ch
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

前往频道在 Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

显示更多
2 061
订阅者
-124 小时
-27
-2430
帖子存档
😍مادونایی با پالتوی خز😍 کتابی که متنش روی قلب هامون هک میشه و از اون دسته کتابایی هست که اصلا فراموش نمیشه کرد🥹 🖇۱۸۷صفحه✨
+1
😍مادونایی با پالتوی خز😍 کتابی که متنش روی قلب هامون هک میشه و از اون دسته کتابایی هست که اصلا فراموش نمیشه کرد🥹 🖇۱۸۷صفحه✨ 🖇همراه با امضای مترجم✨ 🖇چاپ اول✨ 🖇قیمت:۱۸۰تومان✨ ‼️البتههه این قیمت مخصوص چاپ اوله و قیمت چاپ های بعدیش افزایش پیدا میکنه و میشه۲۱۰تومان @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin

‼️کتابه خفن و جذابه امروزمون یک سوپرایز خیلی ویژم درکنارش داره که مخصوص شما رزا بوکی های عزیزمه🥹 ‼️سوپرایزمون این هست که کتاب با امضای مترجم براتون ارسال میشه😌😍

اما اون هیچ جوره راضی نمیشد تا زمانی که چشمه اشکم جوشیدو جلوی رائف به گریه افتادم تا بالاخرهه رضایت داد. فقط یک شب مهلت داشتم
اما اون هیچ جوره راضی نمیشد تا زمانی که چشمه اشکم جوشیدو جلوی رائف به گریه افتادم تا بالاخرهه رضایت داد. فقط یک شب مهلت داشتم برای خوندنش‼️
پس دفترچه‌اش رو با خودم به خونه بردم و بلافاصله شروع به خوندش کردم👀

بهش التماس کردم و ازش خواستم که بزار دفترچه رو بخونم‌....🫣 بهش گفتم دلم می‌خواد بدونم آدم ها چه بلایی سرش آوردن که به این مر
بهش التماس کردم و ازش خواستم که بزار دفترچه رو بخونم‌....🫣 بهش گفتم دلم می‌خواد بدونم آدم ها چه بلایی سرش آوردن که به این مرحله از بی‌تفاوتی و نا امیدی رسیده🫠

رائف دیگه حالش خوب نبود سینه‌اش خس خس می‌کرد و دیگه نمی‌تونست نفس بکشه... زمانی که دفترچه رو توی وسایل دید ازم خواست که پرتش
+1
رائف دیگه حالش خوب نبود سینه‌اش خس خس می‌کرد و دیگه نمی‌تونست نفس بکشه... زمانی که دفترچه رو توی وسایل دید ازم خواست که پرتش کنم توی شومینه تا بسوزه😶
ولی من دلم نمیخواست این کار رو کنم چون فهمیدم این دفترچه خاطرات رائف افندی بود🙂‍↔️

ازم خواست که از کشوی میزش توی محل کار همه وسایلش رو بیارم پس کلیدشو گرفتم. فردای اون روز تمام خرت و پرت‌هاش رو جمع کردم و به
ازم خواست که از کشوی میزش توی محل کار همه وسایلش رو بیارم پس کلیدشو گرفتم. فردای اون روز تمام خرت و پرت‌هاش رو جمع کردم و به خونه‌اش بردم👣
حتی اون دفترچه سیاهی که عادت داشت بهش نگاهی بندازه‌ام بین وسایل بود🫴🏻

رائف دیگه رنگی به رو نداشت و انگاری نفس های آخرش بود..💔
رائف دیگه رنگی به رو نداشت و انگاری نفس های آخرش بود..💔

ولی با وجود کم حرف بودن رائف نمیتونستم هیچ اطلاعاتی درباره خودش یا حتی گذشتش به دست بیارم.... تا اون روزی که حالش حسابی بد شد
ولی با وجود کم حرف بودن رائف نمیتونستم هیچ اطلاعاتی درباره خودش یا حتی گذشتش به دست بیارم.... تا اون روزی که حالش حسابی بد شد و دکتری رو بالای سرش آوردیم که تشخیص داد رائف بیماری ذات‌الریه گرفته😓

به خاطر مریضی های پی در پی رائف پام به خونش باز شده بود. هرچقدر بیشتر رفت و امد میکردم بیشتر دلم میخواست که بشناسمش😅
+1
به خاطر مریضی های پی در پی رائف پام به خونش باز شده بود. هرچقدر بیشتر رفت و امد میکردم بیشتر دلم میخواست که بشناسمش😅

خونه‌اش توی یک محله‌ی فقیر نشین بود و با دوتا برادرزن و خواهرزنش و بچه هاشون زندگی میکردن.... خونه‌ای پر سروصدا که میدونستم ب
خونه‌اش توی یک محله‌ی فقیر نشین بود و با دوتا برادرزن و خواهرزنش و بچه هاشون زندگی میکردن....
خونه‌ای پر سروصدا که میدونستم بر خلافه شخصیته رائفه🫣

از اونجا بود که دلم خواست بیشتر با رائف آشنا بشم. برای همین روزی که مریض شد و به شرکت نیومد.متن هایی که باید ترجمه میکرد رو ب
+1
از اونجا بود که دلم خواست بیشتر با رائف آشنا بشم. برای همین روزی که مریض شد و به شرکت نیومد.متن هایی که باید ترجمه میکرد رو به من دادن تا براش ببرم🫡

با رفتن مدیر رائف با لبخندی روی لبش پشت میزش نشست و شروع کرد به کشیدن خطوطی روی کاغذ یهو متوجه شدم که اون تصویر مدیر رو درحین
با رفتن مدیر رائف با لبخندی روی لبش پشت میزش نشست و شروع کرد به کشیدن خطوطی روی کاغذ
یهو متوجه شدم که اون تصویر مدیر رو درحین فریاد  زدن نقاشی کرده.حیرت‌انگیز بود نقاشی رائف طوری بود که انگار درون اون فرد رو نشون میداد🫴🏻 روح مظلومی که در جسمی ظالم گیر افتاده بود.....

روزی که مدیر شرکتمون اومد توی اتاق و به خاطر دیر شدن ترجمه‌ها حسابی سر رائف داد و بیداد کرد و رائف سکوت کرده بود فقط نگاهش می
روزی که مدیر شرکتمون اومد توی اتاق و به خاطر دیر شدن ترجمه‌ها حسابی سر رائف داد و بیداد کرد و رائف سکوت کرده بود فقط نگاهش میکرد👀 با اینکه سنِ پدر مدیرمون رو داشت باز هم ساکت مونده بود....🥲

فکر میکردم به درده معاشرت نمیخوره تا اینکه یک روز همه‌چی تغییر کرد.....😶‍🌫
فکر میکردم به درده معاشرت نمیخوره تا اینکه یک روز همه‌چی تغییر کرد.....😶‍🌫

همیشه فکر میکردم اون آدم نمیتونه به هیچکس دلبستگی احساسی پیدا کنه... غافل از اینکه اون یک عشق بزرگ رو توی گذشتش پنهان کرده بو
همیشه فکر میکردم اون آدم نمیتونه به هیچکس دلبستگی احساسی پیدا کنه...
غافل از اینکه اون یک عشق بزرگ رو توی گذشتش پنهان کرده بود‌🙂‍↕️

اون همیشه عادت داشت هر از گاهی کتابی رو از کشوی میزش بیرون بیاره و بعد از خوندنش اون رو دوباره سرجاش میزاشت و درش رو قفل میکر
+1
اون همیشه عادت داشت هر از گاهی کتابی رو از کشوی میزش بیرون بیاره و بعد از خوندنش اون رو دوباره سرجاش میزاشت و درش رو قفل میکرد🔐

رائف اونقدر انسانه آرومی بود که یکبارم من صدای خنده هاش یا حتی صدای اعتراضشو نسبت به این کار مترجمی غیر منصافنش نشنیده بود...
رائف اونقدر انسانه آرومی بود که یکبارم من صدای خنده هاش یا حتی صدای اعتراضشو نسبت به این کار مترجمی غیر منصافنش نشنیده بود.... اون حتی دوستیم نداشت و با هیچ‌کس هم ارتباط برقرار نمیکرد🫠

من مرد جوانی بودم که بیکاری داشت عذابم میداد پس توسط دوستم توی شرکتی مشغول به کار شدم همونجا بود که رائف رو دیدم👁️ اون مردی
من مرد جوانی بودم که بیکاری داشت عذابم میداد پس توسط دوستم توی شرکتی مشغول به کار شدم همونجا بود که رائف رو دیدم👁️
اون مردی بی سرو صدا بود جوری که اصلا احساس میکردی وجود نداشت. همیشه پشت میزش مینشست و نامه های ترکی رو به زبان آلمانی ترجمه میکرد و حتی بالعکس این کار رو انجام میداد.


گاهی اوقات سرنوشت کاری میکنه که آشنایی با یک آدم باعث عوض شدنه زندگیت بشه🫣 برای من اون آدم رائف اَفندی بود...
گاهی اوقات سرنوشت کاری میکنه که آشنایی با یک آدم باعث عوض شدنه زندگیت بشه🫣 برای من اون آدم رائف اَفندی بود...

رائف اونقدر انسانه آرومی بود که یکبارم من صدای خنده هاش یا حتی صدای اعتراضشو نسبت به این کار مترجمی غیر منصافنش نشنیده بود...
رائف اونقدر انسانه آرومی بود که یکبارم من صدای خنده هاش یا حتی صدای اعتراضشو نسبت به این کار مترجمی غیر منصافنش نشنیده بود.... اون حتی دوستیم نداشت و با هیچ‌کس هم ارتباط برقرار نمیکرد🫠