ch
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

前往频道在 Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

显示更多
3 294
订阅者
-124 小时
+137 天
+11630 天
帖子存档
گرگ، هوشنگ گلشیری.pdf2.45 MB

در سوگ گلشیری نوشته‌ام که ادبیات و جریان روشن‌فکری ایران یک سطح معیار یا ملاک عالی خود را از دست داد. از جنگ زنده برگشته، به کمک و معرفی استاد دانشکد‌ه‌ام، دکتر عباس میلانی، نخستین بار در خانه‌اش دیدمش. اخراجی از تدریس در دانشکده هنرهای زیبا، خانه‌نشین شده بود و از بچه‌ها نگه‌داری می‌کرد. داستانم را خواندم، نقدش را که شروع کرد، فهمیدم که اجر صبرم را گرفته‌ام. صبوری سالیان سال داستان نوشتن و سیاه‌مشق و تمرین‌ها را بر کسی آشکار نکردن، تا سرانجام دفتر اولین داستان‌ها را بر آنی گشودن که یکی از شایسته‌ترین بود. داستان «خمیازه در آینه» را خواندم. وقتی بساط چای مهیا می‌کرد، درآمد که: ـ من به نابغه جوان در داستان‌نویسی اعتقادی ندارم. هر چند خودم «شازده احتجاب» را در بیست و هشت سالگی نوشتم. نقدش مانند یک منتقد معمولی نبود. تخیل داستانی‌اش را آزاد می‌کرد در داستانی که خوانده می‌شد: در جلسه‌های پنجشنبه و یا (Epiphany) گاهی که به خواصی بار می‌داد؛ در لحظات تجلی هوشش، ناخودآگاهِ داستان خوانده شده را انگار می‌خواند. نوعی نقد که نویسنده و خواننده‌اش را به جستجوی لایه‌های زیرین یا پتانسیل آن‌ها در کارش وامی‌داشت. [بخشی از مصاحبه شهریار مندنی‌پور درباره گلشیری در دانشگاه استنفورد] داستان سوم: گرگ از مجموعه‌ نمازخانه کوچک من نوشته‌ی من: گلشیری امضای خودش را پای تمام آثارش می‌زند. سبک سیال ذهنی که با صادق هدایت و نویسندگان دیگری پایه‌گذاری شد و با قلم گلشیری به نهایت خود رسید. داستان‌های گلشیری با تخیل آمیخته می‌شوند و ما علاوه بر برداشت ظاهری، می‌توانیم برداشتی مفهومی هم از داستان داشته باشیم. داستان گرگ راوی جمعی دارد؛ مدیر مدرسه از گفته‌های دیگران و گاهن خود اختر و دکتر وام می‌گیرد. در صحبت‌هایش از کلماتی هم‌چون "انگار"، "نمی‌دونم" و .... که نشان‌دهنده‌ی تردید هستند هم بسیار استفاده می‌کند که بر رازآلودی داستان می‌افزاید و در نهایت داستان‌ با عدم قطعیت به پایان می‌رسد که جزئی از ویژگی‌های داستان مدرن همین است. طبق برداشت اکثریت؛ گرگ افسردگی و تنهایی اختر است، برف و تغییر فصل هم که نشان‌دهنده‌ی سردتر شدن روابط زن دکتر با بقیه و حتا خود دکتر. پیش از این اختر بیرون می‌رفت، با بقیه صحبت می‌کرد، اما با آغاز فصل سرما ارتباطش را قطع کرد و فقط کتاب می‌خواند. #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

بعد از موزه‌ زمان، "هنرهای جهان" یکی از زیباترین موزه‌هایی بود که دیدم.

موزه زمان
+3
موزه زمان

موزه جواهرات
+1
موزه جواهرات

بعد از موزه‌ زمان، این‌جا یکی از زیباترین موزه‌هایی بود که دیدم.

موزه هنرهای جهان
+3
موزه هنرهای جهان

چیزی شبیه به برگ‌های آن گلدان‌؛ کم‌جان و افتاده.
چیزی شبیه به برگ‌های آن گلدان‌؛ کم‌جان و افتاده.

امروز عصر در جمعی حاضر می‌شوم که پس از گذشت چند هفته می‌توانم با گاردی پایین و مهر با یکایکشان ارتباط برقرار کنم. در لحظه‌ی ورود و جاگیر شدن‌م خانمی که مادرانگی از سر و رویش می‌بارد با مهر از بودنم در جمع خوش‌حال می‌شود. مادر دیگری معصومانه از هیجانی که تجربه کرده صحبت می‌کند. استاد هندوانه زیر بغل‌م می‌گذارد که خوب می‌نویسم. در تمام لحظات حس می‌کنم که در مسیر درستی قرار دارم و در مسیر درست قرار داشتن یک موهبت است. آدم‌ها، آدم‌ها دل‌م را گرم می‌کنند. ساعت ۹ جلسه تمام می‌شود و برای این‌که آن خیابان تاریک مترو تا خانه، تاریک‌تر و ناامن‌تر نشود به دو خودم را به ایستگاه می‌رسانم. زنی با دو فرزندش هم‌زمان با من وارد واگن می‌شوند؛ زنی آراسته با موهایی بلوند که دخترک سه، چهارساله‌ی زیبایی را در آغوش دارد و پسرک هفت، هشت ساله‌اش گوشه‌ی کاپشن او را گرفته. از ذهن‌م می‌گذرد که دخترک به عروسکی می‌ماند که می‌شنوم دختر جوانی بخاطر برخورد پای پسرک با کفشش به مادر تذکر می‌دهد. دو آدم بزرگ کل‌کل می‌کنند، یک‌آن مادر دخترکش را پایین می‌گذارد و دو زن به هم حمله‌ور می‌شوند. دستان‌م از اضطراب می‌لرزد و برای تصویری که بچه‌ها می‌بینند پر از خشمم. فقط می‌توانم بچه‌ها را کنار بکشم و جلوی دیدشان را بگیرم، اما نه موفق‌ می‌شوم فریادهای مادرشان را خاموش کنم، نه از عهده‌ی پرت کردن حواس‌شان برمی‌آیم. زن که حالا دیگر اثری از آراستگی در او دیده نمی‌شود دست بچه‌های گریان را می‌گیرد و با مأمور قطار بیرون برده می‌شوند. آدم‌ها، آدم‌ها آرامش را از من می‌گیرند.

قصه‌ای از آلپ، ارنست همینگوی.mp310.55 MB

💗💗💗

An Alpine Idyll, Ernest Hemingway .pdf1.44 MB

قصه‌ای از آلپ، ارنست همینگوی.pdf1.57 MB

Repost from شهرزاد
+1
قصه‌ای از آلپ، ارنست همینگوی.pdf1.57 MB

از همان اولین کتابم این‌طور برمی‌آمد که سرانجام راهم را پیدا کرده‌ام. هرگز لحظه‌ای هم شک نکردم که پیشاهنگ قلمروی تازه‌ای هستم و دریافتم که سال‌های آینده به آثار من عنایت‌ها خواهد شد. پس خواستم نسل دیگر گزارشی صادقه از همه‌ی رفت و راه‌ها و اندیشه‌هایم داشته باشد؛ من جست و جوگر چیزی آن‌سوی زندگی و بیرون از زمان‌م، اما قصد من ارائه‌ی زندگی آدمی‌ست در همان هیئت ساده‌اش و نه آراستن و پیراستن آن. من متفکر بزرگی نیستم، پیام آتشینی هم برای آدمی‌زاد نیاورده‌ام. با این‌همه دنیا را عجیب خوب می‌شناسم، با همه‌ی گوشه و کنار زندگی‌اش. من هیچ‌گاه مجبور به پیدا کردن "موضوع" نبوده‌ام، این موضوع بوده که مرا پیدا کرده. موضوع قصه‌ها چنان شیفته‌ام می‌کند که به هیچ کار دیگری نمی‌توانم بپردازم. الهام می‌تواند چون عشق، شورانگیز باشد. کتاب‌های من از درون قلب و از دل آزموده‌هایم بیرون کشیده شده‌اند، اما به سرسری و بی‌تأمل ارائه‌دادن آن‌ها رضایت نداده‌ام. عادت‌های من در نوشتن خیلی ساده است؛ زمانی دراز تأمل کردن و زمانی کوتاه نوشتن. [ارنست همینگوی] داستان دوم: حکایتی از آلپ #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

An Alpine Idyll, Ernest Hemingway .pdf1.44 MB

قصه‌ای از آلپ، ارنست همینگوی.pdf1.57 MB

قصه‌ای از آلپ، ارنست همینگوی.pdf1.38 MB

از همان اولین کتابم این‌طور برمی‌آمد که سرانجام راهم را پیدا کرده‌ام. هرگز لحظه‌ای هم شک نکردم که پیشاهنگ قلمروی تازه‌ای هستم و دریافتم که سال‌های آینده به آثار من عنایت‌ها خواهد شد. پس خواستم نسل دیگر گزارشی صادقه از همه‌ی رفت و راه‌ها و اندیشه‌هایم داشته باشد؛ من جست و جوگر چیزی آن‌سوی زندگی و بیرون از زمان‌م، اما قصد من ارائه‌ی زندگی آدمی‌ست در همان هیئت ساده‌اش و نه آراستن و پیراستن آن. من متفکر بزرگی نیستم، پیام آتشینی هم برای آدمی‌زاد نیاورده‌ام. با این‌همه دنیا را عجیب خوب می‌شناسم، با همه‌ی گوشه و کنار زندگی‌اش. من هیچ‌گاه مجبور به پیدا کردن "موضوع" نبوده‌ام، این موضوع بوده که مرا پیدا کرده. موضوع قصه‌ها چنان شیفته‌ام می‌کند که به هیچ کار دیگری نمی‌توانم بپردازم. الهام می‌تواند چون عشق، شورانگیز باشد. کتاب‌های من از درون قلب و از دل آزموده‌هایم بیرون کشیده شده‌اند، اما به سرسری و بی‌تأمل ارائه‌دادن آن‌ها رضایت نداده‌ام. عادت‌های من در نوشتن خیلی ساده است؛ زمانی دراز تأمل کردن و زمانی کوتاه نوشتن. (ادامه دارد) داستان دوم: حکایتی از آلپ تا آخر امروز فرصت هست داستان رو بخونیم و در موردش صحبت کنیم. #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

آن‌هایی که به خانه بازنگشتند، یا آن‌هایی که نتوانستند تمام‌شان را به خانه بازگردانند: زنی یا مردی در یکی از همین روزها خانه را به مقصد بیمارستانی خصوصی ترک می‌کند. قرار است چشمان‌ش عمل شوند و دیگر از عینک و لنز بی‌نیاز شود، اما زن یا مرد نابینا می‌شود. مردی (تنها مردی) در عنفوان جوانی موهایش را می‌تراشد. لباس سربازی تن می‌کند. خانواده را در آغوش می‌گیرد و سوار اتوبوسی به مقصد محل آموزشی می‌شود. اتوبوس واژگون می‌شود و می‌میرد. این‌ها خبرهایی هستند که امروز شنبده‌ام؛ از خبرها برحذرم چون زندگی به جای این آدم‌ها نابینا و واژگون‌م می‌کند، اما خب خبر است دیگر. دهان به دهان نقل می‌گردد.