ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

,دنیای‌سوفی؛

,دنیای‌سوفی؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot

إظهار المزيد
189
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
sticker.webp0.23 KB

وای ی زمانی باید تا ناشناس میرفتم چ سخت بود👩🏾‍🦽

و خدایی ک ب شدت کافیست:)

ببین زیر دیپلم نمیگی😔

نمره‌ها ست نشه فقط🫠😂

چه تفاهمی🥲😂

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/donyae_sofiii/27243 نسبت به این جملش حس منم همین بود،یطور واضحی مبهم بود🤝

من :هندسه رو باز کردم..ثابت کردنیا رو دیدم...کتاب بستم..فاتحه فرستادم🪦⚰️

عیبی نداره برو هندسه بخون😂

میفهمم چی میگیا ولی متوجه نمیشم😔

هرچی چالش و تبادل دیگه ریحانه انجام میده🦦😂 فکر نکنین من بودم

"شاید تنها راه فرار از افکارم، پناه آوردن به خیال توست.."

Repost from N/a
بسیار خب؛ به مناسبت صدتایی شدنمون، اولین چالشم رو میزارم. امیدوارم ایگنور نشه🫶🏿 این پیام رو فور کنید چنلتون، یه جمله با کلمه ی «شاید» شروع کنید، مثل مثال زیر: «شاید اگر کنارم می‌ماندی، روان سالمی داشتم». کسایی که چنل ندارید اگه دوست داشتید توی ناشناس بگید، فور میکنم :)🫀 ظرفیت تا وقتی خط بخوره.

ریحانه🫠😂

دیگه جدی حوصله این تبادل و چالش اینا رو ندارم، دیدین یهو شل میکنم خودتون کمک کنین کم‌کم بیام بالا..

متن طولانی مینویسم کسی نمیخونه دوست داشتنیه😂

اون نمیتونست چیزی رو تغییر بده، نمیتونست درک کنه چی میگم یا چی میبینم، اما دوستم داشت، عاشقم بود. تنها چیزی که میتونستم حسش کنم، عشق بود! همیشه غمگین بودم، همیشه اشک تو چشمام جمع بود، انگار کلا با غم متولد شده بودم.. ادم کم حرفی بودم، یعنی تا وقتی مجبور نمیشدم حرف نمیزدم، خیلی وقتا شده بود شک کنم که چیزایی که من میبینم رو بقیه هم میبینن؟ میتونن حسش کنن؟ هیچوقت خودمو معمولی حس نکردم، همیشه تو اینه یه آدم عجیب میدیدم، آدمی که هر روز با خودش بحث میکنه؛ تا اینکه اون اومد.. نمیدونم چرا اما با اون حس میکردم میتونم راحت خودم باشم، بدون هیچ ترسی، اونقدری عاشقش شدم که جدا شدنمون با مرگ یکی بود، عشق تنها حسی بود که تموم روحم رو در بر گرفته بودم، البته روحِ نداشتم.. اما خیلی طول نکشید که من دوباره هر روز غمگین‌تر میشدم، اسیب‌پذیر‌تر، شکننده‌تر و اون هر روز عشق و دوست‌داشتنش نسبت به من رو از دست میداد. از خودش دورم کرد، منم دور شدم، سخت‌ترین تصمیم تو زندگیم بود. نمیتونستم بمونم ببینم دوست داشتن و احساس عشق من به اون باعث آزارشه.. دلم میخواست با اون تمام لحظه‌های زندگیم رو بگذرونم، اما احساس از دست رفته‌ی اون نسبت به من همه‌چیز رو خراب میکرد، دلم نمیخواست زندگیش به خاطر من داغون شه. من نمیتونستم خوشبختی رو ازش بگیرم، حقش بود که مثل بقیه‌ی آدما زندگی کنه، من نمیتونستم اذیت شدنش کنارم رو ببینم. از دید بقیه من یه ادم احمقم که با دور شدن از کسی که تمام وجودم اون رو میخواد به اون آرامش بده، اما من بعد از اون موقع هرلحظه کنارش بودم، خنده‌هاش رو دیدم، اشکای رو گونه‌اشو پاک کردم.. و هرلحظه آرزو میکردم که کاش میخواست دوباره کنارش باشم. اون نمیخواست کنارش باشم، منم آرامشش برام مهم بود؛ اما "عشق، آخرین چیزی بود که حس کردم..!"

یه احساس نخواسته شدن مذخرفی دارم که نمیدونم با چی میتونم ازش نجات پیدا کنم.

مثل بچگیام که دستمو پشت سرم قایم میکردم بعد فکر میکردم که کسی نمیبینه دست دارم، دلم میخواد تورو همم تو قلبم قایم کنم..