ch
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

前往频道在 Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

显示更多
2 010
订阅者
+124 小时
-37 天
-1830 天
帖子存档
دختری که چند روز پیش هنوز درباره‌ی ازدواج و آینده‌اش حرف می‌زد، حالا بی‌حرکت در تخت افتاده بود🥲🥀✨️ اما عجیب این بود که مرگ
دختری که چند روز پیش هنوز درباره‌ی ازدواج و آینده‌اش حرف می‌زد، حالا بی‌حرکت در تخت افتاده بود🥲🥀✨️ اما عجیب این بود که مرگ لوسی پایان ماجرا نبود🫣 در روزهای بعد، اتفاقات عجیبی در اطراف ویتبی شروع شد👀🤌 چند کودک از دیدن زنی زیبا در تاریکی شب حرف زدند🔥🌑✨️ زنی که به آن‌ها نزدیک می‌شد با مهربانی فریبشان می‌داد🧛🏻‍♀️❤️‍🔥✨️

او حتی برای محافظت از لوسی، سیر را در اتاقش قرار داد و اطراف تختش چید اما لوسی از دلیل این کارها چیزی نمی‌دانست فقط می‌دید که
او حتی برای محافظت از لوسی، سیر را در اتاقش قرار داد و اطراف تختش چید اما لوسی از دلیل این کارها چیزی نمی‌دانست فقط می‌دید که همه اطرافش نگران‌اند و خودش هر روز بیشتر احساس خستگی می‌کند🫠🥀✨️ تا اینکه یک شب…🌑✨️ همه‌چیز تغییر کرد☠️ لوسی دوباره خواب‌گردی کرد😵 و این بار اتفاقی افتاد که دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد🤯 حال لوسی به سرعت بدتر شد🥀✨️ بدنش دیگر توان مقابله نداشت🥲 ون هلسینگ و دکتر سیوارد هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام دادند🤧🥀✨️ اما خون از دست رفته‌ی لوسی بیشتر از چیزی بود که بدنش بتواند تحمل کندو سرانجام…🩸🥀✨️ لوسی وِستنرا مرد☠️🥀✨️

او دستور داد برای لوسی خون فراهم کنند و برای اولین بار، حال دختر جوان کمی بهتر شد🩸✨️ رنگ به صورتش برگشت و نفس‌هایش آرام‌تر ش
او دستور داد برای لوسی خون فراهم کنند و برای اولین بار، حال دختر جوان کمی بهتر شد🩸✨️ رنگ به صورتش برگشت و نفس‌هایش آرام‌تر شد اما ون هلسینگ هنوز نگران بود چون می‌دانست این بهبود موقتی است🫠🥀✨️ و درست همان‌طور که حدس زده بود، چند روز بعد حال لوسی دوباره رو به وخامت رفت💔✨️ باز هم خون از دست داده بود باز هم همان دو سوراخ کوچک روی گردنش دیده می‌شد👀🩸 و باز هم هیچ‌کس نمی‌دانست چه چیزی شب‌ها به سراغش می‌آید🌑☠️✨️ دوباره برایش خون تزریق کردند دوباره بهتر شد اما این بار هم فقط برای مدتی کوتاه🥀✨️ هر بار که لوسی ضعیف‌تر می‌شد، ون هلسینگ بیشتر به این نتیجه می‌رسید که با یک بیماری معمولی طرف نیست‼️☠️🤧

حال لوسی هر روز بدتر می‌شد آن دختر جوان و شاد، حالا بیشتر وقتش را در تخت می‌گذراند و رنگ از صورتش رفته بود🥲🥀✨️ مینا نمی‌فهم
حال لوسی هر روز بدتر می‌شد آن دختر جوان و شاد، حالا بیشتر وقتش را در تخت می‌گذراند و رنگ از صورتش رفته بود🥲🥀✨️ مینا نمی‌فهمید چه اتفاقی برای دوستش افتاده و پزشکان هم هر کاری می‌کردند، دلیل این ضعف عجیب را پیدا نمی‌کردند👀🩸 لوسی خون زیادی از دست داده بود، بی‌آنکه هیچ زخمی روی بدنش دیده شود☠️🩸‼️ و بدتر از همه، هر شب همان اتفاق تکرار می‌شد خواب‌گردی! 🤯🥀✨️ انگار چیزی در تاریکی صدایش می‌کرد چیزی که لوسی خودش از آن خبر نداشت☠️🩸✨️ در همین زمان بود که دکتر جان سیوارد، وقتی دیگر از درمان لوسی ناامید شده بود، از پزشکی قدیمی و بسیار باتجربه کمک خواست😌🤌 مردی که نامش آبراهام ون هلسینگ بود🔥👌 ون هلسینگ وقتی به بالین لوسی رسید، مثل پزشکان دیگر فقط به ظاهر بیماری نگاه نکرد🙃 او با دقت به صورت رنگ‌پریده‌ی لوسی، نفس‌های ضعیفش و زخم‌های کوچک روی گردنش نگاه کرد👀🩸✨️ چیزی در این بیمار برایش عادی نبود🤧

بچه ها اعلام حضور کنید که بریم سراغ معرفی روز آخر کتاب🩸📚✨️

وقتی نویسنده می‌گه:: ((خوش شانس ترین مرد های روی زمین کسی هست که عشق واقعی پیدا میکنه🙂‍↔️🔥))

کتاب خفنمون با این قیمت فقط تا آخر امشب موجوده بچه هااا‼️ و دیگه موجود نخواهد شد متاسفانه 🥲💔 پس اصلا از دستش ندین 🙃👌
کتاب خفنمون با این قیمت فقط تا آخر امشب موجوده بچه هااا‼️ و دیگه موجود نخواهد شد متاسفانه 🥲💔 پس اصلا از دستش ندین 🙃👌

میدونید که امروز تنها فرصت خرید این کتاب هست

سلاممم بچه ها چطورینننن

* کتاب_دراکولا🧛🏻‍♂️🩸✨️* انتشارات:: نشریه سپاس ❤️‍🔥✨️ ژانر کتاب:: خون آشامی / دارک / گوتیک🧛🏻‍♀️🩸✨️ نوع جلد :: جلد شومیز
+2
*
کتاب_دراکولا🧛🏻‍♂️🩸✨️*
انتشارات:: نشریه سپاس ❤️‍🔥✨️ ژانر کتاب:: خون آشامی / دارک / گوتیک🧛🏻‍♀️🩸✨️ نوع جلد :: جلد شومیز😻✨️ 🔥🚫قیمت اصلی :: 1/800🚫🔥 *❤️‍🔥‼️قیمت با تخفیف :: 1/700‼️❤️‍🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin

و خواب‌گردی‌هایش هم متوقف نشد.🥺🤌 شب‌ها دوباره از تخت بیرون می‌آمد، انگار نیرویی نامرئی او را از خواب بیرون می‌کشید و به سمت
و خواب‌گردی‌هایش هم متوقف نشد.🥺🤌 شب‌ها دوباره از تخت بیرون می‌آمد، انگار نیرویی نامرئی او را از خواب بیرون می‌کشید و به سمت جایی می‌برد که خودش هیچ خاطره‌ای از آن نداشت.🫠🥀✨️ مینا هنوز نمی‌دانست چه چیزی دوستش را تهدید می‌کند.🤧🔥 اما چیزی که در تاریکی شب به ویتبی آمده بود، حالا دیگر فقط دراکولا و کشتی دِمِتر نبود…🌑✨️ او لوسی را هم پیدا کرده بود.🔥🥀✨️

مینا وحشت‌زده دنبالش کرد.🫣 در تاریکی شب، لوسی را پیدا کرد؛ بی‌خبر و خواب‌آلود، در جایی دورتر از خانه.🫠 وقتی مینا او را پیدا
مینا وحشت‌زده دنبالش کرد.🫣 در تاریکی شب، لوسی را پیدا کرد؛ بی‌خبر و خواب‌آلود، در جایی دورتر از خانه.🫠 وقتی مینا او را پیدا کرد، چیزی در ظاهرش ۰عجیب به نظر می‌رسید.👀🥴 و چیزی که بیشتر از همه توجهش را جلب کرد، گردن لوسی بود.🔥 روی پوست روشن گردنش، دو سوراخ کوچک دیده می‌شد.😵 دو زخم ریز که هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده‌اند.😬 لوسی بعد از آن شب کم‌کم رنگ و رویش را از دست داد.🥺🥀✨️ ضعیف‌تر شد.🙃 بی‌حال‌تر شد.☠️

در همین روزها بود که مینا موری که نامزد جاناتان هم میشود برای دیدن دوست صمیمی‌اش، لوسی وِستنرا، به ویتبی آمده بود.💗✨️ آن دو
در همین روزها بود که مینا موری که نامزد جاناتان هم میشود برای دیدن دوست صمیمی‌اش، لوسی وِستنرا، به ویتبی آمده بود.💗✨️ آن دو در کنار ساحل قدم می‌زدند، با هم حرف می‌زدند و از زندگی روزمره‌شان می‌گفتند؛ بی‌خبر از اینکه در همان شهر، موجودی شب‌زی در تاریکی پرسه می‌زند.🫠☠️✨️ لوسی دختری جوان و زیبا بود و زندگی آرامی داشت. حتی چند مرد خواستگار او بودند و در میانشان آرتور هولموود، جان سیوارد و کوینسی موریس حضور داشتند.😌🔥✨️ اما لوسی در نهایت آرتور را انتخاب کرده بود.😻🙌 همه‌چیز می‌توانست یک زندگی عادی و خوش باشد…🤧 اگر شب‌ها اتفاق عجیبی برای لوسی نمی‌افتاد.👀🌑✨️ یک شب، مینا متوجه شد لوسی در خواب از تختش بیرون آمده است.😵 او چشم‌هایش بسته بود و بدون اینکه بداند چه می‌کند، از خانه بیرون رفته بود.🙃

آخرین مردان باقی‌مانده هم یکی پس از دیگری ناپدید شدند.🫣☠️✨️ و سرانجام، وقتی دِمِتر پس از سفری طولانی به ساحل انگلستان و شهر
آخرین مردان باقی‌مانده هم یکی پس از دیگری ناپدید شدند.🫣☠️✨️ و سرانجام، وقتی دِمِتر پس از سفری طولانی به ساحل انگلستان و شهر ویتبی رسید، صحنه‌ای در برابر مردم قرار گرفت که هیچ‌کس نمی‌توانست برایش توضیحی پیدا کند.🤯‼️ کشتی بدون خدمه وارد بندر شده بود.😵☠️✨️ کاپیتان مرده بود و خودش را به سکان بسته بود؛ انگار در آخرین لحظات زندگی‌اش تلاش کرده بود کشتی را به سلامت به ساحل برساند.🥺🥀✨️ اما چیزی عجیب‌تر از همه وجود داشت… از میان تاریکی کشتی، حیوانی سیاه و بزرگ بیرون پرید و در شب ناپدید شد.🌑✨️ هیچ‌کس نمی‌دانست آن حیوان از کجا آمده. هیچ‌کس نمی‌دانست درون آن کشتی چه گذشته. و مهم‌تر از همه…🫠🤌 هیچ‌کس نمی‌دانست مسافری که قرار بود در انگلستان قدم بگذارد، همان کنتی است که جاناتان هارکر در ترانسیلوانیا از او فرار کرده بود.🧛🏻‍♂️🩸✨️ دراکولا بی‌سروصدا وارد انگلستان شده بود.😬 و حالا، در شهر ویتبی، زندگی آدم‌هایی که هیچ اطلاعی از وجود او نداشتند، آرام‌آرام در حال تغییر بود.🫠🔥🤌

در ابتدا همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.🫠 اما دریا راز خودش را داشت…🌊✨️ یکی از ملوان‌ها ناپدید شد.🫣 بعد یکی دیگر. و بعد نفر ب
در ابتدا همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.🫠 اما دریا راز خودش را داشت…🌊✨️ یکی از ملوان‌ها ناپدید شد.🫣 بعد یکی دیگر. و بعد نفر بعدی.👀🤯 هر بار جست‌وجو می‌کردند، هیچ اثری پیدا نمی‌شد.😵 نه جسدی، نه ردپایی، نه حتی توضیحی.🩸🔥✨️ ترس کم‌کم میان خدمه پخش شد. ملوان‌ها می‌دانستند چیزی روی کشتی هست، اما هیچ‌کس نمی‌دانست چیست.🫠☠️✨️ کاپیتان در دفتر کشتی وقایع عجیب سفر را ثبت می‌کرد؛ روزبه‌روز تعداد آدم‌ها کمتر می‌شد، در حالی که هیچ‌کس نمی‌توانست بفهمد چه چیزی آنها را از روی کشتی ناپدید می‌کند.🤯🩸✨️ تا اینکه یک روز، کشتی دیگر تقریباً هیچ خدمه‌ای نداشت.☠️✨️

او تصمیم گرفته بود ترانسیلوانیا را ترک کند.🙃 انگلستان، سرزمین دور و متمدنی که برای او ناشناخته بود، حالا مقصد تازه‌اش بود.🔥
او تصمیم گرفته بود ترانسیلوانیا را ترک کند.🙃 انگلستان، سرزمین دور و متمدنی که برای او ناشناخته بود، حالا مقصد تازه‌اش بود.🔥✨️ دراکولا برای سفر، فقط خودش را آماده نکرده بود. او تعداد زیادی جعبه‌ی چوبی را با خاک سرزمین خودش پر کرد و همراه خود برد؛ 📦✨️ خاکی که برای موجودی مثل او چیزی بیشتر از خاک معمولی بود.⌛️ جعبه‌ها به بندر رسانده شدند و دراکولا سوار کشتی «دِمِتر» شد.🙂‍↔️🩸✨️ کشتی در تاریکی شب از بندر جدا شد و راه انگلستان را در پیش گرفت.🫠

همه چیز با سفر جاناتان هارکر به ترانسیلوانیا شروع شد؛ 🙃 سفری که قرار بود فقط یک مأموریت کاری باشد، اما او را به قلعه‌ی دوراف
+1
همه چیز با سفر جاناتان هارکر به ترانسیلوانیا شروع شد؛ 🙃 سفری که قرار بود فقط یک مأموریت کاری باشد، اما او را به قلعه‌ی دورافتاده‌ی کنت دراکولا کشاند. 👀🔥🤌 جایی که خیلی زود فهمید در آن قلعه نه خبری از خدمتکار است، نه راه فراری و نه حتی چیزی که بتوان آن را با منطق توضیح داد.🫠 تا اینکه شبی، سه زن خون‌آشام به سراغش آمدند و درست پیش از آنکه دندان‌هایشان را در گردنش فرو کنند، دراکولا سر رسید…🧛🏻‍♂️🩸✨️ اما در همان روزهایی که جاناتان در آن قلعه‌ی تاریک گرفتار شده بود، دراکولا بیکار ننشسته بود.🤧

من اومدممم که بریم سراغ معرفی روز دوم کتاببب💃🏻💃🏻

بچه ها ساعت ۱۸ معرفی کتاب میزارم حواستون به ساعت باشه هااا😍❤️

وقتی خون گوتیک افتاده باشه🩸❤️‍🔥
و نیاز به خون کتاب ژانر گوتیک و خون آشامی داشته فقط سراغ این کتاب میتونی بیای🙂‍↔️🩸✨️