شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 038 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 283,并在 伊朗 地区排名第 13 483 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 038 名订阅者。
根据 06 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -550,过去 24 小时变化为 -31,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 12.27%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.17% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 073 次浏览,首日通常累积 1 045 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 07 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 038
订阅者
-3124 小时
-1407 天
-55030 天
帖子存档
25 030
رابطه من و همکار شوهرم
#زن_شوهردار #مرد_متاهل #خیانت
رامین شوهرم یه روز از سرکار برگشت و گفت که واسه فردا شب همکارم و خانومش رو واسه شام دعوت گرفتم
گفت که انقد همش میگه که دلم میخواد خانوم هامون باهم آشنابشن و دوست بشن منم هی تفره میرفتم دیگه امروز گفتم باشه فردا شب شام مهمون مایید گفتم حالا کدوم یکی از همکاراته گفت پژمان همون که چند باری جلو شرکت دیدیش
همین که گفت پژمان چشام برق زد و لبخندم پررنگ شد ولی سریع خودم رو جمع کردم و گفتم باشه عزیزم
نگم براتون از تیپ و قیافه پژمان فوق العاده بود یعنی من اولین بار که دیدمش زبونم بند اومده بود قد بلند بود و اندام ورزشکاری داشت منم که از مردای چشم و ابرو مشکی زیادی خوشم می اومد
خلاصه بگذریم فردا رسید و منم تا جای که میتونستم سنگ تموم گذاشتم چند نوع غذا و دسر درست کردم وقتی کارام تموم شد دوش گرفتم و یه آرایش قشنگ هم کردم یه بلوز سفید برداشتم با شلوار دمپای مشکی که پایینش چاک داشت و اندامم رو قشنگ تر و کشیده تر نشون میداد و یه کمربند سفید مشکی هم بستم میدونستم اینجوری برجستگی کونم و کمر خوش فرمم بیشتر جلوه میکنه خلاصه که اومدن و تو نگاه اول وقتی خانومش رودیدم تودلم یه فحش آب دار بهش دادم که ایخدا اخه این اصلا به تونمیاد خودت انقد جذابی این عجوزه رو چرا گرفتی سر میز شام همش از دستپختم و میز و غذا ها تعریف میکرد تو کل شب هروقت که پذیرایی میکردم نگاهش رو اندامم حس میکردم به اصرار زیاد پژمان و رویا قبول کردیم تعطیلات اخر هفته بریم ویلای اونا شمال ماهم قبول کردیم
روز رفتن رسید و راهی شدیم اونجا که رسیدیم پژمان گفت تقسیم کار کنیم و آشپزی با ساراخانم باشه و بقیه کاراهم بین خودشون تقسیم کردن منم خوشحال ازاینکه از دستپختم خوشش اومده بود قبول کردم
روز دوم بود باهم رفتیم بیرون و دیگه پژمان انقد بهم لبخند زده بود و بهم نگاه میکرد که کاملا متوجه شدم ازم خوشش میاد
شبش توهال نشستیم و تصمیم گرفتیم همون جا رخت پهن کنیم و فیلم ترسناک ببینیم رویا که انقد جیغ جیغ کرد و بازوی پژمان رو فشار داد که خاموشش کرد و یه فیلم عاشقانه گذاشت که خانوم همون جا خوابش برد آرمین(شوهرم) هم که شبا عادت داشت زود مبخوابیدهم خوابید و فقط ما دوتا بیدار بودیم حس میکردم که زیر چشمی داره نگام مبکنه گفتم آقاپژمان من میخوام واسه خودم چای بذارم شمام میخواید گفت که اره اگه زحمتتون نمیشه
رفتیم تو آشپزخونه داشتم چای رو دم میکردم که حس کردم اومد و نشست رو صندلی منم توجه نکردم و خودم رو مشغول کارم نشون دادم که گفت ساراخانوم شما واقعا کدبانویی برگشتم و منم رو صندلی روبروش نشستم و گفتم ممنون نظر لطفتونه
سرحرف روباز کرد و گفت که رویا زیاد غذاپختن بلدنیست و چندساله غذای خوشمزه مثل غذاهای من نخورده بود منم با ناز و عشوه توچشاش نگا میکردم و جوابش رو میدادم بلند شدم که چای بریزم که یهو ازپشت بغلم کرد منم که جا خوردم گفتم وای چیکارمیکنی ولم کن گفت تروخدا وایسا دارم دیونه میشم اخه لعنتی تو چرا انقد جذابی گفتم ولم کن الان بیدار میشن زشته گفت بیدارم که بشن به اینجا دید ندارن بعدم من تو ماست اونا که باچیپس خوردیم قرص خواب آور ریخته بودم همین جوری که ازپشت بغلم کرده بود برجستگی کیرش رو حس میکردم شروع کرد به بوسیدن گردنم و موهام رو باز کرد منم که بی میل نبودم باهاش راه اومدم برم گردوند و بالبخند شروع کرد به خوردن لبام دستشو اززیر لباسم رد کردو سینه هامم فشار میداد گفت بریم بالا منم گفتم باشه که یهو بغلم کرد گفتم وای چیکار میکنی که لباش روگذاشت رولبم و تا اتاق بالا همین جوری داشت لبام رو میخورد انداختم رو تخت و خودش خوابید روم
25 030
ربه من به کون خوشگل و سفید ش می افتاد… و انگشتی که همزمان براش سوراخ کونش رو مالیدم… هر دو مون رو تا مرز جنون برده بود… دیگه علنا داشت گریه میکرد مهشید خوشگل من… گفتم حالت خوبه؟… گفت عالیه لعنتی… من تو فضام… چقدر داری خوب میکنی…جرم بده… دستم رو کشید و گذاشت رو سینه ش … که می شد شدت شهوت ش رو با این حرکت ش فهمید… آبم با شدت پاشید رو کونش … و هرو بیحال افتادیم تو بغل هم… کلی لب گرفتیم… و ازش تشکر کردم… اونم گفت… حالا فهمیدم چه اشتباهی کردم همون اول پیشنهاد سکس ت رو قبول نکردم… همونطور که گفتی… اشکم در امد از شدت لذت… گفتم عزیزم… همین عشوه هات و ناز کردن هات باعث شد که من عاشق ت بشم و مشتاق بشم که بکنمت… مهشید عزیز من تا دو ماه صیغه م بود و بعدش ازدواج کردیم… و الان دو ساله زندگی عاشقانه ای با هم داریم… و از سکس اصلا سیرمونی نداریم…
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
شوهر قبلی م خارج شدم… حتی مهریه هم نگرفتم و بچه م رو برداشتم و طلاق گرفتم…الانم خونه بابام هستم… فکر اینکه یکی دیگه دوباره منو به بازی بگیره… منو میکشه… یه لحظه وجدانم جلو چشم م اومد و گفتم… ببین من فعلا شرایط ازدواج ندارم وگرنه فقط تو رو انتخاب میکردم… الانم میخوام فقط یه مدت با هم باشیم… شاید آینده بتونیم تصمیم بهتری بگیریم ولی الان فقط بیا به این فکر کنیم که خوش باشیم… …گفت:آره شما مردا… فقط به فکر همون سوراخ هستید و نمیدونید دارید با روح یه زن چه رفتاری میکنید… .گفتم چی میخوای از من که راضی بشی…گفت هیچی فقط بخاطر اینکه من طلاق گرفتم به من بی احترامی نکن و به چشم هرزه منو نبین… که این خیلی منو آزار میده… گفتم ببین من از سکس با دختر عمه ت با اینکه خیلی خوشگل بود نتونستم بخاطر فکر تو لذت ببرم… پس حتمن تو با بقیه در نظر من فرق میکنی؟… تصمیم سختی نیست… اصلا بیا چند روز امتحانی با هم باشیم… بعد تصمیم اصلی رو بگیر… گفت باشه…اینجوری بهتره… خیلی خوشحال شدم… شب برنامه ریزی کردیم … با ماشینم بردمش بیرون کلی چرخ زدیم. و گفتیم و خندیدیم… براش یه ساعت گرفتم… فردا بردم ش یه رستوران سنتی تو آلاچیق کلی با هم خوش گذشت… اخر شب که رسوندم ش خونه ش… موقع خداحافظی… گفت چشم ت رو ببند… و یه دفعه لبم رو بوسید و پیاده شد… تو کونم باز ایکس پارتی شروع شد… تا صبح از شوق نخوابیدم و کلی هم چت میکردیم قبون صدقه هم میرفتیم… باز هم فردا عصری ش با ماشین رفتیم بیرون و سینما… بعدش گفت… تو نمیخوای خونه ت رو نشون من بدی… گفتم به روی چشم… ولی یه مقدار به هم ریخته س…دوست ندارم اینجوری ببینی … گفت بریم مشکلی نیست… وارد خونه شدیم و دست به کمر زد… گفت…واقعا این خونه یکی رو میخواد بهش برسه… چادرش رو گذاشت کنار… با همون شال و پیرهن و شلوار… گفت کمک کن… مرتب کنیم… اولین بار بود میتونستم اینقدر بهتر جزئیات بدن ناز و تراشیده ش رو ببینم…حواسم بود که دست از پا خطا نکنم که ناراحت نشه… آخر سر قهوه گذاشتم و گفتم بیا… بشین…خسته شدی… نشست و روسری رو باز کرد… قهوه خوردیم… و همش نگاه مون به هم قفل میشد… اومد طرفم و بغلم کرد و لب گذاشتیم به لب هم… با اشتیاق لب میگرفتیم و زبان ش رو مک میزدم… لب های گوشتی و سکسی مهشید و سینه ای که جرات کرده بودم بگیرم تو دستم… حسابی هر دو رو حشری کرده بود… بغلش کردم و بردمش تو اتاق… کمک ش کردم لباسش رو در بیاره… و خودش هم شرت و سوتین ش رو باز کرد… خدای من چی میدیدم… یعنی خدا میتونه یک زن رو اینقدر خوشگل و زیبا درست کنه… ته چهره ش انگار خرم سلطان بود با چشم سبز و پوست سفیدو موی خرمایی و بدن کیم کارداشیان … کیرم رو گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن… از گرمای دهانش و زبانی که میکشید دور کلاهک کیرم… آبم داشت میامد که سریع کشیدم بیرون و آبم رو ریختم رو سینه ش… جا خورد و خندید گفت… چی شد… همین بود اون همه ادعا؟…گفتم لعنتی با من چکار کردی… من اینقدر شل کمر نبودم… الان حساب ت رو میرسم… آب م رو پاک کردم و شروع کردم کس خوشگلش رو خوردن… کسی که اصلا لبه اضافی نداشت و سفید و صورتی و ژله ای بود… دادش رفته بود به هوا… و داشت سرم رو فشار میداد به کسش …همه ش قربون صدقه میرفت… زبانم رو تو کسش می چرخاندم و همزمان چوچوله ش رو نوازش میکردم… یه دفعه برای چند ثانیه بیهوش و بی حرکت شد… گفت… لعنتی تو عالی هستی… جرم بده که خیلی میخوام ت… پوزیشن های مختلفی گاییدم ش… و اخر سر رفتم سراغ پوزیشن مورد علاقه م… گفتم داگی کن خوشگلم… و کیرم رو فرستادم تو کسش… دیدن اون حجم زیاد از کون و موجی که با هر ض
25 030
هرا که خجالت کشیده بود و گفت …شما آدم خوبی هستین و خوشتیب و خوش رفتار… ولی من یه دختر دارم و دوران سختی رو با شوهر معتاد قبلی داشتم و از لحاظ روحی و عاطفی اصلا شرایط شروع رابطه جدید رو ندارم… دنیا رو سرم خراب شد… اصلا انتظار این جواب رو نداشتم … گفتم خب منم برای همین بهت پیشنهاد دادم… میخوام کمک ت کنم از این شرایط سخت خارج بشی…کنارش با هم اوقات خوشی هم داشته باشیم… از بالا سلام علیک …از پایین هم رفت و آمد داشته باشیم…باز هم خنده ش گرفت… گفت ببینید شما انسان خوب و جنتلمن هستین ولی من باز هم نمیخوام … ول کن نبودم… گفتم ببین هر آدمی یه سری نیاز داره که باید برطرف بشه مث غذاخوردن… تو الان نیاز جنسی ت رو باید یه جوری برطرف کنی… خوب منم این نیاز رو دارم… به همدیگه کمک میکنیم… نیازی هم نیست عاشق هم بشیم… فرض کن من یه خیار و یا بادمجونم… چرا سخت میگیری… بازم گفت نه… ولی اگر شما اینقدر بی تابی و نمیتونی مجردی رو تحمل کنی یه دوستی دارم در واقع دختر عمه م هست… میدونم اون اوکیه… میتونم اونو برات جورش کنم… گفتم نه…فقط تو رو میخوام…من اگر بخوام برام ریخته س از این جور دخترا… منم آدم هر کسی نیستم… ازت خوشم اومده واقعا… گفت ببین… اون از من خوشگلتره و سر تره…حتی پول هم نمیگیره… مطمئنم ازش خوشت میاد… با نا امیدی گفتم باشه…اگر تو تایید ش میکنی. ولی باید دهنش قرص باشه چون محل کارم نباید تابلو بشه با اینکارا. بگو فردا بیاد ببینم ش… این جلسه تمام شد و بعد از اینکه رفت… خیلی دپرس شدم و نشستم به تک تک لحظات و کلماتی که بین ما اتفاق افتاده بود فکر کردم… من تمام ریزه کاری های مخ زنی رو با دقت رعایت کرده بودم…خودمم خوشتیپ م و وضع مالی م خوبه …پس چرا نتونستم مخ ش رو بزنم… خلاصه فردا…یه خانمی اومد … سلام کرد و گفت من مرضیه هستم…مهشید معرفی کرده… واقعا دختر خوشگلی بود … حتی از مهشید خوشگلتر…ولی نمیدونم چرا باز هم دلم پیش مهشید بود… گفتم سگ تو ضرر… اینو بکنم حداقل از دستم در نره… کس مفتیه که…گفتم مهشید برات گفته چی میخوام و برای چی اومدی… گفته آره بابا… کجا بکنیم حالا؟ از این جسارت ش و لحن جنده گویی ش خوشم نیومد… گفتم همینجا… بذار در رو ببندم… تا برگشتم دیدم… خودش لباسش ر و در آورده و با شرت و سوتین رو صندلی نشسته… بدن سفید و سینه سفتی داشت با کون قلمبه… شروع کرد ساک زدن… به سختی کیرم راست شد.عجیب بود این شرایط برام…خودش هم تعجب کرده بود از این شرایط.فضا به شدت خشک و بی روح بود. با بی میلی تمام در حالی که استایل داگی گرفته بود… کیرم رو فرستادم تو کسش… اما مگه این فکر لعنتی میذاشت لذت ببرم… در حالیکه مرضیه داشت جیغ و داد میزد از مستی و شهوت…من عین خیالم نبود… آخرش خسته شدم… و کشیدم بیرون… گفتم مرسی که اومدی… گفت چی شد پس …آب ت نمیاری…گفتم نه… قبل اینکه بیای جق زدم…فکر نکنم بیاد… گفت اوکی… میخوای باز م بیام… نخواستم بزنم تو برجک ش و ضد حال بهش بگم…گفتم خودم بهت خبر میدم. یه پنجاهی دادم بهش و رفت . ریده شده بود تو اعصاب م… این دیگه چه کوفتی بود …چرا همچین شاه کسی رو نباید جر میدادم… عصری ش مهشید اومد… همون اول گفت… خوب شاه داماد… حال کردی دیگه؟ … کرم ت ریخت؟… گفتم… مهشید نگو این حرفو… جریان سکس م رو براش تعریف کردم… گفتم ببین من فقط با تو میتونم خوش باشم… بیا یه بار این فرصت رو به من بده …قول میدم اذیت ت نکنم… اینقدر بهت خوش بگذره که از خوشی گریه کنی… یه دفعه دست ش گذاشت رو صورتش و شروع کرد گریه کردن… بغلش کردم و گفتم چی شد عشقم… چی گفتم مگه… گفت ببین تو نمیدونی من از چه جهنمی با
25 030
اشک شهوت
#کارآموز #صیغه #زن_مطلقه
اشک شهوت
یه روز تو آموزشگاه م نشسته بودم…منشی یکماه مرخصی گرفته بود و تنها بودم و طبق معمول تو شهوانی کس چرخ میزدم… یه خانم قد بلندو خوشگل و چادری و خوش استیل وارد شد … چادرش رو باز و بسته کرد یه پیرهن و شلوار جین تنگ تنش بود که فقط خط کس ش رو نمیتونستی ببینی…در همون نگاه اول تمام جزئیات بدن خوشگلش رو در نظر گرفتم… حتی حجم بزرگ ممه ش… گفتم…واوووووو این دیگه کیه؟… با لحن آروم سلام و احوالپرسی کرد و گفت میخوام تو کلاس نرم افزار حسابداری تون ثبت نام کنم… گفتم با کمال میل… اطلاعاتش رو گرفتم/…اسم ش مهشید بود… و علاوه بر اطلاعات شناسنامه ش… پرسیدم… خانم متاهل هستید یا مجرد؟…گفت دیگه مجرد هستم…گفتم دیگه؟ گفت بله طلاق گرفتم و… خیلی خودم رو ریلکس نشون دادم ولی تو کونم عروسی که نه ایکس پارتی بود… تعداد فرزند؟ با تعجب گفت یک دختر…واقعا اینا لازمه برای ثبت نام؟ گفتم بله باید تمام اطلاعات کارآموز رو یادادشت کنیم…خندید و گفت جالبه… … گفتم ببینید هنوز کلاس حسابداری مون یه حد نصاب نرسیده و تا دو ماه دیگه شاید شروع نشه… ولی اگر ضروری لازم تونه میتونید از همین امروز فشرده چند جلسه بیان که اصول کلی نرم افزار رو بهتون بگم و معرفی بشین برای آزمون… گفت…اره…ضروری لازمه… و قرار شد یک هفته هر روز عصر بیاد که راهش بندازم… کار سختی نداشتم چون خودش دیپلم حسابداری بود و تقریبا اصول پایه رو میدونست و من فقط قرار بود برنامه هلو رو براش بگم…
عصری مهشید اومد… و من راهنمایی ش کردم پشت سیستم بشینه و همون اول ازش خواستم اگر راحت نیست میتونه چادرش رو باز کنه… و گفت نه مرسی راحتم… منم شروع کردم براش تدریس… همه ش سعی میکردم پام رو پاش بزنم یا یه جوری خودم رو بهش بمالم که هر بار با زیرکی از من فاصله میگرفت… این جلسه تمام شد… و فردا اومد…باز هم ازش خواستم چادرش رو بذاره کنار…باز هم گفت…نه اینجوری راحتم…بازم از من فاصله ش رو حفظ میکرد… دیگه رفته بود رو اعصابم… از طرفی هم خوشگل بود هم رو اعصاب… گفتم باید جلسه سوم دیگه ترتیب ش رو بدم… قسمت سند سازی انبار رو براش گفتم…اما یاد نمی گرفت… یه دفعه دستم گذاشتم رو دستش و موس رو گرفتم…گفتم ببین اینجوری باید ثبت بزنی…فهمیدم جا خورد…ولی ادامه دادم…اما باز هم فاصله میگرفت و از طرفی طنازی هم میکرد تو این چند جلسه… با خودم خیلی درگیر شده بودم این دیگه فازش چیه… اگر میخاره چرا طنازی میکنه…اگر نه… چرا فاصله میگیره و پا نمیده… جلسه چهارم که اومد… اول رفتم در اموزشگاه رو بستم بهش گفتم…در رو بستم که راحت باشید… میتونید چادرتون رو باز کنید کسی مزاحم نمیشه… باز هم گفت نه خوبه مرسی…یه پیراهن سفید و شلوار جین فقط زیر چادر بود که میتونستم رنگ سیاه سوتین ش رو حدس بزنم و از بس سینه ش سایز بزرگی داشت دکمه های پیرهنش کش اومده بود و بخشی از سوتین ش دیده میشدو… کیرم دیگه راست شده بود…گفتم باید امروز اینو بکنم… همین جور که داشتم براش توضیح میدادم و بهش نگاه میکردم…یه دفعه ساکت شدم… گفت چی شد… گفتم از بس شما خوشگلی ادم حرفش یادش میره… خنده ریزی زد و گفت مرسی… گفتم مهشید خانم مجردی کاملا یا با کسی هستی؟ گفت که قبلا گفتم طلاق گرفتم… گفتم بله گفتی… ولی صیغه یا دوست پسری این وسط هست؟ گفت نه… گفتم ببین شما مجردی منم مجردم… قصد بی احترامی ندارم…میخوام شرعی و قانونی بیای یه صیغه محرمیت بخونیم یکماه یا چند ماهی با هم باشیم. منم همه جوره ساپورت ت میکنم و اذیت ت نمیکنم… فاز مخ زنی برداشته بودم و از این تسلط خودم لذت می بردم و مطمئن بودم الان اوکی رو میده… سرش رو انداخت پایین و ظا
25 030
ی?
گفت: مگه نمیتونی کنترل کنی؟
گفتم: چرا میتونم، بخاطر تو گفتم
گفت: من به پسرم اعتماد دارم!
و یه بوس کوچیک از لبش کردم و دوتا پاهاش گذاشتم روی شونم، یعنی به شکلی که مچ پاهاش روی کولم بود
میخواستم کیرمو فرو کنم که تازه چشمم خورد به سوراخ کونش و خیلی متعجب شدم،
رنگش خیلی تیره بود!!
در قیاس با و کوس و سینه هاش واقعا تیره بود،
بگذریم
سر کیرمو بردم نزدیک سوراخ کوسش و آروم فشار دادم،خیلی تنگ بود ولی با اولین فشار سر کیرمو فرو کردم، که بلافاصبه مامان دستو گذاشت رو شیکمم و یه آه بلند کشید،
منم آروم آررم کیرمو فرو میکردم و با دستام انگشتای پاشو میمالوندم و مامان هم سینه هاشو فشار میداد و دائم ناله میکرد
تقریبا نصف کیرمو فرو کرده بودم و سرعت تلمبه هامو یکم بیشتر کردم،
مامان هم اون لحظه نالش بیشتر شده بود و بیشتر خودشو میمالوند، فکر کنم داشت به اوج میرسید و ارضا میشد.
منم برای لذت بیشترش از بغل به کونش ضربه میزدم و محکم فشارش میدادم،
فشار و سرعت تلمبه هامو بیشتر کردم و مامانم صدای نالش خیلی بلند شده بود، جوری که تبدیل به جیغ شده بود، چشماشو بسته بود و فقط ناله میکرد
خودمو کشیدم به طرف مامان و سینه هاشو فشار میدادم و تلمبه هامو محکم تر میزدم.
مامان هم با دستاش ملاف روی تختو چنگ میزد و بعد از ثانیه ای متوجه شدم که وقت ارضاشه،!
دندوناشو روی لباش گذاشته بود و فشار میداد، جوری که صدای نالش قطع شده بود و فقط نفس میزد!
انگشتای پاشو سفت(همچنین بدنش) کرده بود و روی کمرم میکشید
و بعد از چند ثانیه با یه اووووووه بلند و شل شدن بدنش متوجه ارضاش شدم…
روی سطح کیرم حجم زیادی از مایع سفید رنگی رو موقع داخل و خارج کردن میدیدم و اون شهوتش و هوس این چند سالش بود که ارضا شده بود…
چشماشو بسته بود و آروم دستاشو روی ساعدم میکشید،
تو همون لحظه متوجه شدم که دارم به اوج میرسم، از روش بلند شدم و مثل پوزیشن اول…
پاهاشو گذاشتم روی سرشونم و دستمو دور روناش حلقه زدم و با شدت خیلی زیاد تلمبه میزدم… به قدری که نالش ناشی از درد بود…
دیگه وقت ارضا شدنم بود و سریع کیرمو در آوردم و همچنان روی سطح بیرونی کوسش با سرعت میکشیدم که به اوج رسیدم…
شکم و کمی از سینش غرق از هوس و شهوتم بود…
دیگه رمقی برام نمونده بود
کنارش ولو شدم و نگاه چهره مامان کردم
چشماش پر از اشک بود…
اون لحظه بود، که با خالی شدن هوسم و دیدن این صحنه از همه چی پشیمون شده بودم و دوباره سرزنش خودم و حس لعنتی رو تجربه میکردم…
حالم بد بود و نمیدونستم چطور خودمو آروم کنم…
دقیقا مثل فردی که در عصبانیت خطایی میکنه و بعد پشیمونه
و
پشیمونی اون لحظه سودی نداره.)
چند دقیقه گذشت و همون طور ولو بودم و دائم خودمو سرزنش میکردم و…
دیگ نمیتونستم تحمل کنم و رو به مامان کردم و گفتم از این کارمون پشیمونی؟
اونم با چشمای پر از اشک که واقعا یکی از معصوم ترین چهره هایی بود که تا اون زمان دیده بود،
گفت: (نه، خوشحالم که تونستیم انجامش بدیم و وارد مرحله جدید بشیم.)
و بوس گونم کرد و سرشو گذاشت روی سینم.
اون لحظه از طرف مامان خوشحال بودم ولی نمیتونستم خودمو آروم کنم…
آروم با دستام روی موهاش می کشیدم و گفتم مامان حرف بزنیم؟
ادامه دارد…
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
وارشو در آوردم.)
اولین بار بود کوسشو میدیدم
یه لایه، رنگ صورتی کالباسی(خیلی کم رنگ) وسط اون پوست سفید! و یه خط که وسطش رد شده بود، بدون کوچک ترین مو یا جوشی؛ واقعا جذابش کرده بود و یه نمای قشنگ به پایین تنش داده بود.
تیشرتمو در آوردم و به بدن لخت مامان خیره بودم؛ اونم با چشمای پر از شهوت و هوس انگیزش بهم زل زده بود.
رفتم سمتش و صورتمو بهش نزدیک کردم.)
نگاهشو انداخته بود رو لبام،
و با زبونش روی لبای خودش میکشید.
و اون لحظه برای اولین بار طعم لبای مامانو چشیدم!
طعم لبش به قدری برام جذاب بود که هیچ جمله ای برای توصیفش پیدا نکردم، و دوس داشتم این لحظه تا ابد طول بکشه، اون حس تازگیش، نفسای داغش که از بینیش خارج میشد، و سطح پوستمو میپوشوند،
اولش فکر کردم، ته ریشم اذیتش میکنه، ولی با نوازش صورتم توسط دستاش، متوجه شدم که خوشش میاد و طالبشه.
زبونشو روی لبم میکشید و گه گاهی با دندوناش لبمو فشار میداد،
از این کارش خیلی خوشم اومده بود و سعی میکردم مثل خودش انجام بدم.)
همزمان با خوردن لباش، موهاشو نوازش میکردم و دستمو روی بدنش میکشیدم،
بدنش همچنان داغ بود و لرزشش بیشتر شده بود.
بعد از چند دقیقه لبامو ازش جدا کردم و بردم سمت گردنش و آروم مک میزدم،
پوست نرم، بوی خوب، مزه خوب…
نفس زدنای مامان دوباره شروع شده بود و این شهوتمو بیشتر میکرد.
یکم اومدم پایین تر و آروم بالای سینشو بوس میکردم و دور سینشو با زبونم خیس میکردم(مامان یه آه و ناله کوچیک، چاشنی نفس زدناش کرده بود)
لرزش بدنش بیشتر شده بود و میشد شدت تحریک و لذتو فهمیدم؛
آروم نوک سینش و یکم از کنارشو کردم تو دهنم!
(وای خدای من)
چقدر نرم و خوشمزه بود، با زبونم با نوک سینش از داخل بازی میکردم و مامان، که دیگه رو جاش بند نبود.
با یکی از دستام سینه سمت چپشو گرفتم و همزمان مک میزدم و سینشو میمالوندم
توی اوج خودش بود، بدنش میلرزید و ناله هاش بلند تر شده بود
دوتا دستامو بردم سمت شلوارکم و شرت و شلوارکمو باهم در آوردم، تا کیرم یه نفس راحت بکشه،
دیگه آماده بودم
سرمو از سینش جدا کردم و نسشتم وسط پاهاش،
دستشو گرفتم و آروم گذاشتم روی کیرم !!
سرش پایین بود،! ولی تا متوجه شد دستش مماسه کیرمه، سریع سرشو آورد بالا
و به کیرم زل زده بود
اون لحظه با اینکه تو اوج شهوت بود ولی یکم خجالت کشیدم،
اما مامان!
آروم انگشتاشو روی کیرم میکشید و یکم فشارش میداد
اون لحظه نفس زدنای من شروع شده بود، و من دیگ واقعا تو اوج شهوت بودم،
واقعا دیگـه نمیتونستم!
کیرم و انگشتاش که روش بود رو باهم گرفتم و گفتم: مامان اجازه هست؟
مامان هم با باز و بس کردن چشماش این اجازه رو بهم داد
از روش بلند شدم و دستامو دور روناش حلقه کردم و کشیدمش لبه تخت و دستمو آروم روی کوسش میکشیدم!
وای خدا، لطیف ترین چیزی بود که تا حالا دست بهش زده بودم
آروم دستمو رو خط کوسش میکشیدم(خیس خیس بود) و اون لحظه مامان بود که لرزش بدنش که ناشی از اظطراب بود
از بین رفته بود و فقط ناله هاش بود که جلب توجه میکرد.
خط کوسشو باز کردم؛
وای…!
یه چوچول با رنگ صورتی و خیلی کوچیک و زیرشم سوراخ ادرارش و بعدش سوراخ کوسش!
از ترشحاتش، انگشتم خیس خیس بود و لجز
سر کیرممو گذاشتم روی کوسش و آروم بالا و پایین میکردم ،واقعا نیازی به روان کننده نداشت،
و مامان اون لحظه چشماشو بسته بود و با دستاش با سینه هاش بازی و خیلی آروم ناله کوچکی میکرد.
میخواستم پاهاشو بدم بالا و کیرمو بکنم تو، که یادم افتاد کاندوم ندارم.!!!
خودمو ازش فاصله دادم و گفتم: مامان؟(با صدای گرفتش گفت: جانم
گفتم: کاندوم ندارم،! تو مشکلی ندار
25 030
مسیر جدید در زندگی (۲)
#مامان #تابو #زن_بیوه
سلام دوستان
قبل از شروع پارت دوم، یه توضیح مختصر درباره پارت اول بدم.
توی تمامی فیلمنامه ها و داستان ها و قصه ها، همیشه نویسنده، پارت اول رو اختصاص میده به معرفی اشخاص داستان و انتقال رفتار و حسشون در طول داستان به مخاطب، تا مقدمه ای باشه برای ارائه بهتر داستان و همچنین با این کار باعث میشه که مخاطب،
داستان رو بهتر و با تمامی جزئیات متوجه بشه.
و منم بر همین اساس داستان رو ارائه دادم و سعی کردم تمام حسی که داشتم، و اتفاقاتی که بین من و مادرم افتاده رو با تمامی جزئیات به مخاطب برسون.
البته که دید و نظرات متفاوته و این برای من قابل احترامه.!)
و همچنین از جانب خودم بخاطر غلطای املایی و نگارشی عذرخواهی میکنم و سعی میکنم این پارت رو بی نقص ارائه بدم
شروع پارت دوم:
دستامو آروم نزدیک درز کونش میکردم
و مامان،
صدایی ازش بلند نمیشد، تحریک شده بود و لذت میبرد.
ضربان قلبم بالا بود و کمی اظطراب داشتم، ولی همچنان به ماساژ و تحریک کردنش ادامه میدادم، دیگه زمانش رسیده بود که وارد مرحله جدید بشیم و من آمادگیشو پیدا کرده بودم.)
دستامو آروم دور شکمش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم و نشوندمش روی پاهام
کاملا متوجه نرمی وحجم کونش شده بود و مامانم با برخورد کونش به وسط پاهام متوجه سفتی کیرم شده بود.
دستامو آروم روی روناش میکشیدم و تا وسط پاش میومدم ولی اصلا دستم به کوسش برخورد نمیکرد.
لرزش بدنش و نفسای عمیقی ک میکشید نشونه ی تحریکش بود،
دستامو بردم سمت سینش و مشغول باز کردن دکمه هاش شدم و همزمان گوشه ای از گردنشو بوس میکردم،بوسای عمیق و احساسی،
پوستش خیلی داغ بود به قدری که احساس میکردم لبام از شدن حرارت میسوزع.
آخرین دکمه هم باز کردم و حالا موقعش بود لباسشو در بیارم.
کمی ازش فاصله گرفتم و دستاشو دادم عقب و با یه اشاره لباسشو در آوردم.
حالا با یه بالاتنه لخت روی پام نشسته بود،
دستامو گزاشتم روی شونه هاش،(پوستش خیلی داغ بود) و صورتمو چسبوندم به پشت کمرش و باتمام وجود بـــو کـشیـدم
بوی خیلی خوبی میداد…
یه بــــو،
فقط مخصوص خودش؛ منحصر به فرد بود💛💛
بـوی تنش، چنان شهوتمو تغذیه کرد که دستامو از زیر بردم سمت سینش و اولین بار بود که سینشو لمس میکردم.
حجم سینش که تمام مشتنو پر کرده بود و داغی پوستش که یکی از ویژگی های جذابش بود.
با اولین فشار، مامان، چنان نفس عمیقی کشید، که شهوتمو صد برابر کرد.
سینه هاش خیلی نرم بود ولی وقتی فشارشون میدادم،
متوجه یه سفتی درونش میشدم، و نوک سینش که خیلی کلفت بود و کمی سفت.
با انگشت اشاره و شصتم دائم نوک سینه تاشو فشار میدادم و
مامان که لرزش بدنش خیلی زیاد شده بود و نفسای عمیقی که میکشید به اوج خودش رسیده بود و من همزمان گردنشو بوس میکردم.
آروم دستاشو گذاشت رو دستم و کمی فشار میداد، به عنوان اینکه بیشتر بمالم و فشارشون بدم
این کار براش لذت بخش بود و من تمام سعیمو میکردم که بعد از این سه سال دوباره اون حس و لذت ارضا رو تجربه کنه
آروم لبمو نزدیک صورتش کردم و از نیم رخ بوس گونش میکردم،
خودمو بیشتر کشیدم جلو که به لباش برســم… که یدفعه مامان با یه صدایی که غرق در بزاق و شهوت بود گفت: علــی مـامـان!! بریم رو تخت، تو تراس زشته یه نفر میبینه.( با صدای گرفته و ان من کنان)
حجم بزاغ دهنش و صدای گرفتش، گویای شهوت و اظطرابش بود.
دستامو از سینش جدا کردم و همزمان زیر زانوش و پشت کمرشو گرفتم و بغلش کردم.
نفسای داغش به سطح پوستم برخورد میکرد و شهوتمو خارج از کنترل کرده بود
بردمش توی اتاق و به کمر خوابوندمش روی تخت، دوتا پاشو گذاشتم روی سینم و بلافاصله شل
25 030
🕯تحلیل لحظهای بازار، تصمیمگیری هوشمندانه! قبل از خرید، از ما بپرس!"
📈چشم سوم تریدرها، همین جاست! با الگو آنالایزر، هر ارز رو سریع تحلیل کن! قبل از هر خرید و فروش، اطلاعات دقیق داشته باش!
🔹سود بیشتر، ریسک کمتر، آینده روشنتر
➡️@algo_analyzer_bot
➡️@algo_analyzer_bot
➡️@algo_analyzer_bot
25 030
شتم رو در سوراخ کونش فشار بدم اروم اروم سوراخ کونش رو باز کردم و با دو انگشت داشتم می چرخوندم کیرم خیلی کلفت نبود ولی بلند بود اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و با یه فشار آروم هل دادم تو یه اه کوچیک و خفیف کشید خیلی حشری شده بودم اروم کیرم رو بالا پایین می کردم تا جا باز کنه ولی انقدر تنگ بود که نمی شد کیانا خیلی درد داشت ولی هیچی نمی گفت و فقط چشم هایش رو روی هم فشار می داد
بعد از چند دقیقه دیگه تقریبا جا باز کرده بود منم تلمبه هام رو سریع تر می کردم کیانا اه و ناله اش تبدیل به جیغ شده بود و با دستش داشت با کسش بازی می کرد صدای برخورد بدن هامون به هم ماشین رو پر کرده بود تلمبه هام سریع و سریع می شد تا یه جیغ کوچیک زد و لرزید فهمیدم ارضا شده ولی من هنوز ارضا نشده بودم سریف تلمبه زدم تا چند ثانیه بعد ارضا شدم و ابم رو ریختم توی کونش چند ثانیه بی حرکت بودیم سریع با یه دستم دستمال برداشتم و بهش دادم و خودم هم تمیز کردم از ماشیم بیرون اودیم و خودمون رو درست کردیم کیانا رفت دستشوویی که نزدیک اونجا بود نشستم تو ماشین و تو فکر بودم ما چیکار کردیم اصلا چی شد یک دفعه. با صدای در از افکارم دست کشیدم کیانا اومد هر دومون یخ کرده بودیم ماشین ماشین رو روشن کردم تا بخاری روشن بشه، بدون هیچ حرفی اومد این طرف و مثل دفعه قبل روی من خوابید یه لب ازش گرفتم و دوتایی چشمامون رو بستیم دستش رو انداخته بود پشت گردنم خیلی اروم بعد از یه ربع ماشین رو خاموش کردم چون گرم شده بودیم توی همین حال خوابموم برد
نور افتاب توش چشمم افتاده بود و اذیت می کرد کیانا هنوز خواب بود دنبال موبایلم گشتم با دستم اروم موبایلم رو از صندلی کناری ماشین برداشتم تنم خواب رفته بود بد جور ساعت ۸ و نیم بود، یه بوس از لپش گرفتم و کیانا هم بیدار شد تا چشماش رو باز کرد چشم تو چشم شدیم گفتم به به سلام صبح بخیر مثل همیشه یه خنده ریز توی چهره اش پدیدار شد برگشت و پشتش به من شد منم اروم پشتی صندلی رو اوردم بالا و هر دو به حالت نشسته شدیم گفت بدنم خواب رفته گفتم اره تن منم خواب رفته دوتایی اومدیم از ماشین بیرون و اب به دست و صورتمون زدیم، کیانا داشت توی کیف کوله ام دنبال مانتو اش می گشت بالاخره مانتو رو پیدا کرد یه ماتو شیک جلو باز بود با بلیز قرمز زیرش قشنگ شده بود ماشین رو روشن کردم و راه افتادم کیانا با تعجب پرسید حالا کجا میری؟ گفتم وایسا جای بدی نمیریم یه رستوران خوب سراغ داشتم که صبحانه عالی داشت رفتیم و اونجا یه صبحانه خوردیم همونجا تصمیم گرفتیم از علاقه مون به هم به خوانواده ها بگیم اون روز یکی از روز های بزرگ زندگی هر دو ما بود ما به خوانواده هایمان گفتیم اولش خیلی استقبال نکردن مخصوصا پدران ولی بعد از چندین ماه تلاش و صحبت و رفت آمد الان یک ماه و سه هفته هست که با هم نامزد هستیم و امیدوارم هر چه زود تر عروسی رو برگذار کنیم
ممنون از دوستانی که وقت گرانبهای خود را صرف خواندن داستانم کردند...
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
ب رو باز کردم یه سیگار از تو کیفم برداشتم و پک می زدم به سیگار و قدم می زدم کیانا داشت با گوشیش ور می رفت زیر نور چراغی که دود سیگار ازش گذر نمی کنه تصویر زیبایی بود چند قدم اون ور تر روی نیمکت پارک نشستم و داشتم به خودم و اینده و اینها فکر می کردم که یک دفعه کیانا نشست کنارم روی نیمکت و رشته ی افکارم پاره شد با تعجب پرسید تو هم سیگار می کشی؟؟ اصلا بهت نمیاد. پاکت کنارم رو برداشت و یه نخ بیرون اورد و روشن کرد یه پک سنگین زد به سیگار با تعنه بهش گفتم پس همه فن حریفی با خنده ی تلخی گفت دیگه کار روزگار به ما ربطی نداره فضای عجیبی شده بود بهش گفتم دیگه نمیشناسمت کیانا هم من عوض شدم تو هم که بیشتر از من عوض شدی خنده ی تلخی کرد گفت جدی ولی من ترو خوب میشناسم از ثانیه به ثانیه حرکاتت می تونم بفهمم چی تو سرت می گذره حتی یه احساس در مورد من که داری باهاش می جنگی.
هر دو مون حالت طبیعی رو گذرونده بودیم راست میگن از یه ساعتی بعد شب آدم حرف هاش رو راحت تر می زنه حرف هاش از ته ته قلبش هستن به نظرم واقعن درست می گن.
کیانا رفت توی ماشین و سیگار رو لب پنجره گذاشته بود سیگار دوم تموم نشده بود که بارون گرفت به ساعت نگاه کردم ۴ و ربع بود انگار ثانیه ها هم حال گذر نداشتن قدم های اهسته تا ماشین برداشتم کیانا بد جور تو فکر بود و به ماشین جلویی خیره شده بود
ماشین پر شده بود از دود سیگار هامون سکوت سنگینی بود کیانا بدون برگشتن بهم گفت:
-می دونم سر شب چی تو فکرت می گذشت
+چطور چیز مهمی نبود
-حسی که تو چند ساعتیه داری من چند ساله دارم حالا می فهمی چه حس بدیه
+چرا هیچ وقت چیزی بهم نگفتی؟
-ترسیدم اون دفعه هم که با اون دختره دیدمت قلبم درد گرفت و شکست تحمل دیدن کسی که با تو باشه رو نداشتم حالا یه چیزی می خام ازت بپرسم
-جانم؟
+هستی!؟
-برای چی؟
+برای یه کاری با هم
+تا تهش هستم.
بدون وقفه بدنش روی خودم احساس می کردم
لب های داغ و زیباش قفل شده بود به لبم لبم رو می مکید یه دستم رو انداختم دور گردنش و دست دیگم پشت گردنش بود بدنش داغ داغ بود لب گرفتنمون طولانی شد ولی خیلی برام کوتاه بود دستم رو بردم زیر تی شرت و بدن ظریف و بدون یه تار موش رو نوازش می کردم کم کم دستم رو رسوندم به کرستش برگشت و به پشت خوابید روی من، باسنش چقدر نرم بود شهوت همه وجودمون رو فرا گرفته بود و رفتارمون دست خودموم نبود زیر نور زرد چراغ برق بدنش می درخشید دقیقا کونش روی کیرم بود و گرماش به وجودم وارد می شد دستم رو به کرستش رسونده بودم و خیلی اروم بردم زیر کرست سینه های نسبتا بزرگی داشت خیلی نرم بودن و حس حال باور نکردنی بود به گردنش بوسه های ریز می زدم کیانا داشت به ارومی با یه دست زیپ شلوارم رو باز می کرد سرش رو چرخوند و یه نگاهی کردم بهش چشماش خمار خمار بود اروم دستش رو به کیفش رسوند و یه کرم دست و صورت بهم داد زیپ شلوارم رو باز کردم و شلوار کیانا رو آروم دادم پایین دستم به کون نرمش خورد که شرت لای اون گیر کرده بود شرتش رو با ارامش کنار زدم داشتیم لب می گرفتیم فضا حیلی کوچیک بود و جای تکون خوردن نداشتیم یه زره از کرم روی دستم زدم و دستم رو کیرم رسوندم و حسابی چرب کردم کیرم رو گذاشتم بین چاک کونش و بالا و پایین می کردم با دستام سینه هاش رو گرفته بودم و خودم رو بالا پایین سر می دادم کیرم بین لمبر های کونش پایین و بالا می رفت چقدر نرم بودن کیرم سفت سفت شده بود که لبش رو کنار گوشم اورد و اروم گفت سریع تر پارسا، با دست چپ سینه اش رو فشار می دادم و توی دستم جا به جا می کردم دست راستم رو بردم زیر کونش و سعی کردم انگ
25 030
گفتم چیکار کنیم فکرمون به هیچ جا نمی رسید گفتم می خای بریم خونه ی ما که گفت نمیشه اخه دو دقیقه بعد مامان بابام می فهمن و اصلا میگن شما دوتا با هم چیکار می کنید راست می گفت نمیشد
یه کاری به فکرم رسید گفتم یه فکری دارم و به سمت خونمون راه افتادم فکر احمقانه ای بود ولی خب به امتحانش می ارزید قرار شد من برم بالا اتاقم رو به روی در ورودی هست اگر خواب بودن مامان بابام بیاد بره تو اتاقم اخه سال تا سال کسی تو اتاقم نمی اومد و بیشتر اوقات بسته بود در اتاقم قرار شد اگه رفتم بالا و بیدار بودن سویچ ماشین رو از بابام بگیرم و بریم تو ماشین بخوابیم با هم خلاصه رسیدیم به خونه قرار شد کیانا بیاد و بیرون خونه وایسه در خونه رو کامل نبستم تا بتونه بیاد تو رفتم همه جا تاریک بود فکر کنم همه خواب بودن رفتم جلو تر که یه سرک بکشم که بابا صدام زد گفت اومدی نگرانت شدم چی شد از شهبد چه خبر؟
+هیچی بردیمش بیمارستان من اومدم لباس بردارم برم احتمالا تا صبح پیشش بمونم نگرانم نشید بابام گفت می خای بیام کاری باری کمکی چیزی نمی خای گفتم نه چیزیش نشده خوبه فقط یه چیزی میشه لطفا سویچ ماشین رو بدی لازم دارم خلاصه رفتم یه سری لباس هایی که نو بود رو از تو کمدم برداشتم و ریختم تو کیفم و اومدم بیرون کیانا وایساده بود پشت در اروم گفت چی شد سویچ ماشین رو نشون دادم و فهمید خلاصه رفتیم پایین گفت حالا چرا تو اومدی باهام افتادی تو دردسر خودم می رفتم گفتم مهم نی بی خیال ولی خودم هم برام سوال بود و جوابی براش نداشتم چرا داشتم خودم رو بهش نزدیک می کردم پس اون حس خواهری چی شد کجا رفت چرا دیگه اون حس جاش رو با یه حس نا اشنا عوض کرده بود رسیدم پارکینگ کیفم رو انداختم سمتش گفتم بیا هر کدوم خاستی انتخاب کن بپوش
برق توی چشماش واضح بود گفت واقعن با این لباس ها سختم بود مرسی یادت بود رفت تا یه گوشه پارکینگ لباس عوض کنه منم ماشین رو بردم بیرون اومد سوار شد چند تا کوچه دور شدیم و رفتم کنار یه پارک وایسادم هوا ابری بود نه سرد نه گرم به قول معروف ملس بود هوا، کیانا هم یه بلیز قرمزم رو پوشیده بود که با اینکه گشاد بود بازم سینه های خوش فرمش معلوم بود یه شلوار لی هم از توی لباس ها انتخاب کرده بود و پوشیده بود لباس های خودش هم ریخته بود تو کیف خلاصه یه زره ای بخاری زدم هوای ماشین گرم شه دوتایی در سکوت بودیم و به سقف ماشین خیره شده بودیم که کیانا سکوت رو شکست و گفت:
امشب چه شبی بود وقتی اومدی واقعن خوشحال شدم ممنونم ازت وقتی اون دفعه به کسی نگفتی فهمیدم قابل اعتماد ترین کسی هستی که می تونه همه چیم رو بدونه ممنونم ازت
حرف هاش برام آرامش بخش بود ولی حسابی داغ شده بودم و ضربان قلبم بالا رفته بود توی افکارم غوطه ور شده بودم و تو حرف های کیانا غرق نمی دونستم اون در مورد من چی فکر می کرد مثل یه برادر یه دوست نمی دونم بعد چند دقیقه نفساش آروم شد و نظم دار هدس زدم خوابش برده دیگه با خیال راحت بهش نگاه می کردم چه صورت زیبایی داشت بدن کم نقص و زیبایی داشت پاهاش کشیده ولی نه لاغر نه تپل متوسط نفهمیدم چی شد ولی خوابم برد. ساعت تقریبا 4 صبح بود که با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدیم کیانا انقدر ترسیده بود صدای قلبش میومد بابام بود نگران شده بود گفتم هیچی خوبیم و منم الان تو حیاط بیمارستان هستم و خوبه بد نیست و اینها از ماشین اومده بودم بیرون و داشتم قدم می زدم عادت دارم وقتی حرف می زنم با تلفن راه می رم تلفن رو قطع کردم گفتم خوبی چرا ترسیدی بد جور ترسیده بود تو داشبورد اب بود یه زره اب خورد داشتم قدم می زدم خوابم نمی برد در عق
25 030
وضعم رو چک کردم و از اتاق اومدم بیرون کیانا نشسته بود کنار میز و داشت با گوشیش ور می رفت زن عمو سحر هم داشت عصرانه رو می کشید املت درست کرده بود و کلی هم مخلفات روی میز بود تشکرم کردم و نشستم کنار میز رو به کیانا کردم و از اینترنت پرسیدم که خراب شده بود چون دیگه حرفی نبود که بزنیم و سکوت ازار دهنده ای حاکم بود گفت هیچی درست شد شروع به تعریف کرد
نشستیم و عصرانه رو خوردیم کیانا پاشد ظرف ها رو بشوره منم توی جمع کردن سفره کمک کردم و رفتم سراغ لپ تاپ تقریبا داشت نصب می شد که صدای در اومد عمو محسن بود رفتم و سلام و احوال پرسی کردیم و بعد از گپ گفت گفتم من دیگه برم به زن عمو گفتم کامل
نصب شد و زن عمو سحر هم تشکر کرد و تعارف کردن که بمون شام و نرو و… ولی به هر حال کلی کار داشتم خونه باید می رفتم از خونشو زدن بیرون چند تا کوچه با خونمون فاصله ندارن بارون بسیار ریز و کم بود و هوای خیلی خوبی بود تصمیم گرفتم یه زره راه برم فکرم مشغول بود راهم رو کج کردم به سمت دوتا کوچه اون ور تر سیگار رو از کیفم در اوردم و شروع کردم پک زدن انقدر تو افکارم غرف بودم که زمان به سرعت گذشت و رسیدم سیگار رو توی سطل اشغال سر کوچه انداختم و رفتم به سمت خونمون وارد خونه شدم و رفتم سمت اتاقم خوابیدم.
شام خورده بودم و مشغول خواندن کتاب بودم که موبایلم زنگ خورد ناشناس بود:
+بله بفرمایید
-سلام اقای پارسا…
+خودم هستم بفرمایید
-از طرف کلانتری تماس می گیرم
یه حس بدی بهم دست داد تو دلم گفتم خدا بخیر کنه معلوم نی چه گهی خوردم این موقع شب خلاصه بعد از چند دقیقه فهمیدم بــــــــلـــــــــه کیانا رو گرفتن توی یکی از پارتی های شبانه بالا شهر تو وضعیت بدی هم بوده کیانا هم من رو به جای برادرش معرفی کرده پاشدم لباس پوشیدم برم بیرون سویچ متور رو برداشتم برم بیرون که بابا گفت چی شده این موقع شب گفتم هیچی دوستم تصادف کرده می رم بیمارستان خلاصه پیچوندیم و زدیم بیرون تا کلانتری با متور نیم ساعت راه بود خلاصه هر جور بود خودم رو رسوندم دیدم کیانا رو یه مقنعه کرده سرش و نشوندنش با چند تا دختر و پسر روی صندلی کنار دیوار خلاصه امضا داد و بعد از یه ساعت با مکافات اومدیم بیرون منم اعصابم خورد شده بود بد جور بدون هیچ حرف سوار متور شدیم ساعت نزدیک 12 بود کیانا نشست پشتم و دستش رو دورم حلقه کرد دستاش گرم و ظریف و نرم
بود راه افتادیم چند دقیقه نگذشته بود که چونه اش رو گذاشت روی شونم و در گوشم گفت مرسی امشب نمی تونستم به هیچ کس زنگ بزنم ممنونم ازت صداش اروم بود ولی باد نفسش به پشت گوشم بر خورد می کرد و منم سرعت رو کم تر کردم تا نفسش بهم بیشتر برخورد کنه حال عجیبی بود من تا قبل از این کیانا رو دوست داشتم دختر خوشگل و با مزه ای بود ولی خواهرانه دوسش داشتم و هیچ وقت این شکلی دوسش نداشتم حس متفاوتی بود داشتم می رفتم سمت خونشون که گفت:
-نرو سمت خونمون
+چرا !؟ کجا برم؟
-اخه گفتم با چند تا از دوستام با تور یه سفر یه شبه می ریم قم با دوستام هم هماهنگ کردم مامانم هم وقتی نبودم زنگ زده بود به یکی از دوستام که می شناختش و اون هم تایید کرده بود واسه همین دیگه باور کرده بود و راضی شده بود بودن
+دختر داری چیکار می کنی با خودت اخه؟!
از دستش اعصابم خورد بود گفتم خوب برو بگو ماشین خراب شد وسط راه برگشتیم
گفت نه اخه قرار بود رسیدم پیام بدم منم بهشون پیام دادم رسیدیم واسه همین راه نداره
گفتم خب پس بیا بریم هتل دیگه با ناراحتی گفت شناسنامه همراهم نیست
گفتم ای وای یعنی هیچی نیاوردی
داشت دسته ی متور تو دستم خورد می شد سرعتم رو کم کردم
25 030
رابطه من و کیانا با سرانجام خوش
#س.ک.س_در_ماشین #دختر_عمو
داشتم قدم زنان سمت خونه عموم می رفتم هدفون روی اخر صدا بود و از عالم بیرون هیچ چیزی نمی فهمیدم بارون نم نم و ریز در حال باریدن بود سر کوچه بودم پیچیدم تو کوچه چشمم به ماشینی افتاد که درش نیمه باز بود جلو تر رفتم کیانا بود داشت از یه پسره تو ماشین لب می گرفت چند ثانیه بی اختیار مکث کردم انگار سنگینی نگاهم زیاد بود و کیانا برگشت و باهام چشم تو چشم شد. قدم هام رو تند تر کردم و رسیدم به خونه عمو محسن زنگ رو زدم سحر در رو باز کرد سحر زن عموم بود زن مهربونی بود و من رو خیلی دوست داشت. رفتم سمت اسانسور ذهنم درگیر بود تو فکرم داشت فکر می کردم چه حالی میده تلافی دو سال پیش رو سرش خالی کنم، بیچاره شدم سر اون ماجرا در همین فکر ها بودم که باز شدن در من رو به خودم اورد صدای گرم سحر جان رو به رو شدم که نرسیده داشت سلام و احوال پرسی می کرد تا رسیدم با یه چایی گرم و کیک و تنقلات ازم پذیرایی کرد من خونشو زیاد میومدم اما صبح بهم گفته بود یه نرم افزار رو می خوام بیا روی دستگاهم نصب کن منم برای همین اومده بودم. ساعت ۶ بود می دونستم عمو محسن ۷و نیم ۸ میاد یه بیست دقیقه ای گذشت که صدای در اومد کیانا آروم در رو باز کرد و با رنگ پریده اومد تو و سلام کرد منتظر بود ببینه چی میشه من چیزی به کسی گفتم یا نه، با ترس سلام و احوال پرسی کوتاهی کرد و رفت تو اتاقش به زن عمو سحر گفتم بریم شروع کنیم چون طول می کشه کیفم و برداشتم و رفتم تو اتاقی که لپ تاپش رو می گذاشت نشستم پشت لپ تاپ و سی دی رو در اوردم گذاشتم و شروع کردم به نصب زن عمو سحر هم داشت با خواهرش حرف می زد کینا و عمو محسن همیشه از این کار زن عمو سحر شکایت داشتن و سرگرم نصب برنامه بودم که کیانا اومد تو اتاق و در حالی که داشت با موهاش بازی می کرد کنار میز به دیوار تکیه داد منم خیلی عادی گفتم:
+چطوری چه خبرا؟
-هنوز نگفتی
+نه نگفتم
-میگی بهشون؟ اره میدونم می گی ولی میشه نگه؟
+( سکوت)
-( همنطور که داشت با موهاش بازی می کرد) ببخشید اون دفعه بچه بودم تا الانش که نگفتی ازت ممنونم ولی میشه به کسی نگی ترو خدا هر کاری بگی انجام می دم قول میدم دیگه تکرار نشه ولی نگو بهشون اگه بگی خیلی برام بد میشه دیگه نمی زارن نفس بکشم
+یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: چی بگم اخه از دست تو باشه نمی گم ولی به یه شرت
-اخم هاش رفت تو هم و گفت هدس می زنم چی می خای همه پسرا همینن.
+من نمی دونم چی هدس می زنی ولی فقط به این شرط که هواست به خودت باشه دختر گرگ زیاده
-لبخندی روی چهرش اودم و گفت یعنی واقعن تلافی نمی کنی؟
+نه بابا حوصله این بچه بازی ها رو ندارم.
-ببخش منو تو راه چقدر بد در موردت فکر کردم و چقدر بهت بد و بیراه گفتم
+بهش یه خنده تمسخر امیز زدم و گفتم: اشکال نداره
کیانا یه سالی ازم کوچیک تر بود تازه می رفت توی بیست سالگی تقریبا دو سه سال پیش بود که با یه دختری اشنا شدم و در حد حرف زدن و چت کردن بود دو سه باری با هم تو پارک محل مون قرار گذاشتیم یه بار کینا ما رو با هم دید و کلی عکس از ما گرفته بود و به همه نشون داد به مامان بابام و مامان بابای خودش خلاصه که همه تا چند وقت به چشم بد می دیدنم البته پدر و مادر باز یه زره خوب بودن و اشکالی خاصی پیش نیومد هر چند که هر دفعه می خواستم برم بیرون پدر گرامی یه تیکه ای چیزی بارمون می کرد داشتم فکر می کردم می توانستم یه کاری کنم حسابی ازیت بشه تازه اونم تو چه حالتی دیده بودمش
تو افکارم غرق بودم تا صدای زن عمو سحر اومد بچه ها بیاید عصرانه بدویید که سرد شد.
برنامه در حال نصب بود پاشدم یه نگاه به خودم انداختم و سر و
25 030
اب میداد و مثل مار به خودش پیچ و تاب میداد و صدای اه و اوووهش کل اتاق رو پر کرده بود اما هیچ حرفی نمیزد
همینطور ک پاهاش رو شونه هام بود دست انداختم شرتشو دربیارم که مقاومت کرد و گفت تا همینجا کافیه و نمیزاشت درش بیارم
تو یه حرکت سریع کشیدمش از پاش بیرون و فوری دست گذاشت رو کسش و نزاشت ببینمش
همنطور ک وسط پاهاش بودم خوابیدم روش و شروع کردم لب و گوشش رو خوردم و یواش دستشو از زیر شکمم کشیدم بیرون و فوری کیرمو گذاشتم دم کسشو هل دادم داخل
یه اهی کشید که هنوز صداش تو گوشمه
اخه چند سال بود کسش کیر نخورده بود یه کس تپل و داغ و گوشتی کیر منم که کلفت
تا ته کردم داخلش گفت صبر کن و نگهش دار
شروع کردم خوردن لباش و یکم بعد دیدم خودش داره کسشو تکون میده و منم شروع کردم و وقتی تلمبه میزدم با دستش تشک رو چنگ میزد و میگفت واااای مردم
کلا حالم دست خودمه وتا خودم نخوام ابم نمیاد و حدود چهل دقیقه یه پشت همه مدل گاییدمش و اخر با یه ساک توپ ابمو تو دهن و رو سینه هاش خالی کردم
موقع سکس همش از حسرت هایی ک قبلش نسبت بهم داشتیم حرف زدیم و گفت چه شبهایی ک بیاد کیر من خودشو ارضا کرده بود و اولین بار کیرمو موقع شناکردن داخل باغ که کنار شرتم زده بوده بیرون دیده بوده و از همونجا خارش کسش شروع شده بوده…
خلاصه این بود قصه خواهرزن که واقعا نون زیر کباب هست وهرکس تو کف خواهرزنش هست باروش من امتحان کنه و طعم لذیذ اون کس ناب رو بچشه…….
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
خواهرزن
#خواهرزن
با سلام خدمت دوستان عزیز کانال داستانڪده
ماجرا برمیگرده به حدود 6 سال پیش
دوتا خواهر زن دارم که یکیش بزرگتر و یکیش کوچیکتر از زن خودمه و این ماجرا مربوط به بزرگه هست
از اوایل نامزدی همش چشمم دنبالش بود اخه لامصب چه از لحاظ اندام و کس و کون و چه از لحاظ عشوه هایی که موقع حرف زدن میومد دلمو خون میکرد
یواش یواش حس کردم خودش از عمد داره جلوم عشوه میاد و کارهایی میکنه که منو تحریک کنه
بخوام از کاراش بگم خیلی طولانی میشه و مثلا یدونه از کارهاشو بخوام بگم یه روز داخل باغ تو الاچیق نشسته بود و منم درست بالای سر اون گوشیمو به شارژ زده بودم
رفتم گوشیو بردارم و همینطور ک جلوش بودم کیرم روبروی صورتش بود که یدفه نیشگونم گرفت و گفت هی اقا میکروفونتو نکنی تو دهنم
خلاصه شده بود ملکه ذهن من طوری که زن خودمو بیاد اون میکردم
و خلاصه بریم سر اصل ماجرا
خونشون با ما فاصلش زیاد بود و از قضا یه روز سمت خونشون کار داشتم ک طول کشید و باهاش تماس گرفتم که ظهر میام خونتون و در ضمن اینم بگم با دوتا بچه از شوهرش طلاق گرفته بود
وقتی رسیدم فقط یکی از بچه ها خونه بود و اونم بعد نهار کلاس داشت و رفت بیرون و من موندم و یه دنیا شهوت
هرجور اومدم سر حرف رو باز کنم چیزی به ذهنم نمیرسید که یدفه خودش گفت یکم شراب یکی از دوستاش براش اورده ولی نمیخوره و من سریع گفتم عاشقشم بیار و اورد و خوردم
سرم که گرم شد مغزمم به کار افتاد و یه نقشه خوب کشیدم براش
اون لحضه یه شلوارک با یه تاپ نیم تنه پوشیده بود که اون رون های کلفت و سینه های درشت و سربالاش داشتن خود نمایی میکردن و کیر من هم در حال بلند شدن بود و کلا عادت داشت تو خونه لباس های باز و بدن نما بپوشه و همینم منو دیوانه تر میکرد
رفتم کنارش نشستم و بهش گفتم چقدر میتونم بهت اطمینان کنم؟؟؟
گفت خیلی چیزی شده؟؟؟
گفتم میخوام یه راز رو بهت بگم که خیلی وقته داره عذابم میده ولی اول باید قسم جون بچتو بخوری که تا ابد بین خودمون میمونه!!
سریع چشماش گرد شد و پیش خودش گفت حتما من مست کردم و میخوام پته خودمو بریزم رو اب وسریع قسم خورد که بین خودمون میمونه
بهش گفتم موضوع راجب یک زن هست که خواب و خوراک رو ازم گرفته
داعم بیادشم و حالم خرابه و گفتم و گفتم تا حس کردم نفسش به شماره افتاده
یدفه گفت اشنا هست یا غریب و چرا نمیری بهش بگی و دقیقا رسیدم به جای اصلی نقشه
یه نگاه بهش انداختم و گفتم مشکلم همینه که اشنا هست و تو هم میشناسیش و حرفمو قط کردم و اون پیله کرد که بگم کیه
اول یکم من و من کردم و دستشو گرفتم تو دستم و چشم تو چشم گفتم قسمی که خوردیو یادت نمیره؟؟؟؟
دوباره قسم خورد برام و داشتم هیجان شنیدن اون اسمو تو چیشاش میدیدم
بهش گفتم روم نمیشه بگم چشماتو ببند تا یواش در گوشت بگم و سریع چشاشو بست
سرمو بردم کنار گوشش و بهش گفتم اون زن خودتی عشقم و تا بخواد چشمشو باز کنه لبمو گذاشتم رو لبش و جوری واداد که انگار از دنیا رفت
یکم که لبشو خوردم و با سینه هاش از رو لباس ور رفتم دستشو گرفتم و بردمش داخل اتاق و خوابوندمش رو تخت
شروع کردم لباساشو در اوردم و خودمم لخت شدم
شرت و سوتینش تنش بود
از لبهاش شروع کردم به خوردن و لیسیدن و اومدم پایین
سوتینشو که دراوردم انگار دنیارو بهم دادن و شروع کردم به خوردن و همزمان کسشو از رو شرت میمالیدم
کسی که مثل رودخونه داشت اب ازش میومد
همینطور میخوردم و میامدم پایین
شکم
پهلو
دور و داخل ناف
تا رسیدم به کسش
از بغل شرت کشاله های رونشو لیس زدمو رفتم به سمت پاهاش تا رسیدم به انگشت پاهاش
پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و دوباره خوردم تا رسیدم به کسش و همنچنان داشت
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
