,دنیایسوفی؛
前往频道在 Telegram
فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot
显示更多189
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
189
Repost from N/a
بسیار خب؛
به مناسبت صدتایی شدنمون، اولین چالشم رو میزارم. امیدوارم ایگنور نشه🫶🏿
این پیام رو فور کنید چنلتون، یه جمله با کلمه ی «شاید» شروع کنید، مثل مثال زیر:
«شاید اگر کنارم میماندی، روان سالمی داشتم».
کسایی که چنل ندارید اگه دوست داشتید توی ناشناس بگید، فور میکنم :)🫀
ظرفیت تا وقتی خط بخوره.
189
دیگه جدی حوصله این تبادل و چالش اینا رو ندارم، دیدین یهو شل میکنم
خودتون کمک کنین کمکم بیام بالا..
189
اون نمیتونست چیزی رو تغییر بده، نمیتونست درک کنه چی میگم یا چی میبینم، اما دوستم داشت، عاشقم بود. تنها چیزی که میتونستم حسش کنم، عشق بود!
همیشه غمگین بودم، همیشه اشک تو چشمام جمع بود، انگار کلا با غم متولد شده بودم..
ادم کم حرفی بودم، یعنی تا وقتی مجبور نمیشدم حرف نمیزدم، خیلی وقتا شده بود شک کنم که چیزایی که من میبینم رو بقیه هم میبینن؟ میتونن حسش کنن؟ هیچوقت خودمو معمولی حس نکردم، همیشه تو اینه یه آدم عجیب میدیدم، آدمی که هر روز با خودش بحث میکنه؛
تا اینکه اون اومد..
نمیدونم چرا اما با اون حس میکردم میتونم راحت خودم باشم، بدون هیچ ترسی، اونقدری عاشقش شدم که جدا شدنمون با مرگ یکی بود،
عشق تنها حسی بود که تموم روحم رو در بر گرفته بودم، البته روحِ نداشتم..
اما خیلی طول نکشید که من دوباره هر روز غمگینتر میشدم، اسیبپذیرتر، شکنندهتر و اون هر روز عشق و دوستداشتنش نسبت به من رو از دست میداد.
از خودش دورم کرد، منم دور شدم، سختترین تصمیم تو زندگیم بود. نمیتونستم بمونم ببینم دوست داشتن و احساس عشق من به اون باعث آزارشه..
دلم میخواست با اون تمام لحظههای زندگیم رو بگذرونم، اما احساس از دست رفتهی اون نسبت به من همهچیز رو خراب میکرد، دلم نمیخواست زندگیش به خاطر من داغون شه.
من نمیتونستم خوشبختی رو ازش بگیرم، حقش بود که مثل بقیهی آدما زندگی کنه،
من نمیتونستم اذیت شدنش کنارم رو ببینم.
از دید بقیه من یه ادم احمقم که با دور شدن از کسی که تمام وجودم اون رو میخواد به اون آرامش بده، اما من بعد از اون موقع هرلحظه کنارش بودم، خندههاش رو دیدم، اشکای رو گونهاشو پاک کردم..
و هرلحظه آرزو میکردم که کاش میخواست دوباره کنارش باشم.
اون نمیخواست کنارش باشم، منم آرامشش برام مهم بود؛
اما
"عشق، آخرین چیزی بود که حس کردم..!"
189
مثل بچگیام که دستمو پشت سرم قایم میکردم بعد فکر میکردم که کسی نمیبینه دست دارم، دلم میخواد تورو همم تو قلبم قایم کنم..
