شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 134 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 275,并在 伊朗 地区排名第 13 463 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 134 名订阅者。
根据 01 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -557,过去 24 小时变化为 -23,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.90%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.08% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 993 次浏览,首日通常累积 1 025 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 02 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 134
订阅者
-2324 小时
-1347 天
-55730 天
帖子存档
25 122
📌 گروه ارسال پروکسی و کانفینگ رایگان جهت راحتی اتصال شما به تلگرام
🗣https://t.me/+o2Y2ll7PHKAwYTI8
🗣https://t.me/+o2Y2ll7PHKAwYTI8
شما هم پروکسی و کانفینگ متصل خودتون رو ارسال کنید.
25 122
🔴 رسمی : اینترنت از امروز ساعت 12:00 ظهر به علت جنگ نت ملی میشه.
اگه تلگرامتون وصل نمیشه حتما این چنل رو داشته باشین کافینگ هاش قطعی ندارن :
•° @Net
•° @Net
25 122
ویپیان ها و پروکسیا خیلی ضعیفن یا از کار افتادن
! این کانال کانفیگاش اصلا قطعی نداره و تو این وضعیت خودم با سرعت بالا وصلم و تو تلگرام اینستا به راحتی فعالیت میکنم:
• https://t.me/+97rMoHiRW7w2NWRk
25 122
🔴 رسمی : اینترنت از امروز ساعت 12:00 ظهر به علت جنگ نت ملی میشه.
اگه تلگرامتون وصل نمیشه حتما این چنل رو داشته باشین کافینگ هاش قطعی ندارن :
•° @Net
•° @Net
25 122
ویپیان ها و پروکسیا خیلی ضعیفن یا از کار افتادن
! این کانال کانفیگاش اصلا قطعی نداره و تو این وضعیت خودم با سرعت بالا وصلم و تو تلگرام اینستا به راحتی فعالیت میکنم:
• https://t.me/+97rMoHiRW7w2NWRk
25 122
🔴 رسمی : اینترنت از امروز ساعت 12:00 ظهر به علت جنگ نت ملی میشه.
اگه تلگرامتون وصل نمیشه حتما این چنل رو داشته باشین کافینگ هاش قطعی ندارن :
•° @Net
•° @Net
25 122
ویپیان ها و پروکسیا خیلی ضعیفن یا از کار افتادن
! این کانال کانفیگاش اصلا قطعی نداره و تو این وضعیت خودم با سرعت بالا وصلم و تو تلگرام اینستا به راحتی فعالیت میکنم:
• https://t.me/+97rMoHiRW7w2NWRk
25 122
یه مانعی خورد همون لحظه آتنا هم گفت آخ یواش داره میسوزه ، منم سریع گردن و لاله گوشش رو غرق بوسه کردم و خیلی نرم فشار دادم ، یه فشار دیگه همراه با آخ ناله مانند آتنا پایان باکرگی عشقم بود، یه کم نگه داشتم تا آروم بشه بعد به آرومی نصف کیرمو وارد کوسش کردم ،به شدت نفس نفس میزد نوک پستونهاش زیر بدنم بدجور سیخ شده بود،لبهامو به لبهاش قفل کردم و به آرومی تلمبه میزدم ، بادستهاش دور بدنم محکم چنگ میزدو رونهای خوشگل و تپلش دو طرف بدنم کمی روی هوا تکون میخوردن، یه مقدار سرعت حرکتم رو بیشتر کردم آتنا لبهاشو ازم جدا کرد و با یه ناله بلند و لرزش رون و زیرشکمش ارضا شد، صورت خوشگلش خیس عرق شده بود، موهای مرطوبشو از روی پیشونیش کنار زدم ،تو چشمهای سیاهش نگاه کردم و شروع به تلمبه های سریعتر کردم ، بعد از چند لحظه نزدیک به ارضا که شدم کیرمو درآوردم و همه آبمو روی شکم و سینه هاش خالی کردم، یه چند تا نفس عمیق کشیدم و کنارش رو تخت ولو شدم، هر دومون حسابی ارضا شده بودیم ، یه دستمال برداشتم که کیرم و شکم آتنا رو تمیز کنم که تازه متوجه خون روی کیرم شدم ،به طرفش چرخیدم و زیرگوشش گفتم : خانوم شدنت مبارک عزیزم ، عالی بودی عاشقتم..
پایان قسمت اول...
ادامه دارد....
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 122
روابط خانواده زنم (۱)
#تابو #همسر
کمی معذب بودم، این اولین باری بود که خواستگاری میرفتم، دختر جذاب و خوشگلی بود که چندسالی از طریق زن عموم باهاش آشنا بودم ولی دوستی و رفاقتی بینمون نبود، یه خواستگاری کاملا سنتی. خلاصه کنم جریانو بعد از چند بار مراسم خواستگاری و بله برون و کوفت و زهرمار خلاصه زن و شوهر شدیم. من بابک ۲۵ ساله و اونم آتنا ۲۱ سالش بود، یه دختر خوشگل و ناز وکمی تپل با قد ۱۶۲ و رون و باسن گوشتی و سکسی البته همه این ویژگیهای جذابش در مقابل لبهای قلوه و سکسیش هیچ بودن. آتنا یه خواهر و برادر کوچیکتر از خودش داشت که هر دو مجرد و به ترتیب ۲ و ۴ سال ازش کوچیکتر بودن. پدرزنم آقارضا تراشکار بود و ۴۸ سال سن داشت و مادرزن جذاب و خوشگلم پری ۴۱ ساله بود. خداییش آدم نمیدونست آتنای خوشگلم باحالتره یا مامان نازش!!! یه عروسی ساده تو خونه ویلایی یکی از بستگان من برگزار کردیم و مراسم کسشر دست به دست کردن عروس و داماد تو هال خونه ای که اجاره کرده بودم انجام شد و خلاصه فامیلها رضایت دادن نمومش کنن برن تا ما به سکس شب اولمون برسیم، وقتی همه رفتن آتنا از خستگی لش کرد رو مبل،حسابی خسته و کوفته بود حق هم داشت از صبح زود آرایشگاه و آتلیه و مراسم دیگه پدرمون رو در آورده بود ، سریع کت و شلوار و کرواتم رو در آوردم و خواستم برم دوش بگیرم که آتنا گفت کجا میری ؟ اول بیا منو از توی این قنداق فنری نجات بده دارم میمیرم ، لباس عروسشو میگفت!! با هزار جون کندن لباس عروس پر از پف و پیله و فنرشو از تنش درآوردم یه زیرپوش نازک زیرش پوشیده بود رفت جلو در حموم اونو سریع در آورد و گفت من اول میرم ، از پشت نگاش کردم که با شورت و سوتین فسفری رفت تو حموم ، خداییش کونش گوشت محشری داشت . بعد از آتنا من دوش گرفتم و یه شام تپل که مادرزن جونم از قبل آماده کرده بود زدیم به بدن و رفتیم تو رختخواب. آتنا سریع رفت زیر پتو پشتشو کرد بهم و تریپ خوابیدن برداشت، پیژامه و زیرپوشم رو در آوردم و آروم خزیدم زیر پتو خودمو سر دادم جلو تا چسبیدم بهش.دست راستمو انداختم روی بازوش و محکم به طرف خودم کشوندمش، صدای یه خنده ریزی ازش اومد، همون خنده بیشتر حشریم کرد آروم به پشت خوابوندمش ، دست چپمو تکیه گاه سرم کردم بادست دیگم موها و صورتشو نوازش میکردم ، کم کم دستمو به گردن و پستونهای سفت و درشتش رسوندم ، هیچی نمیگفت ولی قفسه سینش از هیجان و نفس زدنهای تند ، بالا و پایین می شد ، کمی پستونهاشو ماساژ دادم و یکی یکی از داخل لباس خواب حریر قرمزی که تنش بود درآوردم، دو تا هلوی سفید درشت افتاد روی پارچه حریر قرمز، واقعا شهوت انگیز بود ، بوی عطر ایفوریا که به خودش زده بود و با دوش گرفتن هنوز نرفته بود داشت مستم میکرد. نوک یکی از سینه هاشو خیلی آروم با نوک انگشتم تکون دادم ، آهی کشید و سرشو بهم نزدیک کرد ، دیگه نتونستم به حرکات آرام و عشقولانه و رومانتیکم ادامه بدم مثل خرس گریزلی خودمو انداختم رو بدن لطیفش و با ولع زیاد شروع به خوردن لبهای نرم و قلوه ای عزیزدلم کردم ، هم زمان دستهام هم روی پستونهای درشتش کار میکرد، از روی لبهاش اومدم رو گردنش و فاصله بین لاله گوش تا چاک سینشو چند بار غرق بوسه کردم آتنا حسابی آه و ناله میکرد و بدن نازشو زیر تنم پیچ و تاب میداد ، با دست آزادم لباس خوابشو از سرش درآوردم شورت خودمم انداختم کنار و با انگشتام تو اتاق نیمه تاریکمون دنبال کش شورتش گشتم تا درش بیارم ولی دیدم خبری نیست ، فهمیدم زیر لباس خوابش شورت نداره. انگشتامو به چاک کوس نرم و لطیفش رسوندم و حسابی چوچولشو مالش دادم، لبام بین نوک دو تا سینش مرتب جا عوض میکرد و دستهام چوچولشو مالش میداد،میدونستم اولین سکس یه دختر باکره اگر همراه با معاشقه و نوازش طولانی نباشه براش آزاردهندست و خاطره بدی تو ذهنش برای همیشه میزاره. دونه دونه نوک پستونهاشو میک میزدم و با لبهام میکشیدم وقتی ول میکردم عین یه ژله تپل میپرید و تکون میخورد، آتنا که رو ابرها بود عین مار پبچ و تاپ میخورد و ناله میکرد، دستی که روی کوس و چوچولش رو نوازش میکرد خیس از آب شهوت شده بود، کم کم خودمو کشیدم رو بدنش،کیرم به رون و لای پاش کشیده میشد، لبامو آوردم رو گردنش و بدنمو دادم بالا تا کیرم بیاد روی چاک کوس خیس و آبدارش ، ناله ای کرد و زانوهاشو آروم خم کرد ،چند بار کیرمو روی کوسش حرکت دادم دیگه طاقت نداشتم صبر کنم زیر گوشش گفتم آتنا جونم عزیز دلم اجازه میدی برم تو بهشتت؟!! با صدای ناله مانندی گفت همشو میخوام فقط تورو خدا آروم تر یهو فشار ندی دردم بیاری ، گفتم مگه دیوونم عشقمو اذیت کنم، سرکیرمو گذاشتم دم سوراخش و خیلی آروم وارد کردم یک سانت اول کمی بدنش میلرزید ولی نفسش رو حبس کرده بود ، معلوم بود استرس داره، یه کم دیگه خواستم فرو کنم که احساس کردم سرکیرم به
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
