ch
Feedback
''فارغ

''فارغ

前往频道在 Telegram

انسان نمی‌داند طوفانِ بزرگی در راه است، اگر هم بداند، طوفان در راه است.

显示更多
793
订阅者
-124 小时
-67
+4230
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+98
在1个频道中
五月 '26
+21
在2个频道中
Get PRO
四月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+57
在8个频道中
Get PRO
一月 '26
+20
在3个频道中
Get PRO
十二月 '25
+34
在2个频道中
Get PRO
十一月 '25
+57
在5个频道中
Get PRO
十月 '25
+39
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+64
在3个频道中
Get PRO
八月 '25
+52
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+71
在4个频道中
Get PRO
六月 '25
+35
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+27
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+43
在4个频道中
Get PRO
二月 '25
+29
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+30
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+32
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+27
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+28
在3个频道中
Get PRO
九月 '24
+40
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+66
在2个频道中
Get PRO
七月 '24
+49
在2个频道中
Get PRO
六月 '24
+43
在2个频道中
Get PRO
五月 '24
+35
在2个频道中
Get PRO
四月 '24
+31
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+47
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+56
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+109
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+240
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
29 六月+2
28 六月0
27 六月+1
26 六月+1
25 六月+1
24 六月+1
23 六月+4
22 六月+9
21 六月+8
20 六月+2
19 六月0
18 六月+4
17 六月+1
16 六月+2
15 六月+2
14 六月+3
13 六月+1
12 六月+3
11 六月+2
10 六月0
09 六月+14
08 六月+8
07 六月+14
06 六月+1
05 六月+8
04 六月+2
03 六月+1
02 六月+1
01 六月+2
频道帖子
اصلاً چرا حقیقتش را نگویم؟ من به کسانی که عقیدهٔ مشخصی در زندگی داشتند حسادت می‌کردم، کسانی که چتر به دست به دنیا می‌آیند، باران، برف و تگرگ می‌بارد و این آدم‌ها همواره در امان‌اند. حتی وقتی هوا آفتابی است باز هم چترشان را ول نمی‌کنند. اما حسدْ آن‌چنان سکوی پرتاب پرقدرتی نبود که بتواند موجب جهشم بشود. می‌توانستم چشم‌هایم را ببندم و در وجود هر کسی شیرجه بزنم. امّا متأسفانه خیلی خوب می‌دانستم که پرشی کوتاه‌مدت خواهد بود. رضایت اولیه ناراحتیِ مختصری را به دنبال می‌آورد و این ناراحتیِ مختصر بعداً به ناراحتی بزرگ‌تری تبدیل می‌شد و ظرف مدتی کوتاه هر هیجانی را از بین می‌برد. آن‌گاه احساس بدبختی می‌کردی، بدذاتی هم به‌ دنبال بدبختی می‌آمد. نفرت داشتن از خود و بدی کردن به دیگرانْ دو روی یک احساس‌اند. -سوزانا تامارو / جانِ جهان

2
+1
01 - Michelle Gurevich - Lovers Are Strangers.mp3
158
3
من غمگینم؛ غروب از راه می‌رسد. اما من تجربهٔ آن‌سوی دیگرِ نژندی و غم را هم دارم. من در آن نقطه‌ای هستم که اندکی تجربهٔ نژندی به احساس تنفر و ‌شادی بدل می‌شود. احساس می‌کنم حساس شده‌ام، نه‌فقط به آدم‌ها که به شور و عشقشان. دوستشان دارم و آن احساساتی را که با آن‌ها آدم‌ها به دیگران عشق می‌ورزند دوست دارم. برایشان از جان و دل مایه می‌گذارم: آن‌چه ما را از هم جدا می‌کند چیزی نیست جز آن‌چه ما را یکی می‌کند: دوستی و عشق. در انتهای روز، احساس غریبی در اعماق درونم نقش می‌بست و مرا درگیر خود می‌کرد. من خود را با حسی از دافعه و نفرت دوست دارم، خود را با ترس آرام می‌کنم و زندگی را با احساسی مزمزه می‌کنم که من را از آن جدا می‌کند. همهٔ این شور و احساسات درونم فقط آن‌چه را هستم بروز می‌دهد و کل هستی برای این‌که احساسی مبهم از خودم داشته باشم ـ‌ احساس بودنی که خود را حس نمی‌کند ـ خشمش را آشکار می‌کند. اکنون آرامش با شب فرا می‌رسد. دیگر نمی‌توانم هیچ احساسی را نام ببرم. اگر می‌خواستم برای این حالتِ بی‌تفاوتی در من نامی بگذارم، آتش نام مناسبی برای آن بود. منشأ احساساتم چیزهایی است که حس می‌کنم، برگرفته از مبدأیی است به‌نظر فاقد احساس که با این حال با تکانهٔ نامحسوس لذت و تنفر همراه است. درست است، من چیزی احساس نمی‌کنم. من دارم به قلمروهایی می‌رسم که آن‌چه آدم در آ‌ن‌جاها تجربه می‌کند هیچ رابطه‌ای با آن‌چه عموماً تجربه می‌شود ندارد. من به‌درون تودهٔ مرمر سختی فرو می‌روم و حس سُرخوردن در دریا را دارم. در برنزی خاموش خودم را فرو می‌برم. با این‌که همه‌جا سفت و همچون الماس سخت بود و آتشی بی‌رحم، اما درونم حسی به نرمی و سبکیِ کف بود. غیاب مطلق میل. نه حرکتی بود، نه ‌شبحی از حرکت و نه هیچ‌چیزِ بی‌حرکت. درچنین نقصانی عظیم و چنین غیابی است که من همهٔ حس و حالی را که با معجزه‌ای جزئی از دست دادم باز می‌شناسم. از او، از عشق من به او تا جایی که دوستش داشتم، غایب بودم. این غیاب دوچندان برای خودم، هربار با میل روی میل پُر می‌شد و حتی این خودِ ناموجود را جایی حس می‌کردم واقعاً وجود دارم، ویران می‌کرد. غایب از این غیاب. مدام و تا ابد از این غیاب فاصله می‌گیرم. هنگام گریز افقی دیگر برایم وجود ندارد. از گریز می‌گریزم. پایان کجاست؟ این خلأ برای منْ نهایتِ پُربودن است. دریافتم، تجربه‌اش کردم. خالی‌اش کردم. اکنون به‌ حیوانی ترسناک می‌مانم با جست‌وخیزهایش. در وحشت سقوط دارم می‌افتم. من گیج‌ومنگ در اشتیاقِ طردِ خود از خودم هستم. آیا این درست است؟ آیا من در نقش دیگری به‌جایی که بودم برگشته‌ام؟ این بزر‌‌گ‌ترین لحظه آرامش است. خاموشیْ پناهگاهِ شفافیت برای روح است. این آرامشْ وحشت‌زده‌ام می‌کند. اگر بدنی داشتم گلویم را با دست‌هایم می‌فشردم. می‌خواهم رنج بکشم. می‌خواهم مرگی سهل برای خودم دست‌وپا کنم، همراه عذابی که در آن می‌خواهم خودم را تکه‌تکه کنم. چه آرامشی! خوشی‌ها و سرورها بر من تاختند. همه‌چیز در من خود را درمعرض این خلأ پیش‌رو همچون یک شادی ترسناک قرار داده است. به هیچ‌ تصوری، هیچ خیالی و هیچ احساسی دل‌گرم نیستم. درحالی که درست لحظه‌ای پیش چیزی احساس نمی‌کردم و هر احساسی را صرفاً به‌مثابه غیابی عظیم تجربه می‌کردم، اکنون در غیابِ کاملْ احساساتِ شدیدترین احساس را تجربه می‌کنم. ترسم را از ترسی که ندارم می‌گیرم. ترس، وحشت و دگردیسی در فکر نمی‌گنجد و از آن فراتر می‌رود. من درچنگ احساسی اسیرم که ظاهراً نمی‌توانم تجربه‌اش کنم و در آن لحظه است که این احساس را با نیرویی که آن را زجرِ بیان‌ناپذیری می‌کند، تجربه می‌کنم. موریس بلانشو / تومای ظلمانی.
218
4
رؤسای سرمایه‌دار و / یا سوسیالیستْ به سیستمی از تولید منجر شده که بیش از پیش متمرکز و «انبوه‌سازی‌شده» است. این‌که نمی‌توان به‌شکلی عقلانی از پس بحران‌ها برآمد، همان عاملی که قطبی‌سازی اجتماعی قدرت را نشان داد، به تلاش برای مدیریت اقتصادهای طرح‌ریزی‌شده و عمیقاً تمرکزیافته، چه کاپیتالیستی و چه سوسیالیستی، انجامید. در این محیط جدید، قانون کلاسیک ارزش دیگر برای بیان نسبت میان کار واقعی انضمامی و حجم پولی که برای تأمین یک زندگی ضروری است، کارساز نیست. در عوض، نسخهٔ جدید قانون ارزشْ توده‌های انبوه کارِ «انتزاعی» یا نامتمایز را به‌ ماشین‌های اطلاعاتی غیرمادی مربوط ساخت که تولید صنعتی را عمیقاً عوض می‌کند. کار «قلمروزدایی‌‌شده» است؛ بدون هیچ شالوده یا معنایی و به‌طرزی روان‌رنجورانه دربرابر فرآیندی از پای در می‌آید که مردم کارگر را از دانش - حتی اگر کارشان اصلاً فعالیتِ خلق دانش باشد - محروم می‌سازد. کارِ مدرن در حال آفریدن دستگاه انضباط جهانی و شیطانی‌ای بود که در آن محدودیت‌ها نامرئی بودند: محدودیت‌های آموزشی و اطلاعاتی که کارگر را در تمام اوقات زیر یوغ سرمایه قرار می‌داد. دیگر بردگیِ مزدیِ هشت‌ساعته در انتظار کارگر نبود، بلکه وی پیوسته برای سرمایه هم تولید می‌کرد و هم‌ مصرف. سرمایه در این فرآیند اجتماعی‌تر شد، تعاون اجتماعی را پیش‌تر برد و نیروهای جمعی کار را یکپارچه ساخت و این کار به قیمت تبدیل جامعه به یک کارخانهٔ بزرگ تمام شد که در آن طبقاتِ راضی و خشنودِ مصرف‌کننده در اتحادیه‌ها سازماندهی می‌شدند. -فلیکس گتاری/آنتونیو نگری فضاهای جدید آزادی خطوط جدید اتحاد.
209
5
چرا زندگی روزمره از ترس و انزجار به رعشه افتاده است؟ این ترس اما وضعیت طبیعی‌ای نیست که هابز توصیف کرده بود ــــ آن بهانه قدیمی جنگ همه علیه همه، اراده‌های فردی‌ای که در عطش قدرت تکه تکه شده‌اند. در عوض آن ترسی که پیش روی ما قرار دارد، ترسی استعلایی و کماکان ساخته دست بشری است که همراه با وحشتی فلج کننده و فاجعه‌بار در تمام اذهان رخنه می‌کند. در واقع خود امید نیز این جهان نومید بیچاره و ملال آور را ترک گفته است. ورای بیقراری، زندگی در اندوه ملال و یکنواختی غرق می‌شود و برای بیرون آمدن از باتلاق بیهودگی هیچ بختی ندارد. ارتباط، گفتار، مکالمه، شوخی، حتی توطئه همگی توسط «گفتمان» رسانه‌های گروهی جذب شده‌اند. مناسبات میان افراد نیز به همین منوال ضایع شده‌اند و دیگر وجه مشخصهٔ آنها بی‌تفاوتی، بیزاری در لفافه و تنفر از خود است. در یک کلام، ما همه از سوءنیت‌ها رنج می‌بریم. فلیکس گتاری/آنتونیو نگری فضاهای جدید ،آزادی خطوط جدید اتحاد.
229
6
شنیدن روایت آسیب دیدگان مبنی بر هر مکانیسم جنسی-روانی‌ای، همیشه برای من حائز اهمیت بوده و آن روایت‌ها را در کانسپت‌های مختلف تبیین می‌کردم. و مواجهه‌ی من با موضوع آسیب زدن به دیگری و عدم مسئولیت نسبت به شخص در زندگی من، همواره بی‌طرفانه و عادلانه بوده. لیکن در موارد اخیر اشتباهاتی از من سر زده که بنابر قواعد اخلاقی‌ای که زیر پای‌شان گذاشتم، منجر به خطا شدم. از تحلیل گفتمان آموختیم که ما در شبکه‌ای از نسبت‌ها، ادراک‌ها و وابستگی‌ها و اشکال گوناگون قدرت زندگی می‌کنیم. از این رو، هیچ «منِ» مستقلی وجود ندارد که بتواند خود را بیرون از اثراتی که بر دیگران می‌گذارد تعریف کند. از طرف من، آسیب‌هایی به دیگران زده شده، هم از حیث جنسی و هم از حیث احساسی، هردو به شدت و حدت یکسانی دارند. هیچ یک از این آسیب‌ها نباید کوچک شمرده شوند. با انجام این دو عمل، مسئولیتی مستقیماً بر گردن من است بابت توضیح حقایق و عذرخواهی، هرچند باید حقیقت عینی زندگی من هم پایمال نشود. این آسیب‌ها، مستقیماً مسئولیتش بر گردن من است، اما این آسیب‌ها نه در نتیجه بدخواهی من یا الگویی تکراری برای به دام انداختن افراد، بلکه به علت مجموعه ای از عوامل روانی-محیطی، رخ دادند که هرگز و به هیچ وجه نه از تقصیر من و نه مسئولیت من کم نمی‌کند؛ صرفاً باید این نکته را برای روشن‌تر شدن خودم و طرز فکر و ساز و کار ذهن خودم توضیح می‌دادم. ارتباطات من با این افراد، دو طرفه بوده است. یا به طور واضح حداقل در ابتدای روابط یا موافقت کامل وجود داشته و یا خط قرمزها به طور واضح رسم نشده بودند، من در نتیجه صحبت‌های قبل و در ابتدای رابطه و واضح نبودن این خط قرمز و قطع نشدن ارتباط برداشت اشتباهی از این امر کردم. اما این امر همیشه نه در نتیجه لزوماً موافقت با من، بلکه در نتیجه احترام، معذب بودن، موقعیت و برتری های فیزیکی، ذهنی، جسمی رخ دادند و من هرگز  توجهی به این موضوع نکرده بودم. هرگز قصدی برای انقیاد احساسات یا جسم انسان دیگه‌ای نداشته‌ام؛ هرچند با در نظر نگرفتن جایگاه‌های اجتماعی، این نادیدگی باعث رخ دادن همچین امری، یعنی آسیب احساسی و جنسی و لحاظ نشدن جایگاه اجتماعی در بین روابط انسان‌ها شد. من به عنوان یک شخص، هرگز به هیچ یک از این افراد تعهدی نداده بودم، و فقط در قبال آزار ندادن متعهد هستم، همیشه در تلاش بوده‌ام تا این تعهد را حفظ کنم، اگر در جایی شکست خورده باشم، قطعا باید با خود انتقادی و جدیت با آن برخورد می‌کردم که در این امر کوتاهی کردم و از افراد بابت نادیده گرفتن این امر. مسئولیت های انسانی هر فردی در قبال احساسات و عواطف دیگران یادآوری بشود. این نکته را نیز باید ذکر کرد که من از همان وهله‌ی اول، مسئولیت اشتباه خطیر خود را پذیرفتم اما برای یک بیانیه همواره تحت فشار و تهدید بودم(و هستم) لیکن موضع من، موضع مسئولیت‌پذیری و پذیرفتن خطاهایی‌ست که به‌هرنحوی، در هرموقعیتی سر زده. از این پس، باید با کوشایی درباره رفتار و تلاش برای اصلاح آنها، به خصوص با اینکه مشکلات مالی و روانی و فیزیکی من که به آسیب و آزار دیگران ختم شده هنوز وجود دارند؛ این فشارها نباید باعث بشوند که من این فشار و آسیب‌ها رو به فرد دیگری انتقال بدم. چارچوب های دیگران رو باید بهتر درک کرد، و مسائل اجتماعی که می‌توانند باعث اجتناب یک فرد به هر دلیلی، از گفتن حس بد یا معذب بودن خود شوند. در اخر، از تمام افرادی که با کوشایی، باعث به وجود آمدن فرصتی برای دیدن واقعیت از زوایایی دیگر جز زاویه خودم شدند، متشکرم، و کاملاً عذرخواهم بابت آسیب خود یعنی آسیب و و آزار جنسی، لفظی و احساسی که کاملا مقصر آن من هستم. اتفاق ناگواری که باعث شد به من ثابت کند در شرایط بحرانی، وقایع بسیار پیچیده‌تر هستند و باید از نگاه یک‌طرفه از وقایع جلوگیری کرد، باید تمام جوانب آن را در نظر گرفت و نهایتاً، باید از دست زدن به اعمال اشتباه و آسیب‌زننده حتی در شرایط بحرانی روانی و فیزیکی و مالی، و انتقال این درد و مشکلات به دیگران اجتناب کرد. و از این پس باز هم می‌گویم عذرخواهم و بیش از هر چیز می‌کوشم به جای دفاع از تصویری که از خود ساخته‌ام، نسبت خود با دیگران و پیامدهای اعمالم را مورد بازنگری قرار دهم. هیچ سوژه‌ای از نقد معاف نیست؛ به‌ویژه زمانی که موضوع نقد، خودِ او باشد. -مهبد ذکایی
1 216
7
Younger Brother-Train.mp3
945
8
+1
ABBA - The Day Before You Came.mp3
1 077
9
آن‌چنان که در معرفی‌های این نظریه پیداست، پساکارکردگرایی(Post-functionalism) در مطالعات همگرایی منطقه‌ای (به‌ویژه اتحادیهٔ اروپا) که عمدتاً توسط لیزبت هوخه و گری مارکس صورتبندی شده، نقطهٔ عطفی در برابر کارکردگرایی‌های اقتصادی و بین‌الحکومتی‌گرایی‌های عقلانی-انتخابی به شمار می‌رود. در وهله‌ی نخست، ادعای محوری این نظریه آن است که همگرایی عمیق فراملی بدون «جامعه‌پذیری هویتی» و «احساس تعلق جمعی» ممکن نیست، و از سوی دیگر، مفهومِ «سیاسی‌شدن» (politicization) همگرایی، یعنی ورود آن به عرصهٔ عمومی و رقابت حزبی، می‌تواند از طریق مکانیسم «بازدارندگی اجماع» (constraining dissensus) به واگرایی یا رکود بیانجامد. لیکن آنچه در این نظریه به‌مثابه یک «ابهام» باقی می‌ماند، خودِ مفهوم «هویت» است که دغدغه‌ی غاییِ متفکران پساکارکردگرایی بوده است. هوخه و مارکس مفهوم هویت را عمدتاً به صورت یک متغیر مستقلِ پیشا-اجتماعی و نسبتاً معطوف به «ملت» و «دولت‌ملت» فرض می‌کنند. -مهبد ذکایی -بداهه‌هایی در خیال.
1 305
10
مسئله‌ی زن، از آغاز شکل‌گیریِ ساختارهای مردسالارانه در جامعه و فرهنگِ روزمره، هرگز مسئله‌ای حاشیه‌ای یا کم‌اهمیت نبوده است. اگر امروز در جامعه‌ی ما، در خاورمیانه و در بسیاری از نقاط جهان، موضوعاتی چون آزادی زنان، جنسیت‌سازی، کالایی‌سازی و شئ‌وارگیِ زن بیش از پیش برجسته شده‌اند، دقیقاً به این دلیل است که با بحرانی تازه و نوظهور مواجه نیستیم؛ این معضل، تجلیِ مسئله‌ای تاریخی و ریشه‌دار است. زنان در دوره‌های مختلف تاریخی، به شیوه‌های گوناگون، در پی بازپس‌گیری آن چیزی بوده‌اند که به آنان تعلق داشته اما از ایشان سلب شده یا همواره در معرض تهدید و محدودیت قرار گرفته است. در این میان، بسیاری از رویکردهای عملی-پراتیک و کنش‌های سیاسی و اجتماعیِ برآمده از نقدهای فمینیستی و آزادی‌خواهانه، هرچند دستاوردهای مهمی داشته‌اند، لزوماً نتوانسته‌اند همه‌ی اشکال سلطه و تبعیض را از میان بردارند. با این حال باید دقت کرد که مسئله صرفاً به شکل‌گیری یک جنبش آزادی‌خواهانه محدود نمی‌شود. نقدِ مناسبات موجود همچنان ضرورتی انکارناپذیر است و نباید از آن، در هیچ سطحی، عقب نشست. از همین رو، مطالعه‌ی آثاری که به ریشه‌های تاریخی، اقتصادی و اجتماعیِ فرودستی زنان می‌پردازند، می‌تواند افق‌های تازه‌ای برای فهم این مسئله بگشاید. در همین نسبت، هرچند اندک و ناچیز، سه کتاب زیر را پیشنهاد می‌کنم: ۱. «پدرسالاریِ مزد: یادداشت‌هایی بر مارکس، جنسیت و فمینیسم» ـ سیلویا فدریچی. ۲. «بازافسونگری جهان: فمینیسم و سیاستِ مشترکات» ـ سیلویا فدریچی. ۳. «نگاهی به بیرون از ژرفا: بازنگری جایگاه اجتماعی زن» ـ جولیت میچل.
1 540
11
"هنوز در جهان هیچ اتفاق قطعی‌ای نیفتاده است، کلام واپسینِ جهان و واپسین کلام درباره‌ی جهان هنوز بر زبان رانده نشده، جهان گشوده و آزاد است، همه‌چیز هنوز در آینده است و همواره در آینده خواهد بود". از مسائل بوطیقای داستایوفسکی، میخائیل باختین @outsideitself
1 169
12
[بنابراین ضروری است که به آنچه حقیقتاً باید به موضوعی نسبت داد توجه کنیم. حال‌، بدیهی است که تمامی حمل‌های صادق[یا حقیقی]، ریشه در ماهیت[یا طبیعت] اشیا دارند، و اگر قضیه‌ای همان‌گو (identical) نباشد، یعنی محمول به نحو صریح مندرج در موضوع نباشد، آن‌گاه محمول می‌باید واقعاً مندرج در موضوع باشد. این همان چیزی است که فلاسفه آن را در-هستی in-esse می‌نامند، و مرادشان این است که محمولْ مندرج در موضوع است. پس موضوع همواره می‌باید چنان متضمن محمول باشد که هرکه فحوای مفهوم موضوع را کاملاً دریابد، همچنین بتواند دریابد که محمول متعلق به موضوع است. اگر وضع بر این منوال باشد، می‌توانیم گفت که ماهیت[یا طبیعت] جوهریْ فرد یا موجودی کامل می‌باید واجد مفهومی باشد چنان کامل که برای در بر گرفتن تمامی محمولاتِ موضوعی که آن مفهوم بدان نسبت داده شده است و برای ممکن ساختن استنتاج این محمول‌ها کفایت کند.‌] اگر لایب‌نیتس بر آن باشد که بدون توسل به تعریف قیدگذار «جوهر»، ادعاهای قائلان به نظریه‌ی علل موقعی را ابطال کند، می‌باید بتواند به گونه‌ای خصم خویش را قانع سازد که تعریفی از جوهر که به آن استناد می‌کند تعریفی سنتی است. به‌نظر می‌رسد که لایب‌نیتس بر این عقیده است که تاکنون نیز کاری جز این نکرده است، زیرا چنین می‌نماید که این ادعاهای خویش را که افراد مفاهیمی کامل دارند عبارت از تحلیل عمیق‌تر تعریف ارسطویی جوهر می‌داند، نه جایگزینی برای آن. از یک جهت، این‌که لایب‌نیتس ادعا می‌کند که دلایلش را از منابع سنتی اخذ کرده است ادعایی حیرت‌آور است، زیرا واضح است که تحلیل وی از ماهیت جواهر فردْ برگرفته از نظریه‌ای دربارهٔ صدق[یا حقیقت] است و این نظریه هرچه باشد، سنتی نیست. نظریهٔ سنتی صدق مطمئناً صورتی از نظریهٔ مطابقت(Correspondencc) است؛ این نظریه بیان می‌دارد که صدق[یا حقیقت] عبارت است از نسبت مطابقت میان قضایا و حالاتِ (States) امور در عالم واقع. به‌نظر می‌رسد ارسطو زمانی که صدق[یا حقیقت] را به‌ بیانِ هستْ بودنِ آن‌چه هست و نیستْ بودنِ ‌آن‌چه نیست تعریف می‌کرد، همین نظریه اخیر را در ذهن داشته است. در مقابل، به‌نزد لایب‌نیتس صدق[یا حقیقت] نسبت مطابقت میان قضایا و اوضاع امور در جهان واقع نیست، بلکه گونه‌ای رابطهٔ اندراج (Containment) میان مفاهیم است. لایب‌نیتس در فصل هشتم از گفتار در مابعدالطبیعه اشاره‌ای به این نظریهٔ صدق می‌کند، امّا بعدها در مکاتباتش با آرنو تعریف رضایت‌بخش‌تری از آن می‌آورد. «در تمام قضایای صادق ایجابی(affirmative) خواه ضروری(necessary)باشند خواه ممکن(Contigent)، خواه کلی(universal) باشند خواه شخصی(singular)، تصور(notion) محمول همواره به‌طریقی مندرج در تصور موضوع است... یا این تعریف صحیح صدق است یا من چیزی از صدق نمی‌دانم.» پس اجازه بدهید این نظریه را «نظریهٔ اندراج مفهومی صدق» (concept-containment theory of truth) بنامیم. -نیکولاس جالی / لایب‌نیتس. ترجمهٔ سیدمسعود حسینی. ص 92/93.
1 186
13
بدفهمیِ رایج در خوانش نیستی از بندرَسته آن است که کتاب را یا چونان مانیفستی برای مادّه‌باوریِ حذف‌گرا می‌خوانند یا ای‌بسا آن را به‌مثابه غلتیدن در ورطه‌ای تراژیک از سکوت و انفعال تفهیم می‌کنند. حال‌آنکه کل پروژهٔ برسیه، در خلال نقد روشنگر فوق، حول‌محور یک تمایز شگرف و ظریف اما سرنوشت‌ساز سازمان می‌یابد. یعنی سیاقی از تمایزی که اگر درک نشود یا به نحوی از انحا تبیین نشود، لاجرم کل کتاب به یک بن‌بست نظری فروکاسته می‌شود یعنی همان تمایز مذکور میان تضایف هستی‌شناختی / انتولوژیکال و تضایف معرفتی. طبق نقل‌قول شما، برسیه در اثر فوق صریحاً اعلام می‌کند که تضایف‌گرایی را در مقام یک تز معرفتی می‌پذیرد، اما در مقام یک تز هستی‌شناختی قاطعانه رد می‌کند. همین پذیرش تز معرفتی یعنی گردن نهادن به این واقعیت که شناخت ما از جهان همواره در میانجیِ مفاهیم، زبان و هنجارهای استعلایی صورت می‌گیرد. اما ردّ تز هستی‌شناختی به معنای امتناع از این توهم ایده‌آلیستی است که هستیِ ماده بدون اندیشه، بی‌معنا یا ناممکن است. آرخه‌فسیل میاسو که به‌خوبی ذکر شد، ساحت متافوریکِ مفهومی را دور می‌زند و به‌سان یک ایدهٔ علمی-منطقی صورت‌مند می‌شود. در یک‌سو، شواهد تجربی تقدم ماده بر هر گونه عقل و حیات، هرگونه وهم فاهمهٔ شهودیِ وضع‌کنندهٔ وجود را از بن برمی‌کند، بی‌آنکه ضرورتاً دسترسی معرفتی ما به همان ماده را منکر شود. و از سوی دیگر، همین تمایز است که اتهام «ایدئالیسم پنهان» را از پروژهٔ برسیه و اثرش برمی‌دارد. مثلاً هنگامی که گفته می‌شود شناخت ما مفهومی است، درواقع اصلاً مراد آن نیست که ماده را مفاهیم برمی‌سازند. مشخصاً ماده مستقل است، استقلالی که علم بر آن صحّه می‌گذارد. اما باید توجه کرد که این استقلال، به خودی خود، به معنای دست‌کاری‌ناپذیری یا خروج ماده از افق شناخت مفهومی نیست. برسیه، با تکیه بر سنت سلارزی، «بازسازی عقلانی» را پیش می‌نهد و خصوصاً فرایندی که در آن مفاهیم در سمت‌وسوی جایگزینی با مفاهیمی معتبرتر و راززدایی‌شده‌تر به کار گرفته می‌شوند. اگر طبق سازوکارهای استدلالی متنِ مذکور به‌پیش رویم، یعنی همان هدفِ بی‌اعتبارسازی «معنا»؛ پس معنا در این ساحت، جملگی افسون‌ها، تجربه‌های زیسته، و غایت‌انگاری‌هایی است که تمامِ حیات انسانی را به امری مقدس و مرکزی بدل می‌کنند. از جانب دیگر هم، مفهوم، چونان یک نیروی تولید، دقیقاً با از کار انداختنِ تقدّس این معناهاست که اعتبار خود را اثبات می‌کند. به سخن دیگر، انقلاب علمی (و اجتماعی) هنگامی رخ می‌دهد که مفاهیم، معناهای از پیش‌پنداشته را کنار می‌زنند تا عینیت را از چنگال توهم برهانند. یکی از پاسخ‌های کوچک به موضوعِ «پرسش حقیقی این است...»، درکِ ماهیتِ «خلأ» در این نظام است. همان‌که‌طور متن توضیح داده شد، بیش‌گویی عبث است لیکن اجازه‌ای مختصر لازم است جهت تکلمه‌ای کوتاه. درحقیقت، پذیرش این‌که معرفت، وجود را وضع نمی‌کند، مسلماً شرطِ امکانِ هرگونه پراکسیس حقیقت‌جویانه است. «چیزیِ ناشناخته»ای که برسیه به پیروی از لاروئل از آن سخن می‌گوید، یک شکافِ پویا می‌گشاید؛ درواقع چیزی که اندیشه در آن از امنیتِ «تصمیمِ جزمی» ــ تصمیمی که صرفاً بر استقلال ماده پافشاری می‌کند و خود را از پاسخگویی معاف می‌دارد ــ بیرون رانده می‌شود. این خلأ مکشوف، در سیطرهٔ نیستیِ اندیشه‌ی فضایی که در بستر آن هرگونه دستاویزِ کوتاه‌مدت برای نجنبیدن از میان می‌رود و خود اندیشه ناگزیر از خودجنبی می‌شود. و ایضاً سوژه‌ی پسا-انسان و ایده‌یِ نیهیلیسمِ برسیه‌ای در همین آنتی‌تز به یک پرومته‌گرایی در فقدان حضور مولد شتاب و نیروهای محرک درجهت عقب‌راندن مرزها و ساختارهای معرفتی و اپیستمه تبدیل می‌شود. -مهبد ذکایی -بداهه‌هایی در خیال.
1 007
14
۴- در نهایت باید توجه کرد که از مفاهیم برای بی اعتباری مطلق مفاهیم استفاده نمی‌شود. از مفاهیم برای بی‌اعتبار سازی «معنا» استفاده می‌شود. از نظر برسیه هدف قرار دادن معنا نه تنها مفاهیم را بی اعتبار نمی‌سازد، بلکه مفاهیم خود در از کار‌انداختن تقدس معنا به خود اعتبار می‌بخشند. چرا اصلاً معنا ها از اعتبار ساقط می‌شوند؟ چرا هر آنچه که سخت است دود می‌شود و به هوا میرود؟ چرا چیزی چنان حیاتی(معنا) که حیاتِ خود حیات را تضمین می‌کند دچار بحران عظیمی بنام نیهیلیسم می‌شود؟ چون مفهوم(من معتقدم اینجا مفهوم صرفاً یک کنش فلسفی نیست، بلکه می‌توانیم مخصوصاً آنرا در انقلاب‌های علمی دنبال کنیم) برای حصول عینیت در وهله اول ناچار است معنای از پیش‌پنداشته‌ای که یک چیز سرشار از آنها است کنار بزند.(انقلاب اجتماعی) در وهله دوم کنش مفهوم(دست‌کم در نیستیِ از بند‌رسته) نه دیالکتیکِ حیله‌گرانه‌ی بی‌اعتباری مطلق مفاهیم بلکه نشان دادن و مدلل‌سازیِ بی‌اعتباری تصوری از انسان است که خود آن تصور نزد خویش غیر مفهومی است یا مفهومی بودن را با ایدئال بودن خلط می‌کند: تجربهٔ زیسته، دازاین، حیات، عصب، ناضروریت مطلق. همه این عملگر‌های تضایفْ انسان را در مقام موجودی به تصویر می‌کشند که تنها از مجرای چیزی بنام معنا قابل تعریف است، به همین دلیل برسیه رسماً در مقدمه‌اش بر ترجمهٔ فارسی اعلام می‌کند که «نقد من به مرکزیت خود انسان ناشی از همان تصوراتی بود که در حال نقدشان بودم». اما با دیدن انسان به مثابه موجودی که در آن عمل اجتماعیِ رد و بدل دلایل اولویت دارد نیروی پیشران به سمت حقیقت نه لفاظی در باب استقلال وجود ماده(تک‌سویگی) بلکه انقلاب اجتماعی است. انقلابی که فضا‌های شتاب‌گیری به سمت حقیقت را معماری می‌کنند. اگر وجود انسان دارای معنایی از پیش معین بود یا دست‌کم معنا‌هایی که «بدون» دلیل به خود نسبت میداد از کنشِ مفهوم محفوظ می‌ماند، انسان هیچ‌گاه اولین قدم خود به سمت تکامل را برنمی‌داشت. پایان. @deonthesis
451
15
۳. اینکه معرفت وجود ماده را وضع نمی‌کند، محدودیتی برای معرفت محسوب نمی‌شود، زیرا وجود، به‌مثابهٔ امر داده‌شده، تعین نفی است. عدم وضع تعینِ نفی برای فلسفه‌ای که گام‌به‌گام پروسه‌ای را دنبال می‌کند که «نفی‌متعین» نامیده می‌شود، به معنای کناره‌گیری از تعیین تکلیف دربارهٔ وجود نیست؛ بلکه تأکیدی است بر این نکته که وجودْ بدونِ خلاّْ وجود معنا ندارد. (بدیو، لاروئل). خلاّ وجود کجاست؟ آنجا که مفهوم تلاش می‌کند تا آنچه برسیه «چیزیِ ناشناخته» می‌نامد را فهم‌پذیر سازد. از این منظر، اطلاق لفظ «غیر-فلسفه» به «نا-فلسفه» کم‌دقتی است، زیرا نا-فلسفه فراهم‌کنندهٔ همان شکافی است که مفهوم، فرصت جاگیری در آن را مغتنم می‌شمارد.(فرصت نظری) اگر نا-فلسفه از ژست تقلیل‌گرایانهٔ خود، که در آن تصمیم‌گیری‌ها تقدیس می‌شوند رهایی یابد، تبدیل به نفی‌متعینی می‌شود که در آن یکسویگی خسته‌کنندهٔ تأکید صرف بر استقلال وجود ماده، به سود تعریف کارکردهای مفهومی که از دستگاه امنیتی وجود می‌گریزند، رها می‌گردد. ماده مستقل است، اما خود استقلال آن پناهگاه نیستی(اندیشه) است، پس دیدن وجود در آینه استقلالِ ماده اغوایِ تصمیمِ انتولوژیکی است که خود را از پاسخ و توجیه معاف می‌کند و نه یک تز معرفتی. نتیجه آن است که مفهوم، چیزی است که به خود در قبال چگونگی تلاش‌هایش برای تبیین عینیت و عینیت تبیین پاسخگوست. مفهوم تنها به خود پاسخگوست، اما در مواجهه با چیزی که خود این مفاهیم را دچار خلاّ و شکاف می‌کند، تا مفهوم بتواند با اعتبار بیشتری دوباره به سمت واقعیت جهت‌گیری کند(ابژه در این مقام تعین‌بخش است). هر نوع کنش مفهوم‌پردازی، در حقیقت، نتیجهٔ فلسفیدنِ خودِ نا-فلسفه است. «چیزی ناشناخته» فکر را به پرسش از امکان‌‌های خود وادارد می‌کند و همین پرسش/طرح‌افکنی یادگیری موضع‌یابی در فضایی بنام خلأ است که در آن هیچ دستاویزی برای نجنبیدن وجود ندارد(پرومته‌‌گرایی). نهیلیسم چیست جز آن فضایی که شرط پیشروی در آن به خود‌جنبیدن است چون هیچ دستاویز کوتاه مدتی نمی‌تواند بهانه‌ای برای دستکاری نکردن مرز‌ها فراهم کند. @deonthesis
439
16
۱. پرسش اصلی این است که مفاهیم چگونه می‌توانند در مواجهه با چیزی که، به تعبیر کانتی، وجود آن را وضع نمی‌کنند، از صرفِ ارجاع به خود(منطق صوری) رهایی یابند و بتوانند به شیوه‌ای غیر از تقویم‌بخشیِ هستی با ابژه‌ها ارتباط برقرار کنند(منطق استعلایی). کانت معتقد است که تنها یک فاهمهٔ شهودی می‌تواند وجود ابژه‌های خود را تولید کند. حال به یاد آوریم که مفهوم «آرخه‌فسیل» نزد میاسو در پیِ تبیین چه مسئله‌ای بود. آرخه‌فسیل شاهدی است بر وجود ماده پیش از وجود عقل انسانی. در واقع، آرخه‌فسیل به‌طور درونی هرگونه فرضِ وجودِ فاهمه‌ای را که بتواند به‌صورت شهودی وجود ابژهٔ خود را وضع کند، باطل می‌سازد و نه فاهمه‌ای که با ابژه خود نسبت مفهومی دارد. علم نشان می‌دهد که ماده مدت‌ها پیش از ظهور عقل انسانی وجود داشته است و فسیل‌ها نیز نشانه‌های این تقدم‌اند. اما پرسش این است که آیا نظریهٔ آرخه‌فسیل، افزون بر ردّ وضعِ وجودِ ماده توسط عقل ــ کاری که نقد اول کانت نیز در پی آن است ــ دسترسی معرفتیِ عقل به ماده را نیز رد می‌کند؟ آیا فرضِ وجودِ ماده به‌نحوی مستقل از عقل، با فرضِ غیرمعرفتی بودنِ ماده یکسان است؟ پاسخ منفی است. درست است که وجود ماده توسط فاهمه وضع نمی‌شود، اما از این امر نمی‌توان نتیجه گرفت که ماده بیرون از هر چارچوب مفهومی شناخته می‌شود. برسیه در گفت‌وگوی خود با ریچارد مارشال می‌گوید: «من تضایف‌گرایی را به‌مثابه یک تز معرفتی می‌پذیرم، اما آن را به‌مثابه یک تز هستی‌شناختی رد می‌کنم.» پیامد چنین تمایزی چیست؟ نخست آنکه هر دیدگاهی دربارهٔ واقعیت که از منظر هستی‌شناسی به آن می‌نگرد، باید بپذیرد که اطلاقِ هستی به واقعیتِ ابژکتیو به معنای وضع شدنِ آن هستی توسط دستگاه مفهومیِ ناظر نیست. ازاین‌رو، هستی‌شناسی نباید به این مغالطه دچار شود که هستی بدون دازاین یا سوژهٔ انسانی بی‌معناست، یا اینکه هستی همواره صرفاً «برای» دازاین است. دوم آنکه هر دیدگاهی که مدعیِ وجود مستقل ماده است، باید توضیح دهد که این استقلال چگونه شناخته شده و چگونه در قالب یک گزاره درون زبان بیان‌پذیر شده است. اگر بپذیریم که صرفِ به‌شناخت‌درآمدنِ استقلالِ ماده اثبات نمی‌کند که ماده تنها از مجرای دستگاه مفهومی استنتاج می‌شود، باید روشن کنیم که مقصود از «استنتاج» چیست: استنتاجِ وجودِ ماده یا استنتاجِ معرفت از ماده؟ اگر مقصود، استنتاجِ وجود از دل مفهوم باشد، کاملاً درست است که بگوییم وجود ماده از مفاهیم اثبات نمی‌شود. اما هیچ صورت‌بندیِ خامی از ماتریالیسم نمی‌تواند مدعی شود که معرفتِ ما از ماده مستقل از دستگاه مفهومی است. نه‌تنها معرفت‌یابی به ماده از خلال استنتاج‌های هنجاری و قصدیِ عقلِ مفهومی و در بستر زمان صورت می‌گیرد، بلکه همین قصدیتِ زمانمند نوعی تمرین آگاهی برای گسستن از وابسته کردن معرفت به وجود است. از همین رو، رانهٔ مرگ در روان‌کاوی فروید را می‌توان نشانه‌ای از نوعی انقراضِ ماتقدّم دانست؛ امری که حتی در دل وابستگیِ حیات و هستی به اندیشه نیز نشان می‌دهد که اندیشه، از رهگذر نوعی سخت‌کاریِ مفهومی، می‌تواند از وابستگیِ خود به حیات و وجود فاصله بگیرد. ۲. آیا تمایز نهادن میان تضایفِ وجودی و تضایفِ معرفتی با این ادعا در تعارض نیست که ماده از خلال سازوکار مفاهیم ساخته و پرداخته می‌شود؟ از منظر سلارزیِ برسیه، پاسخ منفی است. زیرا سازوکارِ بازسازیِ عقلانی، در فرآیندِ عقب راندنِ مرزهای شناختِ مفهومی ــ مرزهایی که همان قلمرو معناها و افسون‌ها هستند ــ همواره ملزم به تولید مفاهیمی معتبرتر است، نه بی‌اعتبار کردنِ مفهوم به‌مثابه‌ی یک حیله دیالکتیکی. در نتیجه باید در یک آزمون کانتی نشان داد که چگونه مفاهیمی را که سازوکاری متفاوت از ابژه‌ها دارند، به آن‌ها نسبت می‌دهیم. بدین معنا، استقلالِ وجودیِ ابژه‌ها دلالتی بر دست‌کاری‌ناپذیریِ آن‌ها ندارد. استقلالِ ابژه از ذهن، به‌خودیِ خود، امکان بازسازی و تصحیحِ مفهومیِ شناختِ ما از آن را منتفی نمی‌کند. @deonthesis
421
17
این نکته محل بحث است که ماتریالیسمی که رؤیای رهایی از قید هرگونه وساطت مفهومی و ساختاری را در سر می‌پروراند، در همان وهله‌ی نخست و با ژست نظری‌اش، خویش را در دام ایده‌آلیسمی گرفتار می‌یابد که می‌پنداشت از تیغ تیزِ آن گریخته است. ری برسیه در نیستی از بندرسته دقیقاً بر همین جایگاهِ کالبدشکافِ وسواسیِ همین تصمیم نظری ایستاده است. کتاب برسیه، یکسره و دمادم، مستندسازیِ شکست‌های پیدرپیِ ماتریالیسم خام در اثبات بی‌نیازی‌اش از امر استعلایی است، از چرچلند و رویای حذف آگاهی تا پدیدارشناسی و حیات‌گرایی Vitalism دلوزی که هر یک به شیوهٔ خود وعدهٔ دسترسی بی‌واسطه به ماده را می‌دادند و هر بار در چنبرهٔ همبستگی فرو می‌غلتیدند. اما اجازه‌ای کوتاه درست بر سر همین نقطه لازم است، یعنی گشودن راه‌حل کتاب؛ چرا که پاسخی که برسیه در اثر خود عرضه می‌کند، گویی ظریف‌تر و شاید موجز تر از «استنتاج ماده از دل مفاهیم راززدایی‌شده» در یک بستر یا نا-بستر اجتماعیِ شتاب‌گرا باشد. آنچه در این متن به‌عنوان راه‌حل نهایی صورتبندی می‌شود، بی‌تردید مسیر فکری بعدی برسیه را با دقتی به‌غایت پیامبرانه پیش‌بینی می‌کند؛ حتی همان چرخش پرومته‌ای به سوی عقل‌گرایی سیاسی و تسلیح مجدد مفاهیم و ایضاً مقولات برای نبرد در جهان سرمایه‌داری. اما در خودِ نیستی از بندرَسته، رابطهٔ میان مفهوم و حقیقت از جنس دیگری است. به‌نوعی برسیه در این کتاب با الهام از لاروئل، و با ایجاد ترسیم خط‌مشی برای عبور از «استنتاج»، به دنبال «تعلیق» است. یعنی می‌خواهد ببیند آیا مفهوم (در لفافه‌ای فی‌نفسه) می‌تواند بر اساسِ امر واقع تعین یابد، بی‌آنکه آن را در چنگال خود مصادره کند. این تعیّن یکجانبه (unilateral determination) که وام‌دار غیر-فلسفهٔ لاروئل است، جهتش معکوس است. منظور این است که یعنی این مفاهیم نیستند که با کار و راززدایی به سوی حقیقت فی‌نفسه می‌شتابند، بلکه این حقیقتِ فی‌نفسه – یعنی همان نیستیِ ازبندرسته – است که خود را همچون یک ضربهٔ برون‌آینده بر اندیشه تحمیل می‌کند و مفاهیم را از درون تهی می‌سازد. حتی در پایان کتاب، تاناتوس فرویدی و عقلانیت علمی کیهان‌شناختی در مواجهه با مرگ حرارتی جهان، در نفیِ یک ماتریالیسم دیالکتیکی پویا، برای سازمان‌دهی و بازتنظیمِ یک ریاضت نظری ایستا به هم می‌پیوندند. البته هدف نهایی این نیست که مفهوم مثلاً معرفت‌زدایی کند و مرزهای شناخت را عقب بزند، فریضه غایی این است که مفهوم، خود را در آینهٔ نیستی چنان بزداید تا جایی که دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشد یا با کمپلکس‌های اگزیستانس یا حیات‌گرایانه، عرض‌اندام نکند. برسیه می‌کوشد با بازتفسیر مفهوم «رئالیسم» به‌منزله‌ی یک فروپاشیِ کنترل‌شده، اندیشه را به نقطهٔ صفری برساند که در آن، سوبژکتیویته / سوژهٔ انسانی از هرگونه معنابخشی و قصدیت تهی شود و به یک «ارگان نظری» صرف برای ثبتِ اینرسی محض ماده و قطعیت انقراض بدل گردد. سوال حقیقی آن‌جاست که چگونه می‌توان از مفاهیم برای نشان دادن بی‌اعتباری مطلق مفاهیم استفاده کرد؟ آیا خودِ این استراتژی، یک حرکت دیالکتیکی حیله‌گرانه نیست که در آن، اندیشه برای نفی خود، چاره‌ای جز تأیید مجدد خود ندارد؟ در هر حال، از جانب دیگر، برسیه برای اثبات اینکه ماتریالیسم حق دارد و ایده‌آلیسم باطل، ناگزیر است سلاحی را به دست بگیرد که آن را نفی می‌کند. او محکوم است به اینکه در همان فضای مفهومی‌ای که محکومش می‌کند، علیه آن طغیان کند. لیکن در همین شکاف خوانشی مبدل می‌شود با این مضمون که اگر گریز از مفهوم محال است، پس احتمالاً تنها ماتریالیسم ممکن همانا به‌کارگیری رادیکال و آگاهانهٔ مفاهیم برای از بین بردن توهمات خودانگیختهٔ ما از ماده باشد. پس می‌فهمیم که «راززدایی از مفاهیم در جهت شتاب‌گرفتن» به‌منزله‌ی تحولِ حلّ دیالکتیکی تناقض درونی آن ساختارمند می‌شود. در غایت می‌توان گفت نیستی ازبندرَسته/بی‌مرز Nihil Unbound در شمایل و شاکله‌ی یک سکوی پرتاب است. مانند یک لحظهٔ ضروریِ خلأ و تهی‌سازی که زمینه را برای پرومته‌گرایی بعدی برسیه هموار می‌کند. کتاب نخست باید تمام بت‌های ایده‌آلیسم و ماتریالیسم خام را در هم می‌شکست، باید تا انتهای شب نیستی پیش می‌رفت، تا معلوم شود که امر واقع دقیقاً در کجای این بی‌معنایی ایستاده است. آنگاه، در گام‌های بعدی، برسیه از این ویرانه‌ها برای ساختن یک ماتریالیسم عملیاتی استفاده می‌کند که در آن مفاهیم، همانند و هم‌راستایِ «نیروهای تولید»ای هستند که حقیقت را از خلال مداخله و تغییر شکل می‌آفرینند. -مهبد ذکایی -بداهه‌هایی در خیال.
2 099
18
◄ نیستی از بند‌رَسته: مصاحبه ریچارد مارشال با رِیموند برسیه در وهله‌ی اول، ترجمه‌ی این مصاحبه تقدیم می‌شود به سروش سیدی عزیز که سخت‌کاری‌های بی‌دریغش، هیچگاه فضای اندیشه فلسفی معاصر را بی‌پشتوانه نگذاشت. ازاین‌رو مفتخریم که پس از اولین انتشار کتاب نیستی از‌بند‌رسته(Nihil unbound) به فارسی، به تکمله‌‌ی آن، این مصاحبه‌ی راهگشای‌ مسیر فکری برسیه را، نهایتاً تقدیم همگی‌تان ‌کنیم. گروه مترجمین: @SchizoGraphiichanel @deonThesis
658
19
چه برهنه‌است زمین و اطرافم که اضطرابْ هم‌پوشان، و هم‌سنگِ تنهایی‌ست. کوهساران، شاخه‌های محزون خزان چه کوچک است این جهان! آن دم که سوگِ خدایان، در آبی‌تیره‌ی غروب من را وانهاده‌اند. آری، تنهایی و عذاب الهی. خروشیدن نعره‌ی خدا، سکوت مرموز مورچه‌ها! یا دلسوزی یک نهنگ در کرانه‌ی اقیانوس یا دریا! مفصل است جهان و حقیر است تن من. یا پاهایم، که نمی‌دانند کجای آتش گام نهند. آه ای عشق محزون من، بازتاب صبحگاهانِ خانه‌ات غمگینت می‌کند یا احتراز دستانم؟ در فراق ما، هستی نیست یا نیستی هست؟ در فاصله‌ی دلگیر ما، سنگ سِفت است یا نرمکی که چهره‌ات را نوازش می‌کند؟ در مسافت تنهایی، نجوایِ شبنم، گوش‌خراش‌تر است تا فریاد موشک‌ها. بر قامت زمینی که، تو در آن گام نمی‌نهی. چه دلنشین‌است هوهوی یک جغد یا هیاهویِ مرغان گرسنه؛ درهمان لحظه‌ای که در تجمیع صداها، صوتی اندک از تو می‌شنوم. به‌راستی، چشمانم همه‌چیز را می‌بینند! لیکن تنها کورسویی از هیچ و ابهام. همه‌چیز را می‌بینم! آن لحظه‌ای که تلألو حضورت، مقابلِ دیدگانم هویداست. -بداهه‌هایی در خیال.
622
20
تقریبا تمام صفحات به قدری پر از حمله به سلطنت و مهره‌ی سلطنت است که انگار فراموش شده که ما هم راهی به نام جمهوریت داشتیم و وظیفه داشتیم این راه و آینده و رویکردش را ترسیم و تشریح کنیم. انگار هر چه قبل از این برای پیشبرد جمهوریت نوشته‌ایم دود شده و هوا رفته طوری که بجز حمله به طرف مقابل مایه و سرمایه‌ای نداریم. مردم نیازی به افشاگری بیشتر ندارند. آغوششان به روی کسی باز می‌شود که درمانی برای دردهایشان داشته باشد. حمله‌ی بیش از حد به یک جریان بدون ارائه‌ی جایگزین، بهترین تبلیغ برای آن جریان است. طوری که هم در صفحات خودشان و هم مخالفانشان فقط از یک جریان نام برده می‌شود. این کار اعتراف غیرمستقیمی است به اینکه تنها جریان موجود همان است و دیگران همه مشتی بدخواه‌اند. باید کاری کنیم که آن‌ها در زمین ما بازی کنند نه ما در زمین آن‌ها. @rezayaghoubipublic
704