ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 695
订阅者
-224 小时
-47 天
-4330 天
帖子存档
#part414 ارشیا_اگر میخوای چرت و پرتای اهورا رو برام ردیف کنی.. حرفش متعجبم کرد چون باعث شد راجب اینکه اهورا ممکنه راجب غزل چی بهش گفته باشه کنجکاو بشم. اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم و درحالی که تلاش میکردم خونسرد باشم و ری‌اکشن زیاد از حدی نشون ندم گفتم؛ _نه. نمیدونم چی بهت گفته ولی من با خود غزل صحبت.. هنوز جملم رو کامل نکرده بودم که کسی وسط حرفم پرید. اهورا_شرمنده مزاحم محفل گرم و سوزانتون شدم ولی حتما باید یه سر به صندوق بزنید و یه چندتا فرم و چرت و پرت برای تسویه پر کنید. ارشیا سرش رو تکون داد و درحالی که از روی صندلی بلند میشد گفت؛ _جایی نرو تا برگردم. سرم رو تکون دادم. کجا قرار بود برم دقیقا؟ اهورا نگاهش رو بهم دوخت و گفت؛ _حواست هست داری چیکار میکنی؟ _چیکار میکنم مگه؟ اهورا_توی این شرایط میخوای باهاش صحبت کنی؟ نمیبینی حالش چقدر بده؟ پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _جدا؟ نمیره یه‌وقت از اینهمه حال خرابی. غزل حالش بد نبود؟ اهورا_منظورم این نیست. دارم میگم اگر توی این شرایط بخوای چیزی بهش بگی قاطی میکنه. اونوقت یه کاری میکنه که دیگه نشه جمعش کرد. سرم رو کج کردم و به چهره‌ش نگاه کردم. کاملا حق به جانب و مطمئن به نظر میرسید. _تو چی بهش گفتی‌؟ ازم پرسید منم میخوام حرفای تورو تحویلش بدم یا نه. اهورا_مستقیم چیزی نگفتم در قالب شک و شبهه بود. ولی خب یه‌چیزایی بهش فهموندم که بفهمه غزل رو با باباش ول نکنه بره خارج. _یعنی مستقیم بهش نگفتی که چیکار میکنه باهاش؟ اهورا_نه. بهتره از خودش بشنوه تا ما. بعدش هم الان وضعیتش زیاد خوب نیست. اگر اون موضوع هم بفهمه میزنه به سرش یه حرکتی میزنه. _خب ماهم همین رو میخوایم. اهورا_نه همچین چیزی رو نمیخوایم. تو نمیدونی ارشیا چجور ادمیه. خیلی بی مغزه همش دنبال دعوا و دردسره. میره باباش رو میکشه اونوقت میوفته زندان. یا چمیدونم در هر صورت مطمئنم یه گندی بالا میاره. ما همچین چیزی رو نمیخوایم. میخوایم؟ نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم. احساس میکردم خون به مغزم نمیرسه و هنوز حالم کاملا خوب نشده بود. اهورا درحالی که دستاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود با اطمینان خاطر نگاهم میکرد. انگار کاملا میدونست که داره چی میگه و چیکار میکنه. اهورا_میدونم نمیتونی به من اعتماد کنی و در صلح نیستیم. ولی من هم مثل توهم، بد غزل رو نمیخوام. فقط طرز فکرم یکمقدار باهات فرق داره و به ارشیا هم فکر میکنم. نمیتونیم که بیایم ابرو رو درست کنیم بزنیم چشم رو هم کور کنیم. _ولی بلاخره باید بفهمه. من دیگه نمیزارم غزل یک لحظه هم توی اون خونه بمونه. اگر ارشیا نتونست کاری کنه میبرمش خونه خودم. بعد از اینجا عمرا پاش به اون خونه باز نمیشه. اهورا_خیل خب. قبوله. بزار وضعیتش پایدار بشه خیال هممون که راحت شد موقع مرخص شدنش راجب این موضوع حرف میزنیم. اوکیه؟ سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و هیچ کاری نکنم. نیاز داشتم این حمم از خشم و اضطرابم رو به کس دیگه‌ای منتقل کنم. نفس عمیقی کشیدم و اب دهنم رو قورت دادم. میترسیدم اتفاق بدتری افتاده باشه. چرا که وقتی غزل از پیش من میرفت حالش انقدر بد نبود. یعنی اگر از همون اول فکر همچین کاری رو توی سرش میداشت قطعا راجبش باهام حرف میزد، یا اصلا یه طوری بروزش میداد. حالش بد بود ولی نه در این حد!! ارشیا نیم ساعت بعد به سمتمون اومد و کنارم نشست که از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم. همون لحظه دکتری از توی اتاق خارج شد. _ببخشید. حال بیمار چطوره؟ دکتر_خواهرش هستید؟ _دوستشم. اهورا و ارشیا اومدن سمتمون و کنارم ایستادن. دکتر_خداروشکر لازم به جراحی نبود چون رگ به طور کامل پاره نشده بود. زخمش رو بخیه زدن و خونی که از دست داده بود برگردوندیم. کسی از شما از اعضای خانوادش نیست؟ ارشیا_من برادرشم. دکتر_حتما باید به روانشناس یا روانپزشک ارجاعش بدین. نمیدونین چی باعث شده چنین کاری بکنه؟ ارشیا نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و شونش رو بالا انداخت. دکتر_در هرصورت امیدوارم سابقه بیماری روانی خاصی نداشته باشه و پیگیری کنید. ارشیا همچنان زیر چشمی من رو نگاه میکرد و چیزی نمیگفت که اهورا خیلی سریع گفت؛ _گفته بودید که ممکنه به اعصاب حسیش اسیب زده باشه. همچین چیزی که اتفاق نیوفتاده؟ دکتر_فکر نمیکنم چون بریدگی اونقدر عمیق نبوده. اما خب به هوش بیاد همه‌چیز مشخص میشه. نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف به سمت صندلی رفتم. ... حدود دوساعتی گذشته بود و ساعت دوازده شب بود. ارشیا و اهورا توی سالن نبودن و تا اونجایی که فهمیده بودم رفتن تا گل بکشن. البته که چه بهتر، به هیچ عنوان حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم. وجودشون باعث کلافگیم میشد. ترجیح میدادم خودم تنها باشم. چند دقیقه پیش غزل رو منتقل کردن بخش و گفتن که تا فردا میتونه مرخص بشه.

Repost from N/a
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀 اینجا همه نقش‌ها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤 https://t.me/+3YQ
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀 اینجا همه نقش‌ها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤 https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx با ورودت، کلی لیتل خوشگل میان به استقبالت 😍👶🏻 قانون ما فقط احترام و رضایته ✦ باقی‌ش همش فان و حال خوبه! https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx پس معطل نکن... جات اینجاست عزیزم 😘

#part413 روی صندلی نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم که صدای نزدیک شدن قدم‌های کسی رو شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و درحالی که سعی میکردم عادی بنظر برسم به اهورا نگاه کردم. _چیشد؟ اهورا_هنوز مشخص نیست باید چیکار کنیم ولی گفتن عمل لازم نداره و با بخیه زدن حل میشه. ولی خون زیادی ازش رفته و باید جبران بشه. گروه خونیت چیه؟ _نمیدونم. احتمالا A مثبت. چون مال مامانم هم همین بود. اهورا_ربطی نداره ولی خب به هرحال برو بهشون بگو. سرم رو تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم. اهورا_راستی. برگشتم و نگاهش کردم. اون هم مثل من عصبی به نظر میرسید. و انگار دقیقا از خود من عصبانی بود چون اصلا جالب نگاهم نمیکرد. طوری با تنفر زل زده بود بهم که انگار من عمدا این کار رو باهاش کرده بودم. اهورا_فکر نکنم بتونی خون بدی‌. _چرا؟ اهورا_چون مواد مخدر مصرف میکنی. تتو هم که داری. در این باره خیلی سختگیری میکنن. دندونام رو به هم فشردم. _فاک. حالا چیکار کنیم؟ اهورا_مشکلی نیست. زنگ زده بودم راز، داره میاد. احتمال میدم بتونه خون بده. اگر هم نشد توی بیمارستان قطعا هست. سرم رو تکون دادم و دوباره روی صندلی نشستم. ... اراز؛ وارد بخش شدم و خواستم از منشی بپرسم که کجا باید برم که نگاهم به اهورا خورد. هنوز توی شوک بودم و از اونجایی که از صبح فقط یه تیکه کیک کرده بودم توی حلقم حالت ضعف عجیبی داشتم. شاید هم به خاطر گشنگی و نخوردن غذا نبود و دلیل جدی تری داشت. به قدری عصبی بودم که میتونستم اهورا و ارشیارو دقیقا همینجا طوری تیکه تیکه کنم که اگر همون ثانیه دکترها بالای سرشون میبودن نمیتونستن کاری براشون انجام بدن. راهم رو به سمت اهورا کج کردم و درحالی که بغضم رو کنترل میکردم اسمش رو صدا زدم. سرش رو از توی برگه‌ای که‌ توی دستش قرار داشت خارج کرد و بدون حرف بهم زل زد. _کجاست؟ اهورا_توی مراقبت‌های ویژست. گفتن ممکنه جراحی لازم بشه اما به احتمال زیاد میتونن با بخیه حلش کنن. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. _خب؟ چیز جدی ای که نیست؟ اهورا_نمیمیره. ولی خب هنوز مشخص نیست که ایا به تاندون ها یا اعصاب دستش هم اسیب زده یا نه. مگر نه ممکنه فلج بشه یا یه چیزی توی همین مایه‌ها. با شنیدن این جمله احساس کردم که سرم تیر کشید. حتی تصورش هم برام سخت بود و به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا جلوی اشکم رو بگیرم. اب دهنم رو به زور قورت دادم و خیسی چشمام رو با پشت دستم پاک کردم. اهورا_خون لازم داره. من و ارشیا نمیتونیم بهش خون بدیم. به خاطر مصرف مواد و اینجور داستانا. گروه خونیت چیه؟ _فکر کنم O مثبت. اهورا_خوبه. میتونی خون بدی. باهام بیا. دنبالش راه افتادم و به ارشیا که روی صندلی نشسته بود و بدون حرف نگاهم میکرد خیره شدم. میدونستم که مقصر تموم این اتفاق ها خودشه. نمیدونستم اون پدر بی‌شرف حرومزادش چیکار کرده بود، اما مطمئنا اتفاق‌های جالبی نیوفتاده بود که غزل الان چنین وضعیتی داشت. و همه این‌ها غیر از اون مرد تقصیر ارشیا هم بود. واقعا موجودی به احمقی این پسره قرومساق ندیده بودم. نمیدونم چند ثانیه با اخم زل زدم بهش اما بلاخره پرستار به سمت اتاقی هدایتم کرد تا ازم خون بگیره. بعد از پرسیدن سوالات ایا مواد مخدر استعمال میکنم یا به تازگی الکل مصرف کردم و فهمیدن یکسری جزئیات بلاخره به سمتم اومد تا ‌کارش رو انجام بده. چشمام رو بستم و سعی کردم به کاری که میکنه نگاه نکنم تا دوباره مثل سری قبل حالم بد نشه. انرژیم رو برای جا اوردن حال ارشیا نیاز داشتم. بلاخره بعد از کارم و یه استراحت کوتاه از اتاق تزریقات خارج شدم و به سمت ارشیا رفتم. همچنان روی صندلی نشسته بود و حالش چندان خوب بنظر نمیرسید. _باید باهم صحبت کنیم. نگاه کلافه و حق به جانبی بهم انداخت. ارشیا_بزارش برای بعد. _راجب غزله. میدونی چرا اینکارو کرده؟ ارشیا_نه. _خوبه. چون میخوام راجب همین باهات صحبت کنم. یالا بلند شو.

#part412 نگاهش رو با کلافگی ازم گرفت و در ماشین رو باز کرد و بعد از خارج شدن ازش پشت بهم ایستاد. در بطری رو باز کردم که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد. اخمام رو توی هم کشیدم و برش داشتم تا رد تماس بزنم که برای لحظه‌ای به ذهنم رسید جواب بدم. انسه تا امروز سر جمع پنج بار هم به من زنگ نزده بود و هرموقع که تماس میگرفت قطعا کار واجبی داشت. تماس رو وصل کردم و غریدم؛ _چیشده باز؟ انسه_زود.‌‌. زود خودت رو برسون خونه. ی.. یه اتفاقی افتاده. _چی؟ چیشده؟ انسه_دختره رگ خودشو زده. با شنیدن حرفش برای ثانیه‌ای شوک زده شدم و خیلی سریع گفتم؛ _چی؟ کدوم دختره؟ انسه_غزل دیگه! زود خودت رو برسون بابات خونه نیست باید ببریمش بیمارستان. _باشه باشه. باشه الان میام. تماس رو قط کردم و با صدای بلند گفتم؛ _اهورا. زود باش سوار شو باید بریم. اهورا_چرا؟ چیشده؟ _غزل خودکشی کرده. کسی خونه نیست تا یچیزیش نشده باید ببریمش بیمارستان. ابروهاش بالا پرید و هول زده گفت؛ _چی؟ چرا زنگ نزدن امبولانس‌؟ اخمام رو توی هم کشیدم و با صدای بلندتری گفتم؛ _نمیدونم! تن لشتو جمع کن بشین حرکت کن تا دیر نشده. سرش رو تکون داد و در رو باز کرد و خیلی سریع بعد از سوار شدن ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. خداروشکر زیاد از خونه خودمون فاصله نداشتیم و احتمالا خیلی دیر نمیرسیدیم. لازم نبود به اهورا گوشزد کنم که تند بره چون خودش داشت همینکار رو میکرد و دیگه از این سریع‌تر امکان پذیر نبود. استرسی گرفته بودم که حتی موقع مردن مادرم هم نداشتم و این معقوله واقعا برام تعجب اور بود. فقط میدونستم که اگر اتفاقی براش میوفتاد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم. بلاخره اهورا جلوی در خونه ماشین رو نگه داشت که خیلی سریع پیاده شدم و رفتم توی حیاط. انسه کنار غزل روی پله‌ها نشسته بود و پارچه مشکی رنگی رو به دستش فشار میداد و روی کاشی‌ها پر از خون بود. با دیدن وضعیتش تقریبا سر جام خشکم زد. انسه_به چی نگاه میکنی؟ خیلی خون ازش رفته زودتر باید برسونیش بیمارستان. خیلی سریع رفتم سمتش و درحالی که تموم تلاشم رو میکردم به خون های روی راهپله نگاه نکنم کنارش ایستادم و خم شدم تا بلندش کنم. انسه از جلوم کنار رفت و خیلی سریع گفت؛ _منم بیام؟ درحالی که حواسم بود پارچه مشکی رنگ از دور دستش باز نشه تا خون بیشتری ازش نره دست مخالفش رو دور گردنم انداختم و به سختی بلندش کردم. _لازم نکرده. حالا میتونستم لرزش محسوس بدنش رو حس کنم. رنگش مثل گچ سفید بود و بنظر میرسید هوشیاری پایینی داشته باشه چون اصلا چشماش رو باز نمیکرد. درحالی که از شدت استرس و ترس کم مونده بود بالا بیارم به سمت خروجی خونه رفتم. اهورا دم در کنار ماشین ایستاده بود. از حیاط خارج و به سمت ماشین رفتم که خیلی سریع در رو باز کرد. اهورا_میخوای منم بیام؟ توی ماشین گذاشتمش و با اخم گفتم _نه. اهورا_احمق داره ازش خون میره. باید زخمش رو با پارچه فشار بدی. تنهایی نمیتونی ببریش. چیزی نگفتم و به زور اب دهنم رو قورت دادم. هول کرده بودم و مدام یاد مامانم میوفتادم وقتی مرده پیداش کرده بودم. اهورا_بشین کنارش. سعی کن دستت رو فشار بدی روی محل بریدگی. سرم رو تکون دادم و کاری که میگفت رو کردم. بلاخره بعد از ده دقیقه به بیمارستان رسیدیم. حالم اصلا خوب نبود و صحبت کردن و فک زدن های اضافه و کنترل وضعیت رو به اهورا سپردم. اگر خودم میخواستم چیزی بگم احتمالا سالها طول میکشید تا توضیح بدم چه اتفاقی افتاده. همش به این فکر میکردم که چرا این‌کار رو کرده. اگر واقعا بابام کاری کرده بود که تحمل نکرده و به اون خاطر چنین حرکتی زده بود چی؟ اگر واقعا تموم حرف‌های اهورا درست بود و همه این‌ها تقصیر اون بود چی‌؟ به معنای واقعی کلمه داشتم دیوانه میشدم. میدونستم که وضعیت اونقدرا هم وخیم نیست و به احتمال زیاد زنده میموند. اما تصویری که دیده بودم به هیچ عنوان از جلوی چشمام کنار نمیرفت. از سمتی بیشتر از این اتفاق، از دلیلش وحشت داشتم. غزلی که من میشناختم واقعا دختر قوی‌ای بود. به طوری که بعضی وقت‌ها از شدت محکم بودنش تعجب میکردم. هیچوقت ادم انرژی منفی یا بی امید و ضعیفی بنظر نمیرسید و حالا که اینکار رو انجام داده بود حتما دلیل محکمی براش داشت. اون دلیل من رو به شدت میترسوند.

#part411 فشار دیگه ای به دستم وارد کردم که سوزش عمیقی توی پوستم پیچید. مشتم رو باز کردم که شاخه گل از لای انگشتام بیرون افتاد و تونستم رنگ قرمز خون رو ببینم. دستم رو کمی به خودم نزدیک کردم و دقیق تر به خون روی پوستم خیره شدم. همیشه دیدن خون حالم رو بد میکرد. انگار باعث میشد روی وجودم دقیق تر بشم و بتونم ارگان‌های توی بدنم رو بهتر حس کنم. اینکه قلبم چطور نبض میزد، صدای باد شدن ریه‌هام وقتی نفس میکشیدم، استخون‌های بدنم که تق تق صدا میدادن و خونی که به سرعت توی رگ‌هام میچرخید. از این حالت متنفر بودم. اینکه بتونم تمام این هارو حس کنم. اینکه چیزهایی رو بشنوم که ترجیح میدادم کر باشم و متوجهشون نشم. حالم از وجود مسخره‌م به هم میخورد. هرچی که بود تا الان متعلق به من بود و نمیزاشتم تغییری توی این حقیقت ایجاد شه. نمیتونستم حتی تصورش رو بکنم که بخوام صیغه اون موجود نفرت انگیز بشم. چطور تحمل میکردم؟ جواب سوال هام مشخص بود. اگر نمیخواستم وجودم رو حس کنم و بشنوم، باید کاری میکردم که دیگه زنده نمونم. و برای خفه کردن تمام این صدا ها و حس ها باید قلبم رو از حرکت باز میداشتم. بدون حرف گوشه پله ها نشستم و درحالی که به بغضم اجازه میدادم بشکنه به اطرافم نگاه کردم. بنظر میرسید خونه خالی باشه و فقط من اینجا باشم. دستم رو توی جیبم کردم و بسته رو از توش در اوردم و بعد از در اوردن یه تیغ مابقیش رو روی زمین پرت کردم. نگاهی به جلد کاغذی ابی و سفیدش انداختم و پارش کردم و تیغ رو از توش خارج کردم. زیر نور چراغ میدرخشید. انگشتم و بدون هیچ فشار خاصی روش کشیدم که تیزی و برندگیش رو حس کردم. انگار قسمت رویی پوستم رو خراش داد. اب دهنم رو به زور قورت دادم و به اراز فکر کردم. من هم روزی که مامانش مرده بود میمردم. ای کاش واقعا تموم افکارم درست بود و هیچ حسی بهم نداشت. نمیخواستم ناراحت شه. از دست دادن دونفر توی یک روز خیلی سخت به نظر میرسید. ای کاش ازم متنفر میبود. کاش مردنم هیچ فرقی به حالش نداشت. شاخه گل روی زمین رو برداشتم و به گلپرهای سفیدش خیره شدم. خم شدم و اروم بوسه ای بهش زدم. ای کاش میتونستم خودش رو ببوسم. اما چه فایده.. اگر تا ابد هم میبوسیدمش بازهم کافی نبود و هیچ فرقی به حالم نمیکرد. گل رو روی پله ها گذاشتم و دوباره به تیغ خیره شدم. لباسم رو در اوردم که باد سرد زیر تیشرتم دمید و باعث شد لرز کنم. نگاهی به دستم که پر از جای زخم و خراش بود انداختم. دلم برای هیچکس تنگ نمیشد. تیغ رو روی ساق دستم گذاشتم و هقی زدم. حالم از این زندگی کذایی به هم میخورد. حالم از همچیز به هم میخورد. به اندازه کافی خودم رو با زنده بودن عذاب داده بودم. دیگه نمیتونستم این درد بزرگ رو متحمل بشم. تا همینجا کافی بود. تا همینجا اجازه داده بودم به بدترین شکل ممکن بهم اسیب بزنن و نابودم کنن. اما دیگه این ظلم رو در حق خودم نمیکردم. دیگه نمیزاشتم اینطوری داغون بشم. باید زودتر از اینا خودم رو نجات میدادم. تیغ رو روی پوستم فشردم که سوزش عمیقی رو حس کردم. چشمام رو به هم فشردم که اشکم روی گونم سر خورد. صدای باز شدن در خونه اومد و بعد انسه رو دیدم که به محض اینکه متوجهم شد سر جاش خشکش زد. صدای بلندش رو شنیدم که اسمم رو صدا زد و خواست بیاد سمتم که خیلی محکم تیغ رو روی پوستم کشیدم و طولی نکشید که سوزش عمیقی رو توی دستم حس کردم و بلافاصله گرمای خون کل پوستم رو سوزوند. حجم خونی که از زخم چندسانتیم بیرون میریخت انقدر زیاد بود که به رنگ مشکی دیده میشد. قلبم طوری با سرعت میزد که انگار میخواست هرچه زودتر تموم خون توی بدنم رو خالی کنه. سرم با دیدن خون و حس کردن پاره شدن گوشتم سبک شده بود و چشمام رفته رفته سنگین میشد. انسه خیلی سریع کنارم نشست و درحالی که تند تند و با عجله چیزهایی میگفت که متوجهشون نبودم شالم رو از دور گردنم باز کرد و خیلی محکم دور دستم پیچید. _ولم کن. میخوام بمیرم. ... ارشیا؛ سیگاری روشن کردم و اطرافم رو از نظر گذروندم. _شاشم میاد. اهورا_پشت ماشین یه بطری هست. توش بشاش. _مگه تو طویله بزرگ شدم؟ پوزخندی زد و در کمال خونسردی گفت؛ _نشدی؟ _حداقل طویله بهتر از کاباره‌ست. لبخند از روی لبش پاک شد که با رضایت در ماشین رو باز کردم و ازش پیاده شدم. بدون حرف به سمت انتهای ماشین رفتم و بطری ابی که میگفت رو از پشت وانت برداشتم و اب توش رو بیرون ریختم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. درحالی که به سمت در میرفتم گوشیم رو از توی جیبم در اوردم که با اسم انسه رو به رو شدم. این زنیکه دست از سر ما بر نمیداشت. رد تماس زدم و توی ماشین نشستم. _برو بیرون تا من بشاشم. اهورا_بیرون بشاش خب. این رو گفت و به بطری توی دستم نگاه کرد. _اونجا راحت نیستم. مردم میبینن. اینجا کسی نیست تازه گرم هم هست قندیل نمیبندم.

#part410 حالم خیلی بد بود. نیاز داشتم هرچه زودتر تنها شم و انقدر گریه کنم تا بمیرم. نزدیک خونه بودیم که کمی جابه جا شدم و گفتم؛ _نمیخواد بری توی کوچه. همینجا وایسا. اراز_چرا خب؟ میبرمت تا در خونه. _نه. هم ممکنه بابای ارشیا ببینتت و هم از سوپری باید یه‌چیزی بگیرم. سرش رو تکون داد و ماشین رو زد کنار و بهم خیره شد. اراز_میخوای فردا بیام دنبالت بریم یه تابی بخوریم بیرون شهر؟ سرم رو تکون دادم. _باشه. و توی دلم ادامه دادم؛ اگر زنده بودم. نفس عمیقی کشیدم و به چشمای سبزش خیره شدم. _زیاد به مسئله مامانت فکر نکن، تقصیر تو نبود. سرش رو تکون داد و لب‌هاش رو به هم فشرد. ارتباط چشمیمون برای چندثانیه ادامه پیدا کرد و در نهایت تصمیم گرفتم بغلش کنم. کمی رفتم جلو که متوجه شد و خم شد سمتم و بغلم کرد. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا بوی عطرش رو توی ذهنم هک کنم. اروم کنار گوشش گفتم؛ _خدافظ. اراز_خدافظ. کشیدم عقب و بعد از نگاهی طولانی از ماشین پیاده شدم و در رو بستم. وارد سوپری شدم و نگاهی به اطرافم انداختم و از توی قفسه یه بسته تیغ برداشتم. به فروشنده گفتم که خریدم رو به حساب ابوهادی بزنه و بعد از مغازه خارج شدم و به سمت خونه به راه افتادم. در حیاط رو با کلید باز کردم که با ابوهادی روبه رو شدم. توی حیاط کنار پراید درب و داغونش ایستاده بود و چندتا پلاستیک توی صندوق ماشین میزاشت. یه ساک بسته شده هم کنار پاهاش قرار داشت. ابوهادی_چه عجب تشریف فرما شدید. لحنش حالت تهاجمی و بازخواست کردن نداشت. بدتر از اون، کاملا عادی و دوستانه به نظر میرسید. در حیاط رو بستم و خیره به وسایل روی زمین گفتم؛ _کجا میری؟ ابوهادی_یه سر میرم دهاتمون. کار دارم. سرم رو تکون دادم که ادامه داد؛ _باید کارهای رفتن ارشیارو درست کنم. و بعد از اون وقتی همه‌چیز درست شد یه کار مهم تر داریم که باید انجام بدیم. اخمام رو توی هم کشیدم. _چه کاری؟ ساک رو توی صندوق چپوند و درش رو بست و کمی بهم نزدیک شد که ناخوداگاه یک قدم رفتم عقب. ابوهادی_همسایه ها صدامون رو موقع دعوا کردن شنیدن. اخمام رو توی هم کشیدم و با خونسردی گفتم؛ _خب؟ مگه چیز جدیدیه؟ هرشب صدای دعواهامون رو میشنون. دیگه جزئی از امور روزمره‌شون محسوب میشه. دستی به ریش‌های جوگندومیش کشید و نگاه خونسردش رو بهم دوخت. ابوهادی_این موضوع فرق میکنه. پای ابروی من وسطه. _همیشه پای ابروت وسط بوده. ابوهادی_همه فکر کردن حرف های انسه و ارشیا درست بوده و واقعا چیزی هست. ابروهام بالا پرید و گلم رو که تا اون لحظه پشت خودم قایم کرده بودم توی دستم فشردم. ابوهادی_من توی این محله اسم و رسمی دارم. مردم سر اسمم قسم میخورن و نمیتونم اجازه بدم یه همچین سوء تفاهمی به ابرویی که تموم این سالها جمع کردم اسیب بزنه. حالا کم کم حرفاش داشتن من رو میترسوندن و خدا خدا میکردم چیزی که توی فکرم بود رو به زبون نیاره. نمیتونستم، واقعا تحمل شنیدن و هندل کردن این یه قلم رو نداشتم. نگاه متفکر و جدیش تغییر رنگ داد و با خیرگی از نظر گذروندم. ابوهادی_ارشیا که بره حتی اگر سالی یکبار هم بیاد اینجا قرار نیست متوجه چیزی بشه. دارم جایی میفرستمش که حداقل تا چهارسال دیگه که اقامت دائم بگیره نمیتونه از کشور بیرون بزنه و وقتی هم برگرده دیگه نمیتونه کاری درمورد این موضوع انجام بده. به زور نفسی کشیدم و اروم گفتم؛ _چه موضوعی؟ منظورت چیه؟ ابوهادی_صیغت میکنم. با شنیدن جملش احساس کردم خون توی رگ‌هام از حرکت ایستاد و خشک شدم. معدم پیچ و تاب خورد و حالت تهوع گرفتم به طوری که اگر پشت سر هم اب دهنم رو قورت نمیدادم و تند تند نفس نمیکشیدم بالا میوردم. ابوهادی_اونوقت دیگه حرف‌های پشت سرم میخوابه. چیزی نگفتم و درحالی که سر جام خشک شده بودم دندون‌هام رو به هم فشردم. تلاش کردم چیزی بگم اما مغزم قفل کرده بود و زبونم تاب نمیخورد. خیال میکردم قدرت تکلمم رو به طور کل از دست دادم. ابوهادی_تا فردا پسفردا برمیگردم و کارهای ارشیارو انجام میدم و همه‌چیز رو نهایتا تا ماه اینده حل میکنم. سنگینی و فشار چیزی رو توی قفسه سینم حس میکردم. انگار یه مشت کرم خاکی بین ریه‌ها و دنده‌هام جون میکندن. حالم به هیچ عنوان خوب نبود و نمیدونستم چطور هنوز سکته نکرده بودم. نگاهی به موهام انداخت و دسته ای که توی صورتم افتاده بود رو پشت گوشم فرستاد و بدون حرف و با قدم‌هایی محکم و جدی به سمت ماشین رفت و سوارش شد. زانوهام تحمل وزنم رو نداشتن. با شنیدن صدای بوقش از جلوی راهش کنار رفتم و شاخه گل توی دستم رو بدون توجه به خارهاش توی مشتم فشردم. بلاخره از خونه خارج شد و اشاره کرد که در حیاط رو ببندم و بعد حرکت کرد و رفت. شاخه گل رو بیشتر توی مشتم فشردم که احساس کردم خارهاش توی پوستم فرو رفت. حتی اگر میمردم اجازه نمیدادم این اتفاق بیوفته. هیچوقت!

Repost from N/a
#part413 روی صندلی نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم که صدای نزدیک شدن قدم‌های کسی رو شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و درحالی که سعی میکردم عادی بنظر برسم به اهورا نگاه کردم. _چیشد؟ اهورا_هنوز مشخص نیست باید چیکار کنیم ولی گفتن عمل لازم نداره و با بخیه زدن حل میشه. ولی خون زیادی ازش رفته و باید جبران بشه. گروه خونیت چیه؟ _نمیدونم. احتمالا A مثبت. چون مال مامانم هم همین بود. اهورا_ربطی نداره ولی خب به هرحال برو بهشون بگو. سرم رو تکون دادم و از روی صندلی بلند شدم. اهورا_راستی. برگشتم و نگاهش کردم. اون هم مثل من عصبی به نظر میرسید. و انگار دقیقا از خود من عصبانی بود چون اصلا جالب نگاهم نمیکرد. طوری با تنفر زل زده بود بهم که انگار من عمدا این کار رو باهاش کرده بودم. اهورا_فکر نکنم بتونی خون بدی‌. _چرا؟ اهورا_چون مواد مخدر مصرف میکنی. تتو هم که داری. در این باره خیلی سختگیری میکنن. دندونام رو به هم فشردم. _فاک. حالا چیکار کنیم؟ اهورا_مشکلی نیست. زنگ زده بودم راز، داره میاد. احتمال میدم بتونه خون بده. اگر هم نشد توی بیمارستان قطعا هست. سرم رو تکون دادم و دوباره روی صندلی نشستم. ... اراز؛ وارد بخش شدم و خواستم از منشی بپرسم که کجا باید برم که نگاهم به اهورا خورد. هنوز توی شوک بودم و از اونجایی که از صبح فقط یه تیکه کیک کرده بودم توی حلقم حالت ضعف عجیبی داشتم. شاید هم به خاطر گشنگی و نخوردن غذا نبود و دلیل جدی تری داشت. به قدری عصبی بودم که میتونستم اهورا و ارشیارو دقیقا همینجا طوری تیکه تیکه کنم که اگر همون ثانیه دکترها بالای سرشون میبودن نمیتونستن کاری براشون انجام بدن. راهم رو به سمت اهورا کج کردم و درحالی که بغضم رو کنترل میکردم اسمش رو صدا زدم. سرش رو از توی برگه‌ای که‌ توی دستش قرار داشت خارج کرد و بدون حرف بهم زل زد. _کجاست؟ اهورا_توی مراقبت‌های ویژست. گفتن ممکنه جراحی لازم بشه اما به احتمال زیاد میتونن با بخیه حلش کنن. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. _خب؟ چیز جدی ای که نیست؟ اهورا_نمیمیره. ولی خب هنوز مشخص نیست که ایا به تاندون ها یا اعصاب دستش هم اسیب زده یا نه. مگر نه ممکنه فلج بشه یا یه چیزی توی همین مایه‌ها. با شنیدن این جمله احساس کردم که سرم تیر کشید. حتی تصورش هم برام سخت بود و به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا جلوی اشکم رو بگیرم. اب دهنم رو به زور قورت دادم و خیسی چشمام رو با پشت دستم پاک کردم. اهورا_خون لازم داره. من و ارشیا نمیتونیم بهش خون بدیم. به خاطر مصرف مواد و اینجور داستانا. گروه خونیت چیه؟ _فکر کنم O مثبت. اهورا_خوبه. میتونی خون بدی. باهام بیا. دنبالش راه افتادم و به ارشیا که روی صندلی نشسته بود و بدون حرف نگاهم میکرد خیره شدم. میدونستم که مقصر تموم این اتفاق ها خودشه. نمیدونستم اون پدر بی‌شرف حرومزادش چیکار کرده بود، اما مطمئنا اتفاق‌های جالبی نیوفتاده بود که غزل الان چنین وضعیتی داشت. و همه این‌ها غیر از اون مرد تقصیر ارشیا هم بود. واقعا موجودی به احمقی این پسره قرومساق ندیده بودم. نمیدونم چند ثانیه با اخم زل زدم بهش اما بلاخره پرستار به سمت اتاقی هدایتم کرد تا ازم خون بگیره. بعد از پرسیدن سوالات ایا مواد مخدر استعمال میکنم یا به تازگی الکل مصرف کردم و فهمیدن یکسری جزئیات بلاخره به سمتم اومد تا ‌کارش رو انجام بده. چشمام رو بستم و سعی کردم به کاری که میکنه نگاه نکنم تا دوباره مثل سری قبل حالم بد نشه. انرژیم رو برای جا اوردن حال ارشیا نیاز داشتم. بلاخره بعد از کارم و یه استراحت کوتاه از اتاق تزریقات خارج شدم و به سمت ارشیا رفتم. همچنان روی صندلی نشسته بود و حالش چندان خوب بنظر نمیرسید. _باید باهم صحبت کنیم. نگاه کلافه و حق به جانبی بهم انداخت. ارشیا_بزارش برای بعد. _راجب غزله. میدونی چرا اینکارو کرده؟ ارشیا_نه. _خوبه. چون میخوام راجب همین باهات صحبت کنم. یالا بلند شو.

Repost from N/a
#part412 نگاهش رو با کلافگی ازم گرفت و در ماشین رو باز کرد و بعد از خارج شدن ازش پشت بهم ایستاد. در بطری رو باز کردم که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد. اخمام رو توی هم کشیدم و برش داشتم تا رد تماس بزنم که برای لحظه‌ای به ذهنم رسید جواب بدم. انسه تا امروز سر جمع پنج بار هم به من زنگ نزده بود و هرموقع که تماس میگرفت قطعا کار واجبی داشت. تماس رو وصل کردم و غریدم؛ _چیشده باز؟ انسه_زود.‌‌. زود خودت رو برسون خونه. ی.. یه اتفاقی افتاده. _چی؟ چیشده؟ انسه_دختره رگ خودشو زده. با شنیدن حرفش برای ثانیه‌ای شوک زده شدم و خیلی سریع گفتم؛ _چی؟ کدوم دختره؟ انسه_غزل دیگه! زود خودت رو برسون بابات خونه نیست باید ببریمش بیمارستان. _باشه باشه. باشه الان میام. تماس رو قط کردم و با صدای بلند گفتم؛ _اهورا. زود باش سوار شو باید بریم. اهورا_چرا؟ چیشده؟ _غزل خودکشی کرده. کسی خونه نیست تا یچیزیش نشده باید ببریمش بیمارستان. ابروهاش بالا پرید و هول زده گفت؛ _چی؟ چرا زنگ نزدن امبولانس‌؟ اخمام رو توی هم کشیدم و با صدای بلندتری گفتم؛ _نمیدونم! تن لشتو جمع کن بشین حرکت کن تا دیر نشده. سرش رو تکون داد و در رو باز کرد و خیلی سریع بعد از سوار شدن ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. خداروشکر زیاد از خونه خودمون فاصله نداشتیم و احتمالا خیلی دیر نمیرسیدیم. لازم نبود به اهورا گوشزد کنم که تند بره چون خودش داشت همینکار رو میکرد و دیگه از این سریع‌تر امکان پذیر نبود. استرسی گرفته بودم که حتی موقع مردن مادرم هم نداشتم و این معقوله واقعا برام تعجب اور بود. فقط میدونستم که اگر اتفاقی براش میوفتاد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم. بلاخره اهورا جلوی در خونه ماشین رو نگه داشت که خیلی سریع پیاده شدم و رفتم توی حیاط. انسه کنار غزل روی پله‌ها نشسته بود و پارچه مشکی رنگی رو به دستش فشار میداد و روی کاشی‌ها پر از خون بود. با دیدن وضعیتش تقریبا سر جام خشکم زد. انسه_به چی نگاه میکنی؟ خیلی خون ازش رفته زودتر باید برسونیش بیمارستان. خیلی سریع رفتم سمتش و درحالی که تموم تلاشم رو میکردم به خون های روی راهپله نگاه نکنم کنارش ایستادم و خم شدم تا بلندش کنم. انسه از جلوم کنار رفت و خیلی سریع گفت؛ _منم بیام؟ درحالی که حواسم بود پارچه مشکی رنگ از دور دستش باز نشه تا خون بیشتری ازش نره دست مخالفش رو دور گردنم انداختم و به سختی بلندش کردم. _لازم نکرده. حالا میتونستم لرزش محسوس بدنش رو حس کنم. رنگش مثل گچ سفید بود و بنظر میرسید هوشیاری پایینی داشته باشه چون اصلا چشماش رو باز نمیکرد. درحالی که از شدت استرس و ترس کم مونده بود بالا بیارم به سمت خروجی خونه رفتم. اهورا دم در کنار ماشین ایستاده بود. از حیاط خارج و به سمت ماشین رفتم که خیلی سریع در رو باز کرد. اهورا_میخوای منم بیام؟ توی ماشین گذاشتمش و با اخم گفتم _نه. اهورا_احمق داره ازش خون میره. باید زخمش رو با پارچه فشار بدی. تنهایی نمیتونی ببریش. چیزی نگفتم و به زور اب دهنم رو قورت دادم. هول کرده بودم و مدام یاد مامانم میوفتادم وقتی مرده پیداش کرده بودم. اهورا_بشین کنارش. سعی کن دستت رو فشار بدی روی محل بریدگی. سرم رو تکون دادم و کاری که میگفت رو کردم. بلاخره بعد از ده دقیقه به بیمارستان رسیدیم. حالم اصلا خوب نبود و صحبت کردن و فک زدن های اضافه و کنترل وضعیت رو به اهورا سپردم. اگر خودم میخواستم چیزی بگم احتمالا سالها طول میکشید تا توضیح بدم چه اتفاقی افتاده. همش به این فکر میکردم که چرا این‌کار رو کرده. اگر واقعا بابام کاری کرده بود که تحمل نکرده و به اون خاطر چنین حرکتی زده بود چی؟ اگر واقعا تموم حرف‌های اهورا درست بود و همه این‌ها تقصیر اون بود چی‌؟ به معنای واقعی کلمه داشتم دیوانه میشدم. میدونستم که وضعیت اونقدرا هم وخیم نیست و به احتمال زیاد زنده میموند. اما تصویری که دیده بودم به هیچ عنوان از جلوی چشمام کنار نمیرفت. از سمتی بیشتر از این اتفاق، از دلیلش وحشت داشتم. غزلی که من میشناختم واقعا دختر قوی‌ای بود. به طوری که بعضی وقت‌ها از شدت محکم بودنش تعجب میکردم. هیچوقت ادم انرژی منفی یا بی امید و ضعیفی بنظر نمیرسید و حالا که اینکار رو انجام داده بود حتما دلیل محکمی براش داشت. اون دلیل من رو به شدت میترسوند.

Repost from N/a
#part411 فشار دیگه ای به دستم وارد کردم که سوزش عمیقی توی پوستم پیچید. مشتم رو باز کردم که شاخه گل از لای انگشتام بیرون افتاد و تونستم رنگ قرمز خون رو ببینم. دستم رو کمی به خودم نزدیک کردم و دقیق تر به خون روی پوستم خیره شدم. همیشه دیدن خون حالم رو بد میکرد. انگار باعث میشد روی وجودم دقیق تر بشم و بتونم ارگان‌های توی بدنم رو بهتر حس کنم. اینکه قلبم چطور نبض میزد، صدای باد شدن ریه‌هام وقتی نفس میکشیدم، استخون‌های بدنم که تق تق صدا میدادن و خونی که به سرعت توی رگ‌هام میچرخید. از این حالت متنفر بودم. اینکه بتونم تمام این هارو حس کنم. اینکه چیزهایی رو بشنوم که ترجیح میدادم کر باشم و متوجهشون نشم. حالم از وجود مسخره‌م به هم میخورد. هرچی که بود تا الان متعلق به من بود و نمیزاشتم تغییری توی این حقیقت ایجاد شه. نمیتونستم حتی تصورش رو بکنم که بخوام صیغه اون موجود نفرت انگیز بشم. چطور تحمل میکردم؟ جواب سوال هام مشخص بود. اگر نمیخواستم وجودم رو حس کنم و بشنوم، باید کاری میکردم که دیگه زنده نمونم. و برای خفه کردن تمام این صدا ها و حس ها باید قلبم رو از حرکت باز میداشتم. بدون حرف گوشه پله ها نشستم و درحالی که به بغضم اجازه میدادم بشکنه به اطرافم نگاه کردم. بنظر میرسید خونه خالی باشه و فقط من اینجا باشم. دستم رو توی جیبم کردم و بسته رو از توش در اوردم و بعد از در اوردن یه تیغ مابقیش رو روی زمین پرت کردم. نگاهی به جلد کاغذی ابی و سفیدش انداختم و پارش کردم و تیغ رو از توش خارج کردم. زیر نور چراغ میدرخشید. انگشتم و بدون هیچ فشار خاصی روش کشیدم که تیزی و برندگیش رو حس کردم. انگار قسمت رویی پوستم رو خراش داد. اب دهنم رو به زور قورت دادم و به اراز فکر کردم. من هم روزی که مامانش مرده بود میمردم. ای کاش واقعا تموم افکارم درست بود و هیچ حسی بهم نداشت. نمیخواستم ناراحت شه. از دست دادن دونفر توی یک روز خیلی سخت به نظر میرسید. ای کاش ازم متنفر میبود. کاش مردنم هیچ فرقی به حالش نداشت. شاخه گل روی زمین رو برداشتم و به گلپرهای سفیدش خیره شدم. خم شدم و اروم بوسه ای بهش زدم. ای کاش میتونستم خودش رو ببوسم. اما چه فایده.. اگر تا ابد هم میبوسیدمش بازهم کافی نبود و هیچ فرقی به حالم نمیکرد. گل رو روی پله ها گذاشتم و دوباره به تیغ خیره شدم. لباسم رو در اوردم که باد سرد زیر تیشرتم دمید و باعث شد لرز کنم. نگاهی به دستم که پر از جای زخم و خراش بود انداختم. دلم برای هیچکس تنگ نمیشد. تیغ رو روی ساق دستم گذاشتم و هقی زدم. حالم از این زندگی کذایی به هم میخورد. حالم از همچیز به هم میخورد. به اندازه کافی خودم رو با زنده بودن عذاب داده بودم. دیگه نمیتونستم این درد بزرگ رو متحمل بشم. تا همینجا کافی بود. تا همینجا اجازه داده بودم به بدترین شکل ممکن بهم اسیب بزنن و نابودم کنن. اما دیگه این ظلم رو در حق خودم نمیکردم. دیگه نمیزاشتم اینطوری داغون بشم. باید زودتر از اینا خودم رو نجات میدادم. تیغ رو روی پوستم فشردم که سوزش عمیقی رو حس کردم. چشمام رو به هم فشردم که اشکم روی گونم سر خورد. صدای باز شدن در خونه اومد و بعد انسه رو دیدم که به محض اینکه متوجهم شد سر جاش خشکش زد. صدای بلندش رو شنیدم که اسمم رو صدا زد و خواست بیاد سمتم که خیلی محکم تیغ رو روی پوستم کشیدم و طولی نکشید که سوزش عمیقی رو توی دستم حس کردم و بلافاصله گرمای خون کل پوستم رو سوزوند. حجم خونی که از زخم چندسانتیم بیرون میریخت انقدر زیاد بود که به رنگ مشکی دیده میشد. قلبم طوری با سرعت میزد که انگار میخواست هرچه زودتر تموم خون توی بدنم رو خالی کنه. سرم با دیدن خون و حس کردن پاره شدن گوشتم سبک شده بود و چشمام رفته رفته سنگین میشد. انسه خیلی سریع کنارم نشست و درحالی که تند تند و با عجله چیزهایی میگفت که متوجهشون نبودم شالم رو از دور گردنم باز کرد و خیلی محکم دور دستم پیچید. _ولم کن. میخوام بمیرم. ... ارشیا؛ سیگاری روشن کردم و اطرافم رو از نظر گذروندم. _شاشم میاد. اهورا_پشت ماشین یه بطری هست. توش بشاش. _مگه تو طویله بزرگ شدم؟ پوزخندی زد و در کمال خونسردی گفت؛ _نشدی؟ _حداقل طویله بهتر از کاباره‌ست. لبخند از روی لبش پاک شد که با رضایت در ماشین رو باز کردم و ازش پیاده شدم. بدون حرف به سمت انتهای ماشین رفتم و بطری ابی که میگفت رو از پشت وانت برداشتم و اب توش رو بیرون ریختم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. درحالی که به سمت در میرفتم گوشیم رو از توی جیبم در اوردم که با اسم انسه رو به رو شدم. این زنیکه دست از سر ما بر نمیداشت. رد تماس زدم و توی ماشین نشستم. _برو بیرون تا من بشاشم. اهورا_بیرون بشاش خب. این رو گفت و به بطری توی دستم نگاه کرد. _اونجا راحت نیستم. مردم میبینن. اینجا کسی نیست تازه گرم هم هست قندیل نمیبندم.

Repost from N/a
#part410 حالم خیلی بد بود. نیاز داشتم هرچه زودتر تنها شم و انقدر گریه کنم تا بمیرم. نزدیک خونه بودیم که کمی جابه جا شدم و گفتم؛ _نمیخواد بری توی کوچه. همینجا وایسا. اراز_چرا خب؟ میبرمت تا در خونه. _نه. هم ممکنه بابای ارشیا ببینتت و هم از سوپری باید یه‌چیزی بگیرم. سرش رو تکون داد و ماشین رو زد کنار و بهم خیره شد. اراز_میخوای فردا بیام دنبالت بریم یه تابی بخوریم بیرون شهر؟ سرم رو تکون دادم. _باشه. و توی دلم ادامه دادم؛ اگر زنده بودم. نفس عمیقی کشیدم و به چشمای سبزش خیره شدم. _زیاد به مسئله مامانت فکر نکن، تقصیر تو نبود. سرش رو تکون داد و لب‌هاش رو به هم فشرد. ارتباط چشمیمون برای چندثانیه ادامه پیدا کرد و در نهایت تصمیم گرفتم بغلش کنم. کمی رفتم جلو که متوجه شد و خم شد سمتم و بغلم کرد. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا بوی عطرش رو توی ذهنم هک کنم. اروم کنار گوشش گفتم؛ _خدافظ. اراز_خدافظ. کشیدم عقب و بعد از نگاهی طولانی از ماشین پیاده شدم و در رو بستم. وارد سوپری شدم و نگاهی به اطرافم انداختم و از توی قفسه یه بسته تیغ برداشتم. به فروشنده گفتم که خریدم رو به حساب ابوهادی بزنه و بعد از مغازه خارج شدم و به سمت خونه به راه افتادم. در حیاط رو با کلید باز کردم که با ابوهادی روبه رو شدم. توی حیاط کنار پراید درب و داغونش ایستاده بود و چندتا پلاستیک توی صندوق ماشین میزاشت. یه ساک بسته شده هم کنار پاهاش قرار داشت. ابوهادی_چه عجب تشریف فرما شدید. لحنش حالت تهاجمی و بازخواست کردن نداشت. بدتر از اون، کاملا عادی و دوستانه به نظر میرسید. در حیاط رو بستم و خیره به وسایل روی زمین گفتم؛ _کجا میری؟ ابوهادی_یه سر میرم دهاتمون. کار دارم. سرم رو تکون دادم که ادامه داد؛ _باید کارهای رفتن ارشیارو درست کنم. و بعد از اون وقتی همه‌چیز درست شد یه کار مهم تر داریم که باید انجام بدیم. اخمام رو توی هم کشیدم. _چه کاری؟ ساک رو توی صندوق چپوند و درش رو بست و کمی بهم نزدیک شد که ناخوداگاه یک قدم رفتم عقب. ابوهادی_همسایه ها صدامون رو موقع دعوا کردن شنیدن. اخمام رو توی هم کشیدم و با خونسردی گفتم؛ _خب؟ مگه چیز جدیدیه؟ هرشب صدای دعواهامون رو میشنون. دیگه جزئی از امور روزمره‌شون محسوب میشه. دستی به ریش‌های جوگندومیش کشید و نگاه خونسردش رو بهم دوخت. ابوهادی_این موضوع فرق میکنه. پای ابروی من وسطه. _همیشه پای ابروت وسط بوده. ابوهادی_همه فکر کردن حرف های انسه و ارشیا درست بوده و واقعا چیزی هست. ابروهام بالا پرید و گلم رو که تا اون لحظه پشت خودم قایم کرده بودم توی دستم فشردم. ابوهادی_من توی این محله اسم و رسمی دارم. مردم سر اسمم قسم میخورن و نمیتونم اجازه بدم یه همچین سوء تفاهمی به ابرویی که تموم این سالها جمع کردم اسیب بزنه. حالا کم کم حرفاش داشتن من رو میترسوندن و خدا خدا میکردم چیزی که توی فکرم بود رو به زبون نیاره. نمیتونستم، واقعا تحمل شنیدن و هندل کردن این یه قلم رو نداشتم. نگاه متفکر و جدیش تغییر رنگ داد و با خیرگی از نظر گذروندم. ابوهادی_ارشیا که بره حتی اگر سالی یکبار هم بیاد اینجا قرار نیست متوجه چیزی بشه. دارم جایی میفرستمش که حداقل تا چهارسال دیگه که اقامت دائم بگیره نمیتونه از کشور بیرون بزنه و وقتی هم برگرده دیگه نمیتونه کاری درمورد این موضوع انجام بده. به زور نفسی کشیدم و اروم گفتم؛ _چه موضوعی؟ منظورت چیه؟ ابوهادی_صیغت میکنم. با شنیدن جملش احساس کردم خون توی رگ‌هام از حرکت ایستاد و خشک شدم. معدم پیچ و تاب خورد و حالت تهوع گرفتم به طوری که اگر پشت سر هم اب دهنم رو قورت نمیدادم و تند تند نفس نمیکشیدم بالا میوردم. ابوهادی_اونوقت دیگه حرف‌های پشت سرم میخوابه. چیزی نگفتم و درحالی که سر جام خشک شده بودم دندون‌هام رو به هم فشردم. تلاش کردم چیزی بگم اما مغزم قفل کرده بود و زبونم تاب نمیخورد. خیال میکردم قدرت تکلمم رو به طور کل از دست دادم. ابوهادی_تا فردا پسفردا برمیگردم و کارهای ارشیارو انجام میدم و همه‌چیز رو نهایتا تا ماه اینده حل میکنم. سنگینی و فشار چیزی رو توی قفسه سینم حس میکردم. انگار یه مشت کرم خاکی بین ریه‌ها و دنده‌هام جون میکندن. حالم به هیچ عنوان خوب نبود و نمیدونستم چطور هنوز سکته نکرده بودم. نگاهی به موهام انداخت و دسته ای که توی صورتم افتاده بود رو پشت گوشم فرستاد و بدون حرف و با قدم‌هایی محکم و جدی به سمت ماشین رفت و سوارش شد. زانوهام تحمل وزنم رو نداشتن. با شنیدن صدای بوقش از جلوی راهش کنار رفتم و شاخه گل توی دستم رو بدون توجه به خارهاش توی مشتم فشردم. بلاخره از خونه خارج شد و اشاره کرد که در حیاط رو ببندم و بعد حرکت کرد و رفت. شاخه گل رو بیشتر توی مشتم فشردم که احساس کردم خارهاش توی پوستم فرو رفت. حتی اگر میمردم اجازه نمیدادم این اتفاق بیوفته. هیچوقت!

Repost from N/a
🩷⧼ دنیای BDSM کیوت ⧽🩷 اینجا برای همه‌ست: لیتلای بامزه 👶🏻، اسلیوهای مطیع 🔗، مستر و ددی‌های جدی 😏، مامی و میسترس‌های شیری
🩷⧼ دنیای BDSM کیوت ⧽🩷 اینجا برای همه‌ست: لیتلای بامزه 👶🏻، اسلیوهای مطیع 🔗، مستر و ددی‌های جدی 😏، مامی و میسترس‌های شیرین 👠✨ https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx با ورودت، لیتلا میان به استقبال و بغل گرمت می‌کنن 🧸💕 یه قدم بردار… قراره بختت همینجا باز بشه 😜👁👅 https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx

اگر به دیدن ویدیوهای فال علاقه دارید پست جدیدم که راجب اکساتون فال گرفتم رو ببینید https://www.instagram.com/reel/DPgBhECDDeX/?igsh=eDF2M2dvZDRqcnA3

Repost from N/a
این پیام مخصوص داف ها هستش🫵🏼🧸 یه گپ داریم منتخب لیتل ها برا انتخاب ددی😈 اگه همیشه شورتت خیس نیست نیا👙💦 جایی برای لیتل بوی ها برا انتخاب مامی😻 میخوای لیتله ممه گنده داشته باشی!؟👙🔥 ꒱میخوای اسلیو مطیع و کوبص داشته باشی꒰؟💦 https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk بمال لینکوو تا باطل نشده💞๛🧸 https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk پیام رسان بنرزن حرفه ای: @black_moonn_bot

Repost from N/a
همه توجه کنن🔥 گپ داریم مخصوص کوبص های ناب 𝔰𝔪🎀
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
لیتل های هورنی ددی های جذاب و کار بلد🧸 اسلیو های مطیع و سکسی مستر های خشن😈
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
اسلیو بوی هستی دلت تنبیه میخواد توسط یه میسترس هات؟😺 پس سریع بزن رو لینک بیا تو دنیای بزرگ خانواده 𝔟𝔡𝔰𝔪 ༆💞
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
ایدی ربات خدمات مجازی: @CreskBot

Repost from N/a
چندوقته گرایشتو فهمیدی کیوتی؟؟ 👅💦 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 رابطه گرم کاپل هارو میبینی حسودیت میشه؟ 💜 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 میخوای ددی/مامی مهربون خودتو داشته باشی کلی رول پلی وخاطره هایی قشنگ تجربه کنی؟ 🥸⚫️ https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 پس بیا برو این گپ کلی خوش بگذرون پارتنر پیدا کن دوست های کیوت🚫🚹 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 مثل خودت پیدا کن ویس چت هم 24ساعته فعاله دیگه چی بهتر از این؟؟🍆🍌

Repost from N/a
🔍یه گپ برات اوردم اصلا اوففففف🙀 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 🫵محبت ددی ها به لیتل هارو میبینی حصرت میخوری؟ 💋 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 👅دوس داری توم بابایی تو پیدا کنی؟ 💍 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 🦊پس بیا این گپ ددی های خوشتیپ همه اینجان 🤪 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 🐭لیتل های کیوت و مظلوم🐥 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 👍بدو برو تا از دست نرفته💔

Repost from N/a
🫧اوه اوه دیدی همه دارن از سینگلی در میان؟ 🧐🫀 🫧میخوای بدونی از کجا فرد مناسب شون رو پیدا میکنن ولی بهت نمیگن؟ 😔🦢 🫧پس بیا تو این گپ تا بفهمی چطور باید دلبری کنی🤭🍓 🫧یه عالمه دوست لیتل کیوت و مستر های خشن هستن 👼🏻🙇🏻‍♀ 🫧منتظرت هستیماا😘
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk
https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk https://t.me/+PlYSqQJ861A4NjRk

از این متنفرم که بدبخت ترین ادم زمین نیستم. از وقت‌هایی که میخوام گریه کنم و بعد شروع میکنم به سنجیدن مقیاس غمم تا ببینم حق دارم ناراحت باشم یا نه متنفرم. اکثرا هم میفهمم که ادم‌های بدبخت تر از من هم هستن و من دارم بزرگش میکنم و نباید انقدر لوس باشم و شدت غم و عصبانیتم بیشتر میشه.

حس کسی رو دارم که فکر میکنن دیوانه‌ست و حتی عادی ترین حرکاتش هم مجنونانه تلقی میشه و هرچقدر دست و پا میزنه تا ثابت کنه مشکلی نداره بیمار تر بنظر میرسه.

پس زخم‌هامان چه؟ "تاریکی از همان جا وارد میشود"