Why am I so crazy
前往频道在 Telegram
[تا صفحه هفتصد خواندم فقط گفت زندگی ارزش زندهماندن ندارد.] http://t.me/HidenChat_Bot?start=6486677222
显示更多386
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+430 天
帖子存档
وقتی داشتم روزهای سختم را بدون یاری آدمها پشتسر میگذاشتم و هیچکس را برای مساعدت و دلگرمی نداشتم فهمیدم؛ من در نهایت ضعفم، قدرتمندم، در نهایت شوخطبعیام، قاطعم، در نهایت بیطاقتیام صبورم و در نهایت شکنندگیام ادامهدهندهام.
من در نهایت اضطرابم آرامم، در نهایت محدودیتم بلند پروازم و در نهایت پناهندگیام پناهدهندهام.
من در سختترین لحظات، خودم را محک زدم، دورتر ایستادم و به خودِ به استیصال رسیده و ادامهدهندهام نگاه کردم و دلم خواست او را بغل بگیرم.
او که به انتهای خط طاقتش رسیده بود و همچنان داشت امیدوارانه ادامه میداد، که ناامید میشد، بغض میکرد، خسته میشد، کنار میکشید، اما خیلی زود خودش را آرام میکرد، به خودش دلداری میداد، اشکهای خودش را پاک میکرد، بلند میشد و با نگاهی رو به جلو، ادامه میداد.
من در سختترین روزهای زندگیام، خودم را شناختم و قول دادم بیشتر حواسم به خودم باشد. من همیشه بیش از توانم جنگیدهام.
هرکس جای من بود همان ابتدای راه برای همیشه تسلیم میشد و در نقطهی امنی از زندگیاش برای همیشه پناه میگرفت.
توی مراسم ختم شاملو از هوشنگ ابتهاج میپرسن:
شعری برای رفتن شاملو سروده ایی؟
ابتهاج میگه بعضی درد ها چنان برای من عظیم است که اصلا کلمه پیدا نمیکنم.
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هرلحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
Suicideticket
تمام روزهایم شبیه به هماند،
کاملا یکسان و برابر.
دیگر بیش از حد در دنیای درونیام زندگی میکنم.
هم دلگیر میشوم و هم دلگیر نمیشوم!
آرام آرام به این دلتنگی عادت میکنم.
شاید این فقط یک وهم و خیال و یا یک تسلی عجیب باشد، اما این گونه است.
من می خواهم زندگیام بگذرد.
من زندگی میکنم برای اینکه زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای اینکه زندگی را دوست دارم. پرویز حرف های من نباید تو را ناراحت کند.
امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم.
تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند.
مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر میگردم.
پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش میتوانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم.
کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع میتوانست شادمانی را در لبخند من زنده کند.
کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بیخبری و عیاشی بکشاند.
آخ تو نمیدانی من چقدر بدبخت هستم.
من در زندگی دنبال فریب تازه ای میگردم ولی افسوس که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم.
من خیلی تنها هستم.
نامههای فروغ به پرویز شاپور
But I can't fix him
Can't make him better
And I can't do nothing about his strange weather.
But you
Are unfixable
I can't break through your world!
'Cause you
Live in shades of cool
Your heart is unbreakable
My baby lives in shades of cool
Cool heart and hands and aptitude.
پرسیده بودی:
چرا چشم هایت غمگین و محزونند؟
تا به حال چشم انتظار اتفاقی بودهای که هرگز قرار نیست رخ بدهد؟
چشمهایی خالی از "امید" چگونه محزون نباشند؟
یه روز بالشم جون میگیره و از خستگیش برام میگه ، از اینکه چقدر چقدر اشکامو پاک کرد و چقدر از غمگین بودن من ناراحت شد، یه روز بالشم جون میگیره و یه دنیا برام اشک میریزه و من اشکاشو پاک میکنم.
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که بههیچوجه از زندگی خوشم نمیآید.
به طرز مبهمی به این فکر میکردم که خودم را از سر راه بردارم تا دست کم یکی از هستیهای زاید را نابود کنم.
اما مرگم هم زیادی بود. جنازهام، خونام روی این سنگریزهها، بین این گیاهان، ته این باغ با طراوت زیادی بود و استخوانهایم نیز؛ که سرانجام عاری از گوشت و مثل دندان تر و تمیز میشد، زیادی بود.
من تا ابد زیادی بودم...
