ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 830
订阅者
无数据24 小时
+37
-3730
帖子存档
عشق همان سوجی سمج و سودای سردی است که یا جای او در خانه است یا من.

برای حرف زدن راجب پارتها. @elahenashenas

#part150 با گریه گفتم؛ _ولی من بچه اهیلم. تنها یادگاری پسرت. ارسو_واسه همین میخوام بکشمت. کسی به کثیفی تو نباید وارث من باشه. _من به پول کثیف تو هیچ احتیاجی ندارم. خندید و گفت؛ _ارث من چیزی با ارزش تر از پوله. ارث من خونیه که توی رگای توعه و باعث خاص بودنت میشه. تو با بقیه فرق داری. تو میتونی به جنیان دستور بدی و اونارو به خدمت خودت در بیاری. تو میتونی مردم رو طلسم کنی. تو زاده جادو و جنبلی. گیج شده بودم. به هیچ عنوان نمیدونستم داره راجب چی حرف میزنه. _من هیچکدوم از کارایی که تو میگی رو نمیکنم! ارسو_اگه خدایی نکرده من بمیرم، همه جن هایی که سالها تلاش کردم رامشون کنم مال تو میشن. من نمیخوام تو زحمات چندین ساله من رو به باد بدی! وارث من نباید تو باشی! من چیزی به این با ارزشی رو به دختر اون زنیکه هرزه نمیدم. با صدای بلند گفتم؛ _حرف دهنت رو بفهم روانی! حالا اب توی وان تا بالای شکمم رسیده بود و سرخ سرخ بود. احساس ضعف میکردم و هر لحظه ممکن بود از حال برم. ارسو_میکشمت تا جن ها بعد از مرگم ازاد بشن و با هر اشتباه تو تن من توی گور نلرزه. اخرین وارث این نیرو رو از بین میبرم و برای همیشه قدرتمند میمونم. هق زدم و گفتم؛ _خواهش میکنم این کارو نکن. من هیچکاری با جن های تو ندارم. باور کن هیچکاری نمیکنم. لیوانی پلاستیکی از توی جیبش در اورد و کرد توی اب. اوردش سمت دهنم و خواست بریزش توی دهنم که تکونی خوردم و دادی زدم. ارسو_بخور که تشنه نمیری. از خون کثیف خودت بخور. تکونی خوردم که سرم رو گرفت و اب رو به زور ریخت توی دهنم که پرید توی حلقم. زدم زیر سرفه و احساس سوزشی رو توی گلوم حس کردم. از ته دلم سرفه میکردم و وسطش هق میزدم. وان پر شد و رنگ قرمزش حالا ملایم تر بنظر میرسید. اب رو بست و بالای سرم ایستاد. دستش رو گذاشت روی شکم لختم و گفت؛ _اینبار اون نوه احمقم نمیتونه جلوم رو بگیره. این رو گفت و هولم داد زیر اب که تکون خوردم و سعی کردم خودمو بکشم بالا اما نتونستم. بدون مکث وول میخوردم و سعی میکردم سرمو از اب ببرم بیرون اما موفق نبودم. هرکاری میکردم فایده نداشت و نفسم حالا داشت بند میومد. کم کم از زنده موندن ناامید شدم. حس میکردم یه بمب ساعتی توی ریه هام وجود داره که هر لحظه ممکنه بترکه. دستامو انقدر تکون داده بودم که تنابا بهشون فشار اورده بود و درد میکردن. نفسم داشت میگرفت که از اب کشیدم بیرون. مثل کسانی که تاحالا اکسیژن ندیده بودن افتادم به جون هوا و شروع کردم به نفس نفس زدن. یکم اب رفته بود توی دماغم و باعث میشد سوز بگیره. ارسو_چقدر دلم میخواد بمونم و ببینم اون مادر هرزت با دیدن جسدت چه حالی میشه اما باید برم و حساب اون دتره احمق رو برسم. با شنیدن این حرف سریع هوشیار شدم و گفتم؛ _خواهش میکنم کاری با مسیحا نداشته باش. ارسو_اون دتر از همون لحظه به دنیا اومدن نحس بود. باید درسی بهش بدم که دیگه هیچوقت جرعت نکنه تو کارای من دخالت کنه. زدم زیر گریه و با صدایی لرزون به التماس افتادم. _خواهش میکنم کاری باهاش نداشته باش. هرکاری بگی میکنم. تروخدا ولش کن. التماست میکنم. هق میزدم و گریه میکردم. ترس اسیب دیدن مسیحا افتاده بود به جونم و تمام وجودم از استرس میترسید و سر شده بود. ارسو_تو به فکر خودت باش که قراره مثل سگ جون بدی. روح پسرم توی گور ارامش نداره. هرشب میاد تو خواب بهم التماس میکنه بکشمت. با گریه گفتم؛ _بابای من همچین کاری نمیکنه! ارسو_دهنشو باز نمیکنه ببینم چی میخواد، اما از قیافش معلومه که داره از وجود توی حرومی زجر میکشه. اون دنیا به خاطر گناهی که با مادرت کرد مجازات میشه. گریم تشدید شد و به هق هق افتادم. مطمئن بودم که داره دروغ میگه. بابای من همچین کاری نمیکرد. ارسو_خوب بخوابی. این رو گفت و سرم رو برد زیر اب. شروع کردم به دست و پا زدن اما نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم. غافلگیرم کرده بود و فرصت حبس کردن نفسم رو پیدا نکرده بودم. خودمو کوبیدم به وان و تکون خوردم که اون دستشم گذاشت روی گردنم و بیشتر فشارم داد زیر اب. جلوی چشمام قرمز بود و میتونستم تصویر تارش رو از پشت اب ببینم. دیگه از زنده موندنم ناامید شده بودم. حس میکردم که قلبم درد رو به بدنم پمپاژ میکنه. احساس خفگی دردناک ترین چیزی بود که تاحالا تجربه کرده بودم. چشمام سیاهی رفت و بدنم کرخت شد. برای اخرین لحظه تصویر مسیحا توی ذهنم تداعی شد که باعث شد لبخندی بزنم. خدافظ گندمزار ویران من. دیگه نتونستم تحمل کنم و نفس کشیدم که اب رفت توی حلق و دماغم و چشمام همراه سوزش و دردی که توی گلوم پیچید بسته شدن.

#part149 نمیدونم چقدر از خوابیدنم میگذشت، اما بین خواب و بیداری صدای در شنیدم. انگار در خونه باز و بسته شده بود. اهمیتی ندادم. احتمالا مامانینا اومده بودن، شایدم کار یکی از اون جن های اسکل بود. تکونی خوردم و چشمام رو بستم‌. اتاق تاریک تاریک بود و یه بوی عطر غریب به مشام میرسید. حس کردم که صدای قدم های سنگین کسی رو شنیدم اما نا نداشتم که چشمام رو باز کنم. یه ان چیزی مثل پارچه روی دهن و دماغم نشست. خیلی سریع چشمام رو باز کردم و جیغ خفه ای کشیدم اما دیگه دیر شده بود. قبل از اینکه بتونم چهره باعث و بانی این فشار رو ببینم از حال رفتم.. با حس کردن مایع یخی زیر بدنم چشمامو به هم فشار دادم. حس سرما هر لحظه بیشتر میشد. سرفه ای کردم و چشمام رو گشودم که نوری به چشمام تابید و باعث شد محکم روی هم فشارشون بدم. صدای اب میشنیدم و نفس های سنگین کسی به سکوت حاکم بر فضا طنین مینداخت. چشمام رو باز کردم که سایه کسی رو دیدم. چندبار پلک زدم تا تصویر واضح شد. زنی میانسال با پیشونی ای که چندتا خط ریز و درشت روش افتاده بود و چونه ای که چندتا نقطه روش تتو شده بود روبه روم قرار داشت. چشمای درشتش مستقیم به من نگاه میکردن و پارچه ای قرمز رنگ دور سرش بسته بود که میتونستم اویز های طلایی رنگ اویزون شده بهش رو ببینم. تازه هوشیار شدم و مغزم نشخیص داد که کسی که جلومه ارسوعه. جیغی زدم که توی چسبی که به دهنم بسته شده بود خفه شد. شروع کردم به تکون خوردن و تلاش برای بیرون رفتن از وان اب اما دست و پاهام بسته شده بود. انقدر ترسیده بودم که کم مونده بود پس بیوفتم. از سمتی هم داشتم به شک میوفتادم، ایا در حال توهم زدن یا خواب دیدن بودم؟ ارسو_تعجب کردی، مگه نه؟ تکون خوردم و صدایی از خودم در اوردم که شبیه هیچ کلمه ای نبود. ارسو_گفته بودم ولت نمیکنم. سرمو تکون دادم که موهام ریخت توی صورتم. توی حموم بودیم و در بسته بود و شیر اب درحال پر کردن وان بود. خندید که صدای خندش توی فضا اکو شد. ارسو_اومدم ترتیبت رو بدم دتر. اما اینبار دیگه هیچکس نمیتونه جلوم رو بگیره. بغضم گرفت و ناله کردم. قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید و حس ترسی چاشنی بغضم شده بود. تمام تلاشم رو میکردم که تکون بخورم اما کل بدنم با تناب بسته شده بود و لبه های لیز وان اجازه هیچ حرکتی رو بهم نمیدادن. ابی که توی وان میریخت کمی سرد بود و شلوار تنگم که به پاهام چسبیده بود باعث خارشم میشد. ارسو چاقویی که توی دستش بود رو اورد بالا و گفت؛ _میبینیش؟ اومد سمتم و به پوست شکمم نزدیکش کرد که جیغی زدم و تکونی خوردم. ارسو_میخوام خون حرومیتو بریزم. چاقو رو محکم کشید روی شکمم که پوستش باز شد و خون فواره زد بیرون. سوزش عمیقی رو توی گوشتم حس کردم و جیغ زدم. خون از زخمم جاری میشد روی شکمم و به اب میریخت. جیغم زیر چسبی که روی دهنم قرار داشت خفه میشد. سوزش شکمم خیلی زیاد بود و با دیدن خون سرگیجه میگرفتم. سرم گیج رفت و چشمام سنگین شد که کشیده ای محکم توی صورتم خورد و گوشام زنگ زد. سرم کج شد و محکم خورد توی وان. خواب از سرم پرید و انگار برقی چندصد ولتی از بدنم رد شد. ارسو_هنوز لازمت دارم. چسب رو محکم از رو دهنم کند که حس کردم پوست لبام همراهش کنده شد. چشمام پر از اشک شد و جیغی زدم که با داد گفت؛ _خفه شو. نمیخوام صدای نحستو موقع جون دادن بشنوم. با گریه گفتم؛ _چطور میتونی اینکارو باهام بکنی؟ من دختر اهیلم! من نوتم! ارسو_خفه شو حرومزداه. تو نوه من نیستی. تو سرتا پا الوده به گناهی، نمیتونی از پوست و گوشت من باشی. خونت نجسه!

گفت؛ عشق یعنی ینفر درست از وسط ترس‌ها و چیزایی که انتظارشو نداری بزنه بیرون. کسی از جنس چیز‌هایی که همیشه ازشون فاصله میگرفتی و مورد پسندت نبودن..

بعضی روزها هستن که حس میکنم ذهنم یه کتابخونه بزرگه و چندین و چند نویسنده همزمان دارن اونجا کتاب مینویسن. اما چندروز بعد که به اون کتابخونه سر بزنی میبینی همه کتابا اتش گرفتن و تک به تک نویسنده ها سوختن.

اگر اشک هام رو میدیدی، دلیل روز به روز کمتر شدن اب کارون رو قطعا پیدا میکردی.

در من شغالی گرسنه زوزه میکشید، شیرهایم خیلی وقت بود که مرده بودند..

من اهل شعار دادن نیستم اما، با شعاری که توی حرف هایت است به خوبی اشناییت دارم. همه‌اش شعر های پوچی است که برای خالی کردن ذهنت به طرز بیریختی کنار هم چیدی و به صورتم تف کردی. اسمش را علاقه نگذار لطفا.

یعنی میخواهی بگویی میان اینهمه کاری که میتوانیم بکنیم، فقط تصورش به من رسیده؟

#part148 رفتم سمت اتاق و واردش شدم که دیدم کسی وسط اتاق به حالت رکوع ایستاده. سر جام خشک شدم و با ترس به روبه روم خیره شدم. اهیل بود! با دیدنش خیالم کمی راحت شد. رفتم تو و کمی بهش نزدیک شدم. تا تموم شدن نمازش همونطور بی حرکت نگاهش میکردم. نشست روی زمین و پچ پچ وار گفت؛ _خدایا. خانوادم رو از شر دشمنان حفظ کن. اب دهنم رو قورت دادم و اروم گفتم؛ _بابا. قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید و استرس عجیبی داشتم. اهیل_اون اتفاق نباید بیوفته. _بابا. برگشت سمتم و نگاهم کرد. توی نگاهش ارامش بود. بغضم رو قورت دادم و دندونامو روی هم فشردم. مهرش رو برداشت و بوسید. بلند شد و با قدم هایی اروم رفت سمت در، بازش کرد و از اتاق خارج شد. ... کل دیشب رو نخوابیده بودم. تمام شب رو داشتم فکر میکردم. دیگه واقعا بریده بودم. فکرای خیلی بدی توی سرم بود. همش یه کلمه توی مغزم تکرار میشد؛ خودتو بکش. اما نمیتونستم. هیچوقت از خودکشی خوشم نیومده بود، کار ادمایی بود که هیچ چیزی توی زندگی نداشتن. من خانوادم رو داشتم، مسیحا رو داشتم. و لنی رو. نمیتونستم با وجود اونا همچین جنایتی رو در حق خودم بکنم. اما دیگه واقعا خسته شده بودم.. نفس عمیقی کشیدم و رفتم لب پنجره. هوا کاملا افتابی بود و صدای پرنده ها از پشت شیشه به گوش میرسید. اسمون ابی بود و چند تیکه ابر تپل توش شنا میکردن. پنجره رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. دلم سیگار میخواست اما خودم نداشتم. ناچارا رفتم سمت اتاق دریا و درشو باز کردم. شدو گوشه قفس نشسته بود و بق کرده نگاهم میکرد. _سلام زنیکه زشت. هیچ ری اکشنی نشون نداد. اتاق تاریک و سرد بود و بوی ادکلن دریا توش پیچیده بود. خیلی بوی نرم و ملایمی داشت. احتمالا یکی از برند های شنل بود. نگاهم خورد به دسته گل روی میز‌. مطمئنا دریا ساعت ها نشسته بود و بهش نگاه میکرد. رفتم سمت کمد و بعد از کلی جست و جو تونستم یه بسته سیگار پیدا کنم. برش داشتم و از اتاق رفتم بیرون. دریا، مامان و عمو صادق امروز برای ناهار خونه سامیارینا دعوت بودن. منم دوست داشتم برم اما اصلا حوصله و اعتماد بنفس مهمونی رفتن رو نداشتم. دلم میخواست خلوت کنم و کمی به افکارم سر و سامون بدم. حالم خیلی خراب بود و حس بدی داشتم. توی این چند وقت زیاد اهیل رو دیده بودم. گاهی اوقات ظاهر میشد و بعد از یکم شعار دادن و ترسوندن من با کلمات هشدار دهندش غیب میشد. اما حس میکردم که دیشب با همیشه فرق داشت. کنار پنجره ایستادم و سیگاری اتیش زدم. چندباری با مسیحا تماس گرفته بودم اما خب گوشیش در دسترس نبود. احتمالا الان تهران بود و مشغول انجام دادن کاراش. مسیحا واقعا ادم تلاشگر و پرکاری بود و هیچوقت بیکار نمینشست. همیشه درحال ساختن زندگیش بود. فکر کنم تنها مشکلاتی که توی زندگیش داشت اعتیاد و خانوادش بودن که البته زیاد هم سرو کله زدن باهاشون اسون نبود. اما خب فعلا از دست مامانش راحت بود و توی ترک بود. من مسیحارو توی ضعیف ترین حالت ممکن دیده بودم اما این ضعفش هیچوقت موندگار نبود. اونوقت من.. اونقدر ضعیفم که الان به خودکشی فکر میکنم. پکی به سیگارم زدم و دودشو فرستادم توی ریه هام که گلوم سوخت و نفسم گرفت. زدم زیر سرفه. حس میکردم که یه بسته تیغ قورت دادم. اخه دختره احمق، تو که نمیتونی چرا فازشو میگیری. مثل ادم چس دودتو بکن دیگه. از اب روی میز خوردم و چندبار نفس عمیق کشیدم که حالم بهتر شد. _نکنه فکر کردی توماس شلبی ای. سیگار رو خاموش کردم و از اونجایی که تموم شده بود جعبش رو از پنجره پرت کردم بیرون. اگه دریا ازم پرسید سیگارای گرون قیمتم چیشدن میگم شدو خوردشون. رفتم توی اشپزخونه تا نودل درست کنم و بخورم. خوشبحال دریا، الان اونجا داشت دستپخت خوشمزه خاله مینو رو میخورد. حتما یه خورشت سبزی مشتی درست کرده. نمیدونم دریا چطور راضی شد باهاشون بره، مگه با سامیار قهر نبود؟ شاید سامیار اونجا نیست، احتمالا الان سر کاره. نشستم روی صندلی و مشغول خوردن نودلم شدم. صدای میو میوی شدو از توی اتاق میومد. رفتم از توی قفس درش اوردم و اوردمش تو اشپزخونه. کنار لنی ایستاد و مشغول غذا خوردن شد. نشستم روی صندلی و بهشون خیره شدم. چقدر بی دغدغه و خوشبخت بودن. صدای باز شدن در رو شنیدم. برگشتم و به اتاقم که درش باز شده بود نگاه کردم. عالی شد، دوباره پیداشون شد. بی توجه به سروصدای توی اتاق مشغول خوردن نودلم شدم. عمو صادق میگفت که فکر میکنه خونمون جن داره و دریا هم هردفعه حرفش رو تایید میکرد. مامان هم از من میپرسید که تو چیزی حس نمیکنی و من میپیچوندمش. دریا بعضی شبا کمی میترسید و میومد توی اتاق پیش من میخوابید. واقعا ناراحت میشدم وقتی این اتفاقات رو میدیدم. زندگی همه داشت به خاطر من مختل میشد. ظرف غذامو شستم و برگشتم توی اتاقم. یکم خوابم میومد پس رفتم سمت تخت و دراز کشیدم روش‌.

حتی مرده شور هم نمیتونه اثرت رو از روی تنم پاک کنه. هیچ قصابی نمیتونه پوستی که تو لمس کردی رو بکنه و هیچ جلادی سری که به تو فکر میکنه رو نمیبره.

هرکجا خاک شور تری داشت، قطعا انسان پست تری در ان قسمت برای همیشه خوابیده. اگر تا به الان زنده‌اید، برای جلوگیری از شوره زاری است که بعد از مرگ به راه می‌اندازید. شمارا باید سوزاند. اما افسوس که هوا هم برای وجود کثیفتان حیف است.

#part147 با شنیدن صدای باز شدن در خونه سرمو بلند کردم. مامان و عمو صادق باهم وارد شدن. بهشون سلام کردم و مشغول ادامه کارم شدم. مامان_چه عجب، میخوای میوه بخوری؟ _نه. مسیحا داره میاد. مامان_خب خونه رو مرتب میکردی، حالا میاد میگه چه مامان کثیفی داره. _خونه مرتبه، بعدم اون کاری به این چیزا نداره. داره میاد منو ببینه. چپ چپ نگاهم کرد و رفت سمت اتاق. صادق_چه دوست خوبی! خندیدم و چیزی نگفتم. عمو صادق هیچ از مسیحا خوشش نمیومد. نمیدونم چرا اما همیشه خیلی بد نگاهش میکرد و اصلا تحویلش نمیگرفت. چند دقیقه ای منتظر مسیحا موندم اما پیداش نشد. رفتم سمت اتاق و گوشیمو برداشتم که دیدم پیام داده. گفته بود یه کاری براش پیش اومده و مجبوره بره تهران. خیلی ناراحت شدم. دو سه روزی میشد که ندیده بودمش و حالا هم قرار بود بره تهران و معلوم نبود کی برمیگرده. این ساختمونش هم واسه ما شده بود دردسر. هرچند که امیدوارم ساخته بشه و مشکلی پیش نیاد. نشستم روی تخت و گیتارم رو از گوشه تخت برداشتم. یکم اهنگ خوندم و بعد احساس کردم که خستم. قرص هایی که میخوردم یکم خواب اور بودن و باعث میشدن زود خوابم ببره. از سمتی هم تایم خوابم یکم به هم ریخته بود و شبا درست خوابم نمیبرد. همش کابوس میدیدم و حتی خواب راحت هم نداشتم. بارها شده بود که اون بچه جن ترسناک و نحس بیاد تو خوابم. صدای خر خر و گریش همش اذیتم میکرد و زمزمه‌ای کنار گوشم من رو مامان صدا میزد.. اعتماد بنفسم خیلی داغون شده بود و انقدر پوست لبم و ناخنام رو کنده بودم که همش خونی بودن. مامان هم داشت بهم مشکوک میشد. میگفت کلی پد توی دستشویی هست که یک قطره خون بیشتر روشون نیست. و از سمتی هم میدید که برای درد شکمم قرص میخورم و یک هفتست همش خونریزی دارم. حالا خوبه مجبورم نمیکرد باهاش برم دکتر. لامپارو خاموش کردم و برگشتم توی تخت. از اون روز تا الان حتی یک بار هم با مسیحا رابطه نداشتم. یعنی هرموقع میخواست کاری بکنه مخالفت میکردم و جلوشو میگرفتم، حتی اگه درد نداشتم و خونریزیم در حد یکی دو قطره بود. اعتماد بنفسم رو به طور کامل از دست داده بودم و از خودم و بدنم حالم به هم میخورد. علاوه بر اون هورمونام به هم ریخته بود و همش دلم میخواست گریه کنم یا بپرم به این و اون. خداروشکر من ادمی نبودم که به این احساسات دامن بزنم. چشمام رو بستم و طولی نکشید که خوابم برد. نمیدونم چند ساعت گذشته بود، اما احساس میکردم که کسی داره صدام میکنه‌. صدای پچ‌ پچ توی گوشم میشنیدم، انگار که یه نفر داشت نماز میخوند. تکونی خوردم و پتو رو کشیدم روی خودم. تصویر یه باغ میوه جلوی چشمام دوید. میتونستم درخت های سرسبز و زرد الوهای تپل و کوچیک روش رو به خوبی ببینم. صدای جیک جیک پرنده ها توی گوشم بود و از همون نزدیکیا صدای تق تق میومد. انگار که یه نفر داشت چوب تیکه تیکه میکرد. وارد خونه کوچیکی که توی باغ قرار داشت شدم. صدای حرف زدن میومد. انگار حالت التماس یا بحث داشت. اروم اما محکم. به کنار دستم خیره شدم، مردی با قد متوسط گوشه اتاق ایستاده بود و نماز میخوند. میتونستم موهای موج دار و قهوه ای رنگش رو ببینم. پیرهن کرمی ای به تن داشت و شلوار قهوه ای رنگش کمی خاکی بود. میتونستم صداشو به خوبی بشنوم. رفت سجده و سرشو گذاشت روی مهر. _سبحان ربی اعلاء و بحمده. پلک زدم که یه لحظه تصویر مرد دیگه ای پشت سر مرد نمازگذار روشن شد. مرد مثل یه روح کمرنگ بود و پوست کبودی داشت. مثل یه ستاره روشن خاموش میشد و تصویرش چشمک میزد. _اشهد ان الله الاه الا لله. اشهد ان الله محمد الرسول الله. و غیب شد. خیسی و گرمای چیزی رو زیر پام حس کردم. سرم رو خم کردم که تونستم قرمزی خون رو زیر پام ببینم. صدای شیطانی ای گفت؛ _حالا دیگه تو وارث این خون کثیفی. سرم رو بلند کردم که دیدم اهیل روی زمین افتاده و اموج با یه چاقوی خونی توی دستش روبه روم قرار داره و با ابروهای توی هم و لبخندی خجالت زده نگاهم میکنه. قطرات زرد رنگ از زیر شلوارش میچکیدن و توی خون میزیختن. اهیل دهن باز کرد و گفت؛ _خون. مرگ. قتل. درحالی که نفس نفس میزدم از خواب پریدم. با ترس به اطرافم نگاه کردم. اتاق تاریک تاریک بود و تنها چراغ خواب زرد رنگ فضای ساکت رو یکم روشن میکرد. حسابی عرق کرده بودم و دهنم خشک بود. پتو رو زدم کنار و از اتاق خارج شدم. لیوانی اب برای خودم ریختم و به ساعت که 4 صبح رو نشون میداد خیره شدم. هنوزم توی شک بودم. چه خواب عجیبی بود، حس مرگ میداد. اونقدر اروم و بی صدا بود و سریع گذشت که انگار یک ساعت بیشتر طول نکشیده بود. هیچکدوم از ادمای توی خوابم حرکت نمیکردن و همه ثابت بودن، اما خواب مثل یه فیلم پیش میرفت.

رمانی که درحال حاضر اپ میشه مسخ (فصل دوم رمان مسلخ) هست. ژانر این رمان جنایی، درام و گی هست. این رمان کاملا مرتبط با فصل اوله و ادامه اونه، پس لطفا قبل از خوندش فصل اول رو بخونید و بعد سراغش بیاید.🤍 فصل اول رمان مسلخ؛ https://t.me/c/1239918832/56742

#part146 دریا_اون چرا باید گریه کنه؟ مگه اون مثل من بیچارست؟ سرشو گرفتم بالا و گفتم؛ _والا اونطوری که تو بهش ریدی، بایدم گریه کنه. دریا_کمش بود تازه. _چرا اونطوری با بدبخت حرف زدی؟ اینهمه مودبانه اومده ازت معذرت خواهی کنه و از دلت دربیاره، تازه برات گلم خریده بعد تو میرینی بهش؟ دریا_دست خودم نیست، ازش بدم میاد. _اگه ازش بدت میاد پس چرا واسش گریه میکنی؟ دریا_چون احمقم. چون منه احمق، منه بیشرف مثل سگ عاشقشم. اما اون یه دختر دیگه رو دوست داره. از یکی دیگه خوشش میاد و اومده منو اذیت کنه. _چرا باید بخواد اذیتت کنه؟ مگه مرض داره؟ دریا_اره دیگه. میخواد اینکه یه نفر دیگه رو دوست داره بکوبه توی سرم. معلوم نیست رفته از کدوم دختر خرابی خوشش اومده. سلیقش که توی انتخاب دختر ریده. قطعا رفته عاشق یکی بدتر از ماریا شده. _خداروشکر اینطور نیست طرف. یهو سرشو بلند کرد و بهم خیره شد. دریا_مگه میشناسیش؟ متوجه شدم که گند زدم. همیشه جای اینکه اوضاع رو درست کنم همه چیز رو خراب تر میکردم. _نه بابا من اونو از کجا باید بشناسم، خودت که میدونی اصلا سامیار رو نمیبینم. اخرین بارم که دیدمش هم همون روزی بود که رفته بودیم خونشون. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در که گفت؛ _رستا. برگشتم سمتش و بهش خیره شدم. با صدای خش دار و گرفتش گفت؛ _یا میگی یا پاره‌ت میکنم. نوچی کردم و رومو کردم اونور که نگاهم به تصویر خودم توی اینه خورد. سامیار راست میگفت، یکم چاق تر شده بودم. البته به قدری نبود که بشه فهمید و دقت زیادی میخواست. دریا_با توام. بیا بشین اینجا. رفتم سمت تخت و روش نشستم. مطمئن بودم که قرار نیست بیخیالم بشه. خیلی تیز بود و همیشه میفهمید کی راست میگم و کی حرفام دروغه.. به چشمای سرخش خیره شدم. حالا موهاش خیلی نامرتب ریخته بودن دورش و دماغش کمی پف کرده بود. میتونستم رد اشک رو روی گونش ببینم. دریا_رستا، میدونی که چقدر حالم بده. اگه یکم برام ارزش قائلی بهم بگو. چیزی نگفتم و در سکوت نگاهش کردم که ادامه داد؛ _مگه نه دیگه هیچوقت باهات حرف نمیزنم. کاری نکن مثل سامیار از تو هم متنفر شم. _نمیدونم کیه، فقط میدونم که دختر نیست. ابروهاش پرید بالا و گفت؛ _چی!‌؟ از اینکه اینو گفتم یکم پشیمون شدم. دریا_یعنی چی دختر نیست؟ _پسره. خندید و گفت؛ _شوخیت گرفته؟ شونمو انداختم بالا و خیلی جدی نگاهش کردم. دریا_بگو که شوخی میکنی. _نه، شوخی نمیکنم. دریا_سامیار عاشق یه پسر شده؟ سرم رو تکون دادم که گفت؛ _تو و پسرخالتم شورشو در اوردین. تا وقتی جنس مخالف هست چرا همجنس خودتون؟ _هرکسی گرایشی داره. دریا_ولی اون از پسرا خوشش نمیومد! _من دیگه نمیدونم.. دریا_از کجا فهمیدی اینو؟ _خوابشو دیدم. دریا_تو هم خیلی خودتو تحویل گرفتیا. فکر کردی جادوگری پیشگویی چیزی هستی؟ منم خیلی خوابای الکی میبینم اما قرار نیست درست باشن که. _باور نکن. اجباری درکار نیست. اخماش رفت توی هم و نفس عمیقی کشید. خودش هم خوب میدونست که خواب های من واقعا اتفاق میوفتن. دریا_خیل خب. میخوام تنها باشم. سرم رو تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون. درو بستم و رفتم نشستم روی مبل. نگاهی به ساعت که 6 بعد از ظهر رو نشون میداد انداختم. از حرف دریا یکم ناراحت شده بودم، یعنی چی که تا وقتی جنس مخالف هست همجنستون!؟ با یه لحن بدی هم اینو گفته بود. بارها هم ثابت کرده بود که از رابطه من و مسیحا هیچ خوشش نمیاد. لنی پرید روی پام و خودشو مالید بهم. لبخندی روی لبم نشست و نازش کردم. _رستا.. صدای ضعیفی رو کنار گوشم شنیدم. سرم رو بلند کردم و با تعجب به اطرافم خیره شدم. داد زدم؛ _منو صدا کردی؟ دریا_نه. نوچی کردم و سرمو تکیه دادم به مبل. _خدایا چرا دست از سرم برنمیدارید. میخواید بکشیدم لطفا عجله کنید، دیگه اصلا حوصله ندارم. انقدر ترسیده بودم که دیگه با این صداها وحشت زده نشم. با صدای زنگ گوشیم رفتم سمت اتاق و از توی شارژ درش اوردم. مسیحا بود. تماس رو وصل کردم و گفتم؛ _جانم. صدای قشنگش توی گوشم پیچید‌. مسیحا_سلام ملیگیم. _فارسی حرف بزن. مسیحا_ملیگیم به ترکی میشه گوزوی کوچولو. خندیدم و گفتم؛ _اونو قبلا گفته بودی، یچیز دیگه میشد. مسیحا_مچمو گرفتی. _یعنی چی؟ مسیحا_فرشته من. لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛ _نمیخوای فرشتتو ببینی؟ مسیحا_اتفاقا زنگ زدم بگم دارم میام اونجا. _کی میرسی؟ مسیحا_یه نیم ساعت دیگه اونجام. _منتظرتم. تماس رو قط کردم و رفتم سمت پذیرایی. یکم شربت درست کردم و میوه چیدم توی ظرف. در اتاق باز شد و دریا دوباره اومد بیرون. دریا_دوباره کدوم خری داره میاد. _مسیحا. دریا_من از تو پیشگوییم بهتره. چپ چپ نگاهش کردم و خواستم به سامیار توهین کنم تا ناراحت بشه اما دلم نیومد. اخه مگه میشد از سامیار بد گفت. رفت توی دستشویی و درو محکم بست.

پر از کتابی اما؛ کتابخانه نداری.

وجود کلماتی اما؛ خودت وجود نداری.

#part145 دریا_من با دخترای دیگه فرق دارم. اینطوری نیستم که بگم خوشحالیت ارزومه و راضیم با بقیه بدون من خوشبخت بشی و از این چرت و پرتای لوس. من ازت متنفر میشم و سایتو با تیر میزنم. بخوای بیای سمتم قیمه قیمت میکنم و همیشه دنبال انتقام و تلافی ام. حالا تو هی سعی کن با حرفای به ظاهر منطقیت منو قانع کنی، نمیتونی! هرکسی اخلاقی داره و اینم اخلاق منه. اگه انتظار داری از این به بعد خوب باهات رفتار شه سخت در اشتباهی. اشکش رو از گوشه چشمش پاک کرد و سرش رو انداخت پایین. _حرف اخرته؟ دریا_اره. _خیل خب. رفتم سمت در اتاق و بازش ‌کردم. خواستم برم بیرون که گفت؛ _یه حرف دیگه هم دارم. منتظر بهش نگاه کردم که با بغض گفت؛ _گاییدمت. نوچی کردم و از اتاق خارج شدم و درو بستم. رستا هنوز داشت میخندید. حس خیلی بدی داشتم، انتظار نداشتم اینطوری پیش بره. باید میدونستم که دریا بدقلق تر از این حرفاست. رستا_گفته بودم هنوز اروم نشده و نباید بیای. _فکر نمیکردم اینطور بشه. رفت توی اشپزخونه و گفت؛ _یکم بگذره از سرش میپره و یادش میره. هرچند که منم راجب حسم به مسیحا همینطوری فکر میکردم، اما من جلوی حسم رو نگرفتم. _منم همینطور. سرشو بلند کرد و بهم خیره شد. گلوم رو صاف کردم و گفتم؛ _من دیگه باید برم. رستا_یکم بمون‌. رفتم سمتش و گفتم؛ _نه، یکم کار دارم. باید برم. توهم اگه تونستی یکم با دریا حرف بزن، حالش چندان خوب بنظر نمیرسه. سرش رو تکون داد. بغلش کردم و بعد از خدافظی از خونه خارج شدم. سوار ماشین شدم و نفس عمیقی کشیدم. حرفای دریا هنوزم توی گوشم زنگ میزد. امکان نداشت هیچوقت حتی یه کلمش هم از یاد ببرم. واقعا ارزششو داشت به خاطر نیم ساعت لذت همچین اتفاقی بینمون بیوفته؟ کاش اون روز جلوی خودم رو گرفته بودم و اصلا اونجا نمیرفتم. اونوقت الان همه تقصیرا گردن من نمیوفتاد. دخترا واقعا موجودات عجیبی بودن، به خودت میومدی و میدیدی مقصر تموم اشتباه هایی که باهم مرتکب شدین خودت یه نفری. به ماهرانه ترین حالت ممکن خودشون رو تبرعه میکنن و اونی که اخر سر سرزنش میشه و عذاب وجدان میگیره تویی. ماریا هم همینطور بود. هردفعه بزرگ ترین اشتباهات رو میکرد و من چشمام رو باز میکردم و میدیدم بخشیدمش. واقعا کارشون رو بلد بودن. ماشین رو روشن کردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد. نگاهی به شماره ناشناس انداختم و قطش کردم. اصلا حوصله حرف زدن با کسی رو نداشتم و احتمال میدادم که اشتباه گرفته باشه. راه افتادم که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد. تماس رو وصل کردم و گذاشتمش روی اسپیکر. _بفرمایید؟ صدای دخترونه ای گفت؛ _اقا سامیار؟ بنظر میرسید کمی استرس داشته باشه. _خودم هستم. دختر_من رویا هستم، اگه به خاطر داشته باشید. _به جا نیوردم. رویا_دوست ماریا. پوفی کشیدم و گفتم؛ _بله شناختم، امرتون. رویا_باید کمکم کنی. _چه کمکی؟ رویا_یکم پییچدست. _چه کاری از دست من برمیاد؟ رویا_میشه یه سر بیاین خونه ما؟ متوجه شدم که از پشت خط صدای کسی میاد. احتمالا این یه نقشه از طرف ماریا بود که منو بکشن اونجا و من میموندم و ماریایی که سعی میکرد منو قانع کنه. اخر سر هم درحالی که دوباره باهم وارد رابطه شدیم از خونه خارج میشم. _متاسفانه از دست من کمکی برنمیاد. و خوشبختانه از برنامه‌هاتون هم مطلع هستم. به ماریا بگید خوشحال میشم دیگه به من زنگ نزنه. دختر خیلی تند تند گفت؛ _خواهش میکنم، موضوع مرگ و زندگیه. حال ماریا اصلا خوب نیست، اگه نیای ممکنه خودش رو بکشه. _خب جلوش رو بگیر. رویا_درو قفل کرده، اصلا از اتاق بیرون نمیاد. درضمن خیلی ازت عصبانیه، فکر کنم یه چیزایی فهمیده. کمی نگران شدم. بخش اعظمی از نگرانیم هم بخاطر چیزی بود که ممکن بود فهمیده باشه. اصلا حوصله ماریا، ادا اطوار و لوس بازیاش رو نداشتم. واقعا خیلی وقت بود که برام تموم شده بود اما مثل اینکه قصد نداشت دست از سرم برداره. با اینکه دیگه دوستش نداشتم اما به مرگش هم راضی نبودم. صدای دختر طوری بود که انگار ساعت ها گریه کرده و استرس داره. بنظر نمیرسید که دروغ بگه. با اینکه رستا بارها بهم تاکید کرده بود باهاش روبه رو نشم گفتم؛ _خیل خب، کجا بیام. ... رستا؛ قرصم رو انداختم بالا و روش اب خوردم. گاهی شب ها دلدرد و سوزش غیر قابل تحملی میگرفتم. انگار که رحمم واقعا داغون شده بود. صدایی از توی اشپزخونه شنیدم. با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. _لنی؟ صدای غرشش اومد که متوجه شدم کار خودشه. بیخیالش شدم، رفتم سمت اتاق دریا و در زدم. _دریا؟ جوابی دریافت نکردم. درو باز کردم و رفتم تو که دیدم روی تخت نشسته و زانوهاشو بغل کرده. دسته گل رز جلوش بود و داشت نگاهش میکرد. از لرزش شونه هاش معلوم بود که داره گریه میکنه. _دریا؟ چرا گریه میکنی؟ دریا_معلوم نیست!‌؟ رفتم سمت تخت و روش نشستم. _اونی که باید گریه کنه سامیاره نه تو.

#part144 خندیدم و گفتم؛ _چرا؟ رستا_هفته پیش دزد اومد خونمون، بنظر میرسه اشنا بوده و قطعا دوباره میاد. دوربین گذاشتیم که بفهمیم کیه. نمیدونم چرا اما یه لحظه ذهنم رفت سمت یاسر. البته وضع یاسر از من و رستا خیلی بهتر بود و قطعا خونه اشنا نمیرفت دزدی. اصلا اینجارو بلد نبود. _الان مامانت و عمو صادق فکر میکنن من هرروز یواشکی میام اینجا. خندید و گفت؛ _نه هنوز راه نیوفتاده، فعلا خاموشه. سرم رو تکون دادم و گفتم؛ _دریا چیکار میکنه؟ حالت نگاهش تغییر کرد و گفت؛ _خیلی ناراحته. پاچه هممونم میگیره. باباش دیشب میگفت کدوم پدرسگی رو میخوای که نگرفتت اینطوری سگ شدی. با خنده ادامه داد؛ _خبر نداره سگ خودشو داداششن. لبخند غمگینی زدم و چیزی نگفتم. از روی مبل بلند شدم. _دریا خونست دیگه؟ رستا_اره تو اتاقشه. فقط حواست باشه میری تو در بزنی میگیره دوتامون رو جرواجر میکنه. _باشه. رستا_گلتم ببر شاید یکم نرم شد. _زشت نیست‌؟ رستا_نه برو. دسته گلم رو برداشتم و رفتم سمت اتاق و در زدم. دریا_خوابم. _ولی لامپ که روشنه. طولی نکشید که در باز شد. به چهره گرفتش خیره شدم و اروم گفتم؛ _سلام. بدون لطافت گفت؛ _علیک سلام. از جلوی در رفت کنار و روی تخت نشست. _با اجازه. وارد اتاق شدم و درو بستم که گفت؛ _درو باز کن. _یکم باید حرف بزنیم. دریا_در باز باشه میره توت دیگه نمیتونی حرف بزنی‌؟ ابروهام پرید بالا و کمی خندم گرفت. با اخم نگاهم میکرد و طوری کلمات رو ادا میکرد انگار انتظار داشت تبدیل به شمشیر بشن و فرو برن توی قلبم. بی توجه به حرفش رفتم و روی صندلی کنار تخت نشستم. بی توجه به من مشغول کندن لاکاش شد. سکوت سنگینی بین هردومون برقرار شده بود و هیچکدوم حرفی نمیزد. سرشو بلند کرد و گفت؛ _گلتو بزار یه گوشه، مثل احمقا گرفتیش دستت پشتش قایم شدی. صدای قهقهه کسی از پشت در اومد. رستا_پاارره شدم. سرم رو گرفتم پایین و زدم زیر خنده. بداخلاقیاش رو میگذاشتم پای ضربه ای که خورده بود و سعی میکردم تا جای ممکن ناراحت نشم. دریا_نخند. سرم رو بلند کردم و گل رو گذاشتم روی میز. _بسیار خب. میدونم که ازم ناراحتی. دریا_اصلا برام مهم نیستی. _میدونم که دوست داری منو بکشی. دریا_اصلا برام مهم نیستی. به چشماش زل زدم و ادامه دادم؛ _میدونم که عصبانی ای و میخوای سر من خالیش کنی. با صدای بلند گفت؛ _کری مگه، میگم اصلا برام مهم نیستی. نفس عمیقی کشیدم. خدایا این دختر واقعا فاجعه بود. صداش میلرزید و این نشون میداد که قلب شکسته و بغضش رو پشت لحن تند و خشمگینش پنهان میکنه. _دریا من واقعا دوستت دارم. دقیقا مثل رستا. پوزخندی زد و گفت؛ _خیلی تاثیرگذار بود. _من بابت اونشب متاسفم اما باید قبول کنی که خودتم مقصر بودی. نفس عمیقی کشید که ادامه دادم؛ _من نمیدونم چی بگم واقعا. تو دختر خیلی خوبی هستی. اما من نمیتونم.. چون ینفر دیگه رو دوست دارم. دریا_اومدی اینو بزنی توی سرم؟ _نه. اومدم بگم که دلم نمیخواد ازم ناراحت باشی و یا کینه ای به دل بگیری. دوست دارم دوست باشیم، مثل قبلنا.. قبل از اون اتفاق. سرش رو کج کرد و اب دهنش رو قورت داد. با بغض گفت؛ _میخوای تموم چیز هایی که باهاشون زندگی کردم رو دور بریزم؟ _تو با اونا زندگی نکردی! تازه یک ماهه که اون اتفاق افتاده. دریا_ولی اندازه یک عمر برای من ارزش داشت! _تو نوجوونی. میتونی بازم عاشق شی. من اونقدر ها هم مهم نیستم. دریا_معلومه که تو مهم نیستی. اونی که مهمه منم. و من تورو میخوام. اشکش از گونش لیز خورد پایین. پاکش کرد و ادامه داد؛ _چون خودم برای خودم با ارزشم و دلم میخواد راضی باشم تورو میخوام. اخمام رفت توی هم و کمی تعجب کردم. _این دیگه عشق نیست، هوسه. خودخواهیه. از روی تخت بلند شد و با صدای بلند گفت؛ _حق نداری روی حس من اسم بزاری. من بهتر از تو میدونم اسمشو. اگه اومدی حرفای بولشتتو به من تحمیل کنی لطفا برو بیرون اعصابمو بیشتر از این به هم نریز. بلند شدم و رفتم سمتش. روبه روش ایستادم و بهش خیره شدم، من مجبور بودم سرم رو پایین بگیرم و سر اون کمی به بالا متمایل شده بود. _معذرت میخوام، نباید اون حرفو میزدم.. ببین دریا، منم عاشق بودم، منم ضربه خوردم. اما ما ادما باید یاد بگیریم که با احساساتمون کنار بیایم و حتم المکان گاهی باید سرکوبشون کنیم. نباید با تحمیلشون به طرف مقابل اذیتش کنیم. با لحن بدی گفت؛ _من اذیتت میکنم؟ من به توی بیشرف چیکار دارم؟ نشستم زندگیمو میکنم دیگه. خیلی خودتو تحویل گرفتی. فکر کردی چون دوستت دارم عن خاصی هستی؟ میتونستم صدای خنده رستا رو از بیرون اتاق بشنوم. _پناه بر خدا. دریا، چرا اینطوری میکنی؟ من فکر نکردم عن خاصیم، فقط میگم نباید همدیگه رو اذیت کنیم. من بابت اون کارم معذرت خواهی کردم و گفتم که اشتباه کردم. هرکاری هم میکنم تا جبرانش کنم. فقط اومدم بگم که دلم نمیخواد ازم ناراحت باشی.