ch
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览

频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 267 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 275,并在 伊朗 地区排名第 13 402

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 267 名订阅者。

根据 24 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -635,过去 24 小时变化为 -17,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.63%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.77% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 939 次浏览,首日通常累积 954 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 25 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

25 267
订阅者
-1724 小时
-1197
-63530
帖子存档
وای کیر شق شدم میخورد بسه خشتکش و سینه های داغشو روی سینم حس میکردم و لبامونو گذاشتیم روی لب همدیگه و چشمامونو بستیم و لبای همو میخوردیم و توی آسمونا سیر میکردیم. بهم گفت که خب دیگه لباسارو بپوشیم اما من گفتم نه اما هر چقدر اصرار که کردم بعد از یک ربع مک لاو رفت لباساشو پوشید و لباسای منم به زور تنم کرد و کیر فنی بهم زد. یه روز رفتم توی اتاقش و بهش گفتم اون نیم تنه شورتک مشکیت رو بپوش و اونم گفت باشه برو بیرون تا بیام و منم بهش گفتم همین جا وقتی دید نمیرم گفت باشه عوضی و جلوی چشمم دوباره لباساشو در آورد و با شرت و سوتین شد و حسابی شق کردم و کاملا دیدم که تعجب به کیرم خیره شده و همون لباس رو پوشید و بعدش بهش گفتم بیا جرئت حقیقت بازی کنیم. و اونم قبول کرد. از سوالا کصشر یواش یواش راجب سایز سینه و رنگ فلان و اینا باهم حرف میزدیم و تا اینکه بالاخره جرات رو انتخاب کرد و من گفتم سینه هات رو نشون بده و اون کلی خواهش و التماس کرد اما من پای حرفم وایسادم و اون نیم تنش رو در آورد و خودم سریع رفتم جلو و سوتینشو در آوردم و باورم نمیشد دوتا ممه صاف و بلوری و سفید و سر بالای ۷۰ با نوک صورتی و خوردنی جلو بودن و توی آسمونا سیر می کردم و بعدش من جرات رو انتخاب کردم و گفت کیرتو نشون بده و من توش کسری از ثانیه کیرمو در آوردم و اونم خیلی تعجب کرد و گفت چقدر بزرگه چرا شق کردی ؟ منم گفتم سینه های خوردنی تو اینکارو کرد. اونم با خنده گفت خفه بابا اینو که گفتم بازیو قطع کرد و گفت دیگه بسه و پاشد رفت و کله منو کیری کرد اما گفتم باید همین هفته بکنمش. رفتن بعد از ظهرش یه بسته کاندوم خریدم از دارو خونه و دقیقا جایی گذاشتم که بتونه ببینه و توی آشپزخونه سر یخچال بودم که پارمیدا اومد از پشت بغلم کرد و گفت داداشی خیلی دوست دارم چقدر میخوامت تورو و این بار من سرم رو برگردونده بودم و داشتیم از هم لب میگرفتیم و اونم با یه دستش بازومو گرفته بود و اون یکی دستش رو برد لای کونم و کونمو مالی و و خندید و گفت جووون داداشم چه کون خوبی داره. و بعدش من چرخیدم و یهو پرید بغلم و چهار دست و پاشو دورم حلقه کرد و گفت سعید توی دنیای منی،تو مرد منی تو تنها عشق زندگیمی تو اون آقا پسری هستی که واسش نفس میکشم عشقم و توی چشمام زل زد و یواش یواش لبامونو به هم نزدیک کردیم و چشمامونو بستیم و آروم لبامونو گذاشتیم روی هم و شروع به خوردن کردیم و اون باز دو دستی داشت کونمو میمالوند که منم اولین بار دست کشیدم روی کون خواهرم و چقدر یه کون میتونست نرم و خوش فرم باشه. جفتمون توی آسمونا بودیم که پارمیدا دستشو برد زیر شرتم و مستقیم کونمو میمالید و منم دستم بردم زیر شورت پارمیدا و حسابی شروع کردم به مالیدن کونش و نفس نفس زدنای پارمیدا شروع شد و منم دو سه تا اسپنک محکم بهش زدم و کیرم داشت شرتمو جر میداد و میومد بیرون. بعدش اومد از بغلم بیرون و گفت من برم دستشویی بیام و بهش گفتم ای شیطون میخوای بری جق بزنی؟ اونم گفت اره دیوث چطور فهمیدی؟ گفتم معلومه داغ کردی. اونم بهم گفت معلومه تو هم شق کردی بدجور. منم بهش گفتم بیا باهم بشینیم جق بزنیم و اونم کمی مردد بود و گفت باشه و دست پارمیدا رو گرفتم و بردم توی اتاق و سریع دستمال رو آوردم و با لب تاپ رفتم توی پورن هاپ و چسبیدیم به هم و شروع کردیم به دیدن فیلم و پارمیدا بلند شد یه ملحفه آورد انداخت روی پای من و خودش و دست جفتمون رفت زیر ملحفه و تکون تکون میخورد و اونم آه و ناله میکرد. پاهای لختش از زیر شرتکش می خورد بهم و منو برده بود فضا که دیدم بلند شد برقارو خاموش کرد و ملحفه

و باهم ببینیمش و به همین بهونه تشکمو بردم کنار پارمیدا توی اتاق انداختم و خودمو چسبوندم بهش و لبتاب رو گذاشتم وسط پای جفتمون و دیدیم. اوایلش خیلی معذب بود ولی یواش یواش میخندید و راجب جیمی و سرسی باهم شوخی میکردیم و این سریال باعث شد خیلی باهم راحت تر شیم. عملا و بدون اینکه به روی هم بیاریم وارد رابطه عاشقانه شده بودیم و مدام قربون صدقه هم میرفتیم. هر روز میومد روی پام می نشست و با صدای بچگونه میگفت شکلات میخوام و منم بهش میگفتم یه بوس بده تا برات بخرم و اونم لباشو میذاشت روی لبام و بعد کامل از رو به رو میومد روی پاهام می نشست و پاهاشو دورم حلقه میکرد و میگفت داداشی خیلی دوست دارم هیچ وقت دوست دختر نگیر من بهش حسودیم میشه من خیلی بهت وابسته شدم. این حرفش باعث شد قلبم تند تند بزنه و بهش گفتم پس تو هم مال من باش و رل نزن و اونم لبامو بوسید و با صدای بچگونه گفت چشم داداشی اصلا من رل تو از این به بعد. دیگه بعد این مکالمه ما رسما عاشق و معشوق بودیم. توی خیابون دست همو میگرفتیم و برای هم پیامای عاشقانه میفرستادیم و مدام لبامون توی لب هم دیگه بود و همیشه شبا کنار هم میخوابیدیم و همدیگه رو بغل میکردیم و کلی نوازش میکردیم همو و جملات عاشقانه به هم میگفتیم و منم هر شب توی خواب حسابی از پشت خودمو بهش میچسبوندم و میمالیدمش از کون و سینه. دیگه کم کم بهش میگفتم فلان لباستو بپوش و اونم گوش میکرد و میگفتم موهاتو اینجوری ببند و اونم قبول میکرد. وقتی آخر ترم ها میرفتیم خونه سعی می کردیم عادی باشیم اما وقتی برمیگشتیم تبریز همه چیز دوباره شروع میشد. من واقعا وابستش شده بودم و حتی اونم مدت ها بود دیگه توی اون ربات کذایی نمیرفت و کار داشت به جایی میرسید که بعضی وقتا به خاطر نگاه کردن به یه دختر یا فالو کردن دخترا توی اینستاگرام باهام دعوا میکرد و روم غیرتی میشد. هر شب با هم فیلمای عاشقونه میدیدم و سرشو میذاشت روی سینم و می گفت سعید من دیوونتم اگه یه روز نبینمت میمیرم. منم موهاشو بو میکردم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم عطر تنت بهم آرامش میده عشق زندگیم. پارمیدا هم با اون چشمای آبی خوشگلش بهم گفت تو مال منی سعید اگه دختر دیگه ای سمتت بیاد میکشمش. اگه داداشم نبودی باهات ازدواج میکردم. من قند توی دلم آب شده بود. هر وقت میرفت ظرف بشوره میرفتم از پشت بغلش کردم و گردنشو بو میکردم و اونم سرشو میچرخوند و از هم لب میگرفتیم. یه روز بهم گفت یکی از پسرای دانشگاهشون بهش پیشنهاد رل داده اما اون بهش گفته من دوس پسر دارم و منم خوشحال ازش پرسیدم دوست پسرت کیه و اونم گفت معلومه دیگه تو عشق زندگی خواهر. و پرید بغلم و روی هوا می چرخوندمش و موهای لخت و نرم و خرمایش که دم اسبی بسته بود رو نوازش میکردم و حتی واسه اون بافت مو یاد گرفته بودم و موهاشو میبافم. یه روز صحبت از بدنسازی شد و منم از فرصت استفاده کردم و باهاش کل کل انداختم که هیکل کی فیت تره و اون هی میگفت من من و منم جلوش لخت و با شرت شدم و شرتمم هفتی بود و جلوش فیگور گرفتم و اون اومد توی اون حالت دست به سیکس پک هام زد و گفت وای چه سکسی و منم گفتم همش مال شماست. اونم خندید و یهو دستمو بردم سمت نیم تنه اش و گفت سعید زشته و منم گفتم میخوام ببینم چی ساختی دیگه اینقدر ادعا میکنی و تونستم لختش کنم و با شرت و سوتین قرمز فوق سکسی جلوم وایساد و سیکس پکاشو نشونم داد و گفت حالا بگو مال من بهتره یا مال تو و منم دستم رو گذاشتم روی شکمش و واقعا شکم سفت و خفنی داشت و از فرصت استفاده کردم و گفتم قربون خواهر سکسی و هات خودم برم من. و همانطور بغلش کردم و

ش بهش دادم و اونم خیلی خوشحال شد و بهش گفتم برو بپوش و اون گفت زشته سعید اما من گفتم ما خواهر برادریم و گمشو برو عوض کن و بیا. چند دقیقه بعد پارمیدا با یه نیم تنه و شورتک سفید که پاهای سفید و بلوریش و تنه لختش رو نمایان میکرد و با خجالت و دستی که جلوی چاک سینه های هفتادش رو گرفته بود وارد شد و من پریدم بغلش کردم و میتونستم خجالت رو توی چشماش ببینم. اوج لمس بین من و اون دست روبوسی عید بود اما حالا بغلش کرده بودم و کیرمم راست شده بود و به خودم فشارش میدادم. بعد به بهونه این که با هم برقصیم دستشو گرفتم و چاک سینش رو دیدم و کیرم شروع به شق تر شدن کرد و حسابی باهم رقصیدیم. چند روز از اون ماجرا گذشت و من حسابی با لباسای پارمیدا حال میکردم و نامحسوس سینه و کون خوش فرمش رو نگاه میکردم تا اینکه یه روز رفت حموم و لباساشو عوض کرد و من کیر شدم. یه مطلبی راجب معنی انواع بوس پیدا کردم از توی تلگرام که مثلا بوس از پیشونی یعنی باهم دوستیم و بوس از گونه یعنی دوست دارم و بوس کردن سکسی بود و بوس لب یعنی عاشق بودن. من اون روز اون پیام رو ویرایش کردم و بوس از لب رو به دوست داشتن تغییر دادم و برای پارمیدا فرستادم و چند ثانیه بعد پارمیدا با خنده اومد بیرون و گفت قربون داداش مهربونم برم و چشمام رو با دستش بست و گفت باز نکن کارت دارم و منم با تعجب منتظر بودم که خواهرم گونه راستم رو بوس کرد و بعدش گفت دوست دارم داداشی مهربونم. بعدش نوبت من شد و با دستام چشماشو بستم گفتم باز نکن و یهو ازش لب گرفتم که خودشو با جیغ عقب کشید و گفت کثافت چه گوهی میخوری، و منم عادی سازی کردم و گفتم مگه پیامو نخوندی و می خواستم دوست داشتنمو بیان کنم. اونم گفت احمق بیشعور اون منظورش دوست داشتن دوس پسر دختریه اما من هی انکار میکردم و با دروغ میگفتم که نخیر خودم فلان فیلم دیدم خواهر و برادره لب گرفتن و فلان همکلاسیم جلوی چشمام از خواهرش لب گرفت و کلی کصشر سر هم کردم و آخرش گفتم شهر ما کوچیک بود از این خبرا نبود فکر کردی حتما اینجا اینجوری نیست. اونم گفت باشه ولی دیگه این کارو نکن من بدم میاد که من یه نگاهی با خنده بهش کردم و گفتم ولی من خواهرمو دوست دارم و بدو بدو دنبالش توی اتاق دویدم و اونم با خنده فرار میکرد و من گوشه اتاق گیرش آوردم و ازش لب گرفتم. چند وقت گذشت و انگار لب گرفتن بینمون عادی شده بود و منم همش به بهانه های مختلف میبردمش بیرون دور دور و همش دستشو توی مسیر میگرفتم و به هر بهونه ای ازش تعریف میکردم که به به چه آبجی خوشگلی دارم و الان پسرا فکر میکنن رلمی و کونشون میسوزه و اونم هی میگفت کوفت مرگ و منم میخندیدم. چند تا پسر داشتن از جلومون رد میشدن و من و اون توی پارک بودیم که همونجا ازش لب گرفتم و اونم کلی حرص خورد کا توی خیابون نکن بیشعور اما کلی کیف کردم از این کارم. هر روز براش گل میخریدم و بغلش میکردم و هی قربون صدقش میرفتم و موهاشو براش شانه میکردم و و خیلی وقتا اون با جمله سعید دوست دارم میومد بغلم میکرد و ازم لب میگرفت. منم به هر بهونه ای سعی میکردم براش لباس های سکسی و بخرم و دیگه توی خونه باز میپوشید. توی اتوبوس وقتی آخر ترم ها برمیگشتیم خونه به بهانه های مختلف دستمو میذاشتم روی رون پاش یا قلقلکش میدادم یا سرم رو میذاشتم روی سینش و پارمیدا کم کم از رفتارش معلوم بود که شک کرده. یه شب یه ایده خوب به سرم رسید. بهترین سریال دنیا که اتفاقا پر صحنه ترین هم هست و توش سکس خواهر و برادر داره و منم قبلا دیده بودم رو دوباره توی لبتابم ریختم و انقدر اصرار کردم که قبول کنه شبا بیام توی اتاق

ز چیزی که باید باشه به نظر میومد و وسایلی برای خودش می خرید و کاملا واضح بود که قیمتشونو کمتر میگه و حسابی بهش شک داشتم. تا اینکه یک روز پارمیدا توی تلگرام برام یه جوک فرستاد و منم خندیدم و چون حوصلم سر رفته بود زدم روی کانالی که فرستاده بود تا مطالبشو بخونم و وقتی رفتم توی کانال دیدم که یه ربات دوست یابی تبلیغ میکنه و منم زدم روش و اطلاعاتمو وارد کردم و رفتم توی قسمت جستجوی همشهری ها و افراد نزدیک که متوجه چیز مشکوکی شدم. توی فاصله ۱۰ متری یه اکانت به نام پارمیدا که ۱۸ سالش هم بود دیده میشد و شک کردم که این خواهرم باشه. سریع رفتم توی قسمت ویرایش پروفایلم و اطلاعاتمو تغییر دادم و کلا یه شهر دیگه زدم و حتی بلد بودم لوکیشن فیک بزنم و حسابی از تبریز دور شدم و صبر کردم اون اکانت توی ربات آنلاین شه و اینقدر بهش درخواست چت دادم که قبول کرد و وقتی گفتم سلام پیامی داد که مو به تنم سیخ شد. متوجه شدم خواهرم در عوض دادن عکس نود و سکسی از خودش پول میگیره. برای عکس و فیلم و ویدیو چت و خیلی چیزای دیگه قیمت داده بود و منم برای امتحان کردنش گرون ترین که دادن فیلم از کص و کونش بود رو خواستم و شماره کارت که داد شکم درست از آب در اومد و خواهرم بود. پول رو به حسابش ریختم و همش خدا خدا میکردم که بلاک بکنه و بفهمم حداقل کلاه برداره اما برام ویدیو فرستاد. نمیخواستم اونارو باز کنم و حالم خیلی بد بود اما بازم امید داشتم که فیلمای خودش نباشن برای همین باز کردم اما صورتش رو نشون نداد ولی رنگ پوست و هیکلش به پارمیدا میخورد و یه کس صورتی و صاف و بی مو داشت که هر کیری رو میتونست حتی با عکسش ارضا کنه و سینه های سفید و صاف و ایستاده و بلوری با نوک های صورتی عالی داشتن و هر چقدر سعی کردم نود کامل از صورتش بفرسته نفرستاد. هرچی مبلغ رو بالاتر بردم قبول نکرد و خیلی حالم بد بود چند روز نخوابیده بودم و شبا گریه میکردم حتی پارمیدا متوجه شده بود و ازم میپرسید که چمه اما میپیچوندمش. تصمیم گرفته بودم هرجوری که شده متوجه بشم خودشه یا نه. جایی که توش فیلم میگرفت پشتش هیچی معلوم نبود و نمیتونستم تشخیص بدم خونه خودمونه یا نه. تا اینکه بعد از چند بار پول دادن بهش و تلاش زیاد توی یکی از کلیپ هاش صحبت کرد و من متوجه شدم که بله. اینا کس و کون خواهر منن. اینقدر ماجرا بد بود که نمیخواستم به روش بیارم و میخواستم یه روز یه جوری صحنه سازی کنم که مثلا پلیس فتا پیگیرش شده و بترسونمش برای همین تا قبل از اینکه نقشه بریزم براش هر شب بهش پول میدادم تا حداقل عکس کس و کونش دست پسرای دیگه نره و حتی شبا یواشکی از کارتش پول میدزدیدم و به خودش میدادم. توی کارتش مبلغ خیلی زیادی بود که باعث میشد حتی اگر بهم شک کنه نتونه بهم بگه و از این نظر دست بالا رو داشتم. یه روز به خودم اومدم و دیدم که با وجود اینکه میدونستم اینا عکسای نود خواهرمن اما پاکشون نمیکردم و نگاهشون میکردم و اوایل فکر میکردم برای عادی سازی بهش میگم فلان کار بکن فیلم بفرست اما یواش یواش به خودم اومدم و دیدم که دارم فانتزی های خودمو روش اجرا میکنم و روی خواهر خودم شق کردم. عذاب وجدانم هر شب کمتر و به شهوت تبدیل می شد تا اینکه یواش یواش یه عالمه فیلم از کس و کون بی نظیر خواهرم داشتم و هر شب با هم جق میزدیم. تا اینکه تصمیم گرفتم خواهرم رو به دست بیارم و استارتش اونجایی بود که بهش گفتم میخوام برات یه جشن تولد دو نفره بگیرم و کلی هزینه کردم البته با پولایی که از کارت خودش کش میرفتم و براش سکسی ترین نیم تنه و شرتکی که توی اینترنت بود رو سفارش دادم و شب تولد

خواهرم پارمیدا #تابو #خواهر سلام دوستان قبل از خوندن سه تا نکته رو توجه کنید. یک: داستان به طرز وحشتناکی طولانیه و اگر حوصله دارید نخونید و الکی به من فحش ندید. دو: داستان راجب محارمه و تابو داره پس اگه خوشتون نمیاد همین الان برید بیرون و نکه بشینی تا تهشو بخونی اخرم به من فحش بدی. سوم:اگر فکر میکنی تخیلیه اوکی باشه ولی در جواب اینایی که میان میگن توهمات ذهن به جقی باید بگم آخه داداش تو چطور روت میشه به من بگی جقی؟ اومدی توی سایت شهوانی داری داستان سکسی میخونی بعد به من میگی جقی؟ جق چیه بابا اصلا شما اومدی تندی خوانیتو قوی کنی حتما آره؟ اسم هارو هم عوض کردم که لو نریم پس بریم سراغ داستان. من اسمم سعیده توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم و پدرم نجاره و مادرم خانه دار. داستان برمیگرده به ۱۸ سالگی من. من یه خواهر دارم که با هم دوقلو ایم و اونم اون زمان ۱۸ سالش بود. خواهرم پارمیدا مثل من لاغر،سفید، با چشمای آبی و موهای قهوه ای لخت بود که طرز وحشتناکی سکسیش کرده بود و میدونستم توی محلمون هر پسری آرزوش اینه که خواهر من به نگاه بهش بکنه. هر چقدر از زیبایی و خوش اندامی این دختر بگم کم گفتم. البته اون توی خونه اتفاقا خیلی با حجاب میگشت و همیشه لباس گشاد و آستین بلند و شلوار گشاد و بلند پاش بود و منم حسی بهش نداشتم و پدرمم مرد غیرتی و سخت گیری بود و حتی مانتو شلوار های خواهرمم خیلی گشاد و عادی بودن و اینقدر هم زیبا بود که هیچ نیازی به آرایش نداشت. من فقط از خوشگلیش خبر داشتم و هیچ خبری از اندامی که زیر اون لباسای گشاد داشت خبر نداشتم. اتاق های من و پارمیدا جدا از هم بود و منم با وجود قیافه خوبی که داشتم حوصله رابطه نداشتم چون شهرمون کوچیک بود و دهن ادم گاییده میشد از بس دختراش چسی میومدن و میترسن که بیرون بیان و … و کلا این شهرا اگه به دو تا دختر پیشنهاد بدی چنان معروف میشی که همه تورو هول میبینن چون شهرمون خیلی کوچیک بود و همه همدیگرو میشناختن. من و پارمیدا جفتمون بدنسازی میرفتیم و حدس میزدم باید هیکلش هم خوب باشه اما نه چشمی بهش داشتم و نه دلم میخواست بدنشو ببینم. تا اینکه من و پارمیدا توی ۱۸ سالگی دانشگاه قبول شدیم اما دانشگاهی که قبول شدیم توی تبریز بود و با اتوبوس تقریبا یک روز راه بود و مشکل بعدی این بود که اونجا زبان مردم رو خیلی نمیفهمیدیم. پدر و مادرم که من و پارمیدا رو به تبریز بردن موقع ثبت نام متوجه شدیم که از دادن خوابگاه معذورن و من و پارمیدا خیلی توسط پدرمون سرزنش شدیم که خیر سرتون با هم انتخاب رشته کردید که پیش هم بیوفتید اما اون سر دنیا اونم بدون خوابگاه افتادید و حالا چه گوهی باید بخوریم و کلی غرغر دیگه. پدرم کا کلا میگفت باید بیخیال بشید اما بعد از کلی کش و قوس و بحث مادرم پدرم رو راضی کرد که برای ما دو تا یه خونه دانشجویی اجاره کنن اما پدرم هم برای هزینه هاش کلی گیر داد و هم میترسید که اونجا کاری کنیم اما مادرم بهش گفت یه خونه کوچیک پیدا میکنیم و اتفاقا چون خواهر و برادرن حواسشون به هم هست و کاری نمیتونن بکنن و بالاخره ما دنبال خونه گشتیم و در آخر یه خونه پیدا کردیم. البته خونه که نگم براتون کلا یه اتاق ۹ متری بود و یه حال ۹ متری و یه آشپزخونه خیلی تنگ و حموم و دستشویی و بدون حیاط و تراس که توی زیر زمین هم بود. من و خواهرم با نا امیدی شروع کردیم و من از اونجایی که از پدرم کلی یاد گرفته بودم توی یه نجاری شروع به شاگردی کردم و چس مثقال در میاوردم که اوضاع بگایی مون کمتر بشه و خواهرمم همش میگفت بره سر کار اما من قبول نمیکردم. یه مدت گذشت و متوجه شدم خواهرم خیلی پولدار تر ا

sticker.webp0.09 KB

رب کمد دیواری و گوشی را گذاشتم روی حالت پرواز و توی کمد جای خودم را ردیف کردم قبل اومد نادر و منتظر شدم تا بالاخره اومد …از در اتاق خواب که اومدن داخل نادر و صبا انگار لیلی و مجنون و انگار بار اولشون بود یه جوری ملچ ملوچ و لب و قربون صدقه هم رفتن که من که گلوم خشک شده بود از ته دل آه کشیدم توی دلم و نادر لباس سبزی که صبا پوشیده بود را در آورد و سینه و صبا را وایساده مکید و لب میدادن و شورت سیاه از پای صبا در آورد و مثل کشتی گیر ها که حریف را زمین میزنن لنگهای صبا را بالا کرد و جوری ساک زد برای صبا که راحت صداش شاید توی خونه کناری اگه گوش میچسبوندن به دیوار مشترک میومد و صبا هم پاهای سفید و رون های تپلی ش بالا بود و التماس می‌کرد یواشتر الان ارضا میشم و نادر هم با اون هیکل تپل و قلمبه سرش را از لای پای صبا در نمی‌آورد… بعد هم نادر شورت و شلوار در آورد و بدن سفید و کم مویی داشت و کیر کوچیکی داشت که شق شق بود و راحت کرد کوس صبا و افتاد روش و حرفای سکسی میزدن و شروع کردن فحش‌های سکسی دادن و صبا کم نمیذاشت و نادر هم بیشتر و صبا فحش ناموسی و زن به نادر میداد و نادر حشری تر میشد و بیشتر می‌کرد و به صبا فحش هرزه و جنده و کیر عالم توی کوست و… میداد .‌… صحنه قشنگی بود و هر دوتا مشخص بود هم حس دارن بهم هم لذت میبرن و لب هم که مرتب می دادند و پاهای صبا پشت باسن و کمر نادر بود و تقاضای محکمتر کردن می‌کرد صبا و نادر هم با اون کیر کوچیکش جوری میزد دم کوس صبا که تخماش صدا میداد و حال میکردن و بعد حالت داگی کوس صبا را کرد و صبا همزمان واسه خودش با دست میمالوند تا ارضا شد و بعدش همون حال داگی توف زد به کون صبا و کرد کونش و راحت از کون بهش میداد صبا و حرف می‌زد که کون زنت گشادتره یا من ؟ و نادر گفت زنم و بس کردم کونش را غار شده و…بعد چند دقیقه آب نادر هم اومد و ریختش داخل کون صبا و بلند شدن پاک کردن و یه ربع بعدش نادر رفت و من از کمد دیواری بیرون اومدم و با صبا حرف زدیم … خیلی دوست داشتم منم بکنم صبا را ولی ترس و فامیلی و… نمیذاشت که بی ملاحظه برم جلو و میترسیدم بعد مشکل پیش بیاد…صبا هم که پر آب کیر نادر بود و دوباره رفت دستشویی و خودش را خالی کرد و برگشت و انگار ارضا شده بود اساسی و تعارف نکرد و من اومدم از خونه شون بیرون و…با خودم خیلی فکر کردم و بالاخره تلفنی فردای اون روز به صبا گفتم میشه منم مثل نادر یه بار امتحان کنم ؟ گفت باید فکر کنم و دو روز بعدش من باز پیام دادم چی شد؟ جواب؟ گفت شب بیا ولی فقط همین یه دفعه و قول بده دیگه نخوای…سر شب رفتم پیش صبا و حمام رفته و شیو کرده بود و حدود دو سه دقیقه حرف عادی زدیم و دیگه من کنترل از دستم رفت و شروع کردم به صبا ور رفتن و لباس از تن صبا در آوردن و خودش خوب میدونست حال منو و تسلیم بود فقط تا هر کاری دوسدارم بکنم و شلوار و شورتش را با هم در آوردم و کون سفیدش را بوسیدم و باز کردم و سوراخ بزرگ کونش را اول از همه بو کردم و لیس زدم و میدونستم کون هم میده و لذت میبره و بعد کوسش خیس شد و اونم لیس زدم و افتاد التماس محسن جون بکن توش … تا کیرم را دید گفت بزار برات یه کم بخورمش و وقتی ساک زد گفت بوی کوس زنت را میده و تا تهش را کرد دهنش و منو دیوونه کرد با ساک حرفه ای که زد و منم سریع بهش گفتم داگی شو و کردم کوسش و انگشت شست دستم را هم کردم کونش و هر کار بلد بودم کردم که حالش بیارم . سینه هاش بزرگ و سفید بودن و سر تیت ها بزرگ بود بس خورده شده بودن و کوسش بوی خوبی میداد و تمیز بود با لبه های بزرگ و عاشق خوردن کوسش بود و بعد هم همزمان که پاهاش بالا بود براش مالیدم و کمر زدم تا ارضا شد و بعدم مثل نادر از کون کردمش و چه کون ناز و کارکشته ای داشت و کیر منو حسابی فشار میداد و حال می‌آورد و گفت بریزش داخل کونم و منم آبم را کونش ریختم و پا شدم و زود پوشیدم و سریع زدم بیرون … اما این شروع ماجرای منو صبا بود و اگر استقبال شد شاید بقیش را هم نوشتم …پیروز باشید نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

اشتم و ندارم ولی آخه طرف تنها هم میاد و میره ؟ من به خوب و بد کار و حرف مردم کاری ندارم ولی تو که دیدی شوهرت هم یه جایی شد که بابتش تو تاوان دادی و گناه نکرده تاوان هم دادی و من بدخواه که نیستم و فضول و کلانتر محل هم نیستم و خودت عاقل بالغ کامل هستی و آخه تنهایی با شوهر دوستت میشه بری بیای؟ بعد کلی حرف و بحث و گریه صبا و…گفت محسن قسم بخور جون … که به کسی نگی و ناراحت نشی … بعد قسم گفت آره من و شوهر دوستم پارتنر هم هستیم و خانمش هم‌ میدونه و مشکلی هم نداره و گاهی تنهایی یا سه تایی با هم حال میکنیم و…اولش هنگ کردم ولی صبا حرفایی زد که یه جورایی منو قانع کرد بهش گفتم زنش میدونه؟ واقعا؟ گفت آره و توی زندان هر دو متاهل بودیم و گاهی بهم ور هم میرفتیم و اونجا پارتنر همدیگه بودیم و اون حس علاقه را هم بهم داریم و بعد که اون زودتر آزاد شد به شوهرش گفت و خودش شوهرش را راضی کرد که با هم باشیم و… بهش گفتم خودت چی ؟ واقعی خواستی یا مجبور شدی به خاطر شرایط موجود؟ صبا گفت فرض کن خانم خودت جای من بود و انتظار داشتی با این اوضاع چیکار کنه و غصه و غم بخوره تا بمیره و دل نداشت ؟ خودت گیر بودی بهش نمیگفتی بره برای خودش زندگی کنه و خوش باشه و درگیر تو نشه و… یه جورایی تا حدود زیادی قانع شدم ولی صبا گفت محسن خجالت نکش اگه چونه خودت را میزنی هم بگو اگه منم مزاحم و سربار زندگی شما هستم و توی فامیلی گیر افتادی کمک من کردی بگو‌ و من زحمت نمیدم و…موندم چی بگم که ناراحتی پیش نیاد و گفتم نه من مشکلی ندارم و نگران خودت بودم که دردسر نشه واست بیشتر این و اگه حال میده بهت نوش جونت و من وکیل وصی تو نیستم و… بعد این حرفا هم خواستم دلخوری تموم بشه و حرف را بردم سمت شوخی و گفتم حتما طرف خیلی کار بلده که دو تا خانم را میتونه شارژ کنه … صبا خندید و گفت نه اتفاقا سایز کوچیکه و خندیدیم …بعد گفت تو با اونجای اونم کار داری؟ گفتم نه من خواستم بدونم شارژ شما مرتب هست یا نه و…صبا بهم گفت منم که دیوونه نیستم با هر آدمی اوکی بشم و یه آدم مطمئن پیدا کردم که فقط لذت باشه و نه دردسر و نه استرس و…گفتم صبا خودت استادی دیگه من چی بگم‌آخه ؟ گفت هرچی دوس داری بگو منم گفتم خوش بحال شوهر دوستت و خندیدیم و گفت از چه لحاظ ؟ گفتم اینکه با تو راحت همه جوره اوکی شده و صبا گفت تو اینا نگو و بگو منم دلم میخواد و خندید… حقیقتش دلم که می‌خواست ولی بابت شناخت و گذشته و استرس و… الکی ادا اومدم گفتم نه دلم بخواد که به خودت میگم‌…صبا گفت تنهایی یا با زنت و باز خندیدیم …یه احساس ترس از اینکه صبا چیزی نداره ببازه و براش مهم نیست حرف بقیه نمیذاشت رو راست بگم صبا منم دوست دارم بکنمت و چیز نازی هستی و چشمم گرفته تو را …گفتم من برم خونه منتظرن و وقت خداحافظی گفتم صبا یه چیز بگم؟ دلخور نمیشی؟ گفت چیه نکنه هوس کردی؟ زدیم زیر خنده دوتایی ولی گفتم نه اما دوست دارم ببینم حال کردنت را با اون مرتیکه و خندیدم … گفت چیش دیدنی هست؟ گفتم دوتایی تپل و اونم سایز کوچیک‌…و خندیدم …‌. گفت فیلمش را برات میگیرم محسن ببینی و … اومدم بیرون از خونه صبا ولی بد جور دلم پیش صبا گیر بود که یه بار هم شده باهاش حال کنم … بعد یه هفته خودم به صبا پیام دادم فیلم ما را تهیه کردین؟ خخخح و پیام داد نه اما به زودی تهیه میشه و چند روز بعد پیام داد هر وقت فرصت بود بیا اونکه گفتی را اوکی کردم …سر شب بعد پیام که صبا بهم داد رفتم پیشش بعد خوردن چایی گفتم صبا ببینم فیلم را و من زود برم و گوشی موبایل خودش را روشن کرد و حدود ۳ دقیقه فیلم گرفته بود که خب کیفیت آنچنان جالبی نداشت ولی دیدم و شنیدم حرفای صبا و نادر را و بدن جفت شون را دیدم و نادر هم چند لحظه وقتی صبا را می‌کرد ازش فیلم گرفته بود و لذت بردم از دیدن فیلم صبا و تشکر کردم و قبل اینکه حرف بجای باریک برسه و وسوسه بشم کار صبا را یه سره کنم خداحافظی کردم و رفتم خونه … ولی فکرم سخت پیش صبا بود و بهش پیام دادم بازم فیلم گرفتی بگو ببینم و پیامکی حرف زدیم و دو روز بعد پیام داد فیلم خواستم بگیرم ولی نادر شک کرد و نگرفتم و…گفتم حیف شد و بعد تلفنی حرف زدیم و یه جورایی ابراز کردم دوست داشتم بازم ببینم و صبا بهم گفت اگه خیلی دوست داری ببینی میشه اوکی کنم تماشا کنی و گفتم نه و اونجور پای منم میاد توی دور و بعد خود صبا گفت جوری باشه پات وسط نیاد میخوای بیای ببینی؟ گفتم چطوری؟ گفت توی خونه باش ولی نادر مطلع نباشه نگاه کن …صبا هر جور بود می‌خواست دل منو بدست بیاره که هم منو داشته باشه واسه خودش هم جبران کارام را بکنه و … قبول کردم و طبق قول و قرار یه روز طرف ظهر رفتم پیش صبا ولی با ترس و لرز و گفت برو توی جا کمد رختخواب (کمد دیواری) که توی اتاق خواب با ام دی اف طراحی شده بود و قفل را در آوردم از توی د

س.ک.س با خانم فامیل #زن_شوهردار #اقوام سلام من محسن هستم و خاطره خودم را بار اول هستش که مینویسم و بخاطر اینکه کمتر دوستی ناراحت بشه بابت مطرح شدن یه موضوعاتی که شاید برای خواننده آزار دهنده باشه سعی میکنم از بعضی حرفا اجتناب کنم و اشاره مستقیم نکنم . بگذریم و اصل ماجرا این شد چند سال پیش با مشکلات فراوان و قرض و وام و… بهمراه یکی از فامیل که آشنا داشت توی امور وام و سازمان های مرتبط با واگذاری مسکن و…که زن و شوهر هم بودن و اسم خانمش صبا هست و اونها مثل من و خانمم خیلی وضع مالی خوبی نداشتن و…هر کدوم یه آپارتمان مسکن مهر حاشیه شهر خریدیم و خب توی اون ساختمان و محله همسایه شدیم . شوهر اون خانم خیلی بی کله بود و اهل ریسک و خلاف و همه چیز بودو‌ هر مدتی سر یه شغلی بود و از این شاخه به اون شاخه مدام می‌پرید و بالاخره سر خلاف سنگین مواد مخدر که برای کسی دیگه جابجا میکرد گیر کرد و این وسط صبا هم زمانی که مامور ها اقدام کرده بودن برای دستگیری از سر ناآگاهی و خریت کمک داده بود به شوهرش و یه جورایی معاونت در جرم بهش خورد و یکسالی هم برای اون زندان بریدن و دوتایی افتادن زندان اما شوهره زندان طولانی و صبا فقط یکسال و این مدت هم‌ بخاطر درگیری های خانوادگی و مشکلات تقریبا همه فامیل دیپورت و طرد شون کردن از همه لحاظ و خب یه روز خواهر صبا کلید خونه صبا اینا را آورد با ترس و لرز داد به من و گفت بعد خدا صبا کسی را نداره و خانواده پدری هم گفتن این لکه ننگ را ما نمیخوایم و از زندان با بدبختی ملاقاتی گرفتم و کلید خونه شون را بهم داد و گفت مراقب خونه ما باش و من نمیتونم بیام برم و شوهر و پدرم بفهمن منو میکشن و اگه مشکلی نیست شما یه سر گاهی بزنین و آب برق گاز و قطع کردم و بعد خدا شما و کاری بود بهم پیام بدین و… خلاصه منو توی فامیلی و همسایگی و آشنایی گذاشت توی عمل انجام شده و مسئولیت بعهده من انداخت و شدیم خونه بپا واسه صبا و شوهرش و بگذریم از مشکلاتش و…حدود یکسال که شد صبا آزاد شد و اومد در خونه با خواهرش و کلید را گرفتن و تشکر کردن و رفتن … میدونستم صبا هیچ کسی را نداره و همون خواهرش هم یواشکی کمک میکنه بهش و پولی نداره و خرجی نداره و در حد مایحتاج خورد و خوراک به نفر اضافه خرید میکردم و میدادم در خونشون و میگفتم شوهرت خیلی کمک کرد به ما صاحب خونه بشیم و پارتی بازی اون نبود ما هنوز مستاجر بودیم و… بعد یک ماه تصادفی یه زن و شوهر را دیدم خونه صبا رفت و آمد دارن و یه روز هم طرفای ظهر اتفاقی شوهر اون خانم آقایی که دیده بودم میرن میان را تنهایی دیدم صبا را آورد رسوند با ماشین و دیگه یه جورایی آمار صبا را میگرفتم از روی مشخصات اون ماشین طرفو وقتی می دیدم اون ماشین اون نزدیک خونه پارک هست می‌فهمیدم صبا مهمون داره … یه روز صبا را واسش نون و … خریده بودم و رفتم دادم در خونه شون که بهم گفت محسن من بیکارم و کار خوب و مطمئن سراغ داشتی بگو و خودت میدونی از همه لحاظ ما بد آوردیم و…گفتم چشم و سپردم چند جا تا یه کار سبک و متناسب یه جا پیش دوستی ردیف شد واسه صبا و بعدم سفارش صبا را کردم به کارفرما که هوای کارش را داشته باشه و… صبا همش میگفت تو با بقیه فامیل مون فرق داری و فقط میتونم بگم‌ تو برای من مثل برادری و فرشته نجاتی و… بعد یه مدت چند بار شوهر اون خانمه که اسمش نادر بود را باز میدیم مرتب رفت و آمد داره پیش صبا و یه روز دیگه دیدم اومد رفت داخل خونه صبا تنهایی و خیلی با خودم کنار اومدم که نرفتم در خونه و گفتم به من چه ربطی داره ولی طاقت نیاوردم و کشیک دادم تا طرف برگشت که بره سوار ماشین بشه خودم را نشون دادم جوری که انگار تصادفی دیدم و بعد به نادر گفتم با صبا خانم نسبتی داری؟ گفت دوست خانوادگی هستیم و دوست خانم من هست …بهونه خرید یه چندتا چیز خریدم و رفتم در خونه صبا و بعد گفتم این یارو کیه انگار خیلی میره و میاد و میشناسی ؟ شر نباشه و دوست شوهرت ؟ صبا هم گفت آقا محسن قضیه داره و مفصل هست و سر فرصت خودم میگم برات و… رفت و آمد طرف حداقل هفته ۲ سه بار بود و من ماشین طرف را میدم،…یه روز صبا زنگ زد که فلان فلان فلان چیز ها را میخواستم برای خونه و منم باز بحث اون مرد را مطرح کردم و گفت اگه وقت داشتین بعد که اومدین تشریف بیارین داخل تا تعریف کنم …منم آخر وقت چیزایی که صبا گفت را خریدم و رفتم یواشکی خونه صبا جوری که زنم یا کسی متوجه نشه و هوا تاریک باشه … صبا خیلی رله با لباس راحتی جلوم اومد و اصلا انگار زن و شوهر هستیم و بعد شروع کرد به تعریف که طلاق گرفته توی این مدت و شوهرش هم توافق کرده و نخواستن با هم باشن دیگه و اون آقا هم که میاد و میره وقت و بی وقت شوهر دوستش هست که توی زندان با هم بودن و دوست صبا هست و کمک صبا دادن برای کارای اداری و قانونی طلاق و کمک صبا زیاد کردن و…بهش گفتم صبا میدونی من کاری ند

ناموساً بزن رو لیموها ارضا میشی 💦 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 بنا به درخواست
ناموساً بزن رو لیموها ارضا میشی 💦 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋🍋 بنا به درخواست دختر پسرای هات و حشری

فیلم با زیرنویس_فارسی_اختصاصی مشاهده این فیلم
فیلم با زیرنویس_فارسی_اختصاصی مشاهده این فیلم

فیلم با زیرنویس_فارسی_اختصاصی مشاهده این فیلم
فیلم با زیرنویس_فارسی_اختصاصی مشاهده این فیلم

🔞 سوپر داستانی وطنی مشاهده فیلم
🔞 سوپر داستانی وطنی مشاهده فیلم

Repost from N/a

🔞فیلم پورن مانند جدید زن حشری همسایه که هوس رابطه باپسر جون کرده و وقتی شوهرش نیست زنگ زده بیاد مشاهده فیلم
🔞فیلم پورن مانند جدید زن حشری همسایه که هوس رابطه باپسر جون کرده و وقتی شوهرش نیست زنگ زده بیاد مشاهده فیلم

🎥#پیشنهادے |  فیلمے ڪہ هم مغزتون رو قلقلڪ میدہ هم شرتتون رو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ زود حذف میشہ خوش اومدے این فیلم پیشنهاد من بہ توعه مشاهده فیلم 🔞

فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم
فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم

Repost from N/a
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑 🤤 بمال رو هلوها تا ارضا شی💦👙

فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم
فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم

Repost from N/a
فیلم سک‌سی با زیرنویس 🫠 مشاهده فیلم بدون سانسور🔥🚫
فیلم سک‌سی با زیرنویس 🫠 مشاهده فیلم  بدون سانسور🔥🚫