249
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-230 天
数据加载中...
吸引订阅者
二月 '252月 '25
二月 '250
在0个频道中
一月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+4
在0个频道中
Get PRO
十一月 '240
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+3
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+6
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+8
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+11
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+126
在2个频道中
Get PRO
一月 '24
+4
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+12
在2个频道中
Get PRO
十月 '23
+346
在2个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 06 二月 | 0 | |||
| 05 二月 | 0 | |||
| 04 二月 | 0 | |||
| 03 二月 | 0 | |||
| 02 二月 | 0 | |||
| 01 二月 | 0 |
频道帖子
| 2 | خدایا!
ته کیسهمان هنوز چند دانه نور امید است،
امشب برای
خاکم، زمینم، وطنم دعا می کنم.
و برای هر آن کس که برای
خاکش، زمینش، وطنش تلاشی کرده،
هر کس در هر کجای این عالَم که برای
خاکش،زمینش، وطنش
محبوس و مهجور و مغضوب و تنها مانده
و یا حتی آنکه جان داده...
خدایا، وطن ما را دریاب،
از وطن دِل تا وطن جان تا وطنِ جسم... | 80 |
| 3 | خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم…
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم… | 83 |
| 4 | راه رسیدن، به کجا رفتن است؟ | 78 |
| 5 | علقهی قلبت را به آن بهترین رفاقتها گره بزن… | 130 |
| 6 | 没有文字... | 136 |
| 7 | MP3.mp3 | 122 |
| 8 | خوشا به حال آنهایی که
نه برای خوشدلیِ الکی،
بلکه حقیقتا و عمیقا
با تمام وجود،
با سلول به سلولشان
امید دارند
که روزی با شما ملاقات میکنند…
امید که ما را هزار امید باشد
و هر هزار شما باشید…
#این_وصل_را_هجران_مکن | 125 |
| 9 | -چیزی از بهشت بگو که به آن مشتاق شوم
+مولا علی آن جاست ... | 111 |
| 10 | Bogzarad-Shajarian(Mohammad Darabifar Rework).mp3 | 130 |
| 11 | 没有文字... | 129 |
| 12 | سكرات موت، اضطرابيست كه به خاطر قطع تعلق نفس از بدن ميافتد به جان آدمي. ما اما در حياتِ خود بارها به جان كندن افتادهايم، به حال احتضار و اضطراب. اين سكرات حيات از براي قطع كدامين تعلق است كه باعث شده هربار ميان زمين و آسمان دست و پا بزنيم؟!….
بعدالتّحریر: و كاش به حقيقتْ قطع تعلقي باشد و رها شدني، كه امواج پرتلاطم اين سكرات را به آغوشِ ساحلي واسع و وسيع برساند…. | 168 |
| 13 | دل.mp3 | 152 |
| 14 | که گاهی شرحِ حالِ آدمی ممکن نیست... | 154 |
| 15 | خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم... | 137 |
| 16 | 没有文字... | 177 |
| 17 | ای دل اگر نخواندت ره نبری به کوی او…
بی قدمش کجا توان ره ببری به کوی او… | 188 |
| 18 | داستان دلدادگیام به نوشتن، به سالهای دور بازمیگردد؛ به روزهای کودکی.روزهایی که نخستین جرقههای این عشق جاودانه در دل کوچکم افروخته شد. نوشتن را، عشق به کلمات را و شور جاری کردن احساس بر صفحهی سپید کاغذ را از مادر آموختهام.
مادری که واژهها در دستانش جان میگرفتند و هر نامهاش، قصهای بود از مهر، اندرز، یا دلواپسی. او هرگاه میخواست از خطری آگاهم کند، هر زمان که از من رنجیده خاطر بود، یا زمانی که خستگی و کم امید شدن را از چشمانم میخواند قلم به دست میگرفت و برایم مینوشت.
نامههایش
سرشار از امید و مهربانی و نور بود
و همچون فانوس،
مسیرم را در تاریکیها روشن میکرد….
آخر هر نامهاش، دعای همیشگیاش برایم جاریست:
ایمان به خدای مهربان
علم بسیار
اخلاق نیکو
ثروت بسیار و حلال
نوشتن،
جریانی زنده از مهر و معنا که از مادرم به من رسید و در اعماق جانم ریشه دواند….
ممنونتم مامان
روزت مبارک♥️ | 204 |
| 19 | 没有文字... | 133 |
| 20 | سفرِ طولانیِ از بودن به نبودن،
از حضور به محوِ حضور،
از من به او… | 171 |
