ch
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

前往频道在 Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

显示更多
3 294
订阅者
-124 小时
+137 天
+11630 天
帖子存档
photo content
+4

سلام، اگر کسی برای امتحان زبان انگلیسی، چه مدرسه چه دانشگاه نیاز به کمک داره من هستم.

یکی از کوتاه‌ترین داستان‌های جهان از مجموعه‌ی در زمان ما، ارنست همینگوی: ساعت شش و نیم، شش نفر از وزرا را پای دیوار بيمارستان تیرباران کردند. توی حیاط گودال‌هایی از آب بود. روی سنگ‌فرش حیاط برگ‌های مرده‌ی نم‌آلوده ریخته بود. باران یک‌ریز می‌بارید. کرکره‌ی تمام پنجره‌های بیمارستان را کیپ بسته بودند. یکی از وزرا حصبه داشت. دو نفر سرباز آوردندش توی حیاط، زیر باران. تلاش می‌کردند تا پای دیوار سرپا بایستد، اما چمباتمه زد توی گودال آب. پنج تای دیگر، آرام، پای دیوار ایستادند. بالأخره، افسر به سرباز‌ها گفت دست بردارند، چون نای ایستادن نداشت. وقتی اولین رگبار گلوله را شلیک کردند، سردرگریبان، توی گودال نشسته بود.

برای چندمین بار در این ماه می‌شنوم که برای داشتن ذهنی باز باید از خودسانسوری بپرهیزیم. عباس معروفی در ویدئوی یوتیوب خود می‌گوید "مغول‌ها، اعراب و غیره در طول تاریخ کتاب‌ها را آتش زدند ولی کتاب‌ها مجددن تولید شدند، اما اگر ذهنی بسوزد دیگر قابل ترمیم نخواهد بود و خودسانسوری، بزرگ‌ترین و بدترین آتش‌سوزی تاریخ است."، اما وقتی از سانسور نکردن خود در نوشته‌ها می‌گوییم منظورمان دقیقن چیست؟ این سؤال مثل خوره به جان‌م افتاده است. انگار حالا ابتدا و انتهای سانسور نکردن خود در این خلاصه شود که زنی آسوده بگوید "در دوران قاعدگی به سر می‌برم و درد می‌کشم." (که دست‌آوردی ارزشمند است، از آن‌جایی که این امر تا مدت‌ها پنهان می‌مانده و هم‌چنان می‌ماند.) در این میان آزاد بودن ذهن فروغ را در نظر می‌آورم؛ با شجاعت در بند تن بودن در میان اشعار و آن تمثیل‌های زیبای ردیف‌شده پشت هم را و ذهن شکسپیر را که با همین آزاد بودن توانسته بدون هیچ‌گونه ویرایشی به خلق نمایش‌نامه‌های آن‌چنینی ختم شود. در تکاپوی یافتن مفهوم نفی خودسانسوری بودم که امروز همکارم خانم ن. وارد اتاق شد و مقابل چشمان همکار دیگرمان که کنار من‌ می‌نشیند یک باکس سوغاتی از شیرینی‌های محلی را روی میزم گذاشت؛ برای دیدن دخترش به شهر دیگری رفته و یاد من بوده است. فکر کردم اگر من قرار بود فقط برای یک همکار چیزی بیاورم، از تک و تای پنهان کردن آن که کسی نبیند که یک‌وقت ناراحت شود از خیر هدیه دادن به آن یک نفر می‌گذشتم، همان‌طور که تا حالا گذشته‌ام؛ یا همه یا هیچ‌کس. به شجاعت او غبطه خوردم؛ با شجاعت به آغوش در نظر شخص دیگری خوشایند جلوه نکردن بروی! خودت را مجبور به انجام دادن یا ندادن کاری نکنی. شیرینی سوغاتی تا لحظه‌ی آخر روی میز من تلخی می‌کرد و آینه‌ی دق شده بود تا دم رفتن که بالاخره به زبان بیاورم که "خانم فلانی بفرمایید شما ببریدش منزل" تا نفس راحتی بکشم. خود خود خود بودن عجیب است و با این‌که تا حد زیادی مفهوم ذهن آزاد را درک کرده‌ام، هنوز متوجه ضرورت تمام و کمال آن نمی‌شوم.

امروز اول دی ماه است.
امروز اول دی ماه است.

هفت سال پیش بود؟ ده سال؟ بیش‌تر... فردای آخرین روز پائیز آزمون آمادگی دفاعی داشتم. همه در اتاقِ میهمان جمع بودند؛ باز هم انار بود، کدوحلوایی زعفرانی بود و سینی چای که پدربزرگ با دستان خودش لیوان‌های کمرباریکی را که مدام خالی می‌شدند، پر می‌کرد. از اتاق دیگر صدای خنده‌ها و تخمه‌شکستن‌ها را می‌شنیدم و خطوط کتاب را با چشم دنبال می‌کردم. عذابی بود. صدای تلویزیون را بلند کردند که بشنوم که به دلیل برودت هوا فردا تعطیل است و از فرط شادی، با بقیه‌ی محصلان جمع، کودکانه، به هوا پریدیم و آسوده‌خاطر به شب‌نشینی یلدا اضافه شدیم. بزرگ‌ترها موهای‌شان مشکی بود، نهایت چند تار خاکستری دیده می‌شد. از خاطرات خنده‌دار مشترک‌شان می‌گفتند. حاشا می‌کردند. می‌خندیدند. آن شب خستگی‌ سرخوشانه‌ای کنار بخاری به خواب ختم شد؛ خوابی شیرین و پدرم تا ماشین من را در آغوش گرفته بود و فقط وقتی در خانه روی‌م پتو می‌انداختند چشم باز کردم؛ یک دقیقه بیش‌تر خواب آسوده. امشب برای یلدا ذوقی نداشتم. همه‌جا در نظرم خاکستری‌ست. مرده است. بوی نفت می‌دهد. روی فرش قرمز پدربزرگ نشستیم؛ همان‌که در کودکی با باقی نوه‌ها مسابقه‌ی پرزجمع‌کنی‌هامان روی آن برگزار می‌شد. همان دانه‌های انار، همان اصرارها برای امتحان کردن کدوحلوایی، همان خاطرات مشترک، اما بزرگ‌ترهایی با موهای سفید و جای خالی برخی دیگر...اما برای همین بودن‌ها هم آدم دل‌ش گرم می‌شود. بزرگ که می‌شوی یلدا، یک‌ دقیقه بیش‌تر دل‌تنگی کشیدن است.

برای خوندن ترجمه‌ی روان‌تر می‌تونید این نسخه رو تهیه کنید.
برای خوندن ترجمه‌ی روان‌تر می‌تونید این نسخه رو تهیه کنید.

فایل صوتی متهم، آنتوان چخوف.mp310.35 MB

۱. متهم، آنتوان چخوف.pdf1.49 MB

آنتوان چخوف جایی می‌نویسد: "من هنوز دیدی فلسفی و سیاسی از زندگی پیدا نکرده‌ام و هر ماه که می‌گذرد عقیده‌ام را عوض می‌کنم. بنابراین ذهن خودم را تنها به توصیف این‌که قهرمانان آثارم چگونه عاشق می‌شوند و ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند و حرف می‌زنند و می‌میرند، محدود و مشغول نکرده‌ام. همین‌طور هم عمل کرده و روایت‌گر انزوا، سرخوردگی طبقات زجرکشیده و حرومیت‌های دهقانان و زندگی ملال‌آور و بی‌حاصل اشراف بوده است. داستان اول: متهم [ نقل از عباس معروفی: این داستان کوتاه یکی از نمونه‌های تمیز و جاودانه‌ی ادبیات داستانی جهان است. داستان دست و پا زدن‌های بی‌سرانجام سوته‌دلان معصوم در ساختمان کور و کر قضاوت. گویی عدالت مرده است. پیرمردی فقیر صادقانه از تلاش و معاش حرف می‌زند؛ غم نان. او هرگز در عمرش دروغ نگفته است. در مقابل، قاضی نیز صادقانه از نظم شهر دفاع می‌کند و پیرمرد را به دروغ و دزدی و خرابکاری و اخلال در نظم عمومی و حتی تلاش برای کشتار جمعی متهم می‌کند. هر دو راست می‌گویند. متهم کیست؟] #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه پ.ن: امروز داستان رو بخونیم و اگر دلمون می‌خواست چیزی بگیم، پیامی واحد ارسال کنیم.

سلام💗 اگر سه‌شنبه‌ها رو به خوندن داستان‌ کوتاه همراه با گفتگوی مفید قرار بدیم، خوبه؟ البته من فقط فایل صوتی داستان رو این‌جا می‌ذارم.

به این جلدهای کاغذی dustJacket یا dustwrapper می‌گن، قدیم‌ها بعد از خرید کتاب مثل پوست موز دور انداخته می‌شدند! خودم هم هیچ‌و
به این جلدهای کاغذی dustJacket یا dustwrapper می‌گن، قدیم‌ها بعد از خرید کتاب مثل پوست موز دور انداخته می‌شدند! خودم هم هیچ‌وقت نگه‌شون نمی‌دارم.🍌

در ایرانِ بی‌قاعده و علاقه‌مند به تعطیلی، نام‌گذاری‌ها باید به‌صورت جمعه، یک‌جمعه، دوجمعه و ...می‌بود.
در ایرانِ بی‌قاعده و علاقه‌مند به تعطیلی، نام‌گذاری‌ها باید به‌صورت جمعه، یک‌جمعه، دوجمعه و ...می‌بود.

سلام من زهرا هستم. در حال حاضر بخاطر جابه‌جایی مجبور به فروش بخشی از کتاب‌های کتاب‌خونه‌ام شدم. کتاب‌هایی که برای فروش کنار گذاشتم در حوزه ادبیات، اسطوره‌شناسی و ادیان و فلسفه، ترجمه و ویرایشه. از اونجایی که حساسیت زیادی درباره کتاب‌ها داشتم، همه در وضعیت فیزیکی خوبی هستند و از بهترین انتشارات با بهترین ترجمه انتخاب شدند. من عکس و اطلاعات مربوط به کتاب‌ها رو توی یه کانال تلگرامی همراه با آیدی‌ام گذاشتم تا اگر کسی نیاز داشت، سفارش بده @mybooksforsalee. (با تشکر ویژه از شهرزاد عزیز)

Repost from کالیایف
- رشت، ۲۴ آذر ۱۴۰۳.
+1
- رشت، ۲۴ آذر ۱۴۰۳.

بریم برای چالش ۲۰ روز، ۱۰ کتاب. چون نادانی من بسیار است و زمان بسیار کم.

پیدا شد.

Mohammadreza-Shajarian-Tasnife-Dashtie-Mara-Raha-Kon-320.mp315.70 MB

پشت‌بام قسمت موردعلاقه‌ی ما از یک خانه است. البته بود؛ تا قبل از این‌‌که مجتمع‌هایی روی کار بیایند که ساکنین‌اش به پشت‌بام آن دسترسی نداشته باشند. هر بار نم بارانی به کاشی‌های پشت بام می‌خورد و صدایش به اتاق ما می‌رسید، ما آن‌جا بودیم؛ ما یعنی من و خواهرم. هر بار دانه‌های برفی روی کولر آبی و پوشال‌هایش می‌نشست ما آن‌جا بودیم. از جایگاه پنج سال آینده‌مان می‌گفتیم؛ برنامه‌هایی که هیچ‌کدام‌شان حالا خاطرم نیست. وقتی شهریور نسیم خنکی وزید ما آن‌جا بودیم. روی کاشی‌های سخت خوابیدیم و آفتاب سوزان تابستان صبح علی‌الطلوع فراری‌مان داد. با دوستان‌مان که شب پیش ما می‌ماندند برای تماشای طلوع آن‌جا بودیم. به صدای افشاریان که آن‌روزها هنوز از چشمانمان نیفتاده بود گوش می‌سپردیم، به صدای نمکین شمس لنگرودی و زمزمه می‌کردیم: "ما روشنی‌بخش شبان کافه‌ها بودیم...دریا کنار سینه‌مان چون قطره‌ای ناچیز" حتی وقتی مأموران به خیابان ریختند هم آن‌جا بودیم، وقتی نوک اسلحه‌شان را سمت ما گرفتند و تهدیدمان کردند خفه شویم و برگردیم خانه. مرور تمام این خاطرات همه از یک آهنگ آغاز شد. زود به قرار رسیده بودم. در کافه‌ی دیگری منتظر نشستم که چیزی بنویسم، بعد ریتم آهنگی از همایون شجریان در مغزم پخش شد و یک‌بند دنبال آن گشتم. فقط خاطرم بود روی همان پشت‌بام شنیده‌بودم‌ش؛ همین. ریتم لعنتی‌ای که در مغزم بود به دهان نمی‌آید. هنوز هم خاطرم نیست اما می‌دانم محتوایش در این مایه‌ها بود که من را به حال خودم رها کن. "آسوده باش و من را به حال خودم رها کن."