ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

lily white.🧣

lily white.🧣

前往频道在 Telegram

یک فرد کوچولو. -art, museum, a day with you. .حرف ها. https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ijdgdcba t.me/HidenChat_Bot?start=89363210 .لینک. https://t.me/+DHc97Wbnz41iYjNk

显示更多
296
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
برای آخرین بار در ۴۱۰ رو بستیم و رفتیم.

واقعا سخته… هربار که میخوره توی صورتم که دیگه دانشجو نیستی، دیگه خوابگاهی نیست، دیگه تخت بالایی نیست… بماند که همیشه در آرزوی تخت دو طبقه بودم ولی خب به چه کار یک دانه آدم میاد؟ خوابگاه بهم تخت دو طبقه داد، بهار زندگیم رو داد، ساینا رو داد که لوسش کنم…و هزار هزار خاطره دیگه که توی چندتا کلمه جا نمیشه، اما الان همه چی دیگه تمومه… واقعا تموم!

این قسمت پیکنیک: فرار از حشرات 🧺

آخ که شبا چه حالی میده!! کاش زودتر پروژه هم تموم بشه از استرسش خلاص بشم.

نارنگی شبانه!🍊
+1
نارنگی شبانه!🍊

من بودم و داستایفسکی!🌟
من بودم و داستایفسکی!🌟

جالبه امروز فهمیدم طاقچه ها چه حسی دارن توی زندگیشون.

از الان دیگه شب های اتاقم را دوست دارم!
از الان دیگه شب های اتاقم را دوست دارم!

گرم ترین روز رو برای بازار رفتن انتخاب کردیم ولی خب مهم نیست چون مثل همیشه خیلی خوش گذشت!

🌟
🌟

Repost from titi🧣
🚂
🚂

الان باید کف اتاق ۴۱۰ روی قالی قرمز مادربزرگ مینشستیم، فلاکس چایی و شکلات و دستمال کاغذی با کمی فاصله از لپ تاپ هامون و تقریبا وسط گل قالی جلومون میبود! طبق معمول بچه ها محکوم به شنیدن آهنگ های من بودند، از داریوش و فریدون گرفته تا صدای شاهرخ خان. هر چند ساعت یه بار هم یکی یادش میومد بگه کنترل اس بزنید نپره!! نزدیکای ساعت ۱۱ یهو در اتاق باز میشد و ساینا با قیافه معروفش که از ناتوانی میومد تو چهارچوب بود لپ تاپ به دست: سیسیی اینو چجور زدیی!؟ وسط هاش با اهنگ مناسب وسط اتاق قر میدادیم و بعد از ساعت های زیادی دیگه وقتی جدی میشدیم بهار میگفت سیسی کمش کن دیگه و وقتایی هم که عقب بودیم یه اهنگ هندی میذاشتیم و موتور روشن میشد. با تک تک سلول هام دلتنگ اون چند ساعت پر استرس و پر خنده و پر فشار هستم.

تا زمانی که دنیا از هم بپاشد، من از نوشیدنی و البته یک ظرف کیک گوشه میز شلوغم لذت خواهیم برد.
+1
تا زمانی که دنیا از هم بپاشد، من از نوشیدنی و البته یک ظرف کیک گوشه میز شلوغم لذت خواهیم برد.

هاول عزیزم.

视频消息00:16

Repost from ·Alaska, Alaska·
بیشترین چیزی که درمورد بزرگ شدن اذیتم می‌کنه اینه که باعث می‌شه کم‌کم بفهمی هیچ‌چیزی تا ابد ادامه نداره. تابستون تموم می‌شه، حتی اگه یه زمانی فکر می‌کردی قراره همیشه همین‌قدر طولانی و گرم بمونه. عشق‌ها تغییر می‌کنن، آدم‌ها از هم دور می‌شن، خونه‌ات رو عوض می‌کنی، یه روز می‌رسه که دیگه توی اتاقی که سال‌ها توش زندگی کردی نمی‌خوابی. کفش‌های موردعلاقه‌ات بالاخره خراب می‌شن، لباس‌هایی که یه زمانی خیلی دوستشون داشتی دیگه اندازه‌ات نیستن، بند موسیقی‌ای که توی نوجوانی بهشون گوش می‌دادی از هم جدا می‌شن، و اون دوستت که یه زمانی هر روز می‌دیدیش رو دیگه نمی‌بینی. وقتی بچه‌تری، انگار همه‌چیز بی‌نهایت به نظر می‌رسه. تابستون‌ها قرار نیست هیچ‌وقت تموم بشن، آدم‌هایی که دوستشون داری همیشه نزدیکت هستن و فقط کافیه دستت رو دراز کنی تا بهشون برسی، و چیزهایی که دوست داری قراره برای همیشه بخشی از زندگیت بمونن. ولی بزرگ شدن بهت یاد می‌ده که همه‌چیز موقتیه. هرچیزی عمر کوتاهی داره و فرق بین بودن و نبودن فقط یک لحظه‌س. مجبور می‌شی از هر چیزی یک خاطره برداری و همه چیز رو به شکل تصویرهایی محو با خودت حمل کنی.

🤎☕️
🤎☕️

وقتی صبح بیدار شدم ماهی قرمز کوچک مُرد، حدس میزدم روز بدی باشه.

هنوز جنگ نیست ولی.

یعنی هی که بگم خدا لعنت کنه همه رو کم گفتم.