𝐁𝐈𝐒𝐋𝐔𝐋
前往频道在 Telegram
نوشتن را یاد گرفتم تا گریه هایم بی صدا باشند . اگر تقدیر ، دیدار را از ما گرفت ، این چند حرف هنوز راه رسیدن به من اند : t.me/SaeedKmf
显示更多3 197
订阅者
-124 小时
-107 天
-3830 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+1
在0个频道中
六月 '26
+7
在2个频道中
Get PRO
五月 '26
+2
在1个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+7
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+4
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+6
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+8
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+7
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+4
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+8
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '250
在1个频道中
Get PRO
二月 '250
在1个频道中
Get PRO
一月 '250
在0个频道中
Get PRO
十二月 '240
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+1
在1个频道中
Get PRO
十月 '240
在1个频道中
Get PRO
九月 '240
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+3
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+4
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+10
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+13
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+18
在2个频道中
Get PRO
十二月 '230
在0个频道中
Get PRO
十一月 '230
在0个频道中
Get PRO
十月 '230
在0个频道中
Get PRO
九月 '230
在0个频道中
Get PRO
八月 '230
在0个频道中
Get PRO
七月 '230
在0个频道中
Get PRO
六月 '230
在0个频道中
Get PRO
五月 '230
在0个频道中
Get PRO
四月 '230
在0个频道中
Get PRO
三月 '230
在0个频道中
Get PRO
二月 '230
在0个频道中
Get PRO
一月 '230
在0个频道中
Get PRO
十二月 '220
在0个频道中
Get PRO
十一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十月 '220
在0个频道中
Get PRO
九月 '220
在0个频道中
Get PRO
八月 '220
在0个频道中
Get PRO
七月 '220
在0个频道中
Get PRO
六月 '220
在0个频道中
Get PRO
五月 '220
在0个频道中
Get PRO
四月 '220
在0个频道中
Get PRO
三月 '220
在0个频道中
Get PRO
二月 '220
在0个频道中
Get PRO
一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十二月 '210
在0个频道中
Get PRO
十一月 '210
在0个频道中
Get PRO
十月 '210
在0个频道中
Get PRO
九月 '210
在0个频道中
Get PRO
八月 '210
在0个频道中
Get PRO
七月 '210
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+61
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+4 644
在0个频道中
Get PRO
四月 '210
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+1 270
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+2 437
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+1 917
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+7 344
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 03 七月 | 0 | |||
| 02 七月 | +1 | |||
| 01 七月 | 0 |
频道帖子
مدت ها بود که هیچ مخاطبی را خطاب قرار نداده بودم ؛
دریغ که این سکوت ، درست در همین لحظه میشکند .
تقدیم به تو .
| 2 | 1|7 - Cold - The Cure (320).mp3 | 92 |
| 3 | آدم ، همیشه از شکست نمیشکند ؛
گاهی از امیدی که بیصدا هر روز در دلش میمیرد ، فرو میریزد .
عجیب است که هیچکس صدای فروپاشی یک انسان را نمی شنود ؛
چون ویران شدن ، همیشه با سکوت آغاز می شود ، نه با فریاد ...
• نوشته های پس از تاریکی | 137 |
| 4 | 01. Future - Radio.mp3 | 166 |
| 5 | Silly Watch Lil Uzi Vert.m4a | 164 |
| 6 | Gharibeh Ramesh.m4a | 170 |
| 7 | Be Sooye To Dariush Rafiee.m4a | 169 |
| 8 | چند لحظه فقط نگاهش کردم .
نه از ترس ، از این که ذهنم حاضر نبود چیزی را که میدید باور کند .
صدایش ... ، لحن مکث هایش ، حتی عادتش که قبل از گفتن هر جمله ، نفس کوتاهی میکشید ...
همه شبیه من بود .
گفتم :
تو کی هستی ؟
لبخند محوی زد .
+ اشتباهت همین است ، هنوز فکر میکنی باید از من بپرسی .
یک قدم جلو آمد .
+ باید از خودت بپرسی .
سکوت بین ما سنگین شد ، بعد دفترچه را از دستم گرفت ، بی آنکه مقاومتی کنم .
صفحه ای را باز کرد و آن را مقابلم گرفت .
این بار صفحه خالی نبود ، ده ها اسم در آن نوشته شده بود .
همه با یک دستخط ، همه خط خورده .
تا اینکه به آخرین اسم رسیدم .
اسم خودم ...
تنها اسمی که هنوز خط نخورده بود .
با صدایی که انگار از ته چاهی می آمد ، پرسیدم :
این ها ... ، کیا هستن ؟
نگاهش را از دفتر برنداشت .
+ همشون فکر میکردن فقط یک نفرن .
- منظورت چیه ؟
+ همشون تویی .
خندیدم ، نه از روی خوشحالی ...
از روی استیصال .
- دیوونه شدی ؟
او هم خندید .
+ نه ، تو تازه داری عاقل میشی .
بعد دفتر را بست .
+ هر بار که حقیقت را میفهمی ، یک نسخه از تو حذف می شود .
- و اگر همه حذف شوند ؟
برای اولین بار رنگ از صورتش پرید .
نگاهش را به خیابان دوخت ، خیابانی که هنوز در سکوت منجمد ساعت هفت گیر کرده بود .
آهسته گفت :
آن وقت نوبت کسی میرسد که همه این مدت فکر میکردی نویسنده داستان است .
سردی عجیبی روی پوستم دوید .
- نویسنده ؟
مرد چیزی نگفت .
فقط دفترچه را دوباره در دستم گذاشت .
روی جلد ، جمله ای ظاهر شده بود که مطمئن بودم تا چند ثانیه پیش وجود نداشت :
«اگر این جمله را میخوانی ، یعنی نویسنده هم دارد تو را میخواند .»
برای اولین بار از شروع این ماجرا ، احساس نکردم داخل یک داستان هستم ...
احساس کردم داستان ، داخل من نوشته می شود .
آن شب ، دفترچه را نبستم .
نتوانستم ...
هر بار که میخواستم جلدش را روی صفحه ها بخوابانم ، انگار چیزی از میان کاغذها نفس میکشید .
تا سپیده دم ، فقط یک سوال در ذهنم میچرخید :
«اگر همه این ها حقیقت باشد ... ، چرا من ؟»
پاسخش را خود دفتر داد ؛
نه با جمله ، با یک صفحه سفید .
صفحه ای که آرام آرام شروع به سیاه شدن کرد ؛
مثل جوهری که از زیر کاغذ بالا می آید .
کم کم کلمات شکل گرفتند :
دیگر دنبال پاسخ نگرد ، تو هنوز سوال درست را پیدا نکرده ای .»
چند ثانیه بعد ، جوهر محو شد .
انگار هیچوقت چیزی روی صفحه نوشته نشده بود .
دفتر را بستم ...
این بار واقعا بسته شد .
صبح ، دوباره به همان ایستگاه قطار رفتم .
نیمکت هنوز همانجا بود ، اما هیچ مردی روی آن ننشسته بود .
از فروشنده بلیت پرسیدم :
اینجا دیروز مردی با کت مشکی نشسته بود ؟
با تعجب نگاهم کرد .
+ این نیمکت ؟
سر تکان دادم .
گفت :
پسرجان ... ، این نیمکت سه ماهه که جمع شده .
خون در رگ هایم یخ زد .
نگاهم را پایین انداختم .
جایی که دیروز نیمکت را دیده بودم ...
فقط جای پیچ های زنگ زده روی زمین مانده بود .
انگار هیچوقت چیزی آنجا نبوده است .
دفترچه را از کیفم بیرون آوردم ، بازش کردم .
تمام صفحه ها سفید شده بودند ؛
نه اسم ها مانده بودند ، نه جمله ها ، نه هشدارها .
فقط در آخرین صفحه ، با خطی کمرنگ ، یک جمله دیده میشد :
« فعلا کافی است ... ، بعضی درها اگر زودتر از موعد باز شوند ، دیگر بسته نخواهند شد .»
دفتر را بستم .
برای اولین بار ، تصمیم گرفتم دیگر دنبالش نروم .
شاید بعضی رازها فقط وقتی زنده میمانند که حل نشوند .
شاید بعضی سوال ها ، سال ها بعد ، در یک شب کاملا معمولی ، دوباره از جایی که انتظارش را نداری برگردند .
و شاید ...
این دفتر ، هنوز تمام حرفش را نزده باشد .
• کتاب بداهه در ثانیه آخر | 183 |
| 9 | 没有文字... | 141 |
| 10 | ترس همیشه از تاریکی نمی آید .
گاهی از یک فکر ساده شروع می شود ؛
اینکه شاید بعضی از خاطراتت ، واقعا خاطره نباشند .
شاید بعضی از آدم هایی که یادت هستند ، هیچوقت وجود نداشته اند .
شاید بعضی از روزهایی که به خاطر می آوری ، هرگز اتفاق نیفتاده اند .
و شاید مغزت سال هاست آرام آرام در حال پنهان کردن چیزی از توست ...
چیزی که اگر یادت بیاید ، میفهمی دلیل این حس آشنای دلهره ، هیچوقت تاریکی یا تنهایی نبوده است .
بلکه این بوده که تمام این مدت ، یک حقیقت را فراموش کرده ای ؛
و آن حقیقت ، تو را فراموش نکرده است .
• نوشته های پس از تاریکی ، در تاریخی نامعلوم | 155 |
| 11 | I m so sorry HAMEX OIWE.m4a | 197 |
| 12 | Yadegar Mehdi Ahmadvand.m4a | 179 |
| 13 | 1747175555.8888588.mp3 | 174 |
| 14 | 没有文字... | 183 |
| 15 | دستم روی لبه صفحه خشک شد .
جرئت ورق زدنش را نداشتم .
نه به این خاطر که از دیدن چیزی میترسیدم ...
به این خاطر که میترسیدم همان چیزی را ببینم که از قبل میدانستم آنجاست .
آرام صفحه را برگرداندم .
فقط یک جمله ، «دیر کردی .»
نه تاریخ داشت ، نه امضا ، نه توضیحی .
فقط همین دو کلمه ؛ دیر کردی .
آنقدر ساده بود که میشد از کنارش گذشت .
اما بعضی جمله ها ، وقتی زیادی ساده اند ، بیشتر میترسانند .
دفتر را بستم .
ناگهان صدای سوت قطار تمام ایستگاه را پر کرد .
بادی سرد از میان سکو گذشت و کاغذهای روی زمین را بلند کرد .
مردم سوار شدند ، پیاده شدند .
همه چیز دوباره عادی به نظر میرسید .
جز من ...
وقتی از ایستگاه بیرون آمدم ، احساس کردم کسی چند قدم پشت سرم راه میرود .
سرعت قدم هایم را بیشتر کردم ، او هم بیشتر کرد .
ایستادم ؛ صدا قطع شد .
برگشتم .
پیاده رو خالی بود ، فقط مردی سالخورده کنار دکه روزنامه فروشی ایستاده بود و بی آنکه پلک بزند ، به من نگاه می کرد .
چند لحظه بعد ، روزنامه ای را تا کرد و رفت .
نفس راحتی کشیدم .
اما همان لحظه چشمم به ویترین دکه افتاد .
روی صفحه اول یکی از روزنامه ها ، عکس خودم چاپ شده بود .
با همان لباس هایی که همان روز پوشیده بودم .
زیر عکس نوشته بود :
«مردی که سه روز پیش ناپدید شد ، هنوز پیدا نشده است .»
دستم بی اختیار لرزید .
تاریخ روزنامه را نگاه کردم .
سه روز قبل بود .
نه اشتباه چاپی بود ... ، نه شوخی .
فقط یک سوال در ذهنم میچرخید ؛
اگر من سه روز پیش ناپدید شده ام ...
پس این کسی که الان ایستاده و دارد نفس میکشد ، دقیقا کیست ؟
روزنامه را از روی پیشخوان برداشتم .
فروشنده بدون اینکه سرش را بلند کند ، گفت :
بالاخره پیداش کردی ؟
خشکم زد .
روزنامه را آرام روی پیشخوان گذاشتم .
گفتم : منظورتون چیه؟
مرد همانطور که مشغول مرتب کردن مجله ها بود ، اخمی کرد و گفت :
دفترچه رو میگم ... ، هر بار همین سوال رو میپرسی .
قلبم برای لحظه ای ایستاد .
- من ... اولین باره شما رو میبینم .
این بار سرش را بلند کرد .
چند ثانیه نگاهم کرد ، بعد لبخند تلخی زد .
+ همین رو دفعه قبل هم گفتی .
- دفعه قبل ؟
پاسخی نداد .
فقط از زیر پیشخوان ، پاکت زرد رنگی بیرون آورد و مقابلم گذاشت .
روی پاکت ، با همان دست خط آشنا ، فقط یک جمله نوشته شده بود :
«فقط وقتی بازش کن که دیگر به حافظه ات اعتماد نداری .»
نمیدانستم پاکت را بردارم یا فرار کنم .
اما انگار انتخاب از قبل انجام شده بود .
پاکت را برداشتم ، در همان لحظه ، فروشنده آهسته گفت :
این بار ... سعی کن قبل از ساعت هفت بفهمی .
- ساعت هفت ؟
به ساعت مچی ام نگاه کردم .
۱۸:۵۸
دو دقیقه مانده بود .
ناگهان صدای زنگ کلیسایی از دور بلند شد .
اولین ضربه ، بعد دومی .
با هر ضربه ، حس میکردم هوا سنگین تر می شود .
مردم هنوز در خیابان راه میرفتند .
اما دیگر هیچکس حرف نمیزد .
همه فقط راه میرفتند ...
در یک جهت ، انگار مقصدی را میشناختند که من از آن بیخبر بودم .
ضربه ششم ...
دستم شروع به لرزیدن کرد .
ضربه هفتم ... ، و همه چیز متوقف شد .
باد ، صدا ، حرکت آدم ها .
حتی کبوترهایی که وسط آسمان بودند ، همان جا ماندند ؛ بی آنکه بال بزنند .
تنها چیزی که هنوز حرکت میکرد ، من بودم .
و از انتهای خیابان ، مردی با همان چهره ای که در ایستگاه قطار دیده بودم ، آرام آرام به سمتم قدم برمیداشت .
این بار ، وقتی به اندازه چند قدمی ام رسید ، ایستاد و با صدایی آرام گفت :
خوشحالم ... ، بالاخره این بار تا اینجا دوام آوردی .
و برای اولین بار ، متوجه شدم ...
صدای او ، دقیقا صدای خود من بود .
• کتاب بداهه در ثانیه آخر | 181 |
| 16 | Day After ATP MUSIC.m4a | 135 |
| 17 | داستان ها معمولا از یک اتفاق شروع می شوند .
از یک در که باز می شود ، از یک تلفن که زنگ میخورد ، یا از کسی که وارد اتاق می شود .
اما این داستان از هیچکدام شروع نشد .
این داستان از لحظه ای شروع شد که متوجه شدم مدتی طولانی است به یک نقطه خیره مانده ام و نمیدانم چرا .
نه اتفاق خاصی افتاده بود ، نه صدایی آمده بود ، نه حتی فکری در سرم بود .
فقط ناگهان فهمیدم که چند دقیقه ، شاید چند ساعت ، از زندگی ام را در سکوت کامل گذرانده ام ؛
مثل کسی که وسط یک جمله متوقف شده و ادامه اش را فراموش کرده است .
آن شب ، برای اولین بار حس کردم چیزی در دنیا سر جایش نیست .
نمیدانستم چیست ...
شاید ساعت روی دیوار ، شاید صدای یخچال ، شاید خودم .
اما هرچه بیشتر دقت می کردم ، بیشتر مطمئن میشدم که این حس از بیرون نمی آید .
انگار چیزی در درونم جابجا شده بود ؛
یک پیچ کوچک ، یک قطعه نامرئی ، چیزی آنقدر بی اهمیت که هیچکس متوجه نبودنش نمیشد ...
و آنقدر مهم که از همان لحظه ، دیگر هیچ چیز دقیقا مثل قبل به نظر نمیرسید .
آن شب هنوز نمیدانستم این فقط آغاز ماجراست .
نمیدانستم بعضی سوال ها ، وقتی وارد ذهنت می شوند ، دیگر برای جواب گرفتن نمی آیند .
می آیند تا بمانند ...
اولین بار او را در ایستگاه قطار دیدم .
یا دست کم فکر میکنم اولین بار بود .
روی نیمکتی نشسته بود که انگار سال ها همانجا بوده است ؛
بی حرکت ، بی عجله ، در حالی که مردم مثل موج از کنارش عبور میکردند .
چیزی در چهره اش آشنا بود .
نه آن آشنایی معمولی که بگویی «قبلا دیده امش» ، بیشتر شبیه حسی بود که هنگام دیدن یک خواب قدیمی به آدم دست میدهد .
از کنارش رد شدم .
سه قدم ، چهار قدم ، بعد ایستادم .
قلبم تندتر میزد و دلیلش را نمیدانستم .
برگشتم ، نیمکت خالی بود .
فقط چند ثانیه گذشته بود .
هیچ قطاری نرسیده بود ، هیچ جمعیتی دورش را نگرفته بود .
انگار مرد هرگز آنجا ننشسته بود .
اما چیزی روی نیمکت جا مانده بود ، یک دفترچه کوچک چرمی .
قدیمی ، فرسوده ، با گوشه های ساییده شده .
نمیدانم چرا آن را برداشتم .
شاید کنجکاوی ، شاید هم چیزی عمیق تر .
وقتی دفترچه را باز کردم ، صفحه اول خالی بود .
صفحه دوم هم .
سوم و چهارم هم همینطور .
تا اینکه در صفحه پنجم ، فقط یک جمله نوشته شده بود :
«اگر این دفتر را پیدا کرده ای ، یعنی بالاخره مرا دیده ای .»
لبخند زدم ، فکر کردم یک شوخی عجیب است .
اما لبخندم دوام نیاورد .
چون زیر آن جمله ، اسم من نوشته شده بود .
اسم کامل من .
با همان دست خطی که همیشه خودم مینوشتم .
برای چند ثانیه نتوانستم نفس بکشم .
دفتر از دستم افتاد .
وقتی خم شدم تا بردارمش ، چشمم به جمله دیگری افتاد که قبلا آنجا نبود .
یا شاید قسم میخوردم که نبود .
«لطفا این بار اشتباه قبلی را تکرار نکن .»
سردی عجیبی از ستون فقراتم بالا رفت .
اشتباه قبلی ؟
کدام اشتباه ؟
و مهم تر از آن ...
چرا حس میکردم این اولین بار نیست که این دفتر را پیدا میکنم ؟
• کتاب بداهه در ثانیه آخر | 172 |
| 18 | 没有文字... | 141 |
| 19 | 没有文字... | 173 |
| 20 | گلریزون کردم براتون امشب | 168 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
