ch
Feedback
شاید در جهانی دگر.

شاید در جهانی دگر.

前往频道在 Telegram

شاید یه جهان دیگه واسه اینکه این جهان زندگی نکردیم وجود داشته باشه. https://t.me/paym_nashenasBot?start=gfmyRJpa

显示更多
1 257
订阅者
无数据24 小时
-27
-330
帖子存档
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ کسی نیست؟ یا اون کسی که تو میخوای نیست؟

البته یه مدت خیلی طولانیه که در هیچ جمعی هم قرار نگرفتم. نه کسی منو دیده و نه من کسی رو. نه کسی می‌خواد منو ببینه و ای بابا. من دلم می‌خواد ببینم... اما خب کسی نیست.

انقدر تنها موندم و از همه‌جا رونده شدم که وقتی تو یه جمعی قرار میگیرم از ترس اینکه مبادا باز هم تنها گذاشته بشم، هیچ صحبتی نمیکنم.

قبلنا مشکلم این بود که وقتی ناراحتم دوستام ازم دورن و نمیتونم رو در رو ببینمشون باهاشون صحبت کنم، الان مشکلم اینه که حتی از راه دور هم کسیو ندارم که باهاش صحبت کنم. اصلا باشه. چی میخوان بگن؟ چیکار میخوان کنن؟

:))) قشنگ باد و بارون و طوفان می‌وزه و ادم‌ها همدیگه رو میکشن و من دارم یواش درس میخونم:))
+1
:))) قشنگ باد و بارون و طوفان می‌وزه و ادم‌ها همدیگه رو میکشن و من دارم یواش درس میخونم:))

درود و صد درود بر تمام کسانی که به فکر اعصاب و روان ما بودن و اپلیکیشن‌هایی برای white noise تدارک دیدن:))))

واقعا.
واقعا.

اتفاقا من با رفتن و قطع ارتباط مشکلی ندارم. مشکل من رفت و آمد مدام و سک سک کردن آدم‌هاست.

36_SI_Istwa_The_Angry_River_From.mp36.80 MB

Repost from N/a
به من گوش کن نیکلای! تو فکر می‌کنی هوشیارانه، عاقلانه و مطابق قوانین روانشناسی رفتار می‌کنی- ولی به‌نظر من این افتضاح و نکبت است. تنها همین است که می‌خواهم بهت بگویم: فقط کله‌ات را کوچک کن! با سادگی به مسائل نگاه کن، همان‌جور که دیگران نگاه می‌کنند! توی این دنیا همه‌چیز ساده است. سقف سفید است، چکمه‌ها سیاه است، شکر شیرین است. تو ساشا را دوست داری، او هم دوستت دارد. اگر عاشقش هستی پیشش بمان، اگر دوستش نداری، برو.
ایوانف، آنتوان چخوف، ترجمه‌ی سعید حمیدیان

Repost from چمه‌دان
This is kinda too much information but یه وقتایی یه چیزایی توی سوشال مدیا میبینم از رابطه ادما با پدر و مادر یا پدربزرگ و مادربزرگشون و به این پی می‌برم که چقدر درون من عشق ابراز نشده وجود داره و اینکه چقدر این فرصت ابراز از من گرفته شده. اینکه چقدر زندگی آدما متفاوته و اینکه چقدر این زندگی برای یه سری میتونه بی‌رحمانه عمل کنه که تنها فرصت این ابراز و quality time ها رو توی سنین خیلی کم ازت بگیره. تمام زندگیت رو بگذرونی و جای خالی این رابطه هرروز بیشتر حس بشه و نتونی به هیچ فرم دیگه‌ای داشته باشیش. با اینکه همه تلاشت رو کردی. واقعا و از ته دلت میخواستی تو هم جزو آدمای خوش شانسی باشی که یه تیکه‌ی بزرگ از قلبشون پیش آدماییه که میخوان ولی همیشه مجبور بودی جای تقدیم کردنش، ازش محافظت کنی. و نهایتا تنها سهمی که از این بخش زندگی داری یه طعم تلخ و شیرینه که نه می‌شه فراموشش کرد و نه بیخیالش شد.

امیدوارم هرچی زودتر بزرگ شم و یادم بره.

امیدوارم هرچی زودتر بزرگ شم و یادم بره.

از این قسمت زندگی متنفرم که فرصت مووان از هیچ چیزیو ندارم. ضربه‌ها پشت سرهم بهم وارد میشه و من مثل یه کیسه بوکس به اینور و اونور پرت میشم و نمیتونم هیچ جوابی بدم. حتی نمیتونم اعتراض کنم انگاری. انگاری رسالتم تو شکسته. یه درماندگی اموخته شده. متنفرم از اینکه فرصت نمیکنم گریه کنم چون باید علم‌النفس رو باز کنم و ادامشو بخونم. از این قسمت که باید خودم رو کنترل کنم که به این همه احساسات و اتفاقات فکر نکنم تا روی درسم تاثیر نذاره. تا یه انرژی منفی بهم وارد نشه. از اینکه حین اینکه به این فکر میکنم که نمیتونم روی پای خودم وایسم، تو فکر اینم که تستای رشد مونده. لعنت. واقعا لعنت. کاش میشد خودمو گم و گور کنم.

گردنبند رو از گردنم کشیدم. پاره شد. ضجه زدم. نشستم درستش کردم و انداختمش اون ته مها. خودتو هم همینطور‌.

+این گردنبندو میندازم گردنت. دوست دارم همیشه تو گردنت ببینمش. هیچوقت درش نیار.

احساس می‌کنم که هیچ احساسی ندارم. معلقم. مثل یه تیکه بطری‌ پر از لجن وسط اقیانوس شناورم. گیجم. منگم. با هر وزش باد به یه سمتی پرتاب میشم ولی به هیچ‌جایی تعلق ندارم. به هیچکسی تعلق ندارم. دیده نمیشم. دور افتاده و نابود شده‌ام...

تو زخمی رو عمیق کردی که من به قصد ترمیم بهت نشون داده بودم...