ch
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览

频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 255 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 274,并在 伊朗 地区排名第 13 395

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 255 名订阅者。

根据 25 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -629,过去 24 小时变化为 -19,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.33%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.77% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 861 次浏览,首日通常累积 952 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 26 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

25 255
订阅者
-1924 小时
-1197
-62930
帖子存档
زن داداش فرشته #مالیدن #زن_داداش سلام .با یه تغییرات جزئی مینویسم اسم و محل زندگی در همین حد اسم خودم فرید یه گل پسر 25ساله با قد 179و وزن هفتاد و پنج و بدن سفید و ساکن اصفهون هستیم و مشغول کار داخل کافی نت خودمم و برادرم فرشید هم 36ساله و یکم چاق با شکم بزرگ که حسابدار یه شرکت وخانومش هم از فرشته هم زیبا تره28سالش قدش یکم از خودم کوتاه تره و بوره و اصن برق میزنه بدنش و موهاش تقریبا خرمایی و بین 65تا هفتاد کیلو هم وزنش هست و تپل وهمه جوره خدا بهش لطف کرده الا این آخریش که فرشید بوده و انداخته تو زندگی فرشته تو این دوسال ازدواج هم بچه ای ندارن و گمونم اشکال از فرشید باشه و وقتی میومد خونه مامانم قربون صدقش میرفت و میگفت حیفه عروس ب این خشگلی تنها باشه و یجورایی برا بچه خودش و آجیم گوشه و کنایه میزدن بهش و فرشته هم به خاطر پول و منال بابام خدا بیامرز زنش شده بود و فکرش امروزی بود و منطقی جوابشون میاد و همیشه این بحثا رو میکردن در غیاب فرشید و ما خونمون سه طبقه که ما طبقه همکف و فرشید و فرشته طبقه دوم و طبقه سوم هم یه زن و شوهر همکار فرشید هستند و یکروز صبح تو اتاقم خواب بودم و قرر بود ساعت نه برم کافی نت که فرشته اومد پایین و مامان بازم شروع کرد روضه خوندن تو گوش فرشته و رو مخش رفت یهو با صدا نسبتا بلند گف خیلی هنر دارید واسه فرید یه زن بگیرید و مامان گفت خودش راغب نیس و…از فرشید بخاری بلند نمیشه و مامانم گف علم و دکترای امروزی همه دردا رو درمان میدن عروس قشنگم و یهو گفت هم قد خودش کوتاهه هم…. و زد زیر خنده بلند و مامان گف یواش فرید خوابیده و نفهمیدم چی گفتن دیگه و من چند دیقه بعد پا شدم و رفتم حموم و صبحونه خوردم و دیدم فرشته گفت شادوماد تا لنگه ظهر میخوابیااا و با اون چهره قشنگش و اون دست و پاهاش که برق میزد و گفتم شما دوتا نمیزارید من با جوونییم زندگی کنم و به طعنه گفتم ببین طفلی فرشید خواب و خوراک نداره از دست این فرشتش و سریع حرفم قطع کرد و گف هیچ وقت به تظاهر قضاوت نکن و من جوونییم رو گذاشتم ب پای فرشید و گفتم الان پیر مرد شدی مگه و یه سیب انداخت سمتم و مامانم گفت کافیه دیگه فرید احتراام نگهدار و از این حرفا و دوتایی اومدن رو میز صبحونه و فرشته اینبار بعد این همه مدت نشست کنارم و چند بار صدام کرد و جوابش ندادم و با رون نرمش زد به پام و گفتم مامان نمیدونم پنبه یا دمبه گوسفنده اینقد نرمه و یه آن فرشته سرخ شد و مامان گفت مغزت همش پی گرفته که مجردی هنوز و زدن زیر خنده و دوباره فرشته یه بار دیگه زد به پااام و محلش ندادم و رفتم سر کارم و همش یه فکرم پیش خودم بود و دو فکرم به نرمی بدن فرشته و ولی لباس گشاد و بلند میپوشید همش و منم تو نخش نبودم اصن مگه اینکه خودش پیش قدم بشه و تا چند روز نبودش صبحا و صحبی پاشدم و مسواک زدم و اومد بیرون که چشمم به فرشته خورد و صبح بخیر گفتیم و بی مقدمه گفتم پارسال یه صحبتایی تو این خونه بود در مورد مجرداااا و دوتایی زدن زیر خنده و ماما گفت پسرم خودت میدونی از مال و منال چیزی کم ندارین و همه راغبن داماد مث شما داشته باشن کافیه معرفی کنین و گفتم یه دختر میخوام فرشته باشه و یهو با یه نگاه تعجب نگام کردن و ادامه دادم البته نه مثل این یکی فرشتت انگار پیرزن شصت سالشه با این لباساش و …و مامان گف این فرشته رو ول کن گناه داره و فرشته خودت کجاست و گفتم آسمون دوم و فرشته سرخ شد و مامان گفت هنوز بزرگ نشدی و خدا ب داد شریک زندگیت و زدم زیر خنده و گفتم ولم کنین گیرو دال زن و زندگی کم دارم و فرشته حرفی نمیزد و گفتم فعلا قصد ادامه تحصیل دارم و سه تایی خندیدیم و رفتم

sticker.webp0.09 KB

ث رفت دستشویی و بعدشم دوباره با همون حالت و عجله برگشت سمت اتاق خواب ولی درب رو باز گذاشت . دو سه دقیقه یه پیام واسم اومد که دیدم آرزو بود . نوشته بود نمیخوام گله کنم و بگم چرا اینجوری شد چون خودمم لذت بردم ولی ازت خواهش میکنم این اتفاق رو برای همیشه از ذهنت خارج کنی یه جوری که انگار اصلا اتفاق نیفتاده . منم جواب دادم حتما همینطور میشه . ممنونم بابت این اتفاق و به جرات میگم بهترین اتفاق زندگیم از این نوع ، همین اتفاق بود . بعدشم آرزو خوابید و منم توی هال جلوی تی وی دراز کشیدم و به لحظات باورنکردنی که بینمون گذشت فکر میکردم و همونجا هم خوابم گرفت . دوستان عذر خواهی میکنم بابت طولانی شدن این خاطره .من این اتفاق رو با تموم وجودم تجربه کردم ولی در مقابل افرادی که غیرواقعی میدونن این داستان رو هیچ اصراری ندارم که بگم این داستان واقعی بود و هر کسی که فکر می‌کنه ساخته و پرداخته ی ذهن جقی ، بیمار ، عقب مانده ی نویسنده بود ، نظرش کاملا واسه من محترمه و همچنین سر سوزنی هم از دوستانی که فحش میدن ناراحت نمیشم چون فحش دادن هم یجور نظر دادنه و نظرهای همه واسم محترم و‌ با ارزشه موفق باشید... نوشته: سیاوش 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

شارمو فشار دادم داخل . تنگ بود ولی انگشت اشاره ام یک بند رفت داخل . همون جوری چند لحظه نگه داشتم و بعد عقب جلوش کردم و بیرون کشیدمش . اینبار سعی کردم دوتا انگشتمو بفرستم داخل که تا میخواست انگشتام وارد کونش بشن خودشو جمع میکرد و معلوم بود دردش می‌گرفت . پاشدم رفتم یه اسپری لیدوکائین داشتم واسه دندون درد گرفته بودم رو آوردم چندتا اسپری زدم روی سوراخش . دیگه به سوراخش دست نزدم تا لیدوکائین اثر کنه . توی این فاصله خیسی کوسش رو با دستمال کاغذی پاک کردم و پتو رو کنار انداختم و نشستم بین پاهاش و صورتمو بردم سمت کوسش . زبونمو درآوردم با نوک زبونم می‌کشیدم لای کوسش . از اون چیزی که فکر میکردم بهتر بود و با زبونم و لبام کوسش لیس زدم و خوردم . آرزو از شدت شهوت به خودش می‌پیچید . پاشدم و دوباره کنارش دراز کشیدم . دوباره وازلین زدم روی سوراخ کونش و انگشت اشاره مو فرو کردم داخل و درآوردم . اینبار با دو انگشت امتحان کردم . با اینکه تنگ بود ولی دوتا از انگشتامو کردم توش . چند بار عقب جلو کردم و در آوردم . دستمو انداختم اونطرف زانوی پایی که خم شده بود و کشیدمش به سمت این یکی پاش و هر دوتا پاشو صاف کردم . دستمو فرستادم زیر شکمش و به طرف بالا کشیدم و یه بالش فرستادم زیر شکمش . پاهاشو یکم از هم باز کردم . حالا سوراخ کونش جلوی روم داشت خودنمایی میکرد . کیرمو با وازلین چرب کردم و سر کیرم رو گذاشتم دم سوراخش . یکم فشار دادم که خودشو جمع کرد . دوباره امتحان کردم . بعد از چندین بار امتحان سر کیرم رفت داخل کونش . همون جوری نگهش داشتم البته یه فشار کمی هم میدادم که درنیاد . بعد از چند لحظه آروم آروم فشار دادم و کیرم رو ذره ذره فرستادم داخل . به خودم اومدم دیدم کیرم تا ته توی کون آرزو رفته . باورم نمیشد این من باشم و اینم آرزو . همون جوری که کیرم توی کون تنگ آرزو بود خوابیدم روش و چند ثانیه مکث کردم . آرزو یکم خودشو تکون داد که فهمیدم داره اذیت میشه . خوابیدن روی آرزو رو توی اون حالت تموم کردم و شروع کردم به حرکات رفت و برگشت کیرم توی کونش . اوایل خیل آروم جلو عقب میکردم ولی یکم که گذشت دیدم ناخودآگاه سرعت تلمبه زدنم رفته بالا . صدای آه و ناله های خفیف آرزو هر لحظه حشری ترم میکرد . آرزو دستشو از زیر با هر زحمتی که بود به کوسش رسوند و همزمان با تلمبه زدن من توی کونش ، داشت کوسشو میمالید . از رفتار آرزو و همچنین خیلی تنگ نبودن کونش معلوم بود که خانم قبلا هم داده و کیر من اولین کیری نیست که جداره ی داغ مقعدش رو نوازش می‌کنه . حالا دیگه صدای آرزو به وضوح شنیده میشد که با آخ و جوون گفتن هاش منو از خود بیخود میکرد . صدای شالاپ و شلوپ آنال سکس فضای اتاق رو پر کرده بود که آرزو با صدایی که کیر هر مردی رو بلافاصله سرپا میکرد گفت سیا چه کیر داغی داری ، اووووخ سوختم . اینو که گفت من احساس کردم دیگه دارم یه لحظه نهایی و ارضای به یادموندنیم میرسم . دوباره خوابیدم روش و دستامو‌از پهلو هاش فرستادم سمت سینه ها و هردوتاشون رو گرفتم و در همون لحظه جهش آب از سر کیرم باعث شد تمام بدنم گر بگیره و همه ی آب موجود توی کمرم رو داخل کون گرم و قشنگ آرزو خالی کردم و با بیحالی هرچه تمام تر به خوابیدن روی آرزو ادامه دادم . آرزو هم چند لحظه بعد در حالی که داشت کسشو میمالید ، یه مکث ناگهانی همراه با سکوت یهویی کرد که نشون دهنده ی ارضای شدنش بود . پاشدم لباسامو پوشیدم و رفتم سمت دستشویی. وقتی اومدم بیرون دیدم درب اتاق خواب بسته ست .‌ بعد از چند لحظه که من توی آشپزخونه بودم آرزو از اتاق اومد بیرون و بدون مک

پشت زانوش به سمت پشت رونش بالا رفتم . دل تو دلم نبود .‌پاهاش خیلی توپر و گوشتی بود .‌حالا دیگه قشنگ نرمی پشت رونش رو زیر دستام احساس میکردم .‌ واسه اینکه طبیعی تر جلوه کنه ماساژم دوباره به سمت پایین حرکت کردم به مچ پاش رسیدم . یکم خودمو جابجا کردم که راحت تر باشم و دوباره به سمت رونش رفتم . نرمی رون های آرزو داشت دیوونم میکرد .‌ دستمو به طرف داخل رونش بردم ولی میترسیدم برم بالاتر . دوباره دستمو گذاشتم پشت رونش و خیلی نامحسوس بالاتر رفتم و‌ لبه های شرتش رو با دستم حس کردم . یه لحظه به خودم گفتم نکنه آرزو هم خوشش میاد که دارم بالاتر میرم ؟ اگه بدش میومد حتما تا حالا مانع میشد . جواب این سوال رو میشد راحت فهمید . با خودم گفتم دستمو میذارم روی شرتش و لپ کونش رو میگیرم . اگه مانع شد که هیچی و کار تمومه ولی اگه عکس العملی نکرد دیگه معلومه خودشم میخاره و خیلی واضح وارد فاز جدید میشم . همینجور که داشتم پشت رونش رو میمالوندم دستمو بردم بالاتر و گذاشتم روی لپ کونش و روی شرتش . قلبم داشت با سرعت هرچه تمام تر میزد . چند ثانیه مکس کردم و‌ هر ثانیه ای که می‌گذشت و حرکتی از آرزو نمی‌دیدم ، شور شعف و شهوت وجودمو می‌گرفت . آره درست حدس زده بودم . آرزو خودشم داشت حال میکرد وگرنه هیچ دلیلی نداشت بذاره من کونشو‌ از روی شورت ماساژ بدم‌ . لپ کونش مثل ژله زیر دستم می‌لرزید .‌ دستمو بردم لای رونش و خیسی شورتش یذره اضطراب باقیمونده وجودم رو‌ توی خودش حل کرد . دستم که از روی شورت به کوسش خورد یه لرزه ی خفیف کرد و شهوتش رو نشون داد . دستمو بیرون کشیدم و پاشدم شلوارم رو درآوردم و رفتم کنارش دراز کشیدم و رفتم زیر پتوش . دستمو کردم زیر تیشرتش و یکم کمرش رو مالوندم و زیر بغلش رو گرفتم رفتم سمت سینه هاش . چون دمر خوابیده بود سینه هاش به تخت چسیبده بودن ولی من به هر ترتیبی بود دستمو از زیر سوتین رسوندم به یکی از سینه هاش . سینه هاش‌ زیاد بزرگ نبودن ولی اونقدر هم کوچیک نبودن که نشه توی دست گرفتشون و باهاش بازی کرد . دستمو بیرون کشیدم و گیره سوتینش رو که پشت کمرش بود باز کردم و سوتین رو به زور کشیدم بیرون . آرزو هم ترجیح میداد همونجوری بی حرکت بمونه و احتمالا نمی‌خواست باهام چشم تو چشم بشه . اومدم پایین تر و‌ کش دامنش رو گرفتم و دامن رو هم از زیرش کشیدم بیرون . شورت خودمم کندم انداختم کنار . همون حالتی که آرزو دراز کشیده بود منم دراز کشیدم پای چپم رو چسبوندم به پای چپش که صاف بود و پای راستمو از زانو خم کردم و گذاشتم روی پای راستش . کیرمم از روی شورتش چسبیده بود به خط وسط کونش . تیشرتش رو زدم بالا و سینه شو گرفتم و شروع کردم با نوک سینه اش که سفت و برجسته شده بود بازی کردم . صورتمو گذاشتم پشت گردنش و لاله ی گوشش رو با لبام می‌گرفتم و می‌خوردم .‌ صدای نفس های تندش بلندتر شده بود .‌ یکم خودمو کشیدم کنار و‌ دستمو‌ از بالا کردم توی شرتش و انگشتمو گذاشتم لای دو لپ کونش و به سمت کوسش حرکت دادم .‌وقتی به سوراخ کونش رسیدم یه مکث چند ثانیه ای کردمو و یکم فشارش دادم‌‌ و به حرکت انگشتم ادامه دادم به کسش که رسیدم خیس خیس بود و داغ . لبه های کوسش رو بین انگشتام گذاشتم و شروع کردم به چپ و راست کردن انگشتام . نفسهای آرزو به آه تبدیل شده بود .‌ زیاد ادامه ندادم که ارضا نشه . لبه های شورتش رو گرفتم و کشیدم پایین و درش آوردم . سریع از توی کشوی میز کوچیک کنار تخت وازلین رو بیرون آوردم و انگشت اشاره مو کردم توی وازلین و یه مقدار برداشتم و‌مالیدم به سوراخ کونش .خوب سوراخشو چرب کردم و خیلی آروم انگشت ا

زو رو گرفتم و مثلا شروع کردم به ماساژ دادن . آرزو با همون بی حالی مصنوعی یه نگاه متعجب بهم کرد و گفتم دکتر دیشب گفت حتما تا ۲۴ ساعت مراقبش باشید و‌ چند وقت یکبار هم ماساژش بدید . گفت دستت درد نکنه ولی لازم نیست .‌فریبا دیشب تا صبح نداشت که ماساژ خونم کم بشه .‌ گفتم یعنی اذیت میشی اگه ماساژت بدم ؟ گفته نه … نمیخوام تو اذیت بشی . گفتم این چه حرفیه آخه . من امروز نرفتم سرکار که مراقب تو باشم . گفت ببخشید تو رو خدا کلی تو رو هم به دردسر انداختم . گفتم حرفشم نزن . الانم چشماتو ببند و راحت استراحت کن .‌منم خیلی آروم ماساژت میدم . یه ممنون با صدای ضعیف گفت و چشماشو بست . دستش توی دستم بود و یه استرس خاصی توی وجودم بود که باعث شده بود دستام خیلی خفیف بلرزه . دستش رو تا وسطای بازو ماساژ دادم و همون مسیر رو دوباره تا انگشتای دستش برگشتم .‌یک بار هم دیگه اینکارو کردم . میخواستم اون یکی دستش رو بگیرم ولی واسه اینکار باید میرفتم اون سمتش .‌ همینکار رو هم کردم و اینبار اون یکی دستش رو هم ماساژ دادم .‌ چشمای آرزو بسته بود ولی مشخص بود که خواب نیست .‌ میخواستم یهویی دستمو‌بذارم روی سینه هاش ولی با خودم گفتم اینجوری شوکه میشه و قطعا نمی‌ذاره ادامه بدم و آبروم هم میره . پشیمون شدم و یه فکر دیگه به ذهنم رسید .‌ رفتم نشستم لبه پایین تخت و دستمو فرستادم زیر پتو‌ و یکی از پاهاشو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن .‌ منتظر عکس العمل آرزو بودم ولی هیچ عکس‌العملی ندیدم . پاش خیلی لطیف و نرم بود .‌انگشتای دستمو میذاشتم لای انگشتای پاش و آروم آروم می‌کشیدم بیرون . یکم رفتم بالاتر و مچ‌ پاشو گرفتم و خیلی آروم فشار میدادم . کم کم به خودم جرات دادم که بالاتر برم و پیش خودم گفتم نهایتش اگه شاکی شد و گفت چکار می‌کنی میگم دکترت گفته باید تمام بدنت رو ماساژ بدیم که گردش خونت آسونتر بشه . با این بهانه جراتم بیشتر شد و از مچ پاش به سمت ساق پاش رفتم و با فشارهای ریز وانمود میکردم که دارم ماساژ میدم . پاهاش انگار اصلا مو نداشت و خیلی صاف و صیقلی بود . ضربان قلبم داشت بالا می‌رفت و کیرم هر لحظه سفت و سفت تر میشد . دستمو بالاتر فرستادم و به زانوش رسیدم . زانوی پاشو کامل با دستم پوشوندم . خیلی حال عجیبی داشتم که ناگهان صدای زنگ گوشیم حواسم رو پرت کرد و فازمو پروند . دستم از زیر پتو بیرون کشیدم و پاشدم رفتم توی هال که گوشیمو جواب بدم . گوشی رو از روی اوپن برداشتم که دیدم وای از شرکت دارن زنگ میزنن‌ و من یادم رفته بود باهاشون تماس بگیرم و بگم امروز نمیام . گوشی رو جواب دادم که یکی از خانم های قسمت اداری شرکت بود و پرسید چرا نیومدید . گفتم ببخشید من همسرم از دیشب حالش بد شد که بردمش بیمارستان و هنوزم اونجا هستم و امروز نمیتونم بیام . یکم از حال همسرم پرسید و آخر سر گفت با مدیریت هماهنگ میکنم و در صورت تایید براتون مرخصی میزنیم امروز رو . منم تشکر کردم و قطع کردم .‌گوشی رو سایلنت کردم و‌ با خودم آوردمش توی اتاق خواب و گذاشتم روی میز کوچیکی که کنار تخت بود .‌ آرزو توی این فرصت که من رفتم و اومدم تغییر پوزیشن داده بود و دمر خوابیده بود و یکی از پاهاش صاف بود و پای دیگه رو جمع کرده بود توی شکم . دوباره نشستم پایین پاهاش و دستمو فرستادم زیر پتو و‌‌ مچ‌ اون پایی که صاف بود رو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن. هرچی که بالاتر میرفتم برخلاف روی پاش ، نرمی بیشتری احساس میکردم تا به پشت زانوش رسیدم . بالاتر رفتن ریسک بود و ممکن بود با عکس العمل آرزو روبرو بشم ولی با تکیه به همون بهانه ی قبل خیلی آروم از

بعد از ۲۴ ساعت دیگه مشکل رو حل شده بدونید . فریبا گفت باید چکار کنیم توی این ۲۴ ساعت ؟ نگفت چی بهش بدین بخوره یا نسخه ای چیزی ننوشت واسش ؟ گفتم نه نسخه نداد ولی گفت حتما توی این ۲۴ ساعت مدام ماساژش بدید چون ماساژ کمک می‌کنه خون رسانی راحت تر انجام بشه و یجورایی رگ های بدن رو بیشتر باز می‌کنه . آرزو روی صندلی عقب دراز کشیده بود و یجوری خودشو به بی حالی زده بود که هر کی میدید میگفت لحظات آخرش رو داره سپری می‌کنه . خداییش نقشه ای که بازی کرده بود جواب هم داده بود و فریبا به غلط کردن افتاده بود که چرا اینقدر بهش گیر داده . سر راه چندتا کمپوت آناناس و آب میوه واسه آرزو گرفتیم و رفتیم خونه . آرزو بردیم روی تخت خودمون درازش کردیم و من رفتم توی هال لباس عوض کنم که فریبا اومد گفت سیا من فردا صبح نمیتونم نرم مهد . یکی دیگه از مربی هامون مرخصی گرفته و منم اگه نرم دیگه عذرم رو میخوان . تو میتونی فردا تلفنی مرخصی بگیری و صبح تا ظهر که من نیستم مراقب باشی یوقت حال آرزو دوباره بد نشه ؟ با کمی مکث و اکراه گفتم باشه من فردا صبح پیشش میمونم .‌فریبا خنده اومد رو لباش و یه لب به نشانه تشکر ازم گرفت . گفتم فریبا برو یکم کمپوت بده بهش بخوره تا من شام رو گرم کنم . فریبا دست به کار‌ شد تا یه سوپ ماهیچه واسه آرزو درست کنه و خودمون شام خوردیم و فریبا بیچاره پنج دقیقه ای یکبار می‌رفت آرزو رو کلی ماساژ میداد و میومد . ساعت ۲ شب شده بود که فریبا گفت سیا جان تو بخواب . من امشب بالاسرش میمونم و تا صبح‌ چند بار ماساژش میدم . گفتم باشه ولی اینجوری خسته میشی و فردا صبح هم که می‌خوایی بری مهد . گفت چیکار کنم دیگه مجبورم .صبح طبق معمول با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم و رفتم ببینم فریبا خواب نباشه که دیدم مشغول ماساژ دادن آرزو هستش .خنده ام گرفته بود . معلوم بود نه خودش خوابیده نه با ماساژهاش گذاشته آرزو یکم بخوابه .‌صداش کردم که اومد تو هال و گفتم من برم نون داغ بگیرم یه صبحانه به آرزو بدیم بیچاره دیشبم فقط سوپ خورده . تو هم آماده شو صبحانه بخور و‌برو خیالتم بابت آرزو راحت باشه .نون خریدم و اومدم و فریبا بعد از خوردن صبحانه کلی سفارش کرد و گفت آرزو بیداره لطفا واسش صبحانه ببر تا بخوره بعد بخوابه .به محض اینکه فریبا رفت صبحانه آرزو رو گذاشتم توی یه سینی و بردم گذاشتم کنار تخت و دیدم آرزو چشماش بسته است . صداش کردم که سریع چشماشو باز کرد و معلوم بود خواب نیست .‌گفتم پاشو بشین دختر و این صبحونه رو بخور یکم جون بگیری . خودشو به بی حالی زده بود و مثلا داشت تلاش زیادی میکرد که بلند شه .‌گفتم چرا میخوایی پاشی ، خب همینجور روی تخت صبحانه بخور . با صدایی که از ته چاه انگار درمیود گفت میخوام برم دستشویی.‌ کمکش کردم که پاشه و تا در دستشویی همراهیش کردم و اونم خداییش خوب فیلم بازی میکرد و تلو تلو میخورد .‌ یه تیشرت راحت تنش بود ولی برخلاف همیشه که شلوار و شلوارک میپوشید اینبار یه دامن پاش بود و حدس زدم دیشب فریبا واسه اینکه راحت تر پاهاشو ماساژ بده براش دامن پوشیده . از دستشویی که دراومد بهش گفتم حتما صبحانه رو بخور و کمکش کردم تا رفت و روی تخت دراز کشید .‌‌خودمم رفتم بیرون تا یه چایی بخورم . حالا دیگه همه چی محیا بود تا یه حال اساسی بکنم . قبل از خوردن چایی یه قرص تاخیری که معمولا داشتم توی خونه رو انداختم بالا و چایی رو سرش زدم . ده پونزده دقیقه بعد رفتم داخل اتاق که دیدم آرزو هم صبحانه رو زده و داره چایی میخوره . وسایل صبحانه رو جمع کردم و‌ برگشتم داخل اتاق و نشستم لبه ی تخت و بدون مقدمه دست آر

دم کنارو گفتم قضیه چیه و چرا اینجوری شد که فریبا باز زد زیر گریه و گفت تقصیر منه .‌ از وقتی که اومده اینقدر بهش غر زدم سر قضیه اون پسره که حالش اینجوری شد .‌منم گفتم چه ربطی داره آخه مگه به هرکی غر بزنن غش می‌کنه ؟ پرستار صدامون زد و یه نسخه داد واسه خریدن سرم . رفتم براش یه سرم گرفتم و آوردم براش وصل کردن و دکتر چند بار دیگه رفت بالا سرش و معاینه اش کرد . آرزو دیگه چشماشو باز کرده بود و فریبا هم بالا سرش بود و داشت قربون صدقه اش می‌رفت . یکی از پرستارا اومد سمت من و شما چه نسبتی با مریض دارید منم گفتم برادرشم گفت دکتر داخل اون اتاق هستش و با شما کار داره . منم تندی رفتم سمت اتاق و در زدم و رفتم داخل و گفتم دکتر جان مشکلی پیش اومده واسه خواهرم . دکتر گفت اصلا جای نگرانی نیست و ایشون از من و شما سالمتر هستن . گفتم پس چرا غش کرده . دکتر گفت راستش من فکر میکنم اصلا غشی در کار نبوده و خواهرتون یجورایی فیلم براتون بازی کرده . خندیدم و گفتم آخه چه دلیلی داره همچین کاری بکنه . گفت اونو دیگه من نمیدونم ولی اینکه اصلا غش نکرده رو با قاطعیت بهتون میگم .‌الانم هر وقت سرم تموم شد میتونید ببریدش . تشکر کردم و اومدم بیرون و با خودم گفتم حتما فریبا اینقدر بهش غر زده که مجبور شده اینجوری فیلم بازی کنه تا دیگه بیخیالش بشه . قبل از اینکه برم سمت فریبا و آرزو رفتم سمت ماشینم که بیرون بیمارستان پارک بود و یه سیگار از تو ماشین برداشتم و روشن کردم . نشستم و تمام صحنه ای که از اول این ماجرا پیش اومد رو توی ذهنم مرور کردم و تصور اینکه توی اون حال و روز بدی که من و فریبا داشتیم ، آرزو هیچیش نبوده و داشته فیلم بازی می‌کرده یکم عصبیم کرد . یاد اون لحظات افتادم که این همه آرزو رو لمس کردم و ولی چون استرس داشتم و نگرانش بودم اصلا نفهمیده بودم که دارم لمسش میکنم .‌ اونجا که زیربغل هاشو گرفتم و کشیدمش بالا و افتاد تو بغلم اومد توی ذهنم و با خودم گفتم اگه میدونستم داره فیلم بازی می‌کنه ، منم یه حال اساسی باهاش میکردم . یهو یه فکری مثل برق از ذهنم رد شد . با خودم گفتم درسته که من فهمیدم فیلم بازی کرده ولی اصلا به روش نمیارم و میذارم به این فیلمش ادامه بده و تازه شرایط رو واسش مهیاتر میکنم و یجورایی مجبورش میکنم بیشتر توی این نقشش فرو بره و اینجوری منم به یه نوایی میرسم . برگشتم پیش فریبا و آرزو که دیدم تازه سرمش تموم شده آرزو هنوز دراز کشیده روی تخت مثلا بیحاله . تا رسیدم فریبا گفت یه لحظه پیش آرزو باش تا من بیام . گفتم کجا میری گفت میخوام برم پیش دکتر ببینم چی شده . دستشو گرفتم و گفتم نمی‌خواد بری ، من تا حالا پیش دکتر بودم . گفت تو که داری از بیرون میایی و بوی سیگار میدی چطور پیش دکتر بودی . گفتم قبل از اینکه برم یه سیگار بکشم با دکتر حرف زدم . دکترش گفت خطر رفع شده و الان بهتره ولی باید تا 24 ساعت مراقبش باشیم . یجوری میگفتم که آرزو هم میشنید . فریبا گفت چه خطری ؟ گفتم حالا بیا بریم توی ماشین بهت میگم . فریبا که فکر میکرد من دارم چیزی رو ازش پنهون میکنم بدتر پیله شد که دکتر رو ببینه . هزارتا قسم و آیه گفتم که باور کنه چیزی رو ازش پنهون نمیکنم . دو طرف آرزو رو گرفتیم و آروم آروم رفتیم و سوار ماشین شدیم . فریبا گفت خب حالا بگو دکتر چی گفت . گفتم دکتر به من اینجوری گفت که احتمالا به علت یه فشار روحی و یا استرس زیاد واسه چند لحظه خون رسانی بدنش به کندی صورت گرفته و ضربان قلبش اومده پایین و همین باعث شده اینجوری شه و تا ۲۴ ساعت آینده باید مراقبش باشید که این اتفاق دوباره رخ نده و

شما هم نمیشم . فریبا با خنده گفت خبه حالا فاز احترام به حقوق اطرافیان برداشتی . برو توی اتاق خواب تا منم مسواک بزنم بیام که کلی باهات حرف دارم . من دیگه خوابیدم و فردا طبق معمول رفتیم سر کار و من طبق تایم همیشه برگشتم خونه . کلید داشتم ولی زنگ زدم که نکنه لباس آرزو نامناسب باشه و من یهویی وارد نشم . درب باز شدو من رفتم داخل . آرزو یه شلوار راحتی پاش بود که مدل راسته و خیلی معمولی بود و یه تیشرت دخترونه لیمویی رنگ . من رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم دست و صورتمو شستم و برگشتم دیدم سفره ناهار چیده شده و فریبا و آرزو منتظر من هستن . فریبا عادت داشت صبر میکرد تا من برسم بعد باهم ناهار می‌خوردیم و من همیشه میگفتم تو منتظر من نمون چون من ساعت ۴ میرسم ولی اینبار هم همون جوری منتظرم مونده بود و آرزو هم غذا نخورده بود تا همه دور هم بخوریم . ناهار رو زدیم و یه چایی پشتش زدیم و من رفتم اتاق خوابمون تا یکی دو ساعت بخوابم . پنجره رو باز کردم و یه سیگار روشن کردم و کشیدم و افتادم روی تخت که بخوابم . سرمو که روی بالش گذاشتم بوی عطر آرزو به مشامم رسید ولی چون خسته بودم زود خوابم گرفت . ساعت طرفای ۸ بود که بیدار شدم و همچنان بوی عطر آرزو توی دماغم مونده بود چند دقیقه ای همون‌طور دراز کش موندم . تصور اینکه دیشب آرزو همین جایی که من خوابیدم ، خوابیده بوده به همراه بوی عطر آرزو حس عجیبی در من ایجاد کرده بود و ناخودآگاه حس لذت عجیبی در من بوجود اومده بود . توی همین حس و حال بودم که درب اتاق خواب باز شد و آرزو اومد داخل و دید که من بیدارم و گفت ببخشید اومدم شارژم رو از توی کیفم بردارم گفتم خواهش میکنم منم دیگه بیدار شده بودم میخواستم بیام توی هال . فریبا که صدای منو شنید گفت سیا پاشو ما رو ببر بیرون یکم خرید کنیم . میخوام وسایل شیرینی پزی بگیرم و شیرنی درست کنیم . گفتم باشه ولی قبلش من یه دوش ده دقیقه ای بگیرم و بعد بریم . رفتم حموم و داشتم سرم رو شامپو میزدم که یهو فریبا اومد داخل رختکن و چندتا ضربه به در حموم زد و سراسیمه گفت سیا آرزو حالش بده بدو بیا ببریمش دکتر . سریع سرم رو شستم و حوله رو پیچیدم دور خودم و از حموم زدم بیرون که دیدم آرزو افتاده رو زمین و فریبا با چشم گریون بالا سرشه و داره خواهش و التماس می‌کنه و میگه آجی پاشو . گفتم چی شده آخه . فریبا گفت یهویی آرزو از حال رفته . من سریع لباس پوشیدم و اومدم بالاسرش نبضش رو گرفتم که داشت خیلی عادی میزد . به فریبا گفتم بجای گریه و زاری سریع لباس بپوش و مانتوی آرزو رو هم بیار تا تنش کنیم و ببریمش بیمارستان . فریبا لباس پوشید و مانتوی آرزو رو هم آورد . من رفتم بالای سر آرزو و شونه هاشو به سمت بالا کشیدم که حالت نشسته بشه تا فریبا بتونه مانتوشو تنش کنه . یکم از زمین جداش کردم و‌ دستامو‌انداختم زیر بغلهاش و کشیدمش بالا و فریبا هم به سختی مانتو تنش کرد و یه شال انداخت رو سرش و بلندش کردیم و من یه سمتش وایسادم و فریبا اون سمتش . یه دستشو من انداختم رو شونه خودم و اون دستشو فریبا انداخت روی شونه خودش و رسوندیمش توی ماشین و رفتیم بیمارستان . سریع یه تخت چرخ دار آوردم کنار ماشین و انداختیمش روی تخت و بردیمش داخل . پرستارا اومدن و چندتا سوال جواب پرسیدن و براش اکسیژن وصل کردن و فشارش رو گرفتن و ضربان قلبش رو هم گرفتن و دکتر اومد بالاسرش و معاینه اش کرد و به فریبا گفت چیزی نیست اینقدر ناراحت نباش و حال عمومیش الان خوبه و بذارید یکی دو ساعت بگذره که چندتا آزمایش ازش بگیریم که ببینیم علت چی بوده . از دکتر تشکر کردم و فریبا رو کشی

آرزوی محالی که خواهر زنم بود #آنال #خواهر_زن با سلام خدمت همه ی دوستان همین اول کار بگم که این خاطره یه مقدار طولانی و مفصل روایت میشه و دوستانی که حوصله ندارن نخونن داستان رو که آخرش شاکی نشن از طولانی بودن این داستان من سیاوش هستم . ۳۲ سالمه و الان همراه همسرم فریبا تهران زندگی میکنیم . هم من و هم همسرم توی یکی از شهرستان های غرب کشور بدنیا اومدیم و بزرگ شدیم و همونجا هم ازدواج کردیم (۴ سال پیش) منتها دو سال بعد از ازدواجمون یه موقعیت شغلی مناسب واسه من پیدا شد که تهران بود و ما مجبور شدیم بیاییم و ساکن تهران شیم . فریبا هم به محض اینکه اومدیم اینجا توی یکی از مهد های نزدیک به خونمون به عنوان مربی مهد مشغول شد .‌ صبح ها باهم از خونه می‌زدیم بیرون و فریبا تقریبا ساعت ۲ و من ساعت حدودا ۴ میرسیدیم خونه . البته فریبا بعضی اوقات شیفت غروب بهش میخورد و ۱۲ ظهر می‌رفت تا ۶ عصر . البته فریبا چندماهی بیشتر نتونست بره سرکار چون داستان کرونا پیش اومد و مدارس و مهد ها تعطیل شد .فریبا یه خواهر کوچکتر از خودش به اسم آرزو داره که یه دختر معمولی و تا حدودی شیطون هستش که تیپ و هیکل دخترونه معمولی هم داره و از هیکلش یه مقدار سینه هاش به نظر درشت از اونی که باید باشه هستن ولی خیلی هم ملموس نیست این تفاوت و اگه چندین بار با لباس های خونگی ببینیش میتونی متوجه این موضوع بشی .‌ خانواده همسرم میشه گفت آدمهای مقیدی هستن و‌ فریبا دختر سربه زیر خانواده هستش در صورتی که آرزو دختر شیطونه میشه . دو سه ماه از اومدن ما به تهران گذشته بود که یه شب داشتیم با فریبا فیلم میدیدیم که گوشی فریبا زنگ خورد و مادرش بود و کلی باهم حرف زدن .‌ فریبا همون اوایل مکالمه رفت توی اتاق خوابمون و درب رو بست و معلوم بود یه مشکلی توی خانواده شون پیدا شده که نمی‌خواد من متوجه بشم . وقتی مکالمه تموم شد اومد نشست و پرسیدم چی گفت مادر که گفت چیز خاصی نیست .‌ منم اصرار نکردم و مشغول ادامه فیلم شدیم ولی قشنگ معلوم بود فریبا بهم ریخته بود و فکرش درگیر موضوعی بود که من ازش بیخبر بودم . یهو گفت سیا میشه یه لحظه فیلم رو بیخیال شی تا یکم صحبت کنیم ؟ گفتم بعععله چرا نشه ، خب بفرما ببینم چی شده . گفت راستش انگار آرزو با یه پسره دوست شده و بابام دیروز توی خیابون اونا رو باهم میبینه تا از ماشین پیدا میشه که بره سمت شون ، آرزو بابام رو میبنه و به پسره میگه و پسره هم در میره و بابام آرزو رو با کتک و فحش میاره خونه و خلاصه اوضاع خانواده بهم ریخته است . الانم میخوام اگه اجازه بدی به مامانم بگم واسه آرزو یه بلیط اتوبوس بگیره فردا و راهیش کنه سمت ما و ما هم بریم ترمینال و از اونجا بیاریمش خونه و چند روز پیش ما بمونه تا هم بابام آرومتر شه هم من ببینم این دختره چه مرگشه و این کارا چیه انجام میده . گفتم این که اجازه گرفتن نمی‌خواست فریبا . آرزو مثل خواهر من میمونه و خوشحال میشم بیاد اینجا .فردا غروب من و فریبا رفتیم ترمینال و آرزو رو که ده دقیقه ای میشد رسیده بود سوار کردیم و رفتیم سمت خونه . فقط قبل از اومدن آرزو ، فریبا از من خواست که جلوی آرزو جوری وانمود کنم که از اتفاقی که افتاده بیخبرم . منم گفتم باشه . توی راه که داشتیم میومدیم غذا هم گرفتیم و رفتیم خونه و غذا خوردیم و یکم صحبت و بگو بخند و بعدشم من گفتم پاشید برید اتاق خوابمون همونجا صحبت کنید و همونجا هم بخوابید چون من خوابم میاد دیگه . آرزو گفت یعنی تو توی هال میخوابی ؟ گفتم آره دیگه . گفت نه اینجوری که نمیشه . تو فریبا طبق معمول توی اتاق خوابتون بخوابید منم توی هال می‌خوابم . اینجوری منم راحت ترم و مزاحم

sticker.webp0.09 KB

ره مامان از این بهتر نمیشه +چته عزیزم چیه قربونت برم _هیچی فقط میخوام پیشت باشم +پیشمی فدات بشم تو حین این صحبتا بوسه های کوچیک از لب همدیگه میگرفتیم سرم و گذاشت رو سینش نوازش کرد من لبم و رسوندم زیره گردن بلوریش اروم بوسیدم بهترین مزه بود گردن مامانم و اروم شروع به بوسیدن کردم به قفسه سینش رسیدم اروم میبوسیدن دوباره به چشماش خیره شدم لبه سنگین ازش گرفتم همراهیم میکرد خودم و اوردم رو مامانم کاملا دیگه روش بودم اون لحظه دلم میخواست اونشب شب عروسیمون بود چه عشقی بهتر از مادر کم کم صداش در اومد ناله های خفیف کیرم مث سنگ شده بود به شکمش و بین پاهاش فشار میاورد زیرم وول میخورد دستش و از رو کمرم برد زیر شلوارکم باسنم و فشار میداد شروع به خوردن گردنش کردم قفسه سینش و نقطه به نقطه بوسیدم دستمو به سینش رسوندم سینه های نرم ودرشتش از بالا تابش اوردمش بیرون الماس بود خیلی زیبا بود نوک سینش و بوسیدم اروم ناله هاش شدید تر شد قربون صدقم میرفت نوازشم میکرد دست گذاشتم پشتش بلندش کردم نشستیم لبم رو گردنش بود گوشاش و با اون گوشواره ها ریزش و میخوردم تابش و با لطافت در اوردم دستم رفت پشتس سوتینش و باز کنم سرم و گذاست رو شونش با دستس که رو سرم بود و نوازش میکرد در گوشم زمزمه میکرد: + حامد عشقمم عزیززممم جونممممممم سوتینش و در اوردم چه بدنی چه سینه هایی چرا من از این نعمت دور بودم.. خوابوندمش خودمم روش شروع کردم خوردنشون و مامانمم آروم ناله میکرد سرم و به سینش فشار میداد ادامه دادم تا پایین به پایین تنه رسیدم سرشو اورد بالا نگام کرد نگاش کردم گفت درار حامدم مامانتو لخت کن برا خودت من مال توام.. اروم شلوارکشو همراه با بوسه از پاهاش در اوردم حالا مامانم لخت با یه شرت جلوم خوابیده بود از پاهاش شروع کردم بوسیدن تا بالا روناشو میمکیدم مث بلور بود به کوسش رسیدم دستی اروم روش کشیدم مامانم ناله هاش شدید شد از رو شرت بوسش کردم چچههه بووییییی شرتشو کنار زدم کنارای کوسشو بوس کردم که جیغ کشید شروع کردم بوسیدن این کوس تمیز و خوشگل دست انداختم شرتش و اروم از پاش در اوردم شروع کردم خوردن زبونم و میکردم تو کوسش میچرخوندم کوسش و میکردم تو دهنم کلی کیف کرد عاشق این بودم داره کیف میکنه اومدم رو مامانم تیشرتم و با هزار بوسه و نوازش و قربون صدقه در اورد خواستم شلوارکم و در بیارم نزاشت گفت..: +نمیخوای من کیر پسرم و بخورم قربونش برم _چرا مامانم هرچی بخواد منم میخوام مال خودته شلوارکم و همراه با شرتم در اورد کیرم مث سنگ بود پرید بیرون اروم لمسش کرد گرفت تو دستش لبشو گاز میگرفت میمالید تو حالت نشسته بودم سرشو گذاشت رو کیرم و کرد تو دهنش چه دهن داغی ااخخخخخ ایییییی با ولع میخورد تا اخر میکرد تو دهنش بعد خوردن خوابید گفت بخواب روم پسرم دراز کشیدم روش لبش میخوردم دستشو اورد پایین کیرم گرفت تو چشام خیره شده بود کیرم و میمالید به کوسش و ناله میکرد تنظیم کرد کیرم و جلو دهنه کوسش گفت فشار بیار عشقم فشار بیار نفسمم بزن تو منم به ارامی دادمش داخل نمیدونید اون لحظه مامانم چه ناله ای کشید و من کیرم کجا کردم مث کوره اتیش بود خیلی داغ بودد... +ااخخخخخ حامممدددد ااییییییی ووووییییییی _جانننن دلممم عزیزمم قربونت برم +حامدد بکننننن بکنننن تو مال منییی _میدونم مامان خوشگلم من مال توام _مامان خیلی دوست دارم ااخخ عاشقتم + مامانم دوست داره ااااخخخخخ حامد محکم بزننن فشار بده بکنننن + حامممدددد جرمم بدههه اخخخخ پاهای مامانمو گرفتم بالا شروع کردم محکم تلمبه زدن اونم ناله میکرد و جیغ میزد کیرم و در اوردم اروم برشگردوندم به شکم خوابوندمش نشستم رو روناش کیرم گذاشتم تو یکم زدم بعد خوابیدم روش کامل رد مامانم بودم کیرمم تو کوسش گردنشو میخوردم با گوشاش سرعتم و زیاد کردم ناله هاش شدید شد با لرزش و بغل کردن بالش ارضا شد منم بعد چندتا تلمبه ابم اومد که ریختم رو کمرش دستمال اوردم پاک کردم کمرش وتا پاک کردم سریع برگشت نزاشت جای برم محکم بغلم کرد کلی باهم حرف زدیم انگار زنم بود سرش رو سینم بود نوازشم میکردم،این شروع رابطه منو مامان بود.. ادامه دارد... نوشته:حامد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مامان من اسمم حامده ۱۸ سالمه پدرو مادرم از هم جدا شدن اون موقع من ۱۰ سالم بود که پدرم مادرم ترک کرد و به امریکا رفت البته برا مامانم و من اونقدی گذاشت که به چیزی احتیاج پیدا نکنیم پولم برامون میفرسته دیگه مامانمم ازدواج نکرد... چون ارایشگر خیلی خوبی بود مدارکش و گرفت و یک اموزشگاه ارایشگری راه انداخت هم سرگرم بود هم پول خوبی در میاورد... از زیبایی و خوشگلی مامانم بگم اول اینکه نمیخوام مث بعضی ها دروغ سر هم کنم انصافا هم استایلش هم صورتش خوبه مطمئنم جزء اون دسته است که خیابون ببینید هرکـ.س دوست داره باهاش حتی هم صحبت بشه قدش از من کوتاه تره بدنش تو پره اما اصلا چاق نیست پوست سفیدیم داره خلاصه من با مامانم باهم زندگی میکنیم یادمه کوچیک که بودم مامانم میخواست بوسم کنه از لبام بوس میکرد دیگه یه مقدار که بزرگتر شدم لبام و بوس نمیکرد لباسایی که تو خونه میپوشه شاید خیلی لختی نباشه اما یه جورایی تحریک کنندست لباسای تقریبا تنگ میپوشه خط سینش همیشه معلومه پاهاش همیشه شیو کرده مرتب چون ارایشگرم هست به خودش میرسه خلاصه از دیدنش حسابی لذت میبرم تا اینکه دیدم کم کم داره یه حسایی نسبت بهش بهم دست میده دوست داشتم بدنشو زیر نظر بگیرم جوری که مامانم بعضی وقتا یهو نگام میکرد ببینه دارم بدنشو نگا میکنم یا نه به من خیلی محبت میکرد موهامو نوازش میکرد شوخی زیاد باهام میکنه خیلیم خوش برخورده خنده رو خیلی دوسش دارم... کم کم فکرایی به سرم زد انگار دوست داشتم موقع محبت کردنش بغلش کنم و لمسش کنم و باهاش بخوابم.. انگار دوطرف یه حسی داشتیم میخواستیم همو‌.. یه شب میوه برام اورد نشست کنارم انقد نسبت بهش علاقه مند شده بودم حس شـ.هوت بهم دست میداد.. دستم و اروم اروم بردم رو پاهاش برگشت یهو گفتم شما انقد سرپاییت پاتون درد نمیگره گفت قربون پسرم بشم که فکر مامانشه نه عزیزم زیاد سرپا نیستم بیشتر میسپارم بچه ها قدیم یاد میدن همینجوری دستم رو پاش بود برنداشتم یکم نوازش کردم نمیدونید چطوری راست کرده بودم پامم انداخته بودم رو هم که معلوم نباشه... اونشب گذشت باز کنار هم بودیم حرف و پیش کشید گفت یادش بخیر بچه بودی رو دست مامان میخوابیدی و این حرفا منم از این حرفش استفاده کردم چند روز بعد بهش گفتم مامان نمیدونی چقد دلم میخواد رو دست بخوابم به شوخی گفتم معلومه از بالشا خودم بهتره‌‌‌ گفت بیا میخوایم فیلم ببینیم رو دستم بخواب به خنده گفت من دستمو احتیاج دارما.. قلبم مث گنجشک میزد حس عاشقانه نسبت به مامانم با حس شـ.هوت قاطی شده بود یکی از شبکه ها ماهواره و فیلم داشت گذاشتیم و داشتیم نگا میکردیم مامان یهو گفت مگه دلت برا بجه گیات تنگ نشده بیا دیگه.... رفتم با لرزه دراز کشیدم دستش و گذاشت زیر سرم وای خدا چه حسی بود بوی عطرش نرمیه دستش موها خوشگلش ارایش مرتب احساس میکردم مامانم زنمه.. شروع کردم حرف زدن سرشار از احساس شده بودم من:مامان انگار دلم برات تنگ شده بود (نگام کرد) مامان:منکه جایی نبودم همینجام عزیزم  من: نمیدونم فک کنم خیلی دوست دارم مامان: مطمئن باش من بیشتر دوست دارم قلبم داشت میکوبید برگشتم سمتش دست راستم و انداختم رو بدنش چیزی نگفت سرشو برگردوند پیشونیم و بوس کرد گفتم مامان کاش هنوز بچه بودم گفت چرا گفتم خب اون موقع یه جور دیگه بوسم میکردی یه لبخندی زد دنیا رو سرم خراب شد مطمئن بودم اونم عاشقمه گفتم اایییی خجالتی گفت نه بابا ادم از پسرش که خجالت نمیکشه صورتش یه بوس اروم کردم با لطافت انگار عشق ۱۰۰۰ سالتو میبوسی بعد چند ثانیه بوس بعدی شروع کردم بوسیدن صورتش با حالت خاصی گفت حامد چیکار میکنی گفتم هیچی دارم مامان خوشگلم و بوس میکنم گفت زیادیت میشه ها توجه نکردم بازم چندتا بوس کردم اینبار نزدیکای لبش مث چونه کنار لب خیلی اروم گفت حامد بسه گفتم دوسم نداری؟ گفت نه بابا مگه میشه نداشته باشم‌..... یکم مکث کرد گفتم ناراحتت کردم گفت نه عزیزم راحت باش اینو که گفت خیالم راحت شد دوباره شروع به بوسیدنش کردم اروم اروم نزدیک لبش شدم گفتم مامان خیلی دوست دارم لبمو گذاشتم رو لبای مادرم عشقم به ارومی بوسیدم تو چشام داشت نگاه میکرد دستشو گذاشت رو سرم نوازش میکرد با همون نوازشش سرمم اروم اروم فشار اورد به سمت لبش منم شل کردم خودم لبامون رفت رو هم بوسه نبود عشق بود هوس بود زندگی بود اصلا لبه همو مک نزدیم فقط رو هم بود با یه صدای اروم ازم جدا شد دستش و گذاشت رو کمرم گفت:  +حامد تو خوبی؟؟ _ا

sticker.webp0.09 KB

بچه و زدم زیر خنده و گفتم جبران میکنم و گفت لطفا لباسمو بیار و شرت و شلوارکش پوشید زیر رو تختی و سوگند آروو کرد و منم رفتم که دم در گف حواست باشه و گفتم باشه میگم رو پشت بام بودم و گف با یه لحن معصومانه گفت خوشا به زن آیندت و رفتم سرویس و کیرم شستم و یکم آب زدم به صورتم و سرم تو گوشیم بود و بابا خواب بود و امیر گف همش سرت تو گوشیه که و با تعجب گفت معلومه کجایی و گفتم رو پشته بام پیام میدادم و و جواب نداد و رفتم یه لیوان آب خوردم و تقریبا یه یه ساعت بعد دیدم فاطی و سوگند اومدن و انگاار حموم بودن و و امیر گف بیدار بودین من اینجام و یه نگاه با اخم کرد به امیر و سوگند داد بقلش و امیر بوسش کرد و گفت میبینی نوید اینم عاقبت زن گرفتن و هممن با هم خندیدیم و یه هو فاطی گف نویدم دو ساعته رفته رو پشته بوم و با گوشی معلوم نیس با کی حرف میزنه و فکری بحالش کنین و آستین براش بالا بزنین و منم سرم پایین بود و و امیر پاشد و رفت بالا خونه خودش و منم نگاه کردم به فاطی و پیام نوشت کثافت با چه حسی برم سمت کمر شل برادرت و مامان پاشد و و رفت دست شویی و منم رفتم آشپزخونه و یه چنگ زدم و گف نکن دیگه روااانی و سوگند دادم بقلش و زدم در کونش و گفتم برو بالا داره چربش میکنه واست و گفت از این عرضه ها نداره و گفتم واقعا حیف تو فاطی و گفت دیگه فراموشش کن و دس زدم به کسش گفتم اینو یا چنگ زدم به کونش گفتم یا این دوتا و گفت با یه حالت بغض بزار همون مث قبل باشیییم و لپمو بوسید و رفت و موقعی که داشت درو میبست یه بوس برام فرستاد و و اینجوری شد سر آغاز رابطه من با فاطی ... نوشته: نوید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رو کصش و کشیدم لا چاک کصش و معلوم بود تازه سفیدش کرده و تا دسم آوردم بالا سمت چوچولششش کیییرممم تو دستش له کرد و پاهاااش به هم سفت کرد و کیرم موند بین روناااش و گففف تورو خدااا نمیتونممم و رفتم یه بوس از لبش کردم و گفتم بزار تمومش کنم و بازش کن و گفففف خو من میشمم انوقت دیگهه و و رفتم پایین تخت و کشیدمش لبه تخت و با یه لحن معصومانه گف لطفااا نه مال امیر و اشکش اومد پاااییین و شرتک و شورت سبزش با هم کندم و دس گذاشت رو صورتش و گریه میکرد و خواسم رو تختی بزنم کنار و بخوابم روش زانوهاااش جم کرد و محکم چسبوند به هم و اشکش پاک کرد و گوشی نگاه کرد و و گف یه ربع دیگه میان و و گفتم کاندوم کجاست و دیگه گریه نمیکرد و گفت بمالی بهش سریع میشی ،یعنی ارضا میشی و گفتم کجا الان وقت نداریم و با دستش اشاره کرد به کشو تخت و و نفهمیدم یه دیقه نشد سریع کشیدم روووش و گفت از مال امیر این بزرگتره و مال امیر سریع میومد و مچ دوتا پاش. رو گرفتم گف دیره آفریین نکن باااش و امیر زنگش زد و صدای ویبره اومد و یواش جواب داد الووو سوگند خوابه کجایین و امیرم صداش یواش کرد و منم داشتم هی کصش میمالیدم و با ابروهاش میگف نکن و یهو انگشت اشارم کردم تو کسش و گوشی گرفت اونور و گف تورو خدااا و همون تو نگه داشتم انگشتم و لیز لیز بود و وحشتناک داااغ و گفت بالا نیا خودم میام پایین و امیرم گفت باشه و قطع کرد و گففف روااانی اگه بفهمه که میکشم خودم رو و گفتم نگا نمیکنم جون سوگند خودت رو تختی بردار و پاهات باز کن تا بخوابم روت و چشماام بستم و هی کیرمم میمالیدم گف یکم برو عقب و رفتم پاشد رو بروم ایستاددد و زل زد تو چشمااام و گف فقط همین یبااار باشههه و لپمو بووس کرد و دس انداختم پشت باسناااش گرفتم و لباااش گذاااشت رو لباام و مث تشنه ها میک میزد و یهو نشست لبه گفت بدنم نبینن حالم بد میشههه و چشمام بستم و دستام گذاشتم کنار پهلوش و شکمم خورد ب زانو هااش و گفتممم عععع و با ناااز گف فقط آرووم بخوااب و وااای گرماهی روناش دور کمرمم و داغی کصش دیوونم کرددد و و خابیدم روووش و گفتممم آخیییش چه نرمه بدنت و گف بین خودمون میمونه باووشه و لبشو بوسیدم و و دسش برد و سر کیرم گذاشت دم کوسش و چند بار بالا و پایین کرد و گفت کاش مال امیرم اینجوری بودد ویکم کمرش داد بالا و چشمش بست و قشنگ حرارت لبه کصش رو سر کیرم حس کردم و فشار دادم و تا نصفش رف داخل و گفتم فاطی چقد تنگه و لبش گاز گرف و دست گذاشت رو شکمم و گف بسه دیگه و و خواست فشار ندم بره داخل و گفت یواش باشهه و و یواش جلو و عقب کردم و چشماش بسته بوود و تاپش دادم بالا و سینه هاش چنگ زدم از نوکشون شیر میومد و گف نکن کوسکش و آخخخخ و یهو کل وزنم انداختم و با یه فشااار تا ته کردم توش و و اشکش در اومد و گفف آخخخخ سوختتتت و دس گذاشتم دم دهنش و ریز تلمبه میزدممم و و پاراستش گذاشتم رو شونم و رو تختی زدم کنااار و گف گشادش میکنییی و امیر میفهمهه و منم گوشم اصلا شنوا نبووود و پای سفیدو گوشتیش رو شونم بوود و هی جلو و عقب میکردم و هی بالا کصش میمالید خودش و دست چپم بردم و با انگشتم از آب کوصش میزدم به سوراخ کونش و دورش مالش میدادم و نی مثل مار میخزییید ب خودش و رفتم کنار گوشش و گفتممم خوب میکنم و گف اوووممم و یهو لرزید و منم چندتا تلمبه محکم زدم و کیرم کشیدم بیرون و آبم پاشید رو تاپش و شکمش و افتادم روووش و با صدای گریه سوگند دوتامون بیدار شدییم و ساعت نزدیک پنج بود دسمتال کاغذی کشیدم به کیرممم و خواسم شکمش تمیز کنم گف برو میرم حموم و صورتم بردم جلو و یه لب گرفتیم و گف روانی جلو

رد جلو صورتش و دوباره کذاشت کنار باسنش و دقت کردم انگار با آب دهنش خیسش کرده بود و چند بار مشتش باز و بسته میکرد و محلش ندادم و یهو برگشت و سریع چشمم بستم و از رو من جوری که به من نخوره و رفت یه بوس کرد سوگند رو و برگشت به همون حالت اول و و یه دیقه نشده بود دوباره رو تختی زدم کنار و با کیرم زدم ب ب پشتش و اینبار دستم بردم و تاپش یواش دادم بالا و چشمم خورد به کمرش و پهلوهااااش گفتممم جووون چه سفیده و یواش کف دستم گذاشتم رو کمرش و گفتم خودش که میخاد چرا الکی وقت هدر بدم و نوک انگشتم کردم زیر کش شلوارکش و شنیدم گفت ساعت سه شد دیگه و یعنی عجله کن دیگههه و و انگشت بزرگم گذاشتم لا چاک باسنش و خواسم فشار بدم بره پایین تر تکون خورد و قلبم ریخت و دیدم به پهلو چپ خوابید و کونش یکم قنبل کرد تو بقلم و دوباره وقت تلف نکردم و رو تختی کشیدم با پام رو پاش و یواش با دست راستش کشیدش رو خودش و یواش گفتم بکش پایین و با نوک انگشتم تاپش کشیدم سمت خودم و باسنش داد عقب تا چسبید ب کیرم و دست راستم گذاشتم رو نرمی پوست کمرش و انگشتم کردم زیر چاک شرتش و انگشت بزرگم فرستادم لای خط باسنش و داااغ داااغ بود و یه نفس بلند کشید و کامل با یه فشااار دستم رفت داخل شرتش و اصلا حواسم به دسش نبود و با دستش داشت رونم فشار میدادو انگشتم به زور کردم لا شکاف داغ باسنش و تا نوک انگشتم خورد به یه نرمی و و رونم فشااار داد یعنی جلو تر نرم و اوووف سوراخ کونش نرررم و داغغغ بود و یه فشااار یواش دادم گف نکننننن عععع و گفتم الان موقع کشیدن پایین شلوارکشه و دسم آوردم بالااا و کش شورت و شلوارکش با هم زور زدم بکشم پایین و انگااار مگنه شده بود به باسنش و یواش گفتم بکش پایین دیگهه و با نوک کیرم چندتا ضربه زدم ب باسنش و گفت نزن و دستشو گذاشت رو باسنش انگار داشت کصش میمالید و یهو کش شلوارکش زیر دستم شل شد و فهمیدم گره شلوارکش باز کرد و رفتم قشنگ سرم گذاشتم پشت سرش و گرمی نفسم حس میکرد و موهای لختش و بوی موهااش دیوونم کرد و دستم بردم و شورت و شلوارکش با هم کشیدم پایین و گفففف نکش پایین کسکشو و قشنگ گرمی کونش و بوی کونش خورد به دماغم و یواش گفت الان میانو کیرم زدم ب کونش و باسنای دنبه ایش و سرم کشیدم عقب و تا نگام خورد به کونش گفتممم جووون چه سکسیه و یواااش گف نگاه نکن دیگهههه و کیرم چسبوندم به کونش و گرمای کیرم و داغی کونش اصن یه حالی شدم و فرستادم لا کونش و نگه داشتممم و داغ داااغ بود و از بس آب کصش اومده بود لیز لیز بود و فشاار دادم قشنگ کیرممم دم سوراخ کونش بود دستم گرفتم به پهلوش و یکم فشااار دادممم و با یه صدا شهوتی گف بزرگه و نمیره و دستم کردم زیر تاپش و رسوندم ب ممن هاااش و سوتینش دادم بالا و و نوک ممشو کشیدمم و گفتتت نکننن دیگهههه و کیرم همزمان فشار دادم جلو و گف آخخخخ نمیفهمی درد داره خودش با دست راسش دورش حلقه زد و رو کرد بهم تا چشمم خورد به لباااش رفتم جلو و داغی لباش حس کردم و شرو کردم ب خوردن لباش و داشت برام جق میزد و یه دو دیقه داشتم لباش میخوردم و صدا جق زدنش تو گوشم بود و خودم کشیدم عقب و با چشمای خمارش گف و بزرگتر از امیره و نمیتونم و برگشت رو کمرش و فشار رو کیرم بیشتر کرد و گاز زدم به ممش و گففف خو دلدم میگیله گاز نزن و تاپش کشیدم بالا و چشمم خورد به سینه هاشش و گفتممم اوووم و چند بار با دسم فشارش دادم و چشماش بسته بود و لبش گاز میگرفف و نوکش میک زدم گف میک نززرن هنوووز شیر دارننن و قشنگ طعم شیرش تو دهنم بووود و هی میک میزدم و گفتم دمش گرم اسپری کارر خودش کرد و کمرم سفت شده و دستم گذاشتم

ط سوگند بود و یواش با هزار ترس دسم بردم نزدیک باسنش و تخت فشار دادم و تکون نخورد و لبه تاپش زیر کونش رفته بود و با نوک دوتا انگشتم لبش رو گرفتم و یکم کشییدم سمت خودم و دوباره محکم تر کشیدم و یهو تا اومد برگرده روم دسم گذاشتم رو شکم سوگند و منتظر بودم کلی حرف بارم کنه و یواش گف بزار بخوابه و اومد بوسش کرد و قشنگ نرمی سینش رو دسم حس کردم و یکم با مکث بوسش کرد و دسم فشار دادم ب شونش و گفتم ولش کن فااااطی و یکم جا خورد و برگشت با گوشیش کار میکرد و دیدم چیزی نمیگع انگار و یواش نوک انگشتم تاپش کشیدم سمت خودم و حسکردم داره میاد عقبتر و اینبار محکمتر کشیدم سمت خودم و قشنگ اومد و چسبید به سوگند و گف الهی قربونت بره مامااان و منم چرخیدم به پهلو چپ و با دست راستم دوباره تاپش کشیدم دیدم تکون نمیخوره و سعی کردم رو ب بالا بکشم که یکم فشارش دادم رو ب بالا و انگار پوست بدنش شده بود و یهو بیشتر خم شد رو به جلو و دوتا آرنجش گذاشت رو روناش و مشغول پیام دادن شد و یکم بیشتر کشیدمش بالا تا لبه تاپش مشخص شد و اصن انگار من نبودم و یکی بهم میگفت این کارا انجام بدم و لبه تاپش گرفتم و یهو خودش دست چپش از پشت کرد زیر تاپش و مشغول خاریدن کمرش شد و دستش کشید بیرون و دوباره گذاشت رو رونش و یوااش گفتممم اوووف میترسیدم دست بزارم به کونش و چشمام بستم و یواش نوک انگشتام تا خورد به باسنش یواش گفت نکننن و پیش خودم گفتم اگه برگشت هم چشمام بسته و میگم خوابم و دوباره انگشتم بردم جلو و جرات نداشتم چشمام باز کنم و اینبار نوک انگشتم نگه داشتم رو کونش و یکم فشار دادم و یواش گف عععععو هنوز چشمام بسته بود و چرخید نگام کرد یکم و گفتم الانه ک بزنه تو صورتم و هیچ کاری نکرد و چرخید دوباره و اینبار انگشتم چند بار کشیدم رو باسنش و انگار دنبه گوسفندی بود و نرم و یواش پلکام باز کردم و تا چشمم خورد به کونش یه جوون یوااش گفتم و چند بار کونش تکون داد و دسم گذاشتم رو کونش و یواش یه چنگ زدم انگار گوشت بی استخون بود و دیدم عکس العملی نمیکنه و چند بار چنگ زدم ب باسنش و خودم نمیتونسم آب دهنم بدم پایین و صدا نفسام از بینی تند شده بود و مجبور شدم از دهنم نفس بکشم و یهو بازم تا خواست برگرده سریع چشمم بستم و اومد سوگند یه بوس کرد و بقلش کرد و رفت پشت سرم و یواش میگفت قشنگم بخواب و رفت سمت شارژر و گفت چهل تام خوبه و ساعتم دو و نیم شد و ساعت چارم امیر میاد و یهو دوباره نشست رو تخت و جرات نکردم چشمام باز کنم تا دیدم یهو یه چیز نزدیک دستم شد و یواش چسبید به پشت انگشتام که دستم حالت نیمه بسته بود و صبر کردم و دیدم خبری نشد و یهو دیدم جووون کون فاطی بوده و کامل چشمام باز کردم و دوباره یه چنگ زدم به باسنش و یواش خودم بردم جلوتر تا تقریبا کیرم یه وجبی باسنش بود و دوباره دست چپم کردم تو شرتم و با کیرم که خیس آب بود بازی میکردم و فشارش میدادم و با دست راستمم باسنش یواش چنگ میزدم و کیرم نفهمیدم کی در آوردم و و چشمام بستم و بردمش نزدیک و یه ضربه زدم به باسنش دلم ریخت و چشمم باز کردم و پشت سر هم چند بار به کمک دستم که دور کیر هجده سانتیم بود و با فشار کمرم ضربه زدم به باسنش و صدای نفساش اینقدر بلند بود ک قشنگ میشنیدم و بهم جرات دوباره میداد که برم جلو تر و و دست چپش گذاشت کنار باسنش و سریع رفتم عقب و با حالت مشت نیمه باز بود و چند بار باز و بسته کرد و فهمیدم میگه کیرم بزارم تا مشتش و فهمیدم اوک داده یواش شلوارم کشیدم پایین و شرتمم دادم پایین و دوباره کیرمم نزدیک باسنش کردم و فشار دادم محکم یباره و یوااش گفت آیییی و و دستش ب

بابا خوابت گرفته و ماهواره بست و رفت یه پتو انداخت رو مامان و یکم با سوگند بازی میکرد و منم با گوشیم پاسور میزدم و روم نمیشد نگاهش کنم و یهو با خودم گفتم فاطی عین خیالش نیس و من چمه و رفتم دوباره لب سوگند بوسیدم و گفت اذیتش نکن دیگهههه و گف برو عموییی پرووو و خون ندیده و با یه لحن بچگونه گفت و زدم با انگشت تو سرش و گفتم یکی طلبت و رفتم نشستم و مشغول بازی بودم شلم آنلاین بازی میکردم و با صدا فاطی به خودم اومدم که گفت یه ساعته خسته نشدی و نگااش کردم و گفت فضولی مگه و با علامت هیس گفت صدا کم بلنده. مامان بیدار میشه و پاشو برو شارژرم از بالا بیار و محلش ندادم و برگشت نگام کرد و گفت لطفا برو یه کار واسم انجام بده آفرین و از لحنش خوشم اومد و رفتم بالا و وارد خونشون ک شدم شارژر رو اوپن بود و گوشیم پیامش دادم شارژر دقیقا کجاست و نمیخواستم زنگش بزنم و سوگند بیدار کنم و ریپلای زد رو اوپن و سریع نوشتم نیس و خودت بیا بگرد و و گذاشتمش تو کشو میز تلویزیونی و هی کیرم میمالیدم و راست شده بود و منتظر پیامش بودم یکی دو دقیقه که دیدم در خبری نیست و رفتم در باز کردم و رفتم پایین و یکم پشت در بودم یهو در باز کرد یه نگاهی هم به کیرم کرد و سریع تو روم گف واقعا پیداش نکردی و گفتم نبود و سوگند بقلش خواب بود و گفت از دس تو منتظر بودم که بگه بیا نشونت بدم کجاست ولی بی اعتنا رفت و منم رفتم خونه و کلی با خودم فکر و خیال میکردم که یهو پیام داد شارژر خودت میاری و منتظر همین بودم و سریع کیرم شق شق شد و زدم به شارژر و نفهمیدم به ثانیه نکشید و رسیدم در خونه و در نیمه باز بود و تعجبی کردم و رفتم داخل و خواستم درو ببندم اومد جلوم و گفت یواش سوگند بیدار نشه و لای در گذاشتم بهم و یواش بستم دیگه منتظر حرفش نشدم و شارژر دادم بهش و گفتم سوگند الان بوسیدن داره و اومد دسم گرفت و گف تورو خداااا و نشستم رو مبل کنارش و رفت آشپزخونه . چشمم دنبال کونش بود گلوم خشک شده بود و اومد یکم مغز بادوم و گردو و از این تنقلات گذاشت جلووم و یقش بسته بود و اصلا چیزی معلوم نبود و شالش رو ممه هاش بود و سوگند بقل کرد و بردش سمت اتاق خاب و یکم منتظر بودم و دیدم خبری نشد و شارژرو از کنارم برداشتم و رفتم سمت اتاقش و یواااش گفتممم فاطی شارژررر و یواش در باز کردم و چشمم خورد به یه شلوارک و یه تاپ تنگ مشکی و با اشاره دست گفت بزنش تو پریز و نفسام تند تند میزد و گف من میرم پیش ماما و لطفا نچسب بهش و شارژر برداشت و رفت و همینجوری داشتم زل میزدم بهش و اون کون خوشفرمش و سفیدی دستاش و پاهای سفید ترش و رفت و یواش دراز کشیدم رو تخت و رو تختی کشیدم رو خودم و اعصابم خورد شد و دسم تو شرتم کردم و داشتم کیرم میمالیدم و تقریبا دو دیقه نبود باز صدای در خونه اومد و سریع دستم کشیدم بیرون و منتظرش شدم ک بیاد و یکم بعد اومد و گف دلم نیومد بیدارش کنم و از کنارم رد شد و رفت گوشیش زد تو شارژ و پشتش به من بود و با گوشیش کار میکرد و منم از پشت نگاهش میکردم و تقریبا ده دیقه شد ک نشست لبه تخت دلم میخاست بقلش کنم از پشت و حرف نمیزدیم و فقط صدای نفسام بود که میشنیدم و دیدم فایده نداره و خاسم برم که گفت صبر کن یکم دیگه با هم میریم برا ناهار پایین و گفتم ساعت چنده الان و گف ساعت تقریبا دو شده و برگشت ب همون ور و منم با دستم چند بار زدم رو تخت پشت کونش و ببینم چیکار میکنه و با دس چپش پهلوش رو خارید و دوباره زدم همونجوری و پاشد و گوشیش دوباره بزنه ب شارز و گفتم کی م تو این شانس و یهو گفت 50درصد کافیه و اینبار اومد عقب تر و نشست و فاصله بینمون فق

ردم و گفتم ممنونم که جام زهر برام پر کردی و همش رو سر میکشم بانووو و تا خواستم بگیرمش ریختش تو صورتم و خواست فرار کنه که بازوش رو گرفتم و یکم زور زد فرار کنه و نذاشتم و برگشت نگام کرد و گف چقد زور داری و با اون دستم صورتم خشک کردم و گفتم فکر کردی همه امیرن و اشاره کرد به مامان و گفت زشته بازوم ول کن و کبود میشه و انصافا بازوش نرم بود و گفتم با این تیپت انگار شلشی پوش شدی و با این لباسا گل گشادت زشت و گفتن نگو زشت تا چیزی رو ندیدی و نمیدونی و یه اخم کرد بهم و رفت پیش ماما و منم یچیز خوردم و رفتم بیرون و تو فکر حرفاش بودم و بدنش و اصلا به فکر رانندگی نبودم و رفتم یه کافی شاپ و قهوه خوردم و گوشیم زنگ خورد و ماما گفت یکم چیز خریدم تا اومدم خونه ساعت تقریبا یازده بود و مامان رو مبل خواب بود و کسی خونه نبود و رفتم اتاق خواب و کسی نبود و لباسم عوض کردم و اومدم نشستم . ماما بیدارشد و گفتم معذرت میخوام و گف نه بچه ها که رفتن خوابم گرفت یدفعه و رفت داخل آشپزخونه و یکم بعدش فاطی و سوگند اومدن و معلوم بود رفتن حموم و گفتم آفیت و تشکر کرد و رفتم سوگند از بقلش بگیرم و گف تازه حمومش کردم موهاش خشک نیس و اشاره کردم به اتاق خودم و یه لحظه دیدم یه شلوار تنگ ورزشی پاشه و یه بلوز تا زیر باسنش که وقتی راه میرفت لمبرای کونش دلم تکون میداد و رفت سشوار کرد و سر سوگند خشک کرد و حوله از سر خودش برداشت و موهای مشکیش و صورت سفیدش خیلی جذابش کرده بود و دلم میخاست نزدیکم بمونه و رفت پیش ماما و برگشت گف اگه گریه کرد بیارش بالا و یکم تو چهرم نگاه کرد و رفت و منم قلقلکش میدادم و یکم فرنی بهش میدادم ک گریه میکرد و گفتم ببیرمش پیش مامانش و رفتم و از پله ها که میرفتم بالا ضربان قلبم تند تر میزد و رسیدم دم در و دس کردم و کیر هجده سانتیم دادم بالا تابلو نباشه و در زدم و سلام کردم و فاطی از اتاق آخری گفت بیار عشقمو و اومد بقلش کرد و اشکش پاک کرد و گفت لطفا در ببند و رفتم که کلا برم و گف عععع سرت نیومده پات میره و گفتم شما بیای پایین بهتره و مامان تنهاست و گف لااقل سوگندو بگیر من لباسمو عوض کنم و گفتم با همینا خوبه و گفت قرار بود امیر بیاد و. انگار ساعت چهار میان و بچه رو داد بقلم و رفت اتاقش و محو کونش بودم و رفت و دو دیقه بعد در باز شد و اوووف با یه ساپورت کوتاه تا زانوش و یه بلوز استرج چسبون تا بالای رونش و گف بریم و گفتم حالا ماما گیر میده جلو من دسش گذاشت رو شکمش و گفت طوری نیست و بچه رو از بقلم گرفت و راه افتاد بره پایین و منم یکم با فاصله پشت سرش رفتم از پله ها که میرفت پایین نگام ب پاهای سفیدش و لمبرای کونش بود و هی با انگشتم کیرم فشار میدادم و رسیدیم در پشت سرش بودم یهو پرید عقب و ناخوداگاه پهلوش گرفتم و گفتم چیه و گف ولم کن و گف اینجا معلوم نیس چیه تیغ یا میخ و خم شدم و نگاه کردم و گفتم چیزی نیست و گف پاش یه قطره خون اومد و و سوگند داد بقلم و خودش نشست و گمونم یه میخ منگنه بود و نشونم داد و پرتش کرد کنار جا کفشی و پاشی و یکم نگام کرد و گف حالت خوبه و با صدای گرفته گفتم خون ببینم میترسم آخه و گفت معلومه و بچه رو بقل کرد و رفت داخل و یهو فهمیدم چه گهی خوردم و کیر شق شدم زیر شلوار دیده و خراب کردم و رفتم و سریع رفتم اتاقم و حوله برداشتم و رفتم حموم و و یه دوش گرفتم و میخاستم جق بزنم ولی فکرم پیش فاطی بود و خودم خشک کردم و آفیتااا گفت فاطی و یه لحظه جا خوردم و رفتم و لباسام عوض کردم و نشستم جوری که اونا رو مبلای جلو من بودن و ماهواره میدیدن و فاطی بلند شد و رفت پیش مامان و گفت ای

شهر داستان | رمان - Telegram 频道 @dastanromancity 的统计与分析