ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 830
订阅者
无数据24 小时
+37
-3730
帖子存档
چله‌ها همیشه از روز اول سرد تر و غمگین ترند. چه برسد به طولانی تر بودنشان‌.

اگه شمام شب یلدا داره بهتون خوش نمیگذره بیاین حرف بزنیم. @elahenashenas

#part157 وارد خونه که شدیم تونستم سرمای غیر قابل تحملی رو حس کنم. رفتم سمت مبل و پهن شدم روش و زانوهامو بغل کردم. حس میکردم که تا الان به زور راه میرفتم. نمیدونم اونهمه انرژی رو از کجا میوردم تا سرپا بایستم. با صدایی که به زور درمیومد گفتم؛ _میشه کولرو خاموش کنی؟ سرش رو تکون داد و کولرو خاموش کرد. اب دهنم رو قورت دادم و به چاقوی توی دستش خیره شدم. _میشه اینو از جلوی چشمم دور کنی؟ نیم نگاهی به چاقو انداخت و بدون حرف رفت سمت اتاقش. سرمو توی دستام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. الان باید چیکار میکردم؟ بعد از این چطور میخواستم با این عذاب وجدان کنار بیام؟ چطور میتونستم به زندگیم ادامه بدم و مثل ادمای عادی راست راست توی خیابونا راه برم.. خدایا این چه کاری بود من کردم؟ میخواستم با خودم بگم که کاش هیچوقت همچین اتفاقی نمیوفتاد و سر از خونه عمو صادق درنمیوردم اما اگه من نمیرسیدم معلوم نبود چه بلایی سر رستا میومد. حتی نمیخواستم بهش فکر کنم.. دایان از اتاق خارج شد و گفت؛ _میخوای یچیزی بیارم بخوری؟ _نه، سیرم. جلوم ایستاد و گفت؛ _منظورم غذا نیست. نگاهش کردم و اروم گفتم؛ _پس منظورت چیه؟ موهاشو از توی صورتش زد کنار و گفت؛ _الکلی چیزی. _نه.. دایان_حالتو بهتر میکنه. سرمو به چپ و راست تکون دادم و به گل های کمرنگ روی فرش خیره شدم. حالا دیگه دایان دیدنی ترین موجود عالم نبود. دیگه میلی به نگاه کردن بهش نداشتم. انقدر حالم بد بود که نتونم به زیباییش اهمیت بدم. به معنای واقعی کلمه حالم از دنیا و زندگیم به هم میخورد. کنارم روی مبل نشست و کشیدم توی بغلش که بغض کردم. سرمو گذاشتم روی سینش و دندونامو به هم فشار دادم. دایان_نگران نباش. با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفتم؛ _چطور میتونم نگران نباشم؟ من یه ادمو کشتم! جون یه موجود زنده رو گرفتم. کسی که زنده بود اما بخاطر من دیگه زنده نیست. نفس نمیکشه و زیر خاکه.. منی که ازارم حتی به مورچه هم نمیرسید.. دایان_تو کاری رو کردی که هرکسی جز تو بود میکرد. تو جون یه ادم بی گناهو نگرفتی، اون ادم داشت دخترخالت رو میکشت. اگه تو نمیرسیدی و اونکارو نمیکردی الان رستا زنده نبود. تو کار درست رو کردی و نجاتش دادی. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گریم گرفت. با دستش موهام رو نوازش کرد و کنار گوشم گفت؛ _تو ادم خوبی هستی. تو بهترین ادمی هستی که تاحالا توی عمرم دیدم. _اینطور نیست. دایان_همینطوره. تو پسر خیلی خوبی هستی، دل خیلی صاف و ساده ای داری. به هیچی فکر نکن و غصه نخور. هیچوقت تنها نیستی. نفس گرمش به گردنم میخورد و حس خوبی بهم میداد. اشکم رو مالیدم به پیرهنش و محکم تر بغلش کردم. میتونستم گرمای زندگی بخش بدنش رو حس کنم. بوی خنک و دلنشین عطرش توی مشامم بود. به خودش فشارم داد و ازم جدا شد. با انگشتش اشکم رو پاک کرد و گفت؛ _اگه گرفتنمون باید.. ... به صفحه تلویزیون خیره شدم و پکی به سیگارم زدم. زنی که پشت میز نشسته بود نوبتی خبر هارو اعلام میکرد و مستقیم به دوربین نگاه میکرد. زن_و برسیم به یک قتل دیگر. حواسم جمع شد و صدای تلویزیون رو زیاد کردم. زن_جنازه یک زن در یکی از جنگل های شهر رشت پیدا شد. سر جام خشک شدم. زن_گویا پسری جوان این زن رو به قتل رسونده. پسر هنوز هم تحت تعقیب هست و بنظر میرسه که از ایران خارج شده باشه. با نقش بستن تصویر قاتل نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. یه لحظه فکر کردم منو میگه! با صدای زنگ در خونه دلم ریخت. هرموقع کسی زنگ میزد دلم میلرزید، همش حس میکردم پلیسا اومدن سر وقتم. یاسر_درو باز کن خودشو کشت. نگاهی بهش انداختم. روی مبل نشسته بود و دست میکرد توی دماغش. انگشتشو مالید به مبل و گفت؛ _چرا منو نگاه میکنی، برو دیگه. چپ چپ نگاهش کردم و از روی مبل بلند شدم. از خونه خارج شدم و بعد از پوشیدن دمپایی های توی حیاط درو باز کردم. با دیدن دریا ابروهام پرید بالا و با تعجب گفتم؛ _دریا! لبخند بی جونی زد و گفت؛ _سلام. تازه تونستم ببینم که کلی ارایش کرده و برعکس همیشه لباسای دخترونه به تن داره. _سلام.. از جلوی در رفتم کنار که اومد تو. _تو اینجا چیکار میکنی؟ دریا_بهت میگم. رفت سمت خونه و صندل های عروسکیش رو در اورد. از دیدنش اونم با این تیپ و قیافه تعجب کرده بودم. پشت سرش وارد خونه شدم و درو بستم. دریا_ببخشید مزاحم شدیم اقا یاسر، شما دست بکنید تو دماغتون. راحت باشید. یاسر_نه بابا یه پشه رفته بود توی دماغم. خندیدم و رفتم توی اشپزخونه. دریا روی مبل نشست و گفت؛ _یکم دیگه ادامه بدی یوزپلنگ هم توی دماغت پیدا میشه چه برسه به پشه. یاسر_این حرفارو ول کن، مشروب جدید اوردم میخوای؟ دریا_اونایی که توی حموم توی حیاط بودن مشروب بودن؟ یاسر_اره. _میشه هرکی که میاد اینجا بهش مواد و مشروب تعارف نکنی؟ ابرومونو بردی. یاسر_من ادم مهمون نوازیم. مثل توی چس خور نیستم که اب ازت به زور میچکه و فقط بلدی چای درست کنی.

میان اشکهایم چهره‌ات هدیه‌ی لبخند برایم پیچید.

مثل ستاره ای که شاید گاهی چشمک بزنه، اما خاموش نمیشه.

تو، مثل صدای چیک چیک اب ازار دهنده‌ای و هرلحظه بیشتر اسراف میشی و از دست میری.

من و تو مثل دوتا صفحه متوالی از یک کتاب میمونیم، تو شماره 118 و من برگه ای که شماره نداره و تنها راه پیدا شدنش تویی.

ترجیح میدم بین جنگ و دعوا، بی طرف باشم و فقط یه گوشه جزئیات رو شرح بدم. مثل یه راوی.

الان باید دستان تو روی گونه‌ام لیز میخورد، نه خشمی که از چشمانم فرو میچکد.

انسان پر است از استیصال و هرچه بزرگتر میشود و تلاشش برای ادامه زندگی و فرار از حواشی افزایش پیدا میکند، این مردد بودن و ندانستن پررنگ تر به نظر می‌اید. انچنان که این نداستن وجودش را پر میکند و مانند شیری اهوی ناچار درونش را میبلعد.

بوی کتاب نو میداد، رنگ نگاهی که بهم مینداختی.

#part156 نمیدونم چرا اما حسابی سردم بود. هرکی به نوک انگشتام دست میزد میتونست یخ بودنشون رو حس کنه. هنوز هم ترس چند دقیقه پیش توی وجودم بود. اگر چندماه پیش بهم میگفتن که قراره یک روز یه ادم بکشم بهش میخندیدم. هیچوقت فکر نمیکردم همچین اتفاقاتی توی زندگیم بیوفته. دوباره به یاد اوردم که من یه قاتلم و وجودم پر از استرس و حسای بد شد. حسی ناشناخته که از عذاب وجدان و یه غم درونی منشاء میگرفت و تیکه تیکه وجودم رو الوده میکرد و مثل سلول های سرطانی به سرعت تکثیر میشد. تصویر فرو کردن چاقو توی بدن اون زن قدکوتاه و فربه توی ذهنم تداعی شد. وقتی که میتونستم فرو رفتن چاقو رو توی گوشتش حس کنم و با وجود اصطکاک باز هم فشارش میدادم. انگار همین چند لحظه پیش بود. _ماشینو نگه دار. دایان_چرا؟ _میخوام برم کلانتری. دایان_دیوونه شدی؟ میخوای بری چی بگی؟ _میخوام برم بگم که ادم کشتم. من نمیتونم تحمل کنم. دایان_سامیار، احساسی تصمیم نگیر. میخوای اعدامت کنن؟ _برام مهم نیست. دستگیره ماشینو گرفتم اما در باز نشد. با صدای بلند گفتم؛ _درو باز کن. بلند تر از من گفت؛ _فکرشم نکن اجازه بدم همچین کاری کنی. میخوای گند بزنی تو ایندت احمق؟ میخوای بری بالای چوبه دار؟ فرمون رو گرفتم و خواستم بپیچونمش که زد زیر ترمز. ماشین با صدای بدی ایستاد. قفل رو زدم و از توی داشبورد چاقویی که توی دستمال پیچیده شده بود رو برداشتم. در ماشین رو باز کردم و ازش رفتم بیرون. احساسات خیلی متناقضی داشتم. حس خشم، ترس، استرس و یه حس عجیب دیگه؛ انگار که توی وجودم یه انقلاب برپا شده بود. یه انقلاب خونین. دایان دستم رو از پشت گرفت و با صدای بلند گفت؛ _سامیار احمق نباش! تو بری اونجا هر سه مونو با هم میندازن زندان. من و رستا هم شریک جرمیم. میخوای علاوه بر خودت ماهم اعدام کنن؟ کمی شل شدم اما هنوز هم متقاعد نشده بودم. به هیچ عنوان دلم نمیخواست بلایی سر دایان و رستا بیاد و چیزیشون بشه. اصلا دوست نداشتم که پای اونا هم گیر بشه و بخاطر من توی دردسر بیوفتن. به چشماش که حالا به واسطه اخم بین ابروهاش خمار بنظر میرسیدن خیره شدم. باد میومد و موهاش ریخته بود توی صورتش. _شمارو لو نمیدم. دایان_میخوای بری چی بگی؟ ها؟ به من بگو. بری اونجا هول میکنی همه چیزو یادت میره تازه پنج شیش تا چیزم میزاری روش. با بغض نگاهش کردم. دایان_الان توی جوی، حالت خوب نیست متوجه نمیشی داری چیکار میکنی. ببین اینجا وایسادیم داریم دعوا میکنیم توجه مردم جلب میشه. دستش رو برد سمت چاقو و خواست بگیرتش که دستمو بردم عقب. دستشو سریع کشید و صدایی ناله مانند ازش در اومد و بعد خیلی سریع خون دستش بیرون ریخت. یه لحظه تازه متوجه شدم چیکار کردم. چاقو از دستم افتاد و رفتم طرفش. با نگرانی گفتم؛ _دایان. دستش رو گرفتم و بهش خیره شدم. زخمش عمیق بود و پوستش پر شده بود از خون. _ببخشید. به خدا حواسم نبود. حس خیلی بدی گرفته بودم. حاضر بودم بمیرم اما دایان درد نکشه. اما حالا با دستای خودم بهش اسیب زده بودم. دستشو کشید عقب و گفت؛ _عیبی نداره. همین اتفاق کافی بود تا حالم از اینی که هست خراب تر بشه. با بغض گفتم؛ _باید بریم بیمارستان. نگاهم کرد و گفت؛ _نه بابا، لازم نیست. یه زخم سطحیه.. _ولی خیلی خون.. نگاهم که خورد به خون توی دستش یاد ارسو افتادم و عوق زدم. وسط خیابون چند بار اوردم بالا. دایان_سامیار‌!؟ خوبی؟ نگاهم رو ازش گرفتم و رومو کردم اونطرف. _نیا جلو.. سر جاش ایستاد و با تعجب نگاهم کرد. _خ.‌. خون. اینو که گفتم دوباره رنگ قرمز خون توی ذهنم اومد و عوق زدم اما هیچی جز یه مایع تلخ و سوزاننده به همراه اب بالا نیوردم. خیابون خلوت بود اما همون اکثر ادمایی که رد میشدن یجوری نگاهمون میکردن. دایان_نفس عمیق بکش. میخوای برات اب بیارم؟ چند بار نفس کشیدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم. دایان_خداروشکر اینجا دوربین نیست مگه نه دوتامون رو میگرفت. خم شد و چاقو رو از روی زمین برداشت و گفت؛ _زود باش. بریم. بدون حرف دنبالش رفتم. رفت نشست روی صندلی کمک راننده و چندتا دستمال برداشت و مشغول پاک کردن خون دستش شد. _مواظب باش خونت نریزه تو ماشین. سوار شدم و درو بستم. با این وضعیت روحی روانی به هیچ عنوان نمیتونستم رانندگی کنم اما دایان هم نباید به فرمون دست میزد مگه نه پر خون میشد. دستمال های خونی رو از پنجره بیرون انداخت و چندتا دیگه برداشت. دایان_برو خونه من. _من نیاز دارم یکم تنها باشم. دایان_باید باهم حرف بزنیم راجب یچیزایی. کنجکاوانه نگاهش کردم و با صدای گرفته گفتم؛ _راجب چی؟ دایان_امشب. باید باهم مشورت کنیم و یچیزایی رو تعیین کنیم که اگه یکیمون رو گرفتن حرفمون دوتا نشه. چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم. یعنی مجبور بودیم دروغ بسازیم؟ اره دیگه، باید سر یه چیزایی توافق میکردیم تا اگه من رو گرفتن رستا و دایان توی دردسر نیوفتن.

برای نمردن، تو کافی بودی و برای مردن باز هم تو.

جسمم بود که گذاشتی زیر پنجه افتاب به امید شکفتن، واهی امیدی پوچ بیش نبود، سوختم و خاکستر شدم.

زیاد هم سخت نیست، هرچیز زنده و ممد حیاتی روزی به دنیا می‌اید و روزی میمیرد. حتی رشته های قوی ترین روابط.

#part155 رفتم سمت دایان و گفتم؛ _بیلو بده من. دایان_دست نزن! بهش نگاه کردم و با لحنی که مثل خودش توپنده بود گفتم؛ _خسته شدی نمیتونی سریع بکنی. بده من. چیزی نگفت و بیل رو داد دستم. نزدیک یک ساعت طول کشید تا بتونیم زمین رو بکنیم و به عمق دلخواه برسیم. به کمک هم ارسو رو انداختیم توی قبر. دایان خیلی بد اخلاق و عبوس بنظر میومد. البته درکش میکردم، توی این وضعیت اعصاب ادم خراب میشد. خواستم بیل بزنم که گرفت به لباسم و حس کردم که کمی ازش پاره شد. نوچی کردم و نگاهی به خودم انداختم. چیزیش نشده بود. دایان_حواست باشه چیزی ازت نیوفته تو قبر. سرم رو تکون دادم و مشغول خاک ریختن روی جسد شدم. با اینکه استرسم کم شده بود اما حالم هنوز به همون بدی چند ساعت پیش بود. عذاب وجدان داشت مغزم رو سوراخ میکرد. دایان بیل رو ازم گرفت و گفت؛ _برو اونور بچه‌. از جلوش رفتم کنار و بهش خیره شدم. لباس توی تنش شبیه بچه مثبتاش کرده بود و شلواری که پاش بود هیچ بهش نمیومد. موهاش ریخته بود توی صورتش و خیلی تند توی گودال خاک میریخت. دلم میخواست بغلش کنم و ساعت ها توی اغوشش اشک بریزم. نیاز داشتم کمی ارومم کنه. چندتا نفس عمیق کشیدم تا حالم کمی بهتر بشه اما فایده نداشت. بلاخره گودال پر شد‌. خاک روی سطح زمین یکم پررنگ تر از جاهای دیگه بود و معلوم بود که زمین کنده شده. دایان چند بار با بیل زد روی زمین و سطحش رو صاف کرد. _معلومه زمین رو کندیم. رفت سمت ماشین و گفت؛ _بخاطر رطوبت خاکه، تا فردا پسفردا خشک میشه. رفتم سمت ماشین و سوارش شدم. چراغ هارو خاموش کرد و به روبه روش خیره شد. نفس عمیقی کشیدم و به قبر نگاه کردم. حالا من یه قاتل بودم! _کاش میرفتم خودمو لو میدادم. اینطوری اینهمه دردسر نمیکشیدیم. بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛ _تو هنوز جوونی. اجازه نمیدم بری زندان. _اما من قاتلم. دایان_هیس. انقدر این جمله نحس و تکرار نکن. داشت دختر خالتو میکشت، خواستی اونو نجات بدی. نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم. نگاه هامون توی هم قفل شدن. اب دهنم رو قورت دادم و کمی امیدوار شدم. شاید حرفی میزد تا ارومم کنه. شاید با کلماتش بهم ارامش میداد و حالمو بهتر میکرد. دایان_من درست نمیدونم چه اتفاقی افتاده و چی بینتون گذشته، اما سامیاری که من میشناسم به یه مورچه هم اسیب نمیزنه. مطمئنا دلیلی داشته که دست به همچین کاری زدی. لبخندی زدم و سرمو گرفتم پایین. دایان_ناراحت نباش. خاک سرده. خواستم چیزی بگم که چند تقه به شیشه کناریم خورد. با ترس به سمت راستم نگاه کردم. تا چشم کار میکرد تاریکی و درخت بود. بیرون رو که نگاه میکردم حس تاریکی و سرما به دلم چنگ مینداخت. دایان_چی بود؟ _صدای باده.. حرفمو کامل نکرده بودم که ایندفعه صدای در زدن از سمت دایان به گوش رسید. دایان_یا چهل ستون ابراهیم. هم خندم گرفت و هم ترسیدم. حس کردم که چیزی روبه رومون تکون خورد. هردومون به قبر نگاه کردیم، یه جسم سیاه روش قرار داشت. دایان_یا ابلفضل. این دیگه چه مرضیه. چراغ ماشین رو روشن کرد که تونستیم بهتر ببینیم. یه جسم بزرگ زیر یه چادر قرار داشت. _بسم الله. مثل سگ ترسیده بودم و کم مونده بود شلوارم رو خیس کنم. دایان خیلی سریع استارت زد اما ماشین روشن نشد. بدون هیچ حرکت اضافی و حتی نفس کشیدن زل زده بودم به جسمی که روی قبر بود. انگار نفس میکشید چون میشد به خوبی بالا پایین شدن چادر رو حس کرد. دوتا دست از زیر چادر اومد بیرون که دادی زدم و چسبیدم به صندلی. دایان خیلی سریع درارو قفل کرد و استارت زد. زیر دلم خالی شده بود و داشتم پس میوفتادم. یهو چادر به عقب کشیده شد و تونستیم قامت لخت ارسو رو ببینیم. دایان_یا امام زمان. یا موسی بن جعفر. یا امامزاده صالح. اعوذ بالله من الشیطان رجیم. نمیدونستم بخندم یا از ترس سکته کنم. بلاخره ماشین روشن شد. دایان بدون مکث عقب عقب رفت و ارسو چهار دست و پا دنبالمون دوید. سینه های اویزونش به زمین کشیده میشدن و موهای حنایی کم پشتش دورش ریخته شده بود. انگار لباش تجزیه شده بود چون میتونستم دندونای نامرتبش رو ببینم. بلاخره وارد جاده شدیم و دایان خیلی سریع پاشو گذاشت روی گاز. ماشین از جاش کنده شد. درحالی که از ترس نفس نفس میزدم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. خبری از کسی نبود. دایان با داد گفت؛ _این دیگه چه زهرماری بود؟ با تته پته گفتم؛ _فکر کنم جن بود! دایان_یاخدا. نکنه روحش تا اخر عمر ولمون نکنه. با ترس گفتم؛ _وای بیچاره شدیم. انگار هول شده بود چون خیلی افتضاح رانندگی میکرد. دایان_خدایا الان میشاشم به خودم. خندم گرفت. بهش نمیومد انقدر ترسو باشه. بیچاره رستا که مدت ها بود با این چیزا سروکار داشت.. تا رسیدن به شهر هیچکدوممون هیچی نمیگفت و دایان فقط گاز میداد. بلاخره چراغ های بلند کنار جاده شروع شدن و تونستیم ساختمون ها و خونه هارو ببینیم.

گم کجاست؟ بیا شیم همونجا.

من از ان دسته ادم هایی نیستم که دنبال تلافی باشند، انقدر در کار خودم غرق میشوم که همه چیز را فراموش کنم. انقدر ‌که دیگر موضوع مهمی برای غم و اندوه باقی نماند.

تنها نوری که فضارا کمی روشن میکرد، لامپ اشپزخانه بود. لامپی که در تاریک ترین شب‌ها هم بیدار بود و قصد خاموشی و خوابیدن نداشت. اما حالا، بلاخره کسی پیدا شده بود که در بی‌خوابی و سوختن همراهیش کند. من بودم و انکار مشغله‌ای نامعلوم که هرلحظه ذهنم را به چالش میکشید. مغزم، رنجیده و فرسوده از اینهمه فکر و خیال دنبال فرصتی بود تا برای همیشه بمیرد اما، قلبم بی رحمانه به تپیدن ادامه میداد و اشتیاقی برای ایستادن نداشت. فکرم از مرور خاطرات خسته و قلبم هرچه بیشتر در گذشته غرق میشدم سریع تر میزد. اگر مانند همیشه تنها نبودم و کسی در اتاق وجود داشت، قطعا صدای تپش های مشقی این زباله دانی الوده را میشنید. من حالا از هر وقت دیگر بیدار تر بودم. سوالی راه خود را از میان همهمه وجودم پیدا کرد و روشن شد. انقدر روشن که چشمان بسته ام هم بتوانند ببیننش؛ اخر مگر مرده هم اینقدر سروصدا میکند؟

و برای اولین بار بود که مغزم را شکافتند و بوی تورا نمیداد.