ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

前往频道在 Telegram

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

显示更多
1 368
订阅者
-124 小时
-67 天
-3030 天
帖子存档
از شر افسردگی فصلی به داستایوفسکی پناه می‌برم🕯📖

انگار که یکی من‌رو از خودم برده باشه.

پاییزی که می‌گذره و حالی که نه
+1
پاییزی که می‌گذره و حالی که نه

اخیراً حس می‌کنم که لحظه‌ای ساکن ماندن هم هنر است هنری که مانند باقی هنرها از کودکی به ما یاد داده نشده و دست نخورده باقی ماند خاک گرفت و حالا بعد از بیست و اندی سال به سراغش رفته‌ام. آدم‌ها در زمانه من می‌خواهند بدوند و بدوند بدون آنکه لحظه‌ای بایستند دمی باز گیرند بی‌وقفه به دویدن ادامه دهند اما چه لطفی از دویدن حاصل می‌شود اگر منظره را از دست بدهی؟ در زمانه من سرعت همه چیز بالا هست آدم‌ها با خستگی و یأس سرعت خود را در بالاترین حد ممکن تنظیم کرده و می‌دوند یادم آمد که روزگاری آن کودک معصوم دلش نمی‌خواست بی‌تفاوت بگذرد برود و کنجکاوی نکند. حال نمی‌دانم چه کسی اولین بار در کجا معنای رسیدن در زمان مشخص خود به اهداف را در کله‌مان فرو کرد اما می‌دانم این دویدن‌های بی‌معنی و مقصد در آخر خستگی به اندازه پوچی معنا و به یغما فتن عمر گران به روی دستمان می‌گذارند. من اما به زیستن در حال باور دارم به عشق ورزیدن به جریان زندگی در صدای رهگذرها به صدای گنجشکان روی درختان چنار خنده‌های آدم‌های ناشناس به گل یاسی که لای کتابم می‌گذارم تا آن روز و لحظه را از خاطر نبرم. گاه از خود می‌پرسم همه اون امیال و آرزوهای فانی سرشناسی، شهرت ، قدرت، ثروت ارزنی ارزش ندارند ثروت را خرج چه و که کنم وقتی که معنا را درک نکرده‌ام؟ من مدت‌هاست که به خود فهماندم که یک دونده سرعت در زندگی نیستم من صرفاً یک رهگذرم که می‌خواهد عشق را هدیه بدهد و حس کند. به سلامتی رهگذر بودن در دنیا.

پاییز ۱۴۰۴ ؛ پرسه زنی در خیابان‌ها
+6
پاییز ۱۴۰۴ ؛ پرسه زنی در خیابان‌ها

باید جمله‌ی طبیعیه اما منطقی نیست رو جا بندازیم؛ اینجوری خیلی برچسب‌های احمقانه‌ای که به همدیگه می‌زنیم از بین میرن.

اگه ازش اجتناب می‌کنی یعنی دوستش نداری یا چون دوستش داری ازش اجتناب می‌کنی!؟

دلم برای قدم زدن زیر بارون با صدای بیتلز تنگ شده.

چهارشنبه سوم دسامبره و حدس بزن کی قراره سوییشرت هیچکس نسیبش نشه.

در نهایت، مجبور نیستم چیزی داشته باشم، جز همین زندگی ساده و اطلاعاتی درخور.

آدم‌ها؟ بدنیستن، از دور ترجیحاً. خیلی به وعده‌ها اعتماد نمیکنم به حرف‌ها حرف‌ها باد هوا هستن میان و میرن ولی به رفتارها چرا. گاهی آدم‌های مهم برام بی‌اهمیت میشن، هنوز تناقض‌های رفتاری رو درک نمیکنم و نمی‌دونم چطور باهاشون مواجه شم فقط رد میشم و این آزاردهنده میشه گاهاً. تفاوت جنس دغدغه‌هام با هم‌سن و سال‌هام باعث میشه خودم رو از بیشتر فعالیت ها و دورهمی‌ها کنار بکشم و نمی‌دونم هیچوقت قرار هست اون کیفیت مدنظرم در روابط رو تجربه کنم یا نه.

هنوز خیلی آروم و حساب شده حرکت میکنم و به چیزهایی که نقشه داشتم می‌رسم اما خیلی خیلی آروم و این آزارم میده که سرعت زندگی در بخش هایی همخونی نداره، در برخی چیزها خیلی خیلی آروم میرسم و به چیزهایی که برنامه‌ای براشون نداشتم خیلی سریع. ریتم زندگی اینجا کندتره. اما زندگی مدرن دست از سرم برنمی‌داره.بالاجبار خودم رو مجبور به صبح زود بیدار شدن و درست کردن وعده غذایی کل هفته، خواندن چند صفحه کتاب میکنم. هرچی صفحات کتابی که میخونم بیشتر باشه برابره با اثبات به خودم که منفعل نیستم و دارم تقلا میکنم. خیلی کمتر فیلم میبینم و خودم رو مجاب کردم سینما که فقط روی پرده نیست بلکه از چشم‌ها شروع میشه.

عادت‌های بد همچنان سرجاشون موندن: چیزهای مهم رو نمی نویسم. شروع به مطالعه رو به تعویق میندازم و فراموشی تصویر خواب‌ها به نوعی مخدر تبدیل شدن: «یادت رفت؟ حسش نبود؟عیب نداره یک روز دیگه تلاش میکنیم.» و به همین منوال، معلوم نیست از خودم چه موهبت هایی رو دریغ کردم.

در مدت کوتاهی ،ایده های مختلفی برای تئاتر به ذهنم رسید؛ اما همچنان مقصد نامعلومه. دوسالی از مطالعه تخصصی دست کشیدم چون به این نتیجه رسیدم که همه چیز ته‌میکشه و ته‌نشین میشه پس بنابر شرایط حالی که درحال تجربه‌اش بودم ترجیح دادم از هرکار غیر ضروری چشم پوشی کنم مثل همین مطالعه تخصصی.

این نوشته براساس "افسانه ضیافت از افلاطون" نوشته شده افسانه ای که معتقده قدیما انسان‌ها کامل و دو‌نفره به دنیا اومده بودن. قدرت زیادی داشتن و خدایان ازشون ترسیدن، پس اونا رو به دو نصف تقسیم کردن.از اون به بعد، هر انسان نصفه‌ایه که به دنبال نیمهٔ گمشدهٔ خودش می‌گرده. و عشق یعنی همین تلاش برای پیدا کردنِ اون نیمه و کامل شدن دوباره. And this is so cute.

روزی، آدمیان دوگانه بودند گرد، کامل، چونان ماهِ تمام؛ چهار دست، چهار پا، و دو چهره که یکدیگر را بی‌وقفه می‌دیدند بی‌آنکه از هم جدا شوند. قدرتشان، طوفان را می‌ترساند و غرورشان، آسمان را. پس خدایان، با تیغی از نور، آنان را به دو نیم کردند— همچون اناری رسیده که دانه‌هایش هنوز در پیِ یکدیگر می‌دوند. از آن روز، هر نیمه در جست‌وجوی نیمهٔ دیگر است؛ سرگردان در کوچه‌های جهان، در آیینه‌ها، در چهره‌های ناآشنا، در آغوش‌هایی که می‌آزمایند و در آغوشی که سرانجام آرام می‌گیرد. و عشق، چیزی نیست جز خاطرهٔ مبهمِ آن تمامیتِ فراموش‌شده؛ آن دردِ شیرینِ بازگشت، آن شوقِ بی‌نام که دو پارهٔ گمشده را به سوی هم می‌خواند.

امشب اجرای کماکان لغو شد به دلایلی که هممون می‌دونیم و من هر دفعه به خودم میگم که چقدر عمر خوشی در این مملکت کوتاهه، چه ساده امید رو در دل ما می‌کشند و ما چقدر قوی هستیم و بی‌پروا ادامه میدم.