545
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+430 天
数据加载中...
吸引订阅者
五月 '26
五月 '26
+5
在0个频道中
四月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+36
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+51
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+70
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+93
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+91
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+45
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+32
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+45
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+54
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+74
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+112
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+86
在1个频道中
Get PRO
十月 '24
+60
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+81
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+100
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+46
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+37
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+36
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+50
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+38
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+103
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+183
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+118
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+43
在1个频道中
Get PRO
十月 '23
+668
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 16 五月 | 0 | |||
| 15 五月 | 0 | |||
| 14 五月 | 0 | |||
| 13 五月 | +1 | |||
| 12 五月 | +1 | |||
| 11 五月 | +1 | |||
| 10 五月 | 0 | |||
| 09 五月 | +1 | |||
| 08 五月 | 0 | |||
| 07 五月 | 0 | |||
| 06 五月 | +1 | |||
| 05 五月 | 0 | |||
| 04 五月 | 0 | |||
| 03 五月 | 0 | |||
| 02 五月 | 0 | |||
| 01 五月 | 0 |
频道帖子
| 2 | 🌱
رفتنش...
مثل سوت آخر یه قطار بود.
یه صدای کوتاه، اما… تا ته وجودم رفت.
همهچی همون لحظه تموم شد.
انگار یه تیکه از منو با خودش برد.
من موندم…
روی سکویی که هنوز بوی نبودنش میداد.
چشام دنبال نگاهش میگشت،
اما هیچوقت برنگشت.
اون رفت…
بیصدا، بیبهونه، بیدلیل.
و من موندم با هزار تا سؤال بیجواب…
سؤالاتی که هر شب تو ذهنم میچرخن،
و جوابی جز "رفت" ندارن.
از اون روز، زمان انگار کار نمیکنه.
ساعتها میگذره، ولی من هنوز همونجا موندم…
تو لحظهای که رفت،
تو لحظهای که دنیا نفسش بند اومد.
روزام همه شبیه هم شدن…
صبحهایی که امید ندارن،
شبهایی که ته ندارن.
دیگه صدای خنده نیست،
دیگه کسی نیست که بگه: “خسته نباشی.”
حتی آینهها هم غریبه شدن با لبخند من.
یه وقتایی تو خلوت خودم بهش فکر میکنم،
به اون لحظههایی که “ما” معنی داشت.
به خندهها، نگاههایی که پر از عشق بود…
بعد یههو ذهنم تاریک میشه،
مثل شبی که برقش میره و هیچ نوری نیست.
اونوقت فقط تیکتاک ساعت میمونه،
و نفسهام که از خستگی میلرزه.
میگن دل باید خالی شه، باید گریه کرد…
اما من حتی اشکم تموم شده.
فقط یه بغض مونده که نمیترکه.
یه درد خاموش،
یه فریاد بیصدا تو گلوی خستهم.
گاهی میرم ایستگاه…
همون جایی که آخرینبار دیدمش.
روی همون نیمکت میشینم،
ریلها رو نگاه میکنم و سعی میکنم فراموش کنم…
ولی لعنت به اون صدای قطار…
تا سوتش بلند میشه، همهچی دوباره زنده میشه.
درد، خاطره، دلتنگی…
همهش با یه سوت برمیگرده.
روزگارم تاریکه…
نه از نور کم، از عشقی که نیست.
از نبود صدایی که زندگی رو قشنگ میکرد.
الان هر چی میگذره،
فقط تکرار خستگیه.
یه نفس عمیق، یه لبخند مصنوعی که بگم “خوبم”،
اما درونم خالیه.
رفتش،
و با خودش تموم رؤیاها و آرزوهامو برد.
تمام چیزایی که براش جنگیدم،
تمام حرفایی که نگفتم،
تمام دلی که نذاشت زندگی کنه…
همهشو جا گذاشت و رفت.
حالا من موندم و شبهایی که بوی خاطره میدن…
موندم با چای سرد،
با آهنگایی که یه روز با هم گوش میدادیم،
و حالا هر نتش خنجریه تو قلبم.
یه وقتایی دلم میخواست فقط یه بار دیگه ببینمش.
نه برای برگشت،
برای یه خداحافظی درست…
برای اینکه بگم هنوز دلم درد میکنه از نبودنش.
ولی شاید بعضی خداحافظیها گفتنی نیستن،
فقط حس میشن،
مثل همون سوت قطار که هنوز تو گوشمه…
رفتی و من هنوز هر شب،
با صدای قطار از خواب میپرم.
یه لحظه چشامو باز میکنم، فکر میکنم شاید برگشتی…
اما نه…
فقط یه رؤیای تکراریه،
یه تکرار از نداشتن.
روزها میگذرن،
اما انگار هیچکدوم منو از اون ایستگاه جدا نمیکنن.
من هنوز اونجام…
با دستی که بالا نرفت،
با حرفی که گفته نشد،
و دلی که هنوز دنبال قطار بعدیه…
شاید یه روز دلم آروم شه،
شاید یه روز دیگه صدای اون سوت لعنتی رو نشنوم…
اما هنوز نه…
هنوز هر صدای عبور، یه لرزشه تو تنهایی من.
میگن “عشق نمیمیره”…
درسته…
فقط شکلش عوض میشه.
میره زیر پوست آدم، تو نفسهات، تو سکوتت.
میشه یه درد آشنا، یه دلتنگی بینام.
و من حالا با همین درد زندگی میکنم…
دردی که شبیه یه سایهست،
همیشه هست،
حتی وقتی لبخند میزنم.
سوت آخر…
هنوز تو گوشمه.
هنوز هر بار از ایستگاه رد میشم،
یه تیکه از دلم روی ریلها جا میمونه.
شاید اون قطار دیگه برنگرده…
اما من هنوز، همونجا ایستادم…
با نگاهی که از عشق خستهست،
و دلی که هنوز منتظره…
منتظر یه برگشت محال…
🌻🌱 | 56 |
| 3 | sticker.webp | 46 |
| 4 | گاهی اشتباه از خود ماست،
در زندگی همه در حال گذرند،
هیچکس ماندنی نیست،
جز یکنفر،
که خود میآید،
و میماند،
بدون هیچ زحمتی..
ولی خیلی از ماها به اشتباه دست رهگذرانی را میگیریم که اهل ماندن نیستند،
و یک زندگی را هم خرج میکنیم برای ماندنشان!!..
و در اخر انگ بی وفایی به پیشانیشان میزنیم..
آنها گناهی ندارند که به تور اشتباه و هوس ما افتادهاند..
این ماییم که در انتخاب کور و کر میشویم،
و بسیااار خود خواه!،..
بله همیشه حق با ما نیست... | 46 |
| 5 | sticker.webp | 49 |
| 6 | 🦋
من زاده ی تنهایی طولانی ام ای عشق
سر سخت تر از آنچه که میدانی ام ای عشق
مغرورم و خود ساخته در عالم خاکی
من منتظرِ یک شبِ طوفانی ام ای عشق
هر کس به تمنای تو محتاجِ رفیق است
گفتی که به دنبالِ فراوانی ام ای عشق
یک بار به دنبالِ تو آمد دل زارم
یک عمر به دنبالِ پشیمانی ام ای عشق
تنها شدم و طعنه ی بسیار شنیدم
هر لحظه سزاوارِ پریشانی ام ای عشق!
تنهایی من حاصلِ دل مرده گی ام نیست
هر روز به درگاه تو قربانی ام ای عشق
باز آ و مرا از قفس تنگ رها کن
حالا که در این مخمصه زندانی ام ای عشق
#محرم_زمانی | 67 |
| 7 | 🦋
با زبان بازی بر احساسم خدایی می کنی
بر دل آشفته ام فرمانروایی می کنی
آیه های چشم تو آتش به آیینم زده
دیده و دین مرا با هم هوایی می کنی
گاه فرعون می شوی با موج موج نیل مست
گه چو موسی با عصایت خودنمایی می کنی
تا زلیخا می شوم در کوچه های مصری ات
مثل یوسف بی سبب بی اعتنایی می کنی
با نگاهت می نوازی شور شهنازی دگر
با نواهای جدایی ، هم صدایی می کنی
هم خدایی می کنی هم خودنمایی باز هم ،
عشق را از بیت چشمانم گدایی می کنی | 46 |
| 8 | sticker.webp | 39 |
| 9 | 🌱
من هزارتا برنامه داشتم...
قرار بود عاشق شم،
قرار بود پیر شم،
قرار بود یک روز صبح
کنارِ پنجرهای که بوی زندگی میدهد
چای بنوشم
و به چینهای آرامِ صورتم لبخند بزنم.
قرار بود دل ببندم،
نه اینطور که دل گم کنم
در راهروهای سردِ انتظار.
من هزارتا برنامه داشتم…
برای روزهایی که هنوز نیامده بودند،
برای خندههایی که هنوز متولد نشده بودند،
برای آغوشی که قرار بود
پناهگاهِ خستگیهایم باشد.
قرار بود دستِ کسی را بگیرم
و با او از کوچههای سادهی دنیا رد شوم،
بیآنکه ترسِ رفتن
از پشتِ سرم نفس بکشد.
اما
زندگی،
بیخبر از تمامِ قرارهایم
از کنارم عبور کرد.
عشق،
درست وقتی که باید میآمد
ساعتش را جا گذاشت
و هیچ وقت به موقع نرسید ..
من هزارتا برنامه داشتم
برای پیر شدن…
نه اینطور
که هر شب
چند سال از روحم کم شود
و هر صبح
با قلبی کهنهتر بیدار شوم.
قرار بود موهایم
کنارِ کسی سفید شود
که اسمم را
آرام و مطمئن صدا میزند،
نه کنارِ سکوتی
که حتی صدایم را هم پس نمیدهد.
من قرار بود
در خاطراتِ کسی جا داشته باشم،
نه اینکه
خودم
تمامِ خاطراتِ خودم باشم.
ببین…
من حتی برای غمهایم هم
برنامه نداشتم.
قرار نبود اینقدر زود
با دلتنگی همخانه شوم،
قرار نبود شبها
بلندتر از رؤیاهایم باشند.
کسی نگفته بود
که بعضی از «قرار بود»ها
هیچوقت «شد» نمیشوند،
و بعضی از آدمها
فقط در حدِ آرزو
به دنیا میآیند.
من هزارتا برنامه داشتم…
برای دوست داشته شدن،
برای باور شدن،
برای ماندن.
اما حالا
نشستهام
میانِ انبوهی از فرداهایی
که هیچوقت نیامدند،
و با خودم فکر میکنم:
چقدر زود
آدم میتواند
بدون اینکه پیر شود،
پیر شود…
چقدر آرام
میشود از رؤیاها عقب ماند،
و چقدر بیصدا
میشود از زندگی جا ماند.
من هزارتا برنامه داشتم،
و حالا
تنها برنامهام این است
که شبها
نامِ امید را آهسته صدا بزنم
و وانمود کنم
هنوز
همهچیز
دیر نشده است.
#امیرعلی
🌱🌻 | 47 |
| 10 | sticker.webp | 56 |
| 11 | دکلمه
ولنتاین ، سپندارمذگان ، یا هر روزِ عشقِ دیگری و به هر فرهنگی ؛ فرقی نمی کند
بد نیست گاهی، به هربهانهای یادمان بیُفتد که "عشق" ، اتفاقی مقدس است
بد نیست یادمان باشد ؛ که عزیزانمان، فقط به دوست داشتنِ دلیِ ما نیاز ندارند
باید ابراز کرد ...
باید با رفتاری ، کلامی ، لبخندی ، هدیه یا شاخه گلی ؛ دوست داشتنی بودنِ آدم ها را یادشان آورد ،
که میزانِ هیچ علاقه و خواستنی ، حدس زدنی و هیچ دوست داشتنی ، ناگفتنی نیست
دوست داشتن ها را باید گفت ، قبل از آنکه دیر شود ...
اگر کسی را دوست داری ، همین امروز هرجور شده اثباتش کن.
کمک کن بوته ی بی پناهِ عشق ، نمیرد
که بدونِ عشق ؛ خیابان ها سرد و غمگین ،
و آدم ها شبیهِ ربات می شوند
🌻🌱 | 86 |
| 12 | sticker.webp | 42 |
| 13 | 🌸هنگامی که ناراحتی را از او برطرف ساختیم
چنان میرود
که گویی هرگز ما را برای حل مشکلی که به او رسیده بود، نخوانده است.
.
‹ آیه۱۲ سوره یونس • | 66 |
| 14 | 🌸من محتاج باران
رحمت توام
خدایا هرچه مهر داری
بر ما ببار ... | 39 |
| 15 | sticker.webp | 43 |
| 16 | 🌱
منتظرم بهار برسد،
درختان گیلاس شکوفه بدهند،
جوانه ها،
آرام سر از خاک بردارند،
لاله ها،
از دل زمین سرخ و استوار وطنم برویند
پرندگان،
آواز آزادی و شادی سردهند.
و امید،
مثل نسیمی تازه،
به دلها بازگردد.
منتظرم،
جویبارها دوباره پر از آب شوند،
آسمان آبی تر از همیشه،
و پر از پرندگان مهاجری
که به خانه بازمیگردند.
و منتظرم
کوچه ها،
پر از خنده ی کودکانی شود
که بی هراس میدوند و بازی میکنند.
و خیابان ها،
پر از جوانانی،
که عاشقانه قدم میزنند
و عشق را در دل کوچه و بازار میرویانند.
و زندگی شادیِ،
که در خانه ها
جریان پیدا میکند.
ومنتظرم
وطن...
پُرشود
از آزادی،
از آبادی،
از برکت،
و آرامشی که سالهاست
چَشم به راهش هستیم.
۱۴۰۴/۱۲ | 46 |
| 17 | sticker.webp | 36 |
| 18 | 🌱
دلبر ...
از وقتی قدم گذاشتی توی زندگیم، انگار خدا یه راز قشنگ رو آروم توی گوش دلم زمزمه کرد.
انگار سالها دنبالت میگشتم و خودم خبر نداشتم.
یه حس آشنا… یه آرامش قدیمی… مثل اینکه روحم قبلتر از این دنیا تو رو شناخته بوده.
با تو فهمیدم عشق فقط یه احساس ساده نیست؛
یه راهه… یه سلوکه…
یه جور نزدیکتر شدن به نور.
وقتی باهام حرف میزنی، صدات فقط صدا نیست…
ذکره.
آرومآروم میشینه روی قلبم و غباراشو پاک میکنه.
وقتی میخندی، انگار جهان لبخند میزنه،
انگار خدا میگه: «ببین، این همون نعمتیه که برات کنار گذاشته بودم.»
تو اومدی و دنیا همون دنیا موند،
ولی چشمهای من عوض شد.
یاد گرفتم توی سادهترین لحظهها معجزه ببینم.
یاد گرفتم کنار تو نفس کشیدن هم عبادته،
دستاتو گرفتن هم شکرگزاریه،
دوست داشتنت هم ایمان.
با تو، دلم آرومه.
نه از اون آرومای گذرا…
از اون آرامشی که ریشه میدونه قراره بمونه.
از اون حسهایی که شبیه بهشته؛
نه بهشتی که وعدهست،
بهشتی که همین حالا، همینجا، کنار تو لمسش میکنم.
عشقم…
تو فقط یه آدم توی زندگیم نیستی،
تو دلیل روشنتر دیدن دنیامی.
دلیل مهربونتر شدن قلبمی.
دلیل شکرهای یواشکی آخر شبمی.
اگه عشق یه راه به سمت خدا باشه،
من خوششانسترین آدمم که دستم توی دست توئه.
چون با تو، هر قدمی که برمیدارم،
حس میکنم دارم به نور نزدیکتر میشم.
دوستت دارم…
نه فقط با قلبم،
با روحم.
با اون قسمت از وجودم که از جنس ابدیته.
#علیرضاسوئدی
🌱🌻 | 42 |
| 19 | دکلمه
یه روز میگردم پیدات میکنم، میام میشینم کنارت خیره میشم به صورتت. شاید ساعتها طول بکشه و من هنوز خیره مونده باشم به صورتت. اگه از نگاه کردن به تو خسته شدم، سرمو میذارم رو شونهات و این بار برای مدت بیشتری اونجا میمونم. وقتی از خوابِ رو شونهات بیدار شدم، تو بغلت مچاله میشم و بوی تورو تا بتونم نفس میکشم. اگه یه روز پیدات کردم، قول میدم اون مدتی که کنارتم، خوب تماشات کنم؛ قشنگیِ چشماتو، زیباییِ لبخندتو، آرامشِ بودنت رو خوب یادم نگه دارم. کنارت قدم بزنم، به حرفات گوش کنم، صداتو به گوشام بسپورم و از قلبم بخوام لحظههایی که کنارته رو خوب یادش نگه داره. اگه یه روز پیدات کردم، قول میدم مدتی که با تواَم، هر چقدرم که زمان کمی باشه، تو رو زندگی کنم. اون مدتی که کنارتم، طوری زندگی کنم که وقتی دوباره ازت دور شدم، انقدری از تو توی قلب و ذهنم داشته باشم، که بتونم دلتنگیامو تحمل کنم. اگه یه روز پیدات کردم، قبلِ اینکه دوباره از تو دور بشم، بهتر و محکمتر از قبل بهت میگم چقدر دوستت دارم. تو چشمات نگاه میکنم و بهت میگم که چقدر قلبم تو رو دوست داره. اگه یه روز پیدات کردم، میخوام انقدر تو رو به حرف بگیرم و سعی کنم برام حرف بزنی که بعدا حسرتِ حرف نزدن باهات رو نداشته باشم. اگه یه روز پیدات کردم، میخوام برای همه روزایی که قراره تو نباشی و دلتنگت بشم، از تو توی قلب و ذهن و چشمام یه نسخه نگه دارم. حفظ کنم لحظه به لحظهی بودنت و داشتنت رو. اگه یه روز پیدات کردم، طوری تماشات میکنم که بشی قشنگترین منظرهای که قراره چشمام برای همیشه یادشون نگه دارن؛ مثل یه رویایِ زیبا
#آفرینش
🌱🌻 | 47 |
| 20 | 🌱
یه شبِ خفهکننده بود؛ همون شبی که باد انگار قصد داشت تمومِ درختای کهنسالِ کوچه رو از ریشه بکنه، ولی صداش توی دلِ خونه خفهتر میپیچید از صدای سکوت.
ساعتها از رفتنش گذشته بود و هنوز بوی پیراهنش توی چارچوب در گیر کرده بود. انگار خودش میدونست که دیگه برنمیگرده، که آخرین نگاهش رو توی اون قابِ باریکِ در جا گذاشت، همون نگاهی که هزار تا فریادِ بیصدا توش مدفون بود.
تو که باشی، حتی نبودنت هم مثل میخ میره توی استخون؛
آدم میشینه روبهروی اون صندلی خالی و هی با خودش میگه: "برمیگرده... نه؟"
اما عقربهها بیرحمتر از این حرفها میچرخن؛ حتی یه لحظه هم نمیایستن تا بغضت رو قورت بدی.
هر بار که درو باز میکنم، سوز باد میاد تو و انگار تو رو با خودش یواشکی میاره،
اما فقط بوی خاک نمخورده است و هیچکس نیست که بگه: "برگشتم."
فنجونی که دست آخر نیمهتموم گذاشتی هنوز روی میز لکهی لب تو رو به خودش گرفته،
و من مثل احمقها هنوز میترسم پاکش کنم،
مبادا آخرین نشونهی حضورت هم محو بشه.
شبها که چشم میبندم، صدای قدمهات توی راهرو میپیچه،
و درست وقتی که دست دراز میکنم تا بگیرمت،
صبح میشه و اتاق فقط پره از نورِ سردی که هیچ وقت گرمم نمیکنه.
میگن درد با گذرِ زمان کم میشه.
ولی حقیقت اینه که زمان فقط یاد میده چطور با یه حفرهی همیشه باز زندگی کنی،
چطور با یه تکهی جاودانهی نبود تو نفس بکشی.
کاش میشد دوباره حتی برای یه ثانیه،
تمام این شبهای بیرحم رو به بهای شنیدنِ یه سلام
از نو معامله کرد.
کاش میشد…
#هلیا_پاپی
🌱🌻 | 75 |
