر از جنبه خوب به این ماجرا نگاه کنم، احتمالا بوی طبیعت و شالیزارها و دیدن طلوع کنار دریا و موزیکهای خوب به ۲۰ ساعت اشتباهی توی جاده بودن میارزید.
کار خاص عقب افتادهای ندارم ولی احساس میکنم زندگیم به سرعت ساعتهایی که داره میگذره نرسیده هنوز.
نیاز داشتم(دارم) انقدر که برای آشپزی و شیرینی پزی وقت گذاشتم، برای کارهای دانشگاه وقت میذاشتم و الان هم همچنان دارم به روی خودم نمیارم که باید بیارم و جالب میشد اگر قرار بود چندتا مسئله شیمی و فیزیک رو مثل سابق حل کنم
Repost from rey’s vignette
+8
این بانمکترین پستی بود که در فضای مجازی در مدتهای خیلی طولانی دیدم و هر کامنتی رو که میخوندم لبخند میزدم و توی سرم اینطوری بودم که آدمها چقدر میتونن با چیزهای کوچولوشون بانمک باشن
از آدمهای اشتباه مووان کنید، شبها با آرایش نخوابید و این نیمروی سبزیجات و امتحان کنید.
اونجا حرفها خوشحالم میکرد؛ آدمها خوشحالم میکردن و احساس کردم که این چندروز بهم احساس امنیت داده.
شیش صبح خوابیدیم و موقع ناهار بالکن و دیدم که خیلی بهاری و خوشبو شده بود. هانیه میگفت حتا راه پلهها رو بوی بهار گرفته.
به تابلوی یزد که رسیدیم فهمیدیم دیگه خیلی دوریم. دو تا زیر سیگاری گرفتیم و بارون شدید استرس رانندگی بهم داده بود.
چند روزی بود که کام همه رو شیرین کرده بودم. (با تصمیمات و شیرین عقلیم) و در نهایت همون کاری رو کردم که میخواستم.
بارون چند روز اول بهار، چالههای خاکی کنار خونمون و پر آب کرده بود و گاهی این فسیل داییناصری من و یاد خودمون میندازه.
