,دنیایسوفی؛
前往频道在 Telegram
فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot
显示更多189
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
189
از انسان بودن خسته شده بود، از خودش بودن، از مهربون بودن، از توجه کردن به آدمایی که برای لحظههایی کوتاه کنارش میموندن،
برای فرار از آدما و حتی خودش تو سرش یه هزارتو ساخت و حالا توی همون هزارتو گمشده..
قصد ادامه دادن نداشت، خستگی روحش بهش غلبه کرده بود، بریده بود کامل، اما هنوز هوای ادمهایی که در ظاهر دوستش بودن رو داشت.
تمام روز تلاش میکرد، تلاش میکرد تا اروم بمونه، تلاش میکرد نزاره مرواریدهای گرانبهاش از چشماش سرازیر شن، وقتی عصبی بود با کسی حرف نمیزد میریخت تو خودش، تلاش میکرد کسی نفهمه ولی از حرص گونههاش و پیشونیش قرمز میشد و در نهایت گریه میکرد، زورش فقط به این میرسید، ترس داشت دل کسی رو بشکنه، تلاش میکرد تا کسی نتونه بیشتر از قبل به روحش که پر از زخم و کبودی هست، آسیب بزنه.
من تلاشهاشو میدیدم، میدونستم هیچوقت کم نمیاره، اما در برابر شب تسلیم بود.
شب که میشد و چشمهاش خیس، دنیای من نابود میشد، وقتی شب میشد و لبخند از روی لباش میرفت، دنیام زیبایی خودش رو از دست میداد.
شب خوب نبود، واسه جفتمون..
شب غم داشت برامون، دوری، اشک، ناامیدی، نخواسته شدن، پس زده شدن، موندن و ندیدن.
شب واسه ما خوب نبود.
ما زادهی شبیم، زادهی غم.
از غمِ شب نمیتونستیم فرار کنیم، قسمتی از وجودمون رو غم گرفته بود. چیزی که مارو بهم وصل میکرد غم بود.
اون لبخندِ روی لبش تنها چیزی بود که میتونست تو اوج غم، وسط گریه، لبخند بیاره رو لبات،
اون گونههای بوسیدنیش که از روی حرص و عصبانیت قرمز شده بودن و رد اشک روشون مشخص میشد،
چینهای افتاده کنار چشماش وقتایی که میخندید، زیباترین تصویر جهان بود،
اون قلب کاغذیش، که پاکترین قلب اما مچالهترینه.
چشمهاش، اون چشمهاش که از جنس ماه بود و تو شب میدرخشید، چشمهایی که مثل آب زلال بود.
چشمهاش آرامش داشت، جوری که تو بدترین حال و شرایط هم آرومت میکرد.
چشمهاش دروغ نمیگفتن، ناراحت که بود چشمهاش ناراحتیش رو نشون میدادن. اون دوتا تیلهی براق روی صورت بدون نقصش بیسلاح ترین عضو تو وجودش بودن..
"چشمهایش تنها چیزی بود که جهانم را زیبا میکرد.."
189
😂وای
الان دوستام خودکشی میکنن
ساعت ۳رسیدیم خونه
از ۴همه دارن میخونن حالا اونا تموم کردن من موندم😂
