ch
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

前往频道在 Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

显示更多
2 068
订阅者
无数据24 小时
-57
-2630
帖子存档
من اصلاً احساس پشیمونی نمی‌کردم، برعکس خوشحال و رضایتمند بودم، از این‌که به هدفم رسیدم. فولیوس هیچ وارث و فرزندی نداشت و حالا
من اصلاً احساس پشیمونی نمی‌کردم، برعکس خوشحال و رضایتمند بودم، از این‌که به هدفم رسیدم.
فولیوس هیچ وارث و فرزندی نداشت و حالا تمام اموالش برای من بود. پس دست به کار شدم، حقوق خدمتکارها رو بیست‌درصد افزایش دادم تا به من وفادار باشن! بعد شروع کردم به تعمیر خونه و تعویض چیدمان عمارت

پس کنار تخت فولیوس رفتم و زمانی که اون لبخند کریه روی لبش بود و به بدنم دست می‌زد، کوسن رو برداشتم و گذاشتم روی صورتش! اون‌قد
+1
پس کنار تخت فولیوس رفتم و زمانی که اون لبخند کریه روی لبش بود و به بدنم دست می‌زد، کوسن رو برداشتم و گذاشتم روی صورتش! اون‌قدر فشارش دادم تا بالاخره آخرین نفس‌هاش رو کشید و مرد! هیچ‌کس به مرگ فولیوس شک نکرد، چون اون بیمار بود و دیر یا زود می‌مرد!

من آدم صبوری بودم، اما وقتی که نامه‌ای از خواهرم الساندرا به دستم رسید که خبر از ازدواجش با پادشاه سایه‌ها رو می‌داد، احساس ک
من آدم صبوری بودم، اما وقتی که نامه‌ای از خواهرم الساندرا به دستم رسید که خبر از ازدواجش با پادشاه سایه‌ها رو می‌داد، احساس کردم که زمان متوقف شده!
چطور چنین چیزی ممکن بود؟ من نتونستم پادشاه سایه‌ها رو اغوا کنم، الساندرا چه‌طور از پس این کار براومد؟ یعنی اون برنده شده بود؟ و من بازنده بودم؟ نه، اجازه نمی‌دادم چنین اتفاقی بیفته!

من همیشه خودم رو پشت نقاب یک دختر ساده و مظلوم پنهان کرده بودم؛ چون مردها عاشق زنی می‌شدن که در نهایت می‌تونستن اون رو کنترل
من همیشه خودم رو پشت نقاب یک دختر ساده و مظلوم پنهان کرده بودم؛ چون مردها عاشق زنی می‌شدن که در نهایت می‌تونستن اون رو کنترل کنن، اما هیچ‌کس از درون من خبر نداشت، از نقشه‌های شیطانیم برای رسیدن به ثروت و آزادی!

اما اون انتظارات دیگه‌ای ازم داشت! هربار به بهانه‌ای به بدنم دست می‌زد، می‌خواست بهش نزدیک بشم و باهاش رابطه داشته باشم؛ اما
اما اون انتظارات دیگه‌ای ازم داشت! هربار به بهانه‌ای به بدنم دست می‌زد، می‌خواست بهش نزدیک بشم و باهاش رابطه داشته باشم؛ اما کور خونده بود. حاضر نبودم در کنار تمام تحقیر و توهین‌هایی که این سال‌ها تحمل کردم، با یه پیر خرفت هم هم‌بستر بشم!

اما فولیوس قصد نداشت این زندگی رو رها کنه، تمام مدتی که همسرش شده بودم، بهم اجازه نمی‌داد از کنار بالینش تکون بخورم. اون توی
+1
اما فولیوس قصد نداشت این زندگی رو رها کنه، تمام مدتی که همسرش شده بودم، بهم اجازه نمی‌داد از کنار بالینش تکون بخورم.
اون توی بستر بیماری بود و من مجبور بودم تمام مدت توی اتاقش باشم و ازش پرستاری کنم؛ براش شعر بخونم و سرگرمش کنم.

مردن شوهرم بیشتر از اون‌چیزی که فکرش رو می‌کردم طول کشید! زمانی که تصمیم گرفتم با هادریان دموس، دوک فولیوس ازدواج کنم، فکر می
مردن شوهرم بیشتر از اون‌چیزی که فکرش رو می‌کردم طول کشید! زمانی که تصمیم گرفتم با هادریان دموس، دوک فولیوس ازدواج کنم، فکر می‌کردم که اون خیلی زود مغلوب بیماری می‌شه و جونش رو از دست میده؛ اون‌وقت من به ثروتی بی‌حد و اندازه می‌رسم و به عنوان یک دوشس بیوه، یک زندگی رویایی رو شروع می‌کنم!

بریم سراغ معرفی اصلی کتاب و سوپرایزای رزا بوک؟

ولی حالا رازی برملا میشه که همه چی به یکباره بهم میریزه‼️

حالا قراره وارد عشقی بشیم که هیچ چیزی نمیتونه جلوش رو بگیره حتی راز هایی که در دله تاریکی پنهان شدن....😶‍🌫

پادشاه سایه بهم نامه ای داد ک میتونم توی قصر بمونم... اما این قصر و پادشاه‌ش عجیب تر از تصوراتم بود... وقتی که پاموبه این قصر
+1
پادشاه سایه بهم نامه ای داد ک میتونم توی قصر بمونم... اما این قصر و پادشاه‌ش عجیب تر از تصوراتم بود... وقتی که پاموبه این قصر گذاشتم سرنوشتم عوض شد... ولی اگ پادشاه بفهمه چ نقشه ای براش کشیدم چ بلایی سر من میاره؟!!!

درست فک میکردم... وقتی وارد قصر شدیم همه چشما رو من بود... با پدرم مشغول رقص شدم... اما در همین حین سنگینی نگاهی رو رو خودم ح
درست فک میکردم... وقتی وارد قصر شدیم همه چشما رو من بود... با پدرم مشغول رقص شدم... اما در همین حین سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم... حدسم درست بود اون پادشاه سایه ها بود ک نگاهم می‌کرد.... بنظر می‌رسید موفق شدم...

دخترای دیگ برای جلب توجه پادشاه لباسی ب رنگ سبز میپوشن، چون رنگ مورد علاقه پادشاهه... اما من همیشه متفاوت ام... تصمیم گرفتم ی
دخترای دیگ برای جلب توجه پادشاه لباسی ب رنگ سبز میپوشن، چون رنگ مورد علاقه پادشاهه... اما من همیشه متفاوت ام... تصمیم گرفتم ی لباس ب رنگ مشکی برای خودم بدوزم.... ی لباس با طراحی خودم که شلوار تنگی ام داره، بنظرم بهترین انتخابه....

اما حالا شانس ب من رو کرده بود... برای اولین بار پدرم ب من پیشنهاد داد که همراهش ب قصر برم... چون شاه سایه ها خواهرم رو پسندی
اما حالا شانس ب من رو کرده بود... برای اولین بار پدرم ب من پیشنهاد داد که همراهش ب قصر برم... چون شاه سایه ها خواهرم رو پسندیده بود، و بالاخره منم فرصت دیده شدن داشتم.... هر طور شده باید دل پادشاه سایه هارو ببرم....تا بتونم نقشه امو عملی کنم....

بعد از این موضوع تصمیم گرفتم مردا رو ب چشم ی کیف پول ببینیم.... دوست داشتم مورد توجه باشم... بخاطر همین با پسرای زیادی دوست ش
بعد از این موضوع تصمیم گرفتم مردا رو ب چشم ی کیف پول ببینیم.... دوست داشتم مورد توجه باشم... بخاطر همین با پسرای زیادی دوست شدم... ولی این بار من کسی بودم که رابطه رو تموم میکرد.... برای من هرمردی تاریخ انقضایی داشت....!! وقتی که هدیه های خوبی ازشون میگرفتم... پیشنهاد ازدواجشونو رد میکردم

همین موضوع باعث شد با اولین پسری که بهم ابراز علاقه کرد دوست بشم و قبلمو بهش بدم.... اما "هکتور گلنیس" اون کسی بود که من همه
همین موضوع باعث شد با اولین پسری که بهم ابراز علاقه کرد دوست بشم و قبلمو بهش بدم.... اما "هکتور گلنیس" اون کسی بود که من همه چیزمو بهش دادم...:) قلبم، اولین بوسه ام و حتی جسمم.... ولی اون منو رد کرد! بخاطر همین منم با خجنری که پدرم برای تولد پوزده سالگیم هدیه داده بود اونو کشتم.... و حالا هیچ کس نمیتونه جنازه اونو پیدا کنه!

من همیشه تنها و بدون حامی بودم....!! میتونین درک کنین که وقتی ب عنوان ی فرد اضافی ت خونه باشی چ حسی داره؟! همه توجه پدرم ب خو
من همیشه تنها و بدون حامی بودم....!! میتونین درک  کنین که وقتی ب عنوان ی فرد اضافی ت خونه باشی چ حسی داره؟! همه توجه پدرم ب خواهر بزرگم ترم بود و همیشه براش بهترینا رو میخواست....

جلوتر بهتون میگم😈 ولی الان بریم سراغ مرور داستانه کتاب سایه های میان ما تا بریم سراغ معرفی اصلی😍

خب سوپرایزمون چیه ؟

چه سوپرایزی رزااا