همه چیز درباره آقای نویسنده؛
前往频道在 Telegram
«مجلهنامه سردبیر استرسی» -اتوبایوگرافی یک نویسنده کم حافظه کنار خیابان هفتم ادبیات معاصر؛ نویسنده داستان و شعر سپید اگر زبان شما چیزی جز فارسی و فرانسوی بود با کاغذ خودتون رو بسازید و برام بفرستید http://t.me/HidenChat_Bot?start=356922080
显示更多381
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-330 天
数据加载中...
吸引订阅者
五月 '26
五月 '26
+1
在1个频道中
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+11
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+51
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+30
在1个频道中
Get PRO
十月 '25
+6
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+11
在2个频道中
Get PRO
八月 '25
+33
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+306
在5个频道中
Get PRO
六月 '25
+26
在2个频道中
Get PRO
五月 '25
+19
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+35
在2个频道中
Get PRO
三月 '25
+14
在1个频道中
Get PRO
二月 '25
+35
在2个频道中
Get PRO
一月 '25
+28
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+33
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+43
在1个频道中
Get PRO
十月 '24
+30
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+15
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+35
在3个频道中
Get PRO
七月 '24
+50
在2个频道中
Get PRO
六月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+16
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+16
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+46
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+42
在2个频道中
Get PRO
一月 '24
+42
在2个频道中
Get PRO
十二月 '23
+7
在3个频道中
Get PRO
十一月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+27
在2个频道中
Get PRO
九月 '23
+318
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 18 五月 | 0 | |||
| 17 五月 | 0 | |||
| 16 五月 | 0 | |||
| 15 五月 | 0 | |||
| 14 五月 | 0 | |||
| 13 五月 | 0 | |||
| 12 五月 | 0 | |||
| 11 五月 | 0 | |||
| 10 五月 | 0 | |||
| 09 五月 | 0 | |||
| 08 五月 | 0 | |||
| 07 五月 | 0 | |||
| 06 五月 | +1 | |||
| 05 五月 | 0 | |||
| 04 五月 | 0 | |||
| 03 五月 | 0 | |||
| 02 五月 | 0 | |||
| 01 五月 | 0 |
频道帖子
| 2 | + اما تو ارتباطت با اون خوبه، چرا وقتی کاری رو همراهش انجام میدم حسادت میکنی؟
- ارتباطمون خوبه،
اما نمیتونم ببینم که الویتت اون باشه
اون الویت آدمهای زیادی هست
من الویت آدمهای زیادی نیستم
من در این برهه زندگیم..
فقط میتونم روی «الویت تو بودن» تمرکز کنم.
وقتی اون رو خاص جلوه میدی
انگار از تیمت خارجم کردی.
انگار نه الویت توام
و نه الویت هیچکس دیگه.
#دیالوگ | 0 |
| 3 | «چه صدایی رو بیشتر از هر صدایی دوست داری بشنوی؟»
-سوال هایی که شاید مجبورت کند حرف بزنیم
#نقطه | 0 |
| 4 | «زندگی تو اونجاست؟ توی رویاهای من؟»
Our summer_زندگی در اشاره | 0 |
| 5 | + خانواده یعنی تکیه دادن به هم و در مواقع احتیاج به هم کمک کردن.
- درسته اما من، میخوام که وقتی بهمون کمک کنی که بهت نیاز داشته باشیم، خب؟
تو خواهر گائول یا دختر ما نیستی
تو... تویی یوروم!
+ تو ناشنوایی؛ چه صدایی رو بیشتر از همه دوست داری بشنوی؟
- صدای تورو..،
+ میدونی وقتی اینطور میبینمت
چه حسی بهم دست میده؟
اینکه مال خودمن، من.. زندگیم... و رویام
جرعت ندارم استراحت کنم
یا حتی خودم بخوام که تسلیم بشم
تو بیشتر از خودم، به من احساس گناه میدی
Our summer_زندگی در اشاره | 0 |
| 6 | 没有文字... | 0 |
| 7 | 没有文字... | 0 |
| 8 | + من ناشنوام، من رو آوردی بار؟
- دستت رو بزار، اینجا... حسش میکنی؟ موسیقی رو
+ گرسنهای؟ بریم غذا بخوریم
- عجبا.. به نظرت من شبیه غذام؟ هر بار که منو میبینی گرسنت میشه میگی بریم غذا بخوریم
«من، کاری کردم که احساس خستگی کنی؟»
+ آرزوی خودت چیه؟ تو فقط آرزوی منو میدونی!
- آرزوی تو، آرزوی منم هست
+ نه اینطور نیست. تو خودتو فراموش کردی
+ اسمت یورومه؟ مثل صورتت
- صورتم؟
+ درسته، یوروم به معنی لبخند
Our summer_زندگی در اشاره | 0 |
| 9 | 没有文字... | 0 |
| 10 | 没有文字... | 0 |
| 11 | J.T🍁
00:30
حتی یک لبخند ساده هم نداره
نه کورسویی از نور در چشم های عمیقش
نه حتی انعکاسی از فکری که بتونه دنیاش رو روشن کنه
در عمق چشم هاش... غمی هست
وقتی با من حرف میزنه
سکوت میکنه
و میرقصه و میرقصه
غمی دور داره که به روحم میرسه و تبدیل به محبت میشه
...پسرم چشمای غمگین داره
تنها زندگی میکنه و به عشق نیاز داره
اون مثل هوا به دیدن من نیاز داره
من مثل خورشید به بودن اون نیاز دارم
پسرم.. با چشمان غمگینش
بالاخره دلیلی پیدا کرده
تا نگاهش رو بخندونه
با بوسههای من و عشق بزرگم
من حتی اسمش رو نمیدونم (درست نمیشناسمش)
اما همین الان میخوام دوباره
اون رو تنهایی پیدا کنم
و در چشم های پاییزیش نگاه کنم
تا کمکم به خواب بره،
ساعتها رو فراموش کنه
قصد دارم بدونم
چرا، به دلایلی،
چشم های (پسرم) امروز نمیخنده
قصد دارم به دستش بیارم
با لطافت و عشقم،
تا چشماش رو شاد ببینم
#music | 0 |
| 12 | «El muchacho de los ojes tristes» | 0 |
| 13 | بردنش الان کامل
چقدر خون | 0 |
| 14 | مثل اینکه یکبار از دستش دادن بعد برگشته
خدای من با کلی درد...بیدار بشی چه حس بدی | 0 |
| 15 | بزارید برم خبر بگیرم | 0 |
| 16 | نکنه ینفر پرتش کرده؟؟ | 0 |
| 17 | چقدر شوکه کننده بود، واقعا نگرانم
اخه چرا چه اتفاقی افتاد؟ | 0 |
| 18 | یک دوستی
خودشو
از ساختمونمون
پرت کرد
پایین!!
خیلی ترسناکه گویا همه جمع شدن | 0 |
| 19 | «پسرم، چشم های غمگین دارد» | 0 |
| 20 | «مدت زیادی منتظر بودی، آخرین چیزی که قبل از ملاقات با من لمس کردی چی بود؟»
-سوال هایی که شاید مجبورت کند حرف بزنیم
#نقطه | 0 |
