𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
前往频道在 Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
显示更多2 280
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-3930 天
帖子存档
2 280
وقتی به دنیا میآییم، به این خاطر گریه میکنیم، که به صحنهی نمایش بزرگ احمقها وارد شدهایم. 😧
— ویلیام شکسپیر / شاه لیر
Book... 🐘
2 280
📚
نمیتوانید بدانید در جایی که همه کورند چشم داشتن یعنی چه...
من که اینجا ملکه نیستم، نه، فقط کسی هستم که برای دیدن این کابوس به دنیا آمدهام. شما حسش میکنید ولی من هم حس میکنم و هم میبینم. 💀
— ژوزه ساراماگو / کوری
Book... 🐘
2 280
درک عشق تنها به یک دلیل سخت است، کسی باورش نمیشود که از غرورش، دست کشیده. 💞
— سجاد صابر
Book... 🐘
2 280
در چشمهایش، در چشمهای سیاهش، شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو میکردم پیدا کردم، و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطهور شدم. مثل این بود که قوهای را از درون وجودم بیرون میکشند. 🐱
— صادق هدایت / بوف کور
Book... 🐘
2 280
سختترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی، در حالی که احساسات دارد خفهات میکند. 😭
داستایوفسکی
Book... 🐘
2 280
نه دوری که منتظرت باشم و نه نزدیک که به آغوشت کشم. نه از آنِ منی که قلبم تسکین گیرد و نه از تو بینصیبم که فراموشت کنم. تو در میان همه چیزی. 🫠
— محمود درویش
Book... 🐘
2 280
اینجا آدمها چنان خوشبختاند که دیگر عاشق نمیشوند، هیچِ هیچاند و به کسِ دیگری نیاز ندارند، به خدا هم همینطور. صبح مینشینند جلوی خانههای غرقِ نورشان و تا شب منتظرِ مرگ میمانند. 🙁
— آگوتا کریستوف
Book... 🐘
2 280
📚
او با خودش هم در نبرد بود...
من آن را دیدم و شنیدم. من، راز غیرقابل درک روحی بدون محدودیت، بدون ایمان و بدون ترس را دیدم که کورکورانه با خودش در نبرد بود. 🤎
— جوزف کنراد / در دل تاریکی
Book... 🐘
