ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 830
订阅者
无数据24 小时
+37
-3730
帖子存档
مذهب یک باور است، یک ایمان. مذهبی که اجبار باشد نتیجه اش میشود انقلابی که ان و وارثینش را پرت خواهد کرد توی سطل زباله. شاید هم اخرین اثارش در دنیا، بشود یک کتگوری در پورن‌هاب.

جای غم نبود من، روی پوست سفید مثل برفت به چند مشت خاک شور تبدیل خواهد شد. تو خواهی پوسید.

تو شدی همان کتاب خاک گرفته و الوده‌ای که دیگر هیچگاه نمیخوانمش.

تو آیدا نیستی اما مثل خون در رگ های من درجریانی. تو مولانا نیستی اما من تا ابد شمست میمانم. تو فلیسه نیستی اما من مانند البرکامو برایت نامه ها خواهم نوشت. لیلی نبودی و من مثل فرهاد برایت کوه کندم. گالیا نبودی و من مانند هوشنگ خان ابتهاج رفتن جانم را تماشا کردم. همفایستین نبودی اما من مانند اسکندر بیست هزار سرباز دلم را به تو سپردم. شمع نبودی اما به دور شعله‌ات پروانه شدم. دستم را نگرفتی اما مانند تابستان اهواز گرم شدم. نبودی و به اندازه اسمان رشت باریدم. در دلم نمردی اما از سقز خونین ترم. میبینی که حالا از نیزار های ماهشهر هم ویران ترم. تو با من نبودی و من با تو رویا ها پروراندم..

4_5963266678350415884.mp37.03 MB

#part154 همه اینکارارو به سختی و درحالتی که از انزجار و ترس داشتم پس میوفتادم انجام میدادم. دایان هم حال خوبی نداشت و بهتر از من نبود. رنگش سفید شده بود و میتونستم دونه های کوچیک عرق رو روی صورتش ببینم. دستاش کمی میلرزید و سعی میکرد تا جای ممکن با جسد برخورد نکنه. به جسم بزرگ زیر پلاستیک مشکی رنگ خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. دایان_باید اینجارو تمیز کنیم. برو چندتا لباس که بنظرت به درد نخور میان از توی اتاق رستا بیار. _گناه داره. دایان_بیوفته زندان بهتره یا اینکه چندتا از لباساشو از دست بده؟ چیزی نگفتم و از روی زمین بلند شدم. چندتا لباس که از بقیشون کهنه تر بنظر میرسیدن برداشتم و برگشتم توی هال. دایان لباسارو ازم گرفت و مشغول خشک کردن خون روی زمین شد. پارچه هارو روی خون میکشید و بعد میکردشون توی سطل اب. حس کردم که حالت تهوع گرفتم و دلم پیچ رفت. عوق زدم و خیلی سریع رفتم توی دستشویی و هرچی خورده بودم رو اوردم بالا. حالم خیلی بد بود و کل وجودم از استرس و ترس میلرزید. رنگم سفید سفید بود و انقدر عرق کرده بودم که موهام چسبیده بود به پیشونیم. حس میکردم که مغزم داغ کرده و سرم داره اتیش میگیره. کلمو گرفتم زیر اب یخ و کمی ماساژش دادم. حتی سردی اب هم از اتیشی که توی وجودم برپا بود نمیکاست. روحم به تماشای سوختن و خاکستر شدن جسمم نشسته بود و ابدا خوشحال نبود. سرمو بردم بالا و به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم که حس کردم کسیو پشت سرم دیدم. خیلی سریع ناپدید شد و باعث شد فکر کنم که فقط یه خطای دید ساده بوده. از دستشویی خارج شدم و رفتم سمت دایان. خبری از سرخی خون روی زمین نبود و انگار زمین از نجاست پاک شده بود. دایان که حالا تیشرت زرد و شلوار ابیش پر از خون بود از روی زمین بلند شد و سطل رو برد و ابشو توی سینک خالی کرد. رفتم توی حموم و درپوش وان رو برداشتم که اب نسبتا قرمز وان خالی شد. چند قطره خون روی زمین افتاده بود که شستمشون. از حموم که خارج شدم دایان داشت دکمه پیرهن صورتی و ابی ای که توی تنش بود رو میبست‌. لباساش رو عوض کرده بود و لباسای خودش رو گذاشته بود توی یه پلاستیک. نیم نگاهی بهم انداخت و با قدم های اروم رفت سمت دستشویی. بنظر میرسید که میخواست دستاش رو بشوره. بعد از اینکه از دستشویی خارج شد رفت سمت جسد و گفت؛ _بیا کمک کن ببریمش پایین. _نکنه همسایه ها ببینن؟ دایان_چاره دیگه ای نداریم. چیزی نگفتم و رفتم سمتش. با هم بلندش کردیم و بردیمش طرف در. خیلی سنگین بود و به زور میتونستیم حملش کنیم. درو باز کردیم و رفتیم بیرون و گذاشتیمش توی اسانسور. برگشتم و به در همسایه روبه رویی خیره شدم. دایان_سامیار. بیا دیگه. یکم بلند اینو گفت و صداش توی راهرو پیچید. خیلی سریع سوار اسانسور شدم و درو بستم. به دایان که با اخمای توی همش به پلاستیک زباله نگاه میکرد خیره شدم. فکش منقبض شده بود و معلوم بود که داره دندوناشو روی هم فشار میده. معلوم بود که اونم حسابی ترسیده و استرس داره. اینو از صورتش میشد فهمید. واقعا این لطفش رو هیچوقت فراموش نمیکردم. من نه یک بار بلکه چندین بار به دایان مدیون بودم. واقعا فکرش رو نمیکردم که توی این موقعیت به دادم برسه. از اسانسور پیاده شدیم و رفتیم توی کوچه. خداروشکر خلوت بود و هیچکس توش نبود. تاریک بودنش هم یه اپشن مثبت حساب میشد. خیلی سریع ارسو رو گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین و سوار شدیم. دایان خیلی تند میروند و پشت هیچ چراغ قرمزی نمی‌ایستاد. _دایان، میخوای بگیرنمون؟ یکم یواش برو. دایان_میخوام زود از شهر خارج بشم که کسی نگیرتمون. _اینطوری بیشتر توجه پلیسارو جلب میکنی. اگه یکیشون افتاد دنبالمون میخوای چیکار کنی؟ نیم نگاهی بهم انداخت و اخماش رفت توی هم. چیزی نگفت و از سرعتش کم کرد. از پنجره به بیرون خیره شدم. حالم خیلی داغون بود. تو عمرم اینهمه استرس رو یه جا متحمل نشده بودم. شیشه رو کشیدم پایین و هوارو فرستادم توی ریه‌هام. یه جا ایستادیم و دایان از ماشین پیاده شد. حس میکردم که همه مردم میدونن توی صندوق عقب ماشین جسد یه ادم رو قایم کردیم و یه جوری نگاهمون میکنن. هرلحظه منتظر بودم پلیسا دورمون رو بگیرن. حالم خیلی بد بود و حسابی ترسیده بودم. دایان با یه بیل توی دستش از مغازه خارج شد. بلاخره از شهر خارج شدیم و رسیدیم به یه جاده بزرگ و سر راست. وارد زمین خاکی شدیم و از لای درخت ها گذشتیم. با ترس به اطرافم خیره شدم، تا چشم کار میکرد درخت و بیابون بود. بلاخره به جایی رسیدیم که تا چند کیلومتری هیچ ادمی رد نمیشد. از ماشین پیاده شدیم و دایان مشغول کندن زمین شد. نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم خیره شدم. هوا سرد بود و باد شدیدی میومد که خاک هارو بلند میکرد و میزد توی صورتم. صدای زوزه سگ و گرگ به گوش میرسید و همه جا پر از پشه کوره بود. چون چراغ ماشین روشن بود همه جونورا جمع شده بودن دورمون.

من؛ مثل سیم برقی که هیچ گنجشکی روش نمینشست.

صدای تیک تیک ساعت میاد و چشمای خمار و نسخ خوابم دو دو میزنن، صدایی سوت مانند توی گوشم جیغ میکشه و باعث میشه متوجه بشم که هیچوقت نمیتونم در سکوت با خودم خلوت کنم. هاله ابی رنگ اتیش بخاری رو به خاطر ضعیف بودن چشمام نمیتونم ببینم اما با این حال، طوری گرمم میکنه که جرعت کنم یه پام رو از پتو بیرون بندازم. از توی دستشویی صدای چیک چیک اب میاد، گمونم کسی شیر اب رو درست نبسته. دست و پام تیر میکشن و حالا توی این حالت، در حالی که زنده‌ام حس میکنم وجود ندارم و همه‌چیز یه توهمه. چشمام کم کم بسته میشن و نمیتونم جملم رو تموم کنم. اینجا بوی مرگ می..

شده ام مثل غول چراغ جادو، فقط و فقط سه ارزو را براورده میکنم. مرگ، نبودن، نفس نکشیدن.

پایم را قلم کردی، حالا انقدر روی مغزت راه میروم تا اثرم برای همیشه رویش بماند.

شکمم به خاطر گرسنگی که نه، از فرط دلتنگی قور قور میکنه و من از قورباغه توش تنها ترم.

به اخر رسیده‌ام، حالا باید خودم را از آیینه گدایی کنم‌.

#part153 با بغض گفتم؛ _ولی من کشتمش. من قاتلم. دایان_چرا کشتیش؟ چیشده؟ اصلا این کیه؟ به چهره‌ش خیره شدم. اخماش توی هم بود و فکش منقبض شده بود. معلوم بود که داره دندوناشو به هم فشار میده. رستا که تا اون لحظه ساکت بود با بغض گفت؛ _مامانبزرگ من و مسیحاست. ابروهام پرید بالا و با تعجب گفتم؛ _چی!؟ دایان هم متعجب شده بود چون با چشمایی گشاد شده من و رستا رو نگاه میکرد. دایان_مامان بزرگ تو و مسیحا؟ مگه مامانبزرگ شما یکیه؟ رستا_میشه این بحثا رو ول کنیم؟ مهم نیست کیه، مهم اینکه مرده و ما باید یه کاری کنیم. دایان با اخم و لحنی جدی گفت؛ _من باید بدونم اینجا چه اتفاقی افتاده تا بتونم کمکتون کنم. اصلا تو چرا خیس و لختی؟ برو یچیزی بپوش. معلوم بود که میخواد رستا رو دک کنه. رستا چپ چپ دایان رو نگاه کرد و رفت سمت اتاقش. دایان برگشت سمتم و گفت؛ _دقیق چیشد؟ تعریف کن. خواستم چیزی بگم اما زبونم قفل شده بود. حالا که داشتم فکر میکردم انگار چیزی یادم نبود. دایان_عجله کن ممکنه کسی برسه. با تته پته گفتم؛ _داشت رستارو توی اب خفه میکرد. رستا هم بیهوش شده بود و دستاش بسته بود نمیتونست کاری کنه. منم خواستم جلوشو بگیرم که با چاقو بهم حمله کرد. منم از ترس اینکه رستا چیزیش نشه و بتونم از خودم جداش کنم و جلوشو بگیرم چاقو رو ازش گرفتم کردم توی شکمش. خیلی تند و سریع حرف میزدم و دهنم خشک شده بود. دایان_چرا باید بخواد رستارو بکشه؟ اصلا مگه ادم نوه خودشو میکشه؟ _منم نمیدونم ولی داستان داره. دایان_خیل خب. درحالی که میلرزیدم به جسد خیره شدم. رستا از توی اتاق خارج شد و خیلی سریع گفت؛ _بچه ها اینجا دوربین داره! تازه یاد دوربین افتادم و خیلی سریع سرمو بلند کردم. دوربین مدار بسته روی دیوار، دقیقا روبه رومون قرار داشت. ترسم بیشتر شد و حس کردم که سرم گیج رفت‌. پاهام شل شد و نشستم روی زمین. دایان_به لپتاپی چیزی وصله؟ باید فیلمارو پاک کنیم. رستا_اره. دایان_برو لپتاپو بیار. رستا که رفت دایان اومد سمتم و گفت؛ _سامیار الان وقت غصه خوردن نیست. بلند شو باید یه کاری کنیم مگه نه هممون میریم زندان. بهش خیره شدم، اخماش توی هم بود و داشت نگاهم میکرد. _اما من قاتلم. دایان_تو دختر خالتو نجات دادی. به این فکر کن. دستشو گرفت جلوم که دستمو گذاشتم توی دستش. کشیدم بالا که کنارش ایستادم. رستا با لپتاپ از توی اتاق خارج شد. سه تامون رفتیم سمت مبل و روش نشستیم. دایان_فیلما کجان؟ رستا یه پوشه رو باز کرد که دایان گفت؛ _اول باید دوربینو خاموش کنیم. رستا_من بلد نیستم. دایان لپتاپو ازش گرفت و مشغول ور رفتن باهاش شد. هیچ درکی از اتفاقاتی که میوفتاد نداشتم. اگر بهم میگفتن اب بخور متوجه میشدم که یادم نمیاد یه انسان چطور اب میخوره. همین که میتونستم حرف بزنم خودش یه دنیا بود. رستا_فیلمارو از جایی که خودت اومدی به بعد پاک کن. اگه پلیس دیدشون گیر نیوفتی. دایان_برو یه فلش بیار قبلشو بریزم توی فلش. رستا_براچی؟ دایان_اگه پلیس گرفتمون مدرکی داشته باشیم که ثابت کنه قتل دفاع از خود بوده. اینطوری حبس کمتری میدن. رستا از روی مبل بلند شد و رفت سمت اتاق. به دایان خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. داشت با لپتاپ ور میرفت. نگاهم دوباره رفت سمت زنی که افتاده بود روی زمین و دورش پر از خون بود. بعد از اینکه رستا فلش اورد دایان فیلمارو ریخت توی فلش و از توی لپتاپ و حافظه دوربین پاکشون کرد. فلش رو برداشت و گذاشت توی جیبش که رستا گفت؛ _بدش من فلشو. دایان_پیش شما دوتا نباید باشه چون خونه ها هردوتونو میگردن و دوتاتون توی فیلم حضور دارین. من میدونم چیکارش کنم. رفت سمت جسد و گفت؛ _خانوادت کجان رستا؟ رستا_خونه سامیارینان. دایان_کی برمیگردن؟ رستا کنجکاوانه منو‌ نگاه کرد که گفتم؛ _بعد از شام. دایان_راستی تو اینجا چیکار میکردی؟ _اومده بودم دنبال رستا. دایان_پس رستا تو برو پیش خانوادت و نزار بیان خونه. ما کارارو میکنیم. رستا_اما من میخوام کمک کنم. با اخم گفتم؛ _لازم نیست. خودتو تو دردسر میندازی. دایان_اره، باید بری اونجا. الان قطعا خانواده هاتون نگران شدن و شک کردن. برو اماده شو. رستا نگاهم کرد که سرمو تکون دادم. بدون حرف رفت سمت اتاقش و درو بست. با دایان رفتیم سمت جسد. چاقو رو با دستمال از توی بدنش در اورد و محل زخم رو با پارچه بست تا خونریزیش بیشتر نشه. به چاقوی تاشو که سر مشکی رنگ داشت خیره شدم. رستا از اتاق خارج شد و اومد بالا سرمون ایستاد. رستا_این چاقو! دوتامون نگاهش کردیم که گفت؛ _بابامو با همین چاقو کشتن. هردومون گیج شدیم. رستا_میشه چاقو رو بدین به من؟ دایان_عقلتو از دست دادی؟ این الت قتاله‌ست. چرا باید بدیمش به تو؟ رستا_بیخیال. من رفتم. بعد از رفتن رستا به کمک دایان ارسو رو بلند کردیم و توی دوتا کیسه زباله بزرگ گذاشتیمش و دورش رو ملافه پیچیدیم.

برای حرف زدن راجب پارت. @elahenashenas

من با تو زندگی کرده‌ام، شب ها خوابیده و صبح ها چشم گشوده‌ام، خندیده و گریسته‌ام و نشسته و یا دویده‌ام. من خیالت را زندگی کردم و نبودت را هرگز قبول نخواهم کرد.

روزی هم مسیح روی بوم، صلیبی را خواهد کشید که بر گردن کسی دار نمیشود.

حالا میفهمم چرا همیشه صدای اذان برایم حس پوچی و مرگ داشت.

#part151 از ماشین پیاده شدم و درشو قفل کردم. رفتم سمت در و پشتش ایستادم، خواستم زنگ بزنم که متوجه شدم بازه. هولش دادم و رفتم توی حیاط. امروز عمو صادق واسه ناهار خونه ما دعوت بود و گویا هنوزم اونجا بودن. مامان فرستاده بودم بیام دنبال رستا و راضیش کنم که بیاد. هرچند که من خودم قصد نداشتم برم خونه تا با دریا روبه رو نشم. اونم احتمالا به خاطر اینکه من قرار نبود حضور داشته باشم رفته بود. به خودم خیره شدم و موهام رو درست کردم. یکم خسته بودم و خوابم میومد. صبح که بیدار شدم دیدم خونه ماریام. دیشب رفته بودم پیشش تا جلوشو بگیرم که خودکشی نکنه اما یادم رفته بود که ماریا دروغگوی خیلی خوبیه و تولدش اون روزه. مجبور شدم برای تولدش همونجا بمونم و طوری وانمود کنم انگار که هیچی نشده. اما نمیدونم چقدر اونجا الکل خورده بودم که هیچی یادم نمیومد. اصلا چه اتفاقی افتاده بود که باعث شده بود من اونقدر زیاده روی کنم؟ از اسانسور پیاده شدم و پشت در ایستادم که دیدم بازه. یکم هولش دادم و نگاهی به داخل خونه انداختم. تاریک و ساکت بود و یه صدای ضعیفی به گوش میرسید. کفشام رو کندم و رفتم تو. درو اروم بستم و گفتم؛ _سلام. خونه بوی عجیبی میداد، یه عطر خیلی شیرین که مثل عطر مشهدی میموند. کمی رفتم جلو که تونستم صدایی از توی حموم بشنوم. صدای گریه و هق هق بود. تعجب کردم، یه جوری گریه میکرد انگار اتفاق بدی افتاده بود. صدای غریبه ای رو از توی حموم شنیدم که گفت؛ _خوب بخوابی. بعد از اون تونستم صدای اب رو بشنوم. انگار یکی داشت توش دست و پا میزد. حسابی متعجب شده بودم. ایا رستا داشت این صداهارو از خودش درمیورد؟ ایا الان باید میرفتم ببینم چشه؟ اما چطور میتونه به این خوبی صدای کسی رو تقلید کنه؟ _رستا؟ رفتم سمت حموم و چندبار در زدم اما صداها قطع نشدن. صدای غریبه گفت؛ _بمیر دیگه سگ نجس. مطمئن شدم که این صدای رستا نیست و یه خبرایی شده. خیلی سریع درو باز کردم. با صحنه ای که دیدم چند ثانیه سرجام خشک شدم. زن نسبتا چاقی رستارو زیر اب قرمز رنگ وان گرفته بود و رستا هیچ حرکتی نمیکرد. زن برگشت سمتم و با اخم بهم خیره شد که داد زدم؛ _چه غلطی میکنی روانی. چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم، مثل یه فیلم میموند. خواستم برم سمت رستا که زن هولم داد عقب. ارسو_به نفعته دخالت نکنی پسر مگه نه میکشمت. چاقو ای از توی جیبش در اورد و اومد سمتم. نگاهم خورد به رستا که هیچ حرکتی نمیکرد و زیر اب مونده بود. یه لحظه تازه متوجه شدم چه خبره. داشت میمرد! حمله کردم به زن و باهاش درگیر شدم. سعی کرد چاقو رو بکنه تو شکمم اما اجازه ندادم. از حموم خارج شدیم. هول شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. رستا هنوز هم بی حرکت زیر اب بود. سعی کردم برم سمتش تا شاید بتونم نجاتش بدم اما زن اجازه نداد. زن_دیگه مرده. برای همیشه از زمین محو شد. تو هم میری پیشش! اومد سمتم و خواست چاقو رو بکنه توی شکمم که ازش گرفتمش و قبل از اینکه فرصت کنه کاری بکنه محکم کردمش توی بدنش. تونستم شکافته شدن پوست و گوشتش و فرو رفتن چاقو توی بدنش رو حس کنم. فریادی کشید و چند قدم رفت عقب که خورد به در حموم. سریع رفتم سمت حموم و بی توجه بهش واردش شدم. رفتم سمت وان و رستارو کشیدم بالا. نفس نمیکشید و رنگش کبود بود. با دیدنش گریم گرفت. _رستا. چندبار تکونش دادم اما بی حرکت تر از اون بود که شبیه ادمای زنده باشه. با بغض گفتم؛ _رستا. هول کرده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. از اب کشیدمش بیرون و گذاشتمش روی زمین. دستام رو به هم گره زدم و روی بدن لختش گذاشتم و شروع کردم به دادن ماساژ قلبی. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گریم گرفت. بدنش یخ بود و هیچ حرکتی نداشت و حتی نفس هم نمیکشید. با گریه گفتم؛ _رستا. بدن ظریفش انگار طاقت فشار دستام رو نداشت. کل وجودم از ترس و استرس میلرزید و هیچ نمیدونستم باید چیکار کنم. تا حالا توی عمرم توی این شرایط قرار نگرفته بودم و کاملا هول کرده بودم. دهنشو باز کردم و خم شدم روش و فوت کردم توش. داشتم از درون اتیش میگرفتم و قلبم داشت از توی سینم در میومد. کشیدم عقب و حرکات دستم رو محکم تر کردم. _تورو خدا بیدار شو. رستا. اب از دهنش ریخت بیرون و سرفه کرد. با خوشحالی گفتم؛ _رستا. چشماش رو روی هم فشرد و کلی اب از دهنش خارج شدو شروع کرد به نفس کشیدن. با گریه گفتم؛ _رستا. چشماش رو به زور باز کرد و درحالی که سرفه میکرد و لای سرفه هاش به زور نفس میکشید به اطرافش خیره شد. دستم رو بردم سمت تنابای دور دستش و بازشون کردم که نشست روی زمین. با چهره بی روحش بهم خیره شد و به زور گفت؛ _سا..میار. خیلی سریع گفتم؛ _جانم، من اینجام. نگاهی به خودش انداخت که متوجه شدم خجالت کشیده. خیلی سریع حوله اویزون شده به چوب لباسی رو برداشتم و انداختم دورش.