ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 838
订阅者
-324 小时
-57
-7130
帖子存档
#part227 زد زیر خنده و بعد گفت؛ _ولی پاکشون کن. _کردم. میخواستم بهش بگم برسونتم خونه اراز اما نمیخواستم ادرس رو یاد بگیره و از سمت دیگه لباس هام اصلا مناسب اونجا رفتن نبود. _ارشیا، لباسی چیزی باهاته؟ نیم نگاهی بهم انداخت و غرید؛ _نه. مگه دیوانم با خودم لباس بار کنم بیارم بیرون. نیم نگاهی به شلوار بگ و پر از جیب توی پاش انداختم و بعد هودی بنفشش رو از نظر گذروندم. _لباساتو دربیار بده من، تو هم مال من رو بپوش. با اخم بهم نگاه کرد و پشت چراغ قرمز ایستاد. ارشیا_میگم نظرت چیه کیرمم ببری به عنوان شال گردن بندازی دور گردنت. خندم رو کنترل کردم و به زور گفتم؛ _خفه شو احمق انقدر اسم اون موجود مزخرفتو نیار. دارم میرم دیت لباس نیوردم با اینا هم برم طرف باهام کات میکنه. ارشیا_اونقدر زشتی که با لباسا منم بری کات میکنه بدبخت. _دهنتو ببند، به خدا برات جبران میکنم. نگاه کلافش رو ازم گرفت و دنده رو عوض کرد و ادامه داد؛ _لباسا تو دخترونست من چطور بپوشم برم تا خونه. نیم نگاهی به ژاکت و شلوار مشکیم انداختم. _اتفاقا از لباسا تو پسرونه ترن بیچاره. پوفی کشید و پیچید توی یه خیابون خلوت. اولش حس بدی گرفتم اما به خودم یاداوری کردم که شخصی که باهاشم برادرمه، و اصلا میخواد لباساش رو بده بهم. اما اگر پسر اون مرتیکه بود انتظار کارهای الکی ازش میرفت. اینکه بخواد مثل پدرش باشه.. کنار یه ساختمون خرابه که درخت های بزرگ و قطوری دورش بود ایستاد. اون سمت کوچه دیوار های یه محوطه دولتی مخروبه وجود داشت و هیچکس از این اطراف گذر نمیکرد. ارشیا_به یه شرط اینکارو میکنم. _چه شرطی؟ نگاه جدی ای به چشم های درشت مشکیش انداختم. انقدر توی شرایط مزخرف و نامناسبی بزرگ شده بودم که انتظار هر درخواستی رو ازش داشتم. مخصوصا کسی مثل ارشیا که اصلا طبیعی و نرمال به نظر نمیرسید. ارشیا_ابوهادی کلید موتورم رو ازم گرفته. پیداش کن برام بیارش. ابروهام پرید بالا و ناخواسته گفتم؛ _هم ماشین داری هم موتور؟ ارشیا_ماشین مال من نیست. موتورمم به اسم خودشه. سرم رو تکون دادم و باشه ای گفتم. بعد از اینکه برای لباس پوشیدن همدیگه رو از ماشین بیرون کردیم و لباس‌هامون تعویض شد دوباره توی ماشین نشستم. لباس‌هاش کمی توی تنم گشاد بودن، اما سایزمون تقریبا یکی بود و به همین دلیل خنده دار نشده بودم. اما تاحالا چنین چیزهایی نپوشیده بودم و احساس عجیبی به خودم داشتم. اونم همچین بد نشده بود، اگر ابوهادی میدیدش کلی بهش افتخار میکرد. خداروشکر لباساش بوی عرق یا عطر مشهدی و عربی نمیدادن و بوی خنک و ملایمی داشتن. بلاخره سر نبش خونه اراز ایستادیم. دلم نمیخواست ارشیا خونه رو یاد بگیره، کاملا بی دلیل. ارشیا_دیتتون تو خونه‌ست؟ توجهی به حرفش نکردم و در ماشین رو گشودم که نگاهم به اهورا خورد که داشت از سمت کوچه فرعی میومد. در رو بستم و به روبه روم خیره شدم. _شت. مشکلی نبود، هیچ غلطی نمیتونست بکنه. فقط اگر به اراز این موضوع رو گفته بود باید یه جوری حالش رو میگرفتم. از سمتی هم دلم نمیخواست با ارشیا اشنا بشن. ارشیا_این پسره رو میشناسی؟ خداروشکر شیشه ها دودی بود و متوجه نمیشد دارم بیرون رو نگاه میکنم. _چطور؟ ارشیا_هیچی. قبلا در خونه ابوهادی دیدمش. _یه دختر هم باهاش بود؟ خیال کردم شاید شبی رو میگه که از تولد سارینا برمیگشتیم. ارشیا_نه. تنها بود. گفت مواد میخوام یا نه. سراغ تورو هم میگرفت. ابروهام پرید بالا و خیلی سریع گفتم؛ _چی میگفت؟ شونش رو انداخت بالا و درحالی که اهورارو که وارد کوچه میشد نگاه میکرد گفت؛ _نمیدونم پرسید میشناسمت یا نه. _تو چی گفتی؟ ارشیا_گفتم نه. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم. باید امار این پسره عوضی رو درمیوردم. معلوم نبود پشت سرم چیکار میکرد. بعد از اینکه از ماشین پیاده شدم و مطمئن شدم رفته دویدم سمت اهورا. _هی. سر جاش ایستاد و بعد از مکث کوتاهی برگشت سمتم. یه هودی قهوه‌ای با شلوار لی کرمی رنگ پریده پوشیده بود و مثل همیشه بیخیال سرتا پام رو نگاه میکرد. شبیه یه تیکه عن شده بود. حالا باهاش احساس غریبگی میکردم. انگار اصلا چیزی نبود که اونهمه مدت ازش میشناختم. اهورا_چیشد؟ عملیات استتار تموم شد؟ لبش کمی کج شد و دستاش رو کرد توی جیبش. موهام رو با کش دور دستم کاملا نامرتب بستم و بهش نزدیک تر شدم. _راجب چی حرف میزنی‌؟ اهورا_دوست پسرت بود که نمیخواستی ببینمتون؟ _نه دوست پسرم نبود. فقط ترسیدم بری‌ به اونم بگی یه شب خفتت کردم تو اتاقت. واسه همین. لب هام رو به هم فشردم و سرم رو کج کردم که بعد از نگاه و مکثی کوتاه لبخند کوچیک اما دندون‌ نمایی زد. چون پوستش کمی سبزه بود دندوناش خیلی سفید تر از چیزی که بودن به نظر میرسید. خیال میکردم شاید دورگه ای چیزی باشه. اهورا_چی بهت گفته اراز؟ _لازم نیست چیزی بگه. از رفتاراش میشه حرفایی که بهش زدی رو فهمید.

c3825882-1b59-4532-8273-ddf763883e1e.mp33.52 MB

photo content
+1

والا این تابستون که اصلا کوتاه به نظر نمیاد.

بانمکای احمق😭

#part226 _اونا که هیچکدوم از حرفاشون راست نیست، از کجا معلوم این باشه‌؟ نفس عمیقی کشید و کمی خم شد سمتم که به صندلی تکیه دادم. در داشبورد رو باز کرد و شکلاتی ازش کشید بیرون. این پسر واقعا یه تختش کم بود، انگار نه انگار که داشتیم راجب مهم ترین موضوع عمرمون صحبت میکردیم. شکلات رو باز کرد و گفت؛ _نمیدونم. تنها راهش اینه که از خود ابوهادی بپرسی و اینکار اشتباه محضه. نباید بفهمه ما از این موضوع مطلع شدیم. اشک خشک شدم رو پاک کردم و گفتم؛ _چرا؟ تا ابد که نمیتونیم این رو ازش قایم کنیم. دروغ اونم بلاخره یه روز لو میرفت. بعدش هم اینکه من و تو بدونیم خواهر برادریم چه صدمه ای به زندگی اون میزنه؟ چشم‌هاش رو ریز کرد و گازی از شکلاتش زد و درحالی که میجویدش گفت؛ _حتما دلیلی داره که اینهمه سال مخفیش کرده و نمیخواسته ما بفهمیم. باید اون دلیل رو پیدا کنیم. _تو هم فاز کاراگاه بودن نگیر. اینهمه سال به هیچ جات نبود چه خبره و چی توی اون خونه میگذره. نفس عمیقی کشیدم. اگر ارشیا میدونست که من خواهرشم و باهم بزرگ میشدیم، هیچوقت اجازه نمیداد پدرش تموم اون بلاهارو سرم بیاره. ابوهادی هیچوقت نمیتونست جرعت سواستفاده کردن از من برای جنگیری هاش یا هرچیز دیگه‌ای رو داشته باشه. حالا نه تنها میتونستم اون رو بازی بدم و ازش امتیاز بخرم، بلکه میتونستم ارشیارو یه جوری بندازم به جونش. اصلا شاید به همین خاطر بعد اینهمه سال سر راه من قرار گرفت. برای اینکه بتونم از طریقش ابوهادی رو به خاک سیاه بشونم. بلاخره بعد از اینهمه سال نقطه ضعفش رو پیدا کرده بودم. اون روز من اتفاقی اون خونه رو پیدا نکردم، حتما دلیل خاصی داشت و همش به این خاله بازی و ازمایش و لحظات دوست داشتنی خواهر برادری ختم نمیشد. از سمتی این پسره لوله خودکار اصلا به نظرم دوست داشتنی نبود و غیر از توله سگ اون مرتیکه متجاوز نگاه دیگه‌ای بهش نداشتم. نمیخواستم داشته باشم. انگار خیره شدنم به شکلاتش رو طور دیگه‌ای برداشت کرد چون نگاه نارضایتمندی بهم انداخت و با بی میلی گفت؛ _میخوای تو هم کوفت کنی؟ نگاهم رو ازش گرفتم و درحالی که به صندلی تکیه میدادم گفتم؛ _نه. خودت کوفت کن. شونش رو انداخت بالا و ماشین رو روشن کرد. دوست داشتم ازش درمورد بابام بپرسم اما میدونستم که به چیزی نمیرسم. در ضمن اگر هم زنده بود به هیچ کار من نمیومد، یه اقا بالاسر بی مصرف دیگه که دنبال جسد بچش هم نگشته بود میخواستم چیکار؟ گوشیش رو از توی جیب کاپشنم خارج کردم که نیم نگاهی بهم انداخت. ارشیا_خوش میگذره با گوشی من؟ توجهی بهش نکردم و رفتم توی پیام‌ها که دیدم تینا چیزی گفته. انگار قرار بود برن خونه اراز واسه سالگرد مادرش و گفته بود اگر دوست داشتم من هم برم. خیلی وضعیتم عالی بود سالگرد مادر اون دختره‌ی ابله هم باید میرفتم. خواستم تایپ کنم نه که تازه یادم افتاد شخصی که باید میرفتیم خونش اراز بود. بله، بله قطعا میرفتم. حتی اگر سالگرد اخرین گوز مادرش هم بود میرفتم. ارشیا نگاهی زیر چشمی به لبخندم انداخت و گفت؛ _چرا میخندی؟ چیزی پیدا کردی؟ لبخندم تبدیل به یه ری اکشن کج و کله شد. _اخه چه چیز جالبی میتونم توی گوشی تو پیدا کنم. شونش رو انداخت بالا و انگار تازه چیزی یادش اومد یهو گفت؛ _میگم گوشی رو ریست کردی؟ _نه. حوصله نداشتم. با اینکه اینکار رو کرده بودم اما میخواستم یکم اذیتش کنم. _چرا؟ مشکلی هست؟ چیز خاصی داری؟ ارشیا_چیز خاص؟ نه چیز خاصی ندارم. فقط توی عکس‌های هاید شده نرو. نگاهم رو از صفحه کیبورد گرفتم و بهش دوختم. _چرا؟ پورن داری؟ ارشیا_نه پورن ندارم. چیزی نیست عکسای خودمه. _اگه عکسای خودته چرا نگرانی؟ چرا هایدشون کردی اصلا؟ بدون اینکه نگاهم کنه شونش رو انداخت بالا که زدم زیر خنده. _عکس نود داری؟ ارشیا_نه نود نیست فقط الت قطور و مهیبمه. صورتم رو جمع کردم. _خفه شو احمق بیشعور. حالا که به بابات نشونشون دادم میفهمی الت قطور و مهیب یعنی چی. لبخند گنده‌ای زد که دندون‌های سفید ارتودنسی شدش مشخص شد. ارشیا_مشکلی نیست. نشونش بده بهم افتخار کنه. دوست داشتی خودتم ببین. _برو بمیر احمق نحس.

بابتت الکل نه، باید نفت بخورم.

سخت میگیری به من، با اینهمه از دست تو میشوم دلگیر شاید نازنین ،بیزار نه.

#part225 نفس عمیقی کشیدم و کلافه بهش نگاه کردم. خبری از اون ترحم و دلسوزی توی چهره‌ش نبود و کمی نا اروم به نظر میرسید. _دلیل اینهمه فشاری شدنت چیه حالا؟ چون دوستم داشت و داری دروغ میگی عصبی ای؟ چون میدونی اینطور نبوده؟ ارشیا_چرا باید به بدبخت یتیمی مثل تو درمورد مادرش دروغ بگم؟ عصبی ام چون تو به کشتنش دادی. اخمام رفت توی هم و با حرص گفتم؛ _یتیم خودتی بدبخت حرومزاده. حداقل پدر من واسه یکی دوشب ننتو نخواسته و باهاش ازدواج کرده بود. لب هاش رو به هم فشرد و نگاهش رو ازم گرفت. اب دهنم رو قورت دادم و سمجانه ادامه دادم؛ _موقع حاملگیش چی؟ اونموقع دوستم نداشت؟ ارشیا_نمیدونم غزل. من خیلی بچه بودم، هیچی یادم نمیاد. _مگه میشه هیچوقت سراغ من رو نگیره؟ اصلا به اون خونه نمیومد؟ جنازه من رو دیده بود؟ ارشیا_دلیلی نداشت با وجود شوهرش بره خونه پدر من که زن داشت. واسشون حرف درمیوردن. درضمن دارم میگم دوستت نداشت، اگر هم میدیدت براش اهمیت نداشتی. _پس چرا فامیلی من و تو یکیه؟ بابام یه نسبتی با پدر تو داشته، قطعا فامیل بودن. هیچوقت از اطرافیان نمیفهمیدن یه دختر بچه بیچاره توی اون خونه زندگی میکنه؟ اب دهنش رو قورت داد و سرشو روی فرمون گذاشت. نفس عمیقی کشید و با صدای گرفته ادامه داد؛ _نمیدونم غزل. من خیلی بچه بودم. فقط میدونستم خواهرم که روز و شب منتظرش بودم مرده. باید از خودشون بپرسی. _از خودشون فقط اون پدر عوضی تو زندست که قرار نیست هیچوقت اطلاعاتی راجب این موضوع بهمون بده. چرا چون همه اینا زیر سر خودشه. چرا باید یه نوزاد رو از مادرش جدا کنه و بهش بگه بچت مرده؟ من به چه دردش میخوردم؟ اب دهنش رو قورت داد و با همون صدای گرفته و خش دار ادامه داد؛ _نمیدونم غزل. شاید انسه بچه میخواست. _اگر بچه میخواستن تورو که بچه خودش بودی میبرد اونجا! نکنه میخوای بگی چون مادرت من رو دوست نداشت بخشیدم!؟ حالا کاملا بی دلیل عصبانی شده بودم و دلم میخواست با چاقو تیکه تیکه‌ش کنم. به طوری که بره سینه قبرستون کنار اون ننه عوضی تر از خودش بخوابه. از عالم و ادم حالم به هم میخورد. ارشیا_واسه همین میگم احتمالا مامانم از این موضوع خبر داشته. یه دلیلی داشته که تورو نخواسته. با اینکه بابات رو دوست داشت اینکه نمیخواستت واقعا بی معنی بنظر میاد. اب دهنم رو قورت دادم. جواب اکثر سوال هام رو میدونستم. ابوهادی قطعا من رو برای سو استفاده بزرگ کرده بود. البته من همیشه فکر میکردم بعدها که بزرگتر شدم این فکر به ذهنش رسیده، اما مثل اینکه هدفش از قبول کردنم هم همین بوده. سرش رو از روی فرمون بلند کرد و خواست چیزی بگه که صدای زنگ گوشیم رو شنیدم. میتونستم اسم تینارو روی صفحه ببینم و این کمی متعجبم میکرد. در هرصورت اصلا حوصله و شرایط صحبت کردن باهاش رو نداشتم. تماس رو قط کردم که خیره به گوشیش گفت؛ _ابوهادی و انسه که قطعا راجب این موضوع صحبت نمیکنن و به هیچ عنوان هم نباید بفهمن. مادر ابوهادی هم که واقعا روانی و ترسناکه و فکر نکنم بشه چیزی ازش فهمید. مامانمونم که مرده. چشمام رو تنگ کردم. _بابای من کجاست؟ ارشیا_داشتم به همون فکر میکردم. ولی نمیدونم مرده یا زنده. برای لحظه‌ای احساس کردم برقی از بدنم گذر کرد. نگاهم رو که تا اون لحظه به کلید تیز دوخته شده بود بردم بالا و بی اختیار گفتم؛ _چی؟ ارشیا_گفتم نمیدونم زندست یا مرده. خبری ازش ندارم. _یعنی ممکنه زنده باشه؟ شونش رو انداخت بالا که ادامه دادم؛ _به من گفتن مرده. ارشیا_خب اگه اینطور گفتن قطعا مرده.

#part225 نفس عمیقی کشیدم و کلافه بهش نگاه کردم. خبری از اون ترحم و دلسوزی توی چهره‌ش نبود و کمی نا اروم به نظر میرسید. _دلیل اینهمه فشاری شدنت چیه حالا؟ چون دوستم داشت و داری دروغ میگی عصبی ای؟ چون میدونی اینطور نبوده؟ ارشیا_چرا باید به بدبخت یتیمی مثل تو درمورد مادرش دروغ بگم؟ عصبی ام چون تو به کشتنش دادی. اخمام رفت توی هم و با حرص گفتم؛ _یتیم خودتی بدبخت حرومزاده. حداقل پدر من واسه یکی دوشب ننتو نخواسته و باهاش ازدواج کرده بود. لب هاش رو به هم فشرد و نگاهش رو ازم گرفت. اب دهنم رو قورت دادم و سمجانه ادامه دادم؛ _موقع حاملگیش چی؟ اونموقع دوستم نداشت؟ ارشیا_نمیدونم غزل. من خیلی بچه بودم، هیچی یادم نمیاد. _مگه میشه هیچوقت سراغ من رو نگیره؟ اصلا به اون خونه نمیومد؟ جنازه من رو دیده بود؟ ارشیا_دلیلی نداشت با وجود شوهرش بره خونه پدر من که زن داشت. واسشون حرف درمیوردن. درضمن دارم میگم دوستت نداشت، اگر هم میدیدت براش اهمیت نداشتی. _پس چرا فامیلی من و تو یکیه؟ بابام یه نسبتی با پدر تو داشته، قطعا فامیل بودن. هیچوقت از اطرافیان نمیفهمیدن یه دختر بچه بیچاره توی اون خونه زندگی میکنه؟ اب دهنش رو قورت داد و سرشو روی فرمون گذاشت. نفس عمیقی کشید و با صدای گرفته ادامه داد؛ _نمیدونم غزل. من خیلی بچه بودم. فقط میدونستم خواهرم که روز و شب منتظرش بودم مرده. باید از خودشون بپرسی. _از خودشون فقط اون پدر عوضی تو زندست که قرار نیست هیچوقت اطلاعاتی راجب این موضوع بهمون بده. چرا چون همه اینا زیر سر خودشه. چرا باید یه نوزاد رو از مادرش جدا کنه و بهش بگه بچت مرده؟ من به چه دردش میخوردم؟ اب دهنش رو قورت داد و با همون صدای گرفته و خش دار ادامه داد؛ _نمیدونم غزل. شاید انسه بچه میخواست. _اگر بچه میخواستن تورو که بچه خودش بودی میبرد اونجا! نکنه میخوای بگی چون مادرت من رو دوست نداشت بخشیدم!؟ حالا کاملا بی دلیل عصبانی شده بودم و دلم میخواست با چاقو تیکه تیکه‌ش کنم. به طوری که بره سینه قبرستون کنار اون ننه عوضی تر از خودش بخوابه. از عالم و ادم حالم به هم میخورد. ارشیا_واسه همین میگم احتمالا مامانم از این موضوع خبر داشته. یه دلیلی داشته که تورو نخواسته. با اینکه بابات رو دوست داشت اینکه نمیخواستت واقعا بی معنی بنظر میاد. اب دهنم رو قورت دادم. جواب اکثر سوال هام رو میدونستم. ابوهادی قطعا من رو برای سو استفاده بزرگ کرده بود. البته من همیشه فکر میکردم بعدها که بزرگتر شدم این فکر به ذهنش رسیده، اما مثل اینکه هدفش از قبول کردنم هم همین بوده. سرش رو از روی فرمون بلند کرد و خواست چیزی بگه که صدای زنگ گوشیم رو شنیدم. میتونستم اسم تینارو روی صفحه ببینم و این کمی متعجبم میکرد. در هرصورت اصلا حوصله و شرایط صحبت کردن باهاش رو نداشتم. تماس رو قط کردم که خیره به گوشیش گفت؛ _ابوهادی و انسه که قطعا راجب این موضوع صحبت نمیکنن و به هیچ عنوان هم نباید بفهمن. مادر ابوهادی هم که واقعا روانی و ترسناکه و فکر نکنم بشه چیزی ازش فهمید. مامانمونم که مرده. چشمام رو تنگ کردم. _بابای من کجاست؟ ارشیا_داشتم به همون فکر میکردم. ولی نمیدونم مرده یا زنده. برای لحظه‌ای احساس کردم برقی از بدنم گذر کرد. نگاهم رو که تا اون لحظه به کلید تیز دوخته شده بود بردم بالا و بی اختیار گفتم؛ _چی؟ ارشیا_گفتم نمیدونم زندست یا مرده. خبری ازش ندارم. _یعنی ممکنه زنده باشه؟ شونش رو انداخت بالا که ادامه دادم؛ _به من گفتن مرده. ارشیا_خب اگه اینطور گفتن قطعا مرده.

انقدر ازت متنفرم که امیدوارم زیر ریل قطار له بشی و همزمان انقدر دوستت دارم که بعد از این اتفاق دونه به دونه تکه‌های چرخ شدت رو از روی زمین جمع کنم و با خودم به خونه ببرم.

میگن نوشته‌هام جن داره🧂

خودت کم بودی، حالا منم داری به‌گا میدی؟

با هربار لاس زدن با بقیه به خودم میفهمونم که چقدر از هرکسی غیر از تو چندشم میشه و این مجازات خوبی برای این جنون بی فایده‌ست.

من کد تخفیف اکالا نمیخوام، من کد کیک کردن دوروبریاتو از کره زمین میخوام‌.

با غیر‌از تو، راجب تو حرف میزنم تا حضورشون برام قابل تحمل‌تر بشه.

روزهایی که تورا نمیشناختم و دلتنگت نمیشدم چه بی فایده بودم. اخر مگر میشود کسی نباشد تا انهمه زیبایی را پرستش کند؟

اگر به ازای هرثانیه دلتنگ تو شدن یه نهال از قعر زمین رشد میکرد، احتمالا تا الان فقط یک متر جای خالی برامون روی زمین باقی مونده بود. نگران نباش، بیشتر از چند صدم ثانیه مجبور نیستی نزدیک خودت تحملم کنی، چرا که خیلی سریع، دوباره و هنوز دلتنگت میشم و درخت بعدی دقیقه از وسط قلبم رشد میکنه و حالا تو با نیم متر جای ابدیت بین یه جنگل بی‌انتها تنهایی و من دیگه نیستم تا دلتنگت بشم و جاتو ازت بگیرم.

آن پاسخ‌های بی رحمانه را فراموش نکن؛ به یادشان بیاور تا دلتنگ نشوی. -محمود درویش