lily white.🧣
الذهاب إلى القناة على Telegram
یک فرد کوچولو. -art, museum, a day with you. .حرف ها. https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ijdgdcba t.me/HidenChat_Bot?start=89363210 .لینک. https://t.me/+DHc97Wbnz41iYjNk
إظهار المزيد296
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
296
واقعا سخته… هربار که میخوره توی صورتم که دیگه دانشجو نیستی، دیگه خوابگاهی نیست، دیگه تخت بالایی نیست… بماند که همیشه در آرزوی تخت دو طبقه بودم ولی خب به چه کار یک دانه آدم میاد؟
خوابگاه بهم تخت دو طبقه داد، بهار زندگیم رو داد، ساینا رو داد که لوسش کنم…و هزار هزار خاطره دیگه که توی چندتا کلمه جا نمیشه، اما الان همه چی دیگه تمومه… واقعا تموم!
296
گرم ترین روز رو برای بازار رفتن انتخاب کردیم ولی خب مهم نیست چون مثل همیشه خیلی خوش گذشت!
296
الان باید کف اتاق ۴۱۰ روی قالی قرمز مادربزرگ مینشستیم، فلاکس چایی و شکلات و دستمال کاغذی با کمی فاصله از لپ تاپ هامون و تقریبا وسط گل قالی جلومون میبود! طبق معمول بچه ها محکوم به شنیدن آهنگ های من بودند، از داریوش و فریدون گرفته تا صدای شاهرخ خان.
هر چند ساعت یه بار هم یکی یادش میومد بگه کنترل اس بزنید نپره!!
نزدیکای ساعت ۱۱ یهو در اتاق باز میشد و ساینا با قیافه معروفش که از ناتوانی میومد تو چهارچوب بود لپ تاپ به دست: سیسیی اینو چجور زدیی!؟
وسط هاش با اهنگ مناسب وسط اتاق قر میدادیم و بعد از ساعت های زیادی دیگه وقتی جدی میشدیم بهار میگفت سیسی کمش کن دیگه و وقتایی هم که عقب بودیم یه اهنگ هندی میذاشتیم و موتور روشن میشد.
با تک تک سلول هام دلتنگ اون چند ساعت پر استرس و پر خنده و پر فشار هستم.
296
+1
تا زمانی که دنیا از هم بپاشد، من از نوشیدنی و البته یک ظرف کیک گوشه میز شلوغم لذت خواهیم برد.
296
Repost from ·Alaska, Alaska·
بیشترین چیزی که درمورد بزرگ شدن اذیتم میکنه اینه که باعث میشه کمکم بفهمی هیچچیزی تا ابد ادامه نداره. تابستون تموم میشه، حتی اگه یه زمانی فکر میکردی قراره همیشه همینقدر طولانی و گرم بمونه. عشقها تغییر میکنن، آدمها از هم دور میشن، خونهات رو عوض میکنی، یه روز میرسه که دیگه توی اتاقی که سالها توش زندگی کردی نمیخوابی. کفشهای موردعلاقهات بالاخره خراب میشن، لباسهایی که یه زمانی خیلی دوستشون داشتی دیگه اندازهات نیستن، بند موسیقیای که توی نوجوانی بهشون گوش میدادی از هم جدا میشن، و اون دوستت که یه زمانی هر روز میدیدیش رو دیگه نمیبینی.
وقتی بچهتری، انگار همهچیز بینهایت به نظر میرسه. تابستونها قرار نیست هیچوقت تموم بشن، آدمهایی که دوستشون داری همیشه نزدیکت هستن و فقط کافیه دستت رو دراز کنی تا بهشون برسی، و چیزهایی که دوست داری قراره برای همیشه بخشی از زندگیت بمونن. ولی بزرگ شدن بهت یاد میده که همهچیز موقتیه. هرچیزی عمر کوتاهی داره و فرق بین بودن و نبودن فقط یک لحظهس. مجبور میشی از هر چیزی یک خاطره برداری و همه چیز رو به شکل تصویرهایی محو با خودت حمل کنی.
