2 827
订阅者
-524 小时
-127 天
-6730 天
帖子存档
2 826
دلم از اون چت کردنا میخواد که از پنجره بیرون رو نگاه میکنی میبینی صبح شده، کلی چیز تازه از طرف مقابلت فهمیدی و یه لحظه هم از چت بیرون نرفتی.
در نهایت شب بخیر میگی و تا 50 ثانیه قبل از اینکه خوابت ببره بهش فکر میکنی.
2 826
#part162
و به این فکر کردم که اگر واقعا میتونستم کار کنم زندگیم خیلی بهتر میشد.
_اما اجازش رو ندارم.
سرش رو کج کرد و درحالی که چشماش رو تنگ میکرد گفت؛
_بابابزرگت اجازه نمیده؟
کلمه بابابزرگت! باعث میشد خندم بگیره.
اگر واقعا با پدربزرگم زندگی میکردم مطمئنا هیچوقت انقدر اذیت نمیشدم.
اما اصلا پدربزرگ من کی بود؟
ایا زنده بود یا مثل پدر و مادرم هیچوقت نمیتونستم ببینمش.
حالا حتی شک داشتم که ابوهادی عموی بابام باشه.
و حتی باور نمیکردم که خودم بتونم روزی پدر داشته باشم.
همیشه خیال میکردم شاید واقعا من رو لک لکی سگی چیزی با خودش اورده..
نفس عمیقی کشیدم و درحالیکه دستم رو به ماشین نقره ای رنگ میگرفتم تا سقوط نکنم گفتم؛
_نمیدونم، ترجیح میدم راجبش صحبت نکنم.
چون حوصلش رو ندارم.
اهورا_به هرحال، من یه ایدههایی داشتم.
گفتم شاید بخوای باهم یه کارایی بکنیم.
لبخند الکی ای زدم و زودتر ازش راه افتادم سمت ویلا.
وقت شام ترجیح دادم از راز دور باشم و به همین دلیل روی صندلی کنار اهورا نشستم.
توی حیاط رو میز و صندلی های سفید رنگ پلاستیکی چیده بودن و قرار بود غذا رو بیرون بخوریم.
همه انقدر سیر بودن که کل مرغاشون موند.
اراز کنار دیانا نشسته بود و هراز گاهی نگاهم میکرد.
البته شاید هم فقط توی مسیر نگاهش بودم، نمیدونم.
من زیاد نتونستم چیزی بخورم، تمام مدت داشتم به راز و اهورا فکر میکردم.
شاید با وجود اون حرفها میتونستیم همه چیز رو فراموش کنیم و دوباره دوست باشیم.
حالا متوجه شده بودم که وقتی صحبت میکردیم اصلا به یاد نداشتم ازش بپرسم چیزی به اراز گفته یا نه.
البته که طرز فکر اون اصلا اهمیت نداشت.
همینکه خودم رو گول زدم و به خاطرش تا اینجا اومدم اشتباه بود.
وقتی که دست از فکر کردن برداشتم و از روی صندلیم بلند شدم دیدم که جمعیت به طرز عجیبی کم شده و سرهم شاید فقط 15 نفر مونده بودن.
ماهم زیاد صبر نکردیم و قرار شد من با اراز و اهورا برم.
فقط واسم خیلی سخت بود که بخوام بهشون ادرس بدم و همین موضوع نگرانم میکرد و باعث شد کلی تعارف بکنم و بهونه بیارم که با اسنپ میرم، درصورتی که حتی پولش رو هم نداشتم.
در اتاقی رو که وسایلم رو توش گذاشته بودم باز کردم و رفتم توش تا لباسهام رو بپوشم.
حالم زیاد خوب نبود و احساس حالت تهوع میکردم.
شاید به خاطر این بود که زیادی همه چیز رو قاطی خورده بودم و معدم عادت نداشت.
شلوارم رو از توی کیفم خارج کردم و خواستم بپوشمش که در اتاق باز شد و تونستم اراز رو توی چهارچوب ببینم.
وقتی متوجه نگاهم شد خیلی سریع خودم رو زدم به اون راه.
حتما اومده بود ازم به خاطر حرف های یه من مفتش معذرت خواهی کنه و بگه به اینکه راجبم اشتباه فکر میکرده پی برده.
اما من که قرار نبود ببخشمش، واقعا ناراحتم کرده بود.
باعث میشد این حس بهم دست بده که ادم سبکی هستم.
دوست داشتم موقع لباس پوشیدن کمی باکلاس تر باشم، اما اصلا توانایی ایستادن رو نداشتم و نمیتونستم وقت زیادی برای اماده شدن بزارم.
شلوارم رو روی شورتکم پوشیدم و به زور زیپش رو بستم که صدای خندش باعث شد گوش های زیبا و حساسم ازار ببینه.
نیم نگاهی بهش انداختم و درحالی که تلاش میکردم پیرهنم رو از بین لباس های دیگه پیدا کنم غریدم؛
_نمیخواستم شورتمو جلوت در بیارم، یه وقت فکر نکنی دنبال توجهتم.
لبخندش گشاد تر شد و لب هاش از هم فاصله گرفتن، به طوری که تونستم دندون های مرتبش رو ببینم.
حالا گوشه لبش چین خورده بود و میتونستم فرورفتگی خط خندش رو ببینم.
سرش رو انداخت پایین و مشغول ور رفتن با کلید توی دستش شد.
خندش واقعا قشنگ بود و حس خوبی بهم میداد.
به طوری که دلم بخواد دوباره حرفی بزنم تا بتونم فاصله گرفتن لب هاش رو از هم ببینم.
قبل از اینکه کنترلم رو از دست بدم تا چیزی بگم دوباره یاد چند دقیقه پیش افتادم و حالم گرفته شد.
اخمام رفت توی هم و به گشتنم ادامه دادم.
دوست داشتم ازش بخوام سمت خودش رو بگرده اما چی باید میگفتم؟
لطفا کهنه ترین لباسی که پیدا کردی رو پرت کن اینور چون صاحبش منم؟
لباسام رو خیلی سریع پوشیدم و کیفم رو برداشتم.
اراز همچنان روی تخت بود و انگار داشت توی دسته کلید دنبال کلید خاصی میگشت.
از کنارش گذشتم و بعد از خارج شدن از اتاق در رو بستم.
زیاد طول نکشید که متوجه شدم قراره با موتور بریم.
تاحالا سوار موتور نشده بودم و کمی برام ترسناک بود.
از سمتی من مثلا با اراز دشمن بودم و الان باید میچسبیدم بهش تا پرت نشم پایین؟
البته میتونستم یه جوری دشمنیم رو بهش ثابت کنم.
مثلا وقتی سوار شدیم و توی مسیر بودیم یهو انگشتم رو بکنم تو کونش.
اینطوری از جاش میپرید و هممون رو به کشتن میداد و این واقعا ایده عالی ای بود چون اگر این اتفاق نمیوفتاد وقتی میرفتم خونه به قتل میرسیدم.
2 826
#part161
اهورا_اخرین بارم بود.
نمیدونم چرا اما با خنده گفتم؛
_اولین بارم بود.
شاید میخواستم با این حرف بگم که ممکنه بازهم تکرارش کنم.
نگاهش رو چرخوند و به شاخه های سوزنی سبز رنگ نخل بالای سرش نگاه کرد.
حالا میتونستم بوی عطر خنکش رو حس کنم، اما بوش زیاد به دلم نمینشست.
بدون رایحه بنظر میرسید و تنها چیزی که مشامت رو پر میکرد سردی بود.
مثل بوی تاید یا صابون.
انگار که مشتی برف الوده به خاک رو به صورتت پرتاب کنن.
اهورا_ازدواج نکردی؟
با تعجب نگاهش کردم و لب زدم؛
_چی؟
اهورا_گفته بودی بابابزرگت میخواد شوهرت بده.
واسه همین اونشب با من..
خوشحال شدم که حرفش رو خورد و ادامش نداد.
ترجیح میدادم واقعیت رو با دمپایی به صورتم نکوبونه.
دلم نمیخواست طرح بی ذوق و ترسناکش روی پوستم چاپ بشه.
علاقه نداشتم ادم کور بعدی ای که لمسم میکنه من رو از اینی که هست داغون تر تصور کنه..
وقتی به حرفش فکر کردم متوجه شدم که هیچوقت نمیتونم از اینی که هستم داغون تر باشم.
چون احتمالا دروغ گفته بودم و نکته ترسناک ماجرا اینجا بود که این دروغم رو یادم نمیومد.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
چشمهای خمارش رو که به واسطه مژه های کم پشتش ریز تر به نظر میرسیدن به من دوخته بود و انگار احتیاج به اکسیژن بیشتری داشت چون با دماغش خیلی محکم نفس میکشید و همین باعث میشد بزرگتر بنظر برسه.
چیزی نگفتم و پکی به گلم زدم و لای انگشت های دست دراز شدش گذاشتمش.
انگار متوجه شد نمیخوام چیزی بگم و یا گیج شدم چون با صدای گرفته که با ساعت ها سرفه صاف نمیشد اروم نجوا کرد؛
_گفتی اگر اونکارو نکنی مجبوری ازدواج کنی.
تازه متوجه حرف های اون شبمون توی تخت شدم.
_اره.
شوهرم رسوندم اینجا گفت افرین دخترم برو کل عرقاشونو بخور، بزن تو گوش گل این و اون و وقتی با همه یه دور لاس زدی بهم زنگ بزن تا بیام دنبالت.
لبخند کجی روی لبش نشست و رولی رو که بین انگشت شصت و اشارش گرفته بود به لبش نزدیک کرد.
درحالی که با چشمای خمار و خیرش نگاهم میکرد لب های برجستش رو روش فشرد و دودی رو که میخواست از لای لب هاش به بیرون پرت بشه خورد.
نگاهش رو روم بالا پایین کرد و درحالی که دست چپش رو میگذاشت زیر سرش گفت؛
_به خوابیدن با من مدیونی.
وقتی حرف میزد دود سفید رنگ اروم از دهنش خارج میشد.
نگاهم رو ازش گرفتم و مثل خودش دراز کشیدم روی زمین و دستم رو گذاشتم زیر سرم.
_فراموش کردن اون اتفاق، بزرگترین لطفیه که میتونی بهم بکنی.
اونوقته که به معنای واقعی، مدیونت میشم.
لبخند کمرنگی روی لب هاش نشست و درحالی که نگاهم میکرد گفت؛
_این هم جزء چیزهاییه که باید ازش بگذری، درصورتی که ارزشش رو نداره.
حرفش رو متوجه نشدم.
حتی بارها و تا مدتها بعد توی ذهنم مرورش کردم.
اما فقط وقتی معناش رو فهمیدم که زندگیشون کردم و تک تک کلماتش رو حس کردم.
اخمهام رو که دید، اروم گفت؛
_دوست دارم مدیونم باشی.
پس نگرانش نباش.
این حرفش منو از ماههایی که قرار بود برام مثل جهنم بگذرن کند و به ساعت 10:36 دقیقه جمعه شب کوبید.
لحظه ای که توی پرت ترین نقطه باغ از ادمهای توی ویلا فرار میکردیم.
لبخند ناموزونی روی لب هام نقش بست و نگاهم رو ازش گرفتم.
ماه پشت ابرها بود و باد به دنبال پناهی برای وجود زخمیش بی محبا خودش رو به درختها میکوبید.
اهورا_تصمیم نداری کار کنی؟
این حرف رو وقتی زد که از جام بلند شده بودمو داشتم تلاش میکردم سرپا بایستم.
_تصمیم دارم.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
