شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 103 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 280,并在 伊朗 地区排名第 13 445 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 103 名订阅者。
根据 03 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -536,过去 24 小时变化为 -17,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.93%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.17% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 994 次浏览,首日通常累积 1 048 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 04 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 103
订阅者
-1724 小时
-1347 天
-53630 天
帖子存档
25 103
کرد و بی حرکت بود خالم هم میشنیدم فقط تند میگفت آخ علی آخ وای پر شدم آی، من میدونستم که باید در برم، اروم آروم با ترس رفتم سمت در فقط دعا میکردم که نیان جلو پنجره آروم درو باز کرذم و رفتم بیرون درو یهو بستم و فرار، رفتم که رفتم ساعت حدودا ده نیم بود رفتم دیدم گیم نت باز و رفتم تو، فقط داشتم به این فکر میکردم که این خاستگار خاله چند بار خاله کرد مگه؟ از طرفی انتظار نداشتم که خاله زیبا کونی باشه از اون طرف ذهنم درگیر بدنش بود خلاصه تا ظهر سرمو گرم کردم رفتم خونه، کلید انداختم با ترس و رفتم خونه دیدم هیچ خبری نیست و خاله زیبا خیلی معمولی داشت سریال میدید سلام کردم جواب سلام داد گفت ناهار رو گاز بکشم واست گفتم نه درس دارم، اونم خیلی ریلکس بود. کلا دید میزدم اما هیچ ردی از اون جا نبود و انگار نه انگار سکسی بوده، از اون شب من کلا بهش حس داشتم، اون علیه هم بعد چند مدت گفتن که بدرد خاله زیبا نمیخوره و تموم و چند ماه بعد با یکی دیگه شیرینی خورد، من هنوز که هنوزه وقتی خالمو میبینم کونشو دید میزنم فکر میکنم واقعا چند بار داده چند نفر کردنش واقعا
خلاصه که این جریان کلا دید منو به سکس عوض کرد و خالمو به چشم داف میدیدم نه خاله
مخلص همه علی از نیمه شمالیه کشور
نوشته: علی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 103
خواستگار یا بکن خاله زیبا
#خاله #آنال #هیزی
سلام امیدوارم که از این ماجرا خوشتون بیاد چیزی که باعث شد من سالیان سال سوژه جقم بشه و به محرم خودم حس جنسی پیدا کنم، من اسمم علی و الان حدود سی هستم و این ماجرا واسه شاید شونزده سال پیش که من حدودا سیزده سالم بود، ما خونمون یه جورایی ویلایی بود و یه حیاط کوچیک داشتیم، من یه خاله دارم اسمش زیبا هستش الان دوتا بچه داره که دخترش چهارده و پسرش ده سالشه. اون زمان مجرد بود حدودا بیست ساله واقعا خوشگل سکسی با بدن تراشیده عین برف، اون موقع خالم زیاد خونه ما میومد میموند اما من بهش حس نداشتم، بابام توی یه شرکت کار میکرد که یکی از همکارهاش خاستگار خالم بود، به ما که اینجوری گفته بودن و تو مرحله آشنایی بودن اسم اون هم علی بود عین من، یه پسر جون درشت هیکل حدودا شاید بیست هفت یا هشت ساله، گاهی هم خونه ما اومده بود. مامانم معلم ابتدایی بود. همه چی عادی بود تا اون روز که اون اتفاق افتاد، من صبح بلند شدم رفتم مدرسه مامانمو بابام هم رفتن سرکار، خاله زیبا خونه ما بود من رفتم مدرسه و زنگ اول یکی از بچه ها شیطنت کرد و گند زد به کلاس و هممون از مدرسه راهی خونه شدیم، من اون زمان همش توی این گیم نت ها پلاس بودم،اومدم که برم گیم نت دیدم بستست و هنوز باز نکرده منم دیدم وقت زیاده سوار اتوبوس نشدم و قدم زدم تا خونه، کلید درآوردم درو باز کردم رفتم تو حیاط که صدای مرد غریبه شنیدم ناخداگاه قایم شدم و صدای خاله زیبا اومد گفت علی صدا در اومد. اون هم گفت کسی مگه نگفتی نمیاد خالمم گفت چه میدونم، من دید داشتم به پنجره دیدم پرده و زد کنار و دید زد حیاط رو، علی بود همون خاستگار خالم گفت کسی نیست که، خالم گغت بخدا صدا اومد، اومد دم پنجره دیدم انگاری لختن من فقط نگاه کردم. اون گفت خبری نیست بیا تموم کنیم من برم، رفتن م پرده هم انداختن من ده دقیقه بعد آروم رفتم دم پنجره و از کنار پنجره دید زدم اووف که چی بود، خاله زیبا قمبل کرده بود بی شلوار کون لخت، و اون پسره پشتش داشت آروم تلمبه میزد، من بهت زده فقط نگاه میکردم صدای آخ گفتن خالم میومد، یه جا وسط تلمبه ها یه جیغ بلندی کشید و پرید جلو گفت جر خوردم علییییی، اونم فوری گفت جیغ نزن چته باشه اروم میکنم، خالم دست به کون ناله میکرد، من شق کرده بودم و دیدم جق لازمم. کیرمو درآوردم و توف زدم آروم جق میزدم، علیه پاشد وای چه کیری داشت کیر خر بود لامصب رفت از اوپن ما کرم و گرفت رفت پیش خالم و آروم که حرف میزدن نمیشنیدم اما معمولی چرا، یه بالش گذاشته بود رو فرش و خالم دمر خوابید و علی داشت کرم میزد، چه کونی بود برف و عالی اما وقتی علیه رفت پشتش دیگه کون خالم و نمیدیدم و جاش کون پشمالو اون دیده میشد، داشت ور میرفت و گویا فرو کرد خاله زیبا یه آخ بلند گفت و اون خابید روش بغلش کرد، صدای خالم میشنیدم که هی مدام میگفت آروم بکن کونم پاره شد اونم هی میگفت شل کن خب، داشت تلمبه میزد و منم دید میزدم هی میگفت علی عشقم آروم و… یکم گذشت فکر کردم آبش اومد از رو خاله پاشد و منم کون خالمو دید میزدم، خاله برگشت و پاهاشو داد بالا و علیه رفت و کرد و تلمبه زد صدای تلمبه و آخ اوخ ناله خاله میومد من که جق زدم و تموم شد، نگاه میکردم و لذت میبردم فقط، علیه تند تند میکرد خاله هم چنگ میزد میگفت یواش علبییییییی جر خوردم اونم میگفت که باید آبم بیاد خب تحمل کن، خیمه زده بود و میکرد هی و خالم میگفت کی میاد اونم میگفت الان میاد وایسا، خالم گفت تو نریز علی اون گفت چرا خالم گفت بسه چقدر تو میریزی. همون موقع خالم جیغ زد گفت وای نررریز، اونم آه آه می
25 103
👨🚀 کسی که همیشه جواب سوالاتتو بده؟ ربات هوش مصنوعی ما دقیقاً همونه! با ۴ بخش ویژه: دستیار، دلبر، معلم زبان و تراپیست. فقط یه پیام بده و لذت ببر. کاملا رایگانه
@GPTdastyarbot
@GPTdastyarbot
25 103
ش کرده بودم و هی دلداریش میدادم و میگفتم الان دردش تموم میشه یه ده ثانیه صبر کن
پاهاش رو کمی باز کردم تا سوراخ کمی باز بشه و دردش کمتر بشه و با یه فشار اروم کیرم را تقریبا تا آخر فرو کردم
بعد مدتی یک کمی ناله ش کمتر شد
فشار رو بیشتر کردم و خیلی آروم شروع ب تلمبه زدن کردم
و هنگامی که آبم آمد تا ته فشار دادم تا تو کونش خالی شد
آبم را با دستمال پاک کردم و رفت حموم …
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
من زنداداشم را تو مجردی هزار بار از کون کردم ، زنداداشم تو سن ۲۴ سالگی و یه بچه داشت
همین طور همسرم رو صدهزار بار تو سن ۲۵ سالگی پس از زایمان بچه مون از کون کردم
ولی کون یک دختر ۱۹ ساله واقعا چیز دیگه ی ست
وقتی کیرت رو باید با هزار بدبختی فرو کنی توش از بس که تنگه
وقتی میره تو کونش ، تنگی کونش به همه جای کیرت فشار میاره و دیوونه ت میکنه
وقتی کارت تموم میشه ، یه غار خیلی خوشگل اندازه کیرت تو سوراخ کونش درست میشه
وقتی خواهرزنت متکا را گاز میگیره و ناله میکنه ، دیوونه و بی رحم تر میشی
این قضیه بیست باری تکرار شد ، تا اینکه همسرم ب رفتارهای خواهرزنم کمی مشکوک شد
از طرز نگاه ، لبخند و عشوه هایش
به همین خاطر بدون اینکه تهمتی بزنه ،
از برادرش خواست که مدتی اون خواهرزنم را نگه داره
یا در کل شبها ب خونه شون کرج برگرده و یا خیلی حواسش جمعه که دو تا تنهایی نمونیم
از طرفی هم سمیرا دیگه کمتر بهم محل میزاره و گویا دوست پسری ، چیزی پیدا کرده...
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 103
خواهرزن دانشجو
#خواهرزن #آنال
خیلی خلاصه
من ساکن شرق تهران هستم و خانواده همسرم غرب کرج
سمیرا خواهرزن کوچکم دانشگاه آزاد شرق تهران قبول شد
و ب خاطر بعد مسافت و همچنین بخاطر نگه داری از پسر یه ساله مون
حداقل هفته ی سه شب وسط هفته منزل ما شبها میموند
همسرم اوایل حساس بود که ما دو تا تنها در منزل نباشیم
خود همسرم عصرها تو لوازم آرایشی دوستش کار میکنه
ولی ب طور ناخودآگاه پیش میامد
مثلا من تو روز منزل میامدم و خواهرزنم و بچه تنها بودن و همسرم بیرون بود
یواش یواش حساسیتهای جفتشون کمتر شد و …
اوایل ب خواهرزنم ب چشم نوجوان و دختربچه نیگاه میکردم
یواش یواش متوجه چیزی شدم
خواهرزنم وقتی تنها بودیم ، جلوی من خیلی راحت تر لباس میپوشید ، شوخی بیشتری میکرد ، سوالات راجع ب گوشی و اینستا و …ـ را موقع تنهایی ازم میپرسید
من هم شروع کردم به مخ زنی و شوخی و دست گزاشتن رو نقطه ضعف هاش
خواهرزنم از زن من تپل تر است
مثلا وقتی لباس میپوشید مخصوصا لباس تنگ ، میزدم رو سرم و میگفتم خوش ب حال شوهرت ، یا توروخدا اینجوری جلوی من نیا ، من سکته میکنم قلبم ضعیفه ،…
یه روز رو تختم خوابیده بودم و سمیرا خواهرزنم حمام بود
از لای حمام بهم گفت میشه بری بیرون ، لباس بپوشم ؟با خنده گفتم اشکال نداره روت رو اونوری کن لباس بپوش !!
رفتم بیرون اما کمتر از سه دقیقه برگشتم و در زدم
با حوله حمام و لباس بدست از اتاق بیرون آمد و گفت شما برو بخواب
رفتم رو تختم دراز کشیدم و صداش کردم
امد تو و گفت بله
با دست اشاره کردم که رو لبه تخت بشیند
سر صحبت را باز کردم و گفتم آرایش میکنی خوشگل میشی ، میری حموم بدون آرایش هم خوشگل تر میشی
تو با این بدنت ، هر مردی که عاشقت بشه ، زیر شیش ماه سکته میکنه و …
گفت حالا کو شوهر و عشق و …
گفتم حالا چرا از این قدر از من میترسی !
گفت نه چرا ؟
گفتم میترسی یه وقت سمت من بیایی و بلایی سرت بیارم ؟
گفت مسعله شما نیستی باید مواظب باشم که … (منظورش بکارت بود)
گفتم نمیدونستی میتونی جورای دیگه هم عشق و حال کنی بدون اینکه آسیب ببینی
گفت منظورت یعنی از … و با دست ب پشتش اشاره کرد
دستش رو گرفتم و اروم رو تخت خوابوندمش و ملافه ی رو جفتمون انداختم و گفتم فقط همینو بلدی ؟
صبر کن یه چیزایی بهت یاد بدم که دیوونه بشی
اجازه میدی برم برات با زبون لیس بزنم ؟
قیافه ش منقلب شد
گفتم نترس ، زبون پرده ت را پاره نمیکنه و منتظر اجازه ش نموندم
حوله حمام تنش بود ولی شورت پوشیده بود
رفتم زیر ملافه و دو تایی شورتش را دراوردم
پنج دقیقه ی کوسش را خوردم و اخ و اوخش بالا رفت
فوری شامپو بچه رو از حموم اوردم و از پهلو بغلش خوابیدم
گفتم بزارم لای پاهات ؟
گفت نه میترسم لیز بخوره و بره تو کوسش
دستهام را شامپویی کردم و آروم رو سوراخ کونش مالیدم و گفتم اینجا سُور نمیخوره و فقط یک کم روش بازی میکنم
هنوز خیلی میترسید
هی میگفت درد نداشته باشه ، معلوم نشه ، لیز نخوره …
بهش گفتم ببین تمام دخترا از پشت هم بهشون حال میده
شاید کمی اولش درد بیاد ولی وقتی دردش بیفته ، از حال دیوونه میشی
اروم اروم رو سوراخ کونش هی ور میرفتم.
بعد چند دقیقه فقط یک کمی جا باز کرده بود
تا اینکه فقط سر کیرم رفت تو که ناله و دردش شروع شد و کونش رو تنگ میکرد و اجازه پیشروی ب کیرم رو نمیداد
از پهلو خوابیده بودیم ناچارا جفت پاهاش را ب سمت شکمش خم کردم
طبق تجربه میدونستم تو این حالت نمیتونه کونش را تنگ کنه
بدنم رو به بدنش چسبوندم و شروع ب فشار دادن کردم ولی تلمبه نمیزدم فقط میخواستم بره تا ته بره توش
ناله و گریه ش در آمد ، سعی میکرد با تکون خوردن و تقلا کیرمن رو در بیاره
ولی من قفل
25 103
رد بریده بریده و بدون اینکه تو صورتم نگاه کنه گفت تا حالا اینکارو نکردم حتی واسه داداشت. بدم میومد یه دفعه تو چشام نگاه کرد و با خنده گفت ولی تو خیلی حال دادی باشه و سرش رو برد پائین و آروم آروم با بوسیدن ومالیدن به صورتش شروع کرد، کم کم کرد تو دهنش یواش یواش کیرم بلند میشد و اونم راحتتر شده بود وبا اشتیاق کاملا میکرد تو دهنش.
احساس کردم مثل اول آمادگی دارم سرش رو به زور از رو کیرم جدا کردم و کشیدمش تو بغلم و برای اینکه تشکر کنم بوسیدمش دوباره شروع کردم به مالیدن وبوسیدنش ا لبته ایندفعه با چشم باز و توچشاش نگاه میکردم اونم همینطور نگاه مهربونی داشت بعد از کلی مالیدن وبوسیدن پا شد رو کیرم نشست و با دستش اونو تو کسش کرد و اول یواش وبعد تند تر بالا وپائین کرد من شروع کردم به مالیدن سینه ها ش با هر دودست و مستفیم تو چشاش نکاه میکردم اونم با جشایی که به زور باز میشد و کاملا خمار بود با یه تبسم ملیح به من نیگاه میکرد بعد از مدتی انگار خسته شد حوابید رو من وشروع کرد به نوازش وبوسیدن سینه های من و رو تنم وول میخورد بوسیدمش و از رو خودم کشیدمش کنارو رفتم پشتش و همونجوری که تو فیلم دیده بودم از عقب شروع کردم البته با کمک خودش راهش رو پیدا کردم و کردم تو کسش عجب لذتی، خیلی زود از حال طبیعی خارج شدم و آخ واوخم در اومد دوباره خیس عرق شدم وداشتم دیوونه میشدم اونم کونشو حسابی به عقب هول میداد وبا دستاش رونم رو محکم از عقب گرفته بود یادم افتاد که نریزم توش و لی انقدر محکم منو گرفته بود که نتونستم وآه ه ه ،،،،،تا آخرش رو ریختم تو ولو شدم روش و همونطور که بهش چسبیده بودم دوتایی خوابیدیم.
نمیدونم چقدر خوابیدیم ولی با صدای نق نق بچه به خودمون اومدیم زنداداش رفت بچه رو تکون داد تا بخوابه منم رفتم حموم وقتی اومدم بیرون دیدم زنداداش تو اتاق داره بجه رو شیر میده مثل همیشه روسری سرش بود وفقط سر یکی از سینه هاش رو در اورده بود که تو دهن بجه بود نگاه شیطون و مهربونی بمن کرد و بالبخند گفت مرسی...
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 103
زن داداش جون
#زن_داداش
۲۳ ساله بودم ودانشجو، اون سال وقتی از دانشگاه اومدم فهمیدم داداشم بچه دار شده بهشون سر زدم خیلی خوشحال شد چون میخواست فردابه مأموریت شهرستان برود از من خواست تا اومدنش خونشون بمونم دفعه اول نبود منم قبول کردم. فقط چون زنداداشم جلوی من روسری سر میکرد میدونستم برای شیر دادن معذب میشه. با اینکه مثل خواهر باهاش راحت بودم ولی وقتی شیر میداد یواشکی به سینه هاش نیگا می کردم که یکی دوبار فهمید دفعه اول بروی خودش نیاورد و خودش رو جمع وجور کرد ولی دفعات بعدی اول با چشاش و بعد با لبخند ملایمی سرش رو برگردوند.
روز بعد وقتی از خرید اومدم تو اتاق داشت بچه شیر میداد بر عکس همیشه که سرسینه اش رو فقط در میاورد،کاملا دگمه های پیراهنش رو باز کرده بود و هردو سینه هاش معلوم بود خیلی دوست داشتم وایسم نگاه کنم ولی روم نشد وزود اومدم بیرون،زنداداش صدام کرد گفت میشه کمکم کنی گفتم چشم.گفت بیا رفتم تو داشت سینه هاش رو میمالید بچه رو تخت خوابیده بود گفت نمیدونم چرا شیرم کم شده گفتم چیکار کنم گفت بیا بنشین نشستم پیشش گفت این بچه زورش نمی رسه میتونی محکم مک بزنی تا شیرم بیاد ودستم رو گرفت ورو سینه اش گذاشت ، انقدر با ناز اینکار رو کرد که فکر نکردم دارم چی کار میکنم همینطور که سرم رو به سمت سینه اش میبردم دراز کشید و من شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن سینه هاش .چشاش روبسته بود ویواش یواش شروع کرد به نوازش سر من اول با یه دست سرم رو با یه دست اونیکی سینه اش رو میمالید کم کم صداش در اومد شروع به ناله و آخ واوخ کرد منم داشتم دیوونه میشدم نوک سینه هاش رو با زبون تند تند می لیسیدم بعد میکردم توی دهنم و محکم مک می زدم اونقدر مجکم که سرم رو میگرفت ومیکشید کنار نه من ونه اون همدیگر رو نگاه نمیکردیم.با اینکه تا اون موقع سکس نداشتم و فقط فیلم دیده بودم همه کارا به خوبی پیش می رفت یه دفعه نمیدونم چی شد که پاشدم وکل لباسام رو در اوردم و بالا سرش وایسادم همینطور که داشت سینه هاش رومیمالیدچشاش رو باز کرد تقریبا کیرم جلوی صورتش بود یه نگاهی بمن کرد و بدون اونکه چیزی بگه با کمی اخم دستمو گرفت و منو تو بغلش کشید تو همون حال خیلی خجالت کشیدم و رفتم تو بغلش دوباره با چشای بسته مشغول همدیگه شدیم. همونطور که تو بغل هم بودیم و سر و گردن همومیخوردیم لباساش رو در اوردم دیگه کاملا لخت لخت بودیم و جایی از تنش نمونده بود که نچلونم.
با اون خرابکاری که کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم مثل اینکه خودش فهمیده بود چون دستش رو اورد و کیرم رو گرفت و شروع کرد مالیدن به کسش خیلی گرم ومرطوب بود یه دفعه بدنم لرزید لذت جدیدوعجیبی احساس کردم همینطور که داشت میمالید بی اختیار خودم فشار دادم و کیرم رفت تو اونم جیغ کوچکی زد و منو محکم بغل کرد منم محکم گرفته بودمش و عقب وجلو میکردم هر دوتامون سر وصدامون در اومده بود خسته شده بودم و خیس عرق ولی نمیتونستم شل کنم نیروی عجیبی داشتم ولذت تمام تنم رو گرفته بود نمیدونم چی شد که یهو ناخناش رو تو بازوهام فرو کرد وچندتا جیغ با ناله قاطی کشید وشل شد ولی من همینطور داشتم تلمبه میزدم که یه دفعه احساس کردم داره آبم میاد نمیدونم از کجا فهمید با بی حالی گفت نریزی تو منم زود کشیدم بیرون وهنوز یکی دو بار نزده بودم که آبم اومد وریخت رو تنش تا خالا اینفدر آبم نیومده بود کاملا بی حس شده بودم کنارش دراز کشیدمبعد از چند لحظه روم کردم طرفش دیدم داره منو نگاه میکنه تو چشام نگاه مهربونی کرد ویه لب حسابی و طولانی …بعد پاشد و نشست رو پاهام به کیرم نگاه کرد ویواش یواش اونو که حالا کوچولو شده بود دستمالی ک
25 103
ردم اومد تو کفشاش رو آورد داخل و من مثل کسخلا فقط مات نیگاش میکردم دستشو گرفتم رفتیم روی مبل نشستیم گفتم هنوز باورم نمیشه تو رو اینجور از نزدیک میبینم و لمس میکنم گفت منو خیلی گنده نکن تو ذهنت من هم آدمیزدام دیگ.
گفتم تو فرشته قلب منی فرزانه و یهو محکم بغلش کردم ناخواسته شروع کردم ب بوسیدنش اینقد بوسیدمش اینقد بغلش کردم ک گفت دیگ خیلی خودتو داری اذیت میکنی منو آوردی ببوسی همش…
گفتم هرچی شما بگی ملکه قلبم و دستشو گرفتم بلندش کردم اروم شروع کردم ب لب گرفتن و خوردن گردنش و بعدش هم سینه هاش ک مثل بلور سفید و ناز بودن و رفتیم ب سمت اتاق…
خیلی با کنترل خودم نبودم مثل وحشی ها افتادم ب جونش و توی مدت نیم ساعت دوبار سکس کردم و بعد کنارش دراز کشیدم و با لذت اندام زیباش رو نگاه میکردم (قد نسبتا خوب وزن در حد هفتاد کیلو و بدن کاملا اندامی و بلوری داشت) گفت دیگ خیالت راحت شد …
گفتم تازه پیدات کردم و تمام مدتی ک مجرد بودم تمام روزای هفته بجز جمعه ها من باهاش سکس میکردم باهم بیرون میرفتیم (البته قرار میذاشتیم بیرون همو ببینیم) خرید وخوراک …
با شوهرش رفیق شدم و حتی چندبار دسته جمعی و خانوادگی بعدا باهم رفتیم جاهای دیدنی و بیرون بندر وضع مالی خیلی خوبی داشتن و تا یکسال ونیمی ک اونجا بودیم تعداد خیلی زیادی باهم سکس داشتیم (بخدا تعدادش از دستم در رفت) فرزانه خیلی حشری وهات بود اصلا خسته نمیشد از سکس ومتاسفانه شوهرش اصلا آدم حشری نبود بیشتر غرق درس و کتاب بود و فرزانه همیشه میگفت توعمرم سالی ب خوبی این سال نداشتم خیلی خرج من هم میکرد و در آخر ما قراردامون تموم شد از نظام جدا شدیم وبرگشتیم اهواز و الان دوتا بچه دارم…
نکته: دوستان خیانت خوب نیست میدونم لطفا فاز نصیحت بر ندارین و ببخشین کم و زیاد این خاطره منو…
من زیاد اهل نوشتن نیستم هر چی مشکل انشایی داشت ببخشید …
نوشته: رضا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 103
م گفتم چشم و ب شوخی گفتم ما نظامیا همیشه باید بگیم چشم … خندید و و گفت نظامیا خوش تیپن و من خیلی خوشم میومد شوهرم نظامی باشه (شوهرش معلم بود و آموزشگاه زبان هم داشت) گفتم هنوز وضع جیب نظامیا رو ندیدی و الا این حرف رو نمیگین… در انتها گفت اینجا آشنایی دارین گفتم نه و گفت اگ همسرت کاری داشت رو من حساب کنین و من خوشحال از این حرف گفتم لطف دارین در خونه ما ب روتون بازه و باز گفت اگ مشکلی داشتین و آقای رجبی نبودش میتونی ب خودم بگی و گفت شماره تون رو رسید هست سیو میکنم
انگار دنیا ب کامم شده بود باورم نمیشد خانم شاسی سوار اینجور با مرام و محبت باشه.
یادمه روز سه شنبه ساعت ده صبح بود پیامک اومد رو گوشیم
سلام خانم فلانی ام اگ خانمتون بیداره برم ببینمش
لذتبخش و وصف ناپذیر بود اون لحظات… خیلی محبت آمیز جواب پیام دادم و گفتم ممنون ک قابل دیدین و شماره شو ب نام رحبی2 سیو کردم ظهر رفتم خونه خانمم گفت خانم فلانی اومد در زد و کمی میگو برامون آورد بظاهر اظهار تعجب کردم و تو دلم گفتم این از من مشتاقتره انگار …
گذشت و روز پنج شنبه ی پیام اومد(پیامک طنز وکمی نسبتا سکسی) سریع پشت بندش پیام داد ک شرمنده و ببخشید اشتباه شد.
من هم دلمو زدم ب دریا و زنگ زدم جواب داد صدای زیباش هنوز توگوشمه و گفت ببخشید و این حرفا اما من گفتم اتفاقا خیلی خوشحال شدم و خودتو ناراحت نکن اون هم تا حدودی یخش اب شد و راحت تر صحبت کرد و من بابت میگوها تشکر کردم بعدش هم گفتم من ظهر میام خونه مواظب باشه اشتباهی پبام نده و خندید و گفت ای زن ذلیل …
جمعه گذشت و شنبه شد من رفتم سرکار این سری من پیام طنز فرستادم وکم کم رابطه مون بهتر و عمیق تر شد گفتم اگ اشکالی هست و یا نکته ای بگین ک بتونیم بی دردسرتر باهم ارتباط بگیریم
دیدم گفت اقای رجبی هر روز پنج عصر میاد خونه و ساعت شش هم میره آمپزشگاه تا ساعت نه شب…(آمار کامل😊😍) من هم شرایطم رو گفتم و تا خونه ام پیام ندین و این حرفا.
دوتامون کم کم داشتیم میرفتیم بسمت خیانت و این حرفا …
رابطه مون از پیامک ب مکالمه و حرفای ناتمام اوایل رابطه و زندگی و حزییات کشیده شد هر روز هر روز تماس و صحبت و حرفای خوشگل رابطه زناشویی و …
یکماهی از اوج رابطه میگذشت ک از اهواز زنگ زدن پسر خواهر خانمم میخواد عروسی کنه و بیاین من هم خوشحال بودم و هم ناراحت…
قضیه رو ب فرزانه گفتم گفت خوبه ک هم برو سر بزن هم خانمت اگ دوس داشت بمونه بذار بمونه تا ی کم از سختی روزهای غربتش کم بشه … این حرفش برایم راه حل قشنگی شد ،من هم شیفته فرزانه گفتم همینکار رو میکنم و ما چهارشنبه با پنج روز مرخصی راهی اهواز شدیم و قصه همنجور ک دلم میخواست پیش رفت و من بعد عروسی روز دوشنبه تنهایی برگشتم و خانمم هم با اصرار گفت بمونم و آخر ماه بیا دنبالم(هفدهم بود) ب عشق فرزانه تا بندر بکوب رفتم و ساعت ده شب رسیدم و بماند تمام مسیر هم باهاش در ارتباط بودم خیلی خسته بودم ک رسیدم
ب مسئولمون گفتم فردا نمیام سرکار اون هم موافقت کرد…
باز سه شنبه شد (روز خوب قصه من) و ساعت نه از خواب بلند شدم دیدم چند تماس از فرزانه اس و پیام ک بلند شو چقد میخوابی…
سریع بهش زنگ زدم جواب داد گفت کتابخونه ام تا نیم ساعت دیگ میام خونه …
مثل برق پریدم حموم و اصلاح کردم صبونه خوردم و باز زنگ زدم گفت نزدیک خونه م
دل تو دلم نبود (بخدا همین الان هم ک دارم مینویسم ب یادش تنم میلرزه از حس خوب اون روز)
بلاخره قرار بود بعد دو ماه و اندی ما با فرزانه خلوت کنیم صدای بازشدن درب پارکینگ هنوز توی ذهنمه ماشین رو آورد تو و ی راست اومد درواحد ما
در رو باز ک
25 103
خانم مدیر
#زن_شوهردار
سلام
من زیاد نمیتونم داستان رو طولانی کنم چون حاشیه رو بلد نیستم و دوس ندارم…
اسمم ب رسم مستعار رضا هست الان سی و شش سالمه قصه مال سال نودو سه هست…
من اهل اهوازم و مدتی بصورت پیمانی(پنج ساله) در یکی از نیروهای نظامی مشغول بودم.
سال نود و دو منو از منطقه محل خدمت خودم منتقل کردن ی شهر دیگ (بندرعباس) …
من یکسالی و نیمی از عروسیم گذشته بود اعصاب خراب و ناراحت از این جابجایی، چون در شهر بندری هیچ آشنایی نداشتیم فرهنگ و زبان محلیشون ک دیگ تفاوت از زمین تا آسمون بود …
شهریور سال نود و دو رفتم بسمت بندر تا هم خودم رو ب محل خدمت جدیدم معرفی کردم و هم قرار شد بگردم دنبال خونه چون قرار بود ادامه خدمتم رو اونجا باشم و احتمال بازگشت مجدد ب شهر خودمون نزدیک ب صفر بود.
هوای بندر شرجی غلیظ و جو شهر ب تمام معنا غریب و دلگیر.
یکی از همدوره هام اونجا بود شهر رو بلد بود و بعداز ظهرها باهم میرفتیم دنبال خونه …
با توجه ب کمی وقت بلاخره ی خونه پیدا کردیم هم نزدیک محل کار بود هم قیمت رهنش مناسب پول من بود و هم ساختمونش تمیز و نوساز بود واحد چهارم طبقه دوم بود .(قرارداش رو دوساله بستم).
پایان هفته شد و من با ی هفته مرخصی راه افتادم بسمت اهواز ک منزل رو بار بزنیم بسمت شهر غریب…
خلاصه اومدیم و هفته تموم شد ما بار زدیم و رفتیم وسایل رو خالی کردیم و در این بین حال روحی خانمم افتض بود…و من م ناراحت اون بودم
القصه
پارکینگ ساختمون جای ماشین هر واحد مشخص بود صبح روز جمعه دو هفته بعد رفتم پارکینگ (داخل ماشین وسیله بردارم) که دیدم ی خانم نسبتا داف و خوشگل و ب روز اومد پارکینگ ماشینش رو روشن کرد درب پارکینگ رو باز کرد و خواست بره بیرون.
من ناخواسته تو دلم ازش خوشم اومد و البته توی ذهنم دست نیافتنی تصورش کردم…
سلام کرد و با ادب خاصی پرسید شما تازه اومدین اینجا؟ گفتم بله گفت شوهرم مدیر ساختمونه، اگه مشکل یا کاری داشتین واحد یک هستیم… توی دلم خوشحال شدم از همکلامی باهاش…
چند روز بعد حدودا پایان ماه من رفتم در زدم ک هم شارژ ساختمون رو بدم و هم راجع ب مشکل ضعیف بودن فشار آب واحد ما با مدیر ساختمون صحبت کنم…
در زدم دیدم یهوی درب باز شد و یه فرشته ب تمام معنا زیبا با راحت ترین لباس خونگی ممکن جلوی چشام ظاهر شدسپس ب سرعت در رو بست و از لای در گفت ببخشید فک کردم آقای رجبی(شوهرش) هستین و گفت امرتون چیه گفتم رسید واریز شارژ رو آوردم و مشکل فشار آب هم داریم گفت آقای رحبی ساعت پنج میان …
اینقد زیبایی و لطافت و اندامش ب دلم نشست ک لحظاتی مبهوت و ساکت موندم رسید رو از لای در گرفت و گفت بیزحمت شماره تون رو بدین غروب ب شوهرم میگم تماس بگیره شماره رو روی رسید نوشتم و تحویلش دادم
ب خونه برگشتم و اما فکرم خیلی درگیر خانم مدیر ساختمون بود…
غروب آقای رجبی تماس گرفت اومدن خونه و بررسی کردن الحمدالله مشکل جزیی بود و فرداش مشکل اب حل شد و من ناراحت ک با چه بهانه ای باز برم سمتش…
شنبه ظهر من از سرکار برگشتم رفتم سوار آسانسور بشم ک دیدم حضرت الهه روی راه پله جلو در خونه خودشون وایسادن سلام کردم و جواب داد پرسید مسئله اب حل شد گفتم ب لطف شما بله و خیلی تشکر کردم گفت وظیفه اس و این حرفا و بعد گفت إ شما نظامی هستین !! چقد لباس نظامی تون شیک و زیباس…
قند تو دلم اب شد و کیف کردم ک حداقل ظاهر منو پسندبد…
غروب فردای اون روز من رفتم ماشینمو بشورم دیدم با ماشینش وارد پارکینگ شد ناخواسته و با احترام حال و احوالش رو پرسیدم اون هم با محبت جواب داد و گفت اینجا ماهی یکبار میتونین ماشینتون رو بشورین و قانون ساختمونه من ه
25 103
25 103
کصخلی میشینی درس میخونی بیا اینجا با هوش مصنوعی امتحاناتو پاس کن بیب :🤌🏼
👨🚀 کسی که همیشه جواب سوالاتتو بده؟ ربات هوش مصنوعی ما دقیقاً همونه! با ۴ بخش ویژه: دستیار، دلبر، معلم زبان و تراپیست. فقط یه پیام بده و لذت ببر. کاملا رایگانه
@GPTdastyarbot
@GPTdastyarbot
25 103
🔴 #زیرنویس_فارسی_اختصاصی
تو کوهنوردی باهم آشنا میشن و میرن وسط طبیعت سکس میکنن ⛰
مشاهده این فیلم
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
