کتابفروشی رزا📕🌸
الذهاب إلى القناة على Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
إظهار المزيد2 068
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-2630 أيام
أرشيف المشاركات
2 069
من اصلاً احساس پشیمونی نمیکردم، برعکس خوشحال و رضایتمند بودم، از اینکه به هدفم رسیدم.فولیوس هیچ وارث و فرزندی نداشت و حالا تمام اموالش برای من بود. پس دست به کار شدم، حقوق خدمتکارها رو بیستدرصد افزایش دادم تا به من وفادار باشن! بعد شروع کردم به تعمیر خونه و تعویض چیدمان عمارت
2 069
+1
پس کنار تخت فولیوس رفتم و زمانی که اون لبخند کریه روی لبش بود و به بدنم دست میزد، کوسن رو برداشتم و گذاشتم روی صورتش!
اونقدر فشارش دادم تا بالاخره آخرین نفسهاش رو کشید و مرد! هیچکس به مرگ فولیوس شک نکرد، چون اون بیمار بود و دیر یا زود میمرد!
2 069
من آدم صبوری بودم، اما وقتی که نامهای از خواهرم الساندرا به دستم رسید که خبر از ازدواجش با پادشاه سایهها رو میداد، احساس کردم که زمان متوقف شده!چطور چنین چیزی ممکن بود؟ من نتونستم پادشاه سایهها رو اغوا کنم، الساندرا چهطور از پس این کار براومد؟ یعنی اون برنده شده بود؟ و من بازنده بودم؟ نه، اجازه نمیدادم چنین اتفاقی بیفته!
2 069
من همیشه خودم رو پشت نقاب یک دختر ساده و مظلوم پنهان کرده بودم؛ چون مردها عاشق زنی میشدن که در نهایت میتونستن اون رو کنترل کنن، اما هیچکس از درون من خبر نداشت، از نقشههای شیطانیم برای رسیدن به ثروت و آزادی!
2 069
اما اون انتظارات دیگهای ازم داشت!
هربار به بهانهای به بدنم دست میزد، میخواست بهش نزدیک بشم و باهاش رابطه داشته باشم؛ اما کور خونده بود. حاضر نبودم در کنار تمام تحقیر و توهینهایی که این سالها تحمل کردم، با یه پیر خرفت هم همبستر بشم!
2 069
+1
اما فولیوس قصد نداشت این زندگی رو رها کنه، تمام مدتی که همسرش شده بودم، بهم اجازه نمیداد از کنار بالینش تکون بخورم.اون توی بستر بیماری بود و من مجبور بودم تمام مدت توی اتاقش باشم و ازش پرستاری کنم؛ براش شعر بخونم و سرگرمش کنم.
2 069
مردن شوهرم بیشتر از اونچیزی که فکرش رو میکردم طول کشید!
زمانی که تصمیم گرفتم با هادریان دموس، دوک فولیوس ازدواج کنم، فکر میکردم که اون خیلی زود مغلوب بیماری میشه و جونش رو از دست میده؛ اونوقت من به ثروتی بیحد و اندازه میرسم و به عنوان یک دوشس بیوه، یک زندگی رویایی رو شروع میکنم!
2 069
حالا قراره وارد عشقی بشیم که هیچ چیزی نمیتونه جلوش رو بگیره حتی راز هایی که در دله تاریکی پنهان شدن....😶🌫
2 069
+1
پادشاه سایه بهم نامه ای داد ک میتونم توی قصر بمونم...
اما این قصر و پادشاهش عجیب تر از تصوراتم بود...
وقتی که پاموبه این قصر گذاشتم سرنوشتم عوض شد...
ولی اگ پادشاه بفهمه چ نقشه ای براش کشیدم چ بلایی سر من میاره؟!!!
2 069
درست فک میکردم...
وقتی وارد قصر شدیم همه چشما رو من بود...
با پدرم مشغول رقص شدم...
اما در همین حین سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم...
حدسم درست بود اون پادشاه سایه ها بود ک نگاهم میکرد....
بنظر میرسید موفق شدم...
2 069
دخترای دیگ برای جلب توجه پادشاه لباسی ب رنگ سبز میپوشن، چون رنگ مورد علاقه پادشاهه...
اما من همیشه متفاوت ام...
تصمیم گرفتم ی لباس ب رنگ مشکی برای خودم بدوزم....
ی لباس با طراحی خودم که شلوار تنگی ام داره، بنظرم بهترین انتخابه....
2 069
اما حالا شانس ب من رو کرده بود...
برای اولین بار پدرم ب من پیشنهاد داد که همراهش ب قصر برم...
چون شاه سایه ها خواهرم رو پسندیده بود، و بالاخره منم فرصت دیده شدن داشتم....
هر طور شده باید دل پادشاه سایه هارو ببرم....تا بتونم نقشه امو عملی کنم....
2 069
بعد از این موضوع تصمیم گرفتم مردا رو ب چشم ی کیف پول ببینیم....
دوست داشتم مورد توجه باشم...
بخاطر همین با پسرای زیادی دوست شدم... ولی این بار من کسی بودم که رابطه رو تموم میکرد....
برای من هرمردی تاریخ انقضایی داشت....!!
وقتی که هدیه های خوبی ازشون میگرفتم...
پیشنهاد ازدواجشونو رد میکردم
2 069
همین موضوع باعث شد با اولین پسری که بهم ابراز علاقه کرد دوست بشم و قبلمو بهش بدم....
اما "هکتور گلنیس" اون کسی بود که من همه چیزمو بهش دادم...:)
قلبم، اولین بوسه ام و حتی جسمم....
ولی اون منو رد کرد!
بخاطر همین منم با خجنری که پدرم برای تولد پوزده سالگیم هدیه داده بود اونو کشتم....
و حالا هیچ کس نمیتونه جنازه اونو پیدا کنه!
2 069
من همیشه تنها و بدون حامی بودم....!!
میتونین درک کنین که وقتی ب عنوان ی فرد اضافی ت خونه باشی چ حسی داره؟!
همه توجه پدرم ب خواهر بزرگم ترم بود و همیشه براش بهترینا رو میخواست....
2 069
جلوتر بهتون میگم😈
ولی الان بریم سراغ مرور داستانه کتاب سایه های میان ما تا بریم سراغ معرفی اصلی😍
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
