ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

شهرزاد

شهرزاد

前往频道在 Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

显示更多
3 442
订阅者
-124 小时
-107 天
+14630 天
帖子存档
نسخه‌ی انگلیسی رمان رو هم‌زمان با نسخه‌ی ترجمه‌شده خوندم تا به قابل‌اعتمادبودن یا نبودن‌ش پی ببرم. این‌ها بخش‌های حذف‌شده‌ی گ
+1
نسخه‌ی انگلیسی رمان رو هم‌زمان با نسخه‌ی ترجمه‌شده خوندم تا به قابل‌اعتمادبودن یا نبودن‌ش پی ببرم. این‌ها بخش‌های حذف‌شده‌ی گل‌درشت نسخه‌‌ی فارسی بودند. احتمالن می‌دونید، ایشی‌گورو در کودکی همراه خانواده به انگلستان مهاجرت کرده و انگلیسی، زبان اصلی نوشته‌هاش هست.

همین‌ الآن تموم شد. برای من خیلی دوست‌داشتنی بود. کاش می‌تونستم همه‌ش رو براتون تعریف کنم، اما مزه‌ش به اینه که خودتون سرنخ‌ها رو پیدا کنید.🤍

photo content

photo content

photo content
+2

من تازه امروز متوجه شدم -اعترافی آمیخته به شرم- هیروشیما تنها قربانی بمب اتمی نبوده و به‌فاصله‌ی سه‌ روز بعد از نابودی هیروشی
من تازه امروز متوجه شدم -اعترافی آمیخته به شرم- هیروشیما تنها قربانی بمب اتمی نبوده و به‌فاصله‌ی سه‌ روز بعد از نابودی هیروشیما، شهر ناگاساکی هم منفجر شده. «منظره‌ی پریده‌رنگ تپه‌ها» در اصل روایت زندگی بازماندگانه؛ کسانی که خانواده‌هاشون رو در شهر ناگاساکی از دست دادند. در این‌صحنه، اتسوکو به ساچیکو می‌گه: "امیدواربودن به آینده از هر چیزی که فکرش رو بکنی مهم‌تره. اگه‌ مردم این‌طوری نباشن، اون‌وقت‌ همه‌‌ی این -به تپه‌ها و چشم‌انداز اشاره می‌کنه- همه‌ی اینا چیه جز یه تلّ خاک و چن‌تا پاره‌آجر." عاشق این‌م که نویسنده به مخاطب فرصت کشف بده، اطلاعات رو مثل لقمه‌ی آماده به خورد آدم نده.

«منظره‌ی پریده‌رنگ تپه‌ها» همه‌ی آن چیزی‌ست که از ادبیات ژاپن می‌خواهم؛ گرم، تابستانی و با همان انزوای منحصر به ژاپنی‌ها. بدو
«منظره‌ی پریده‌رنگ تپه‌ها» همه‌ی آن چیزی‌ست که از ادبیات ژاپن می‌خواهم؛ گرم، تابستانی و با همان انزوای منحصر به ژاپنی‌ها. بدون هیچ‌ پیش‌فرضی فقط برای این‌که اولین رمان ایشی‌گورو بود رفتم سراغ‌ش.🤍

چون با دیدن هر درخت سبزی، یادت میافتم و یاد عشقی که برای این‌‌ آهنگ داشتی.

کیارستمی اگر زنده بود،
کیارستمی اگر زنده بود،

تابستان ۱۴۰۵
+8
تابستان ۱۴۰۵

photo content
+8

تابستان ۱۴۰۵

کار… کار؟ آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را می‌جود آرام‌آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهٔ
کار… کار؟ آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را می‌جود آرام‌آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهٔ دیگر را و سرانجام، تو در فنجانی چای فرو‌خواهی رفت مثل قایق در گرداب. - فروغ فرخزاد

+1
باران‌های تابستانی/ قهوه/ اولین کتاب از ژاپن

مجموعه‌ی درها
+7
مجموعه‌ی درها

photo content
+5

اخیرن نزدیک به یک‌ ماه در سیاهکل زندگی کرده‌ام. یک‌روز حین پیاده‌روی‌های طولانی هر روز صبح در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، نظرم به تابلوی کتاب‌خانه‌ی عمومی جلب شد. بی‌محابا رفتم داخل. کارت عضویت همراه نداشتم. سیستم هم قطع بود و نمی‌شد کدملی‌ام را وارد کنند. چه‌ باورنکردنی! آقای خوش‌برخوردی که کنار متصدی کتابخانه کار می‌کرد، اجازه داد با اطلاعات او دو کتاب امانت بگیرم. این‌بار جدّن باورنکردنی‌! من تابه‌حال گذرم به متصدی مهربانی نیفتاده‌بود. یک کتاب «فقط روزهایی که می‌نویسم» از آرتور کریستال و دیگری رمانی از شوساکو اندو. «فقط روزهایی که می‌نویسم» یکی از بهترین جستارهایی‌ست که خوانده‌ام، آن‌ هم در روزهایی که موتور نوشتن‌م از همیشه خراب‌تر بود و هراسم روزبه‌روز از این‌که هرگز تعمیر نشود، بیشتر و بیشتر می‌شد. آرتور کریستال دایره‌ی لغات غنی‌ای دارد، با دقت به اطرافیان نگاه می‌کند، آن‌قدر که علی‌رغم علاقه‌ای که به او پیدا کرده‌ام، دوست ندارم هرگز با او هم‌کلام شوم.می‌دانم می‌تواند فقط با یک نگاه، از حرکت دست‌ها و نحوه‌ی نشستن آدم‌ها، تمام زندگی‌شان را روی کاغذ بیاورد. امروز بعد از دو ماه دوباره آمدم این کتابخانه ولی این‌بار در سالن مطالعه هم نشستم. وارد که شدم چند دختر سرهایشان را بالا آوردند، لبخند زدند، سلام دادند، وسایل و اسباب اضافه‌شان را برداشتند تا من بتوانم پشت هر میزی که می‌خواهم بنشینم. رعایت سکوت چندان ضرورتی نداشت، پشت در مردی درمورد سیب‌زمینی محلی صحبت می‌کرد. همه‌شان کنکوری بودند؛ این‌ را از کتاب‌های تست روی میز فهمیدم. و البته از این‌که هرکاری می‌کردند جز درس‌خواندن. دور هم چای می‌نوشیدند، غذا می‌خوردند و یک‌جایی بین حرف‌های‌شان صدای خنده‌ها بلند می‌شد. من هم پشت یکی از میزها نشستم تا مطلبم را تمام کنم، اما تمام مدتی که آن‌جا بودم بیشتر حواسم به آدم‌ها بود تا کلمات. هر چند پاراگرافی که تایپ می‌کردم، سرم را بالا می‌آوردم و می‌دیدم یکی به روی من‌ لبخند می‌زند. دو ساعت بعد کارم تمام شده‌بود. خیلی دوست داشتم می‌توانستم جزئی از گعده‌شان بشوم، چای شمالی بخورم و گیلاس تعارف‌شان کنم، اما به‌جای تمام این‌ها لبخندی زدم و برگشتم خانه.

ممنونم از محبتت تک‌تک‌تون و چشم💗💗

خیلی سخت بود بعد از مدت‌ها نوشتن در این‌جا، اما نیاز داشتم. لطفن بگید از کتاب‌های ژاپنی‌ای که می‌خونم این‌جا هم بگم یا نه؟🤓 @GhostoflibBot

photo content
+1