ch
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览

频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 038 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 283,并在 伊朗 地区排名第 13 483

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 038 名订阅者。

根据 06 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -550,过去 24 小时变化为 -31,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 12.27%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.17% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 073 次浏览,首日通常累积 1 045 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 07 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

25 038
订阅者
-3124 小时
-1407
-55030
帖子存档
Repost from N/a
♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️ طلا داره آرامش قبل طوفان رو تجربه میکنه و ممکنه بزودی حرکت بزرگش رو آغاز کنه 😳 رفقایی که نمیدونن طلا میریزه یا رشد میکنه عضو کانال تحلیلمون بشن بهتون میگیم:🕯📈 @tala_daramad 👈

sticker.webp0.09 KB

بشه که دخترش تکونی خورد و از عمه خواست بهش نخوره،عمه برای اینکه دخترش چیزی متوجه نشه آروم گرفت و تکون نخورد، هر چقدر دستم رو پس میزد من بیشتر سمج می‌شدم و اینبار شروع کردم به بالا کشوندن دامن و هر دفعه که من می‌دادم بالا عمه سعی بر پایین کشیدنش داشت،بلاخره موفق شده بودم دستم رو به روی رون لختش برسونم، عمه یا از روی اجبار من یا لذت خودش دیگه مقاومت هاش کم شده بود و لحظه ای که کیر لختم رو روی رون لختش حس کرد دیگه کاملاً به خواسته من تن داد، ملحفه رو تا سینه جفتمون بالا کشیدم و از زیر ملحفه دامنش رو تا روی شکمش کشوندم، شورتش مانع دخولم بود و به بین رون‌هاش باید اکتفا می‌کردم ولی آبم همه لباساش رو گند می‌زد، دستش رو برده بود و روی سرش گذاشته بود ، دستم رو از بالای رونش بردم و گذاشتم جلوی کُسش و با دستم بین پاهاش جایی برای وجود کیرم باز کردم، وقتی ناچار به باز کردن لای پاهاش شد شورت گشادش رو به یک سمت رونش کشوندم و کیرم رو به کُسش اتصال دادم، از سکوت عمه جسارتم بیشتر و بیشتر شد و با همون مقدار عرقی که کیرم و کُسش داشت کیرمو به داخل کُسش فشار دادم با تکون عمه که نشانگر نارضایتی او بود کیرم راحت تر داخل رفت و کلاهک کیرم با کُسش آشنا و خیس شد،تا اینجای کار تنها موفقیت زندگیم رو حاصل شده بودم،کیرم دیگه داخل کُسش جا خوش کرده بود و با کمک تکون های ماشین خودش تلمبه های ریزی میزد،توی این شرایط نتونستم بیشتر از یک سوم کیرم رو جا کنم،دستم رو از رون و شورتش رها کردم و گذاشتم فشار رونش کُسش رو تنگ تر کنه برام،هرچند پارچه شورتش اذیتم می‌کرد ولی لذت سکس منو به ارگاسم نزدیک کرده بود، چند ثانیه دستم رو روی سینش گذاشتم و دوتا تقه توی کُسش زدم و داخلش ارضا شدم، از زود ارضا شدنم نفرت داشتم ولی لذت این سکس قابل وصف نبود.. نوشته: امید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

سفر با مینی بوس همراه عمه #عمه #سفر سال ۸۶بود که خانوادم تصمیم گرفتن با مینی بوس به سفر ایران گردی برن، مینی بوس پسر عمم بود و من و بابام و مامان و عمه ی بیوم و دختر بیست سالش بودیم، پسر عمم و بابام نوبتی پشت فرمون می‌نشستن، دو ردیف آخر صندلی های مینی بوس رو در آورده بودیم و به جاش تشک انداخته بودیم برای استراحت، عمم هفت سال بود که بیوه شده بود و پوشش محلی داشت و ۴۵سال سن داشت و تپل و کوتاه بود و البته پوست سفیدی داشت، مسیرهای که رفت و برگشت داشتیم همه کوتاه بود بجز روز حرکت و روز برگشت که هفده هجده ساعت توی مسیر بودیم، من امید اون موقع ۲۳سال داشتم و ی پسر با قد متوسط آلت متوسط و رنگ تیره بودم که تنها تجربه سکسیم دیدن فیلم پورن بود و ی بار با ی جنده پولی سکس داشتم، خلاصه داستان این بود که ساعت دو شب بود که من رفتم روی تشک و ته مینی بوس پشت به صندلی های ته مینی بوس دراز کشیدم و بعد از چند لحظه مامان اومد و گوشه دیگه تشک دراز کشید و هنوز ی جای خالی وسطمون جا می‌شد که عمه اومد و وسطمون دراز کشید،بجز من دوتاشون سربالا دراز کشیدن و گرم صحبت بودیم، برای اینکه تعادلم حفظ بشه پاهام رو خم کردم و بدون منظور به رون عمه چسبوندم ، نیم ساعت بعد سه تایی قصد خوابیدن داشتیم که عمه پشت به من و مامان پشت به عمه خوابیدن،بعد از کمی مجبور شدم دستم رو روی بازوی عمه ستون کردم که هی به عمه نخورم، عمه بدون حرفی دستم رو گرفت و روی شکمش و پهلوش گذاشت،اینجوری جفتمون راحت تر بودیم و آماده خوابیدن شدیم،نیم ساعت بعد با رفتن ماشین روی سرعت گیر سه تاییمون پرت شدیم هوا و به جلو کشیده شدیم که من کاملاً به کون عمه تلمبه ای زدم، فوراً فاصله گرفتم و دوباره خوابیدم،یک ساعت بعد وقتی از خواب بیدار شدم که کاملاً داشتم کیرمو روی چهار تا پارچه به لمبرای کون عمه فشار می‌دادم،کمی توی اون پوزیشن موندم و بعد بلند شدم و رفتم پیش بابا و پسر عمه که دختر عمم رفت خوابید، دوازده روز بعد موقع برگشتن که شد طبق معمول من روی تشک بودم که عمه اومد و پشت سرش دختر عمه اومد و کمی بعد مامانم اومد، از اونجایی که مامانم به وسط خوابیدن آلرژی داشت اول خوابید و عمه پشت به من و دختر عمم وسط مامان و عمم خوابید، همین قبل خوابیدن عمه کاملاً توی بغلم افتاد و با فاصله چند سانتیمتری دختر عمم بغلش بود که نمی‌شد دستم رو بین منو عمه بندازم و برای اولین بار دقیقا جلوی چشمم سر بدون روسری عمه بود که باد چندتاری از موهاش رو روی صورتم انداخته بود، من این راحتی رو نمی‌تونستم به فال نیک بگیرم و بیست دقیقه بعد که سکان مغزم رو کیر راست شده ام گرفت دستم که به روی پهلوی عمه بود و کف دستم روی بازوش با اولین تکون ماشین به روی سینه عمه انداختم و نگه داشتم،ده دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم دستم رو بردارم و کیرمو از شورت و شلوارم درآوردم و با حالتی که شورت و شلوارم کیرمو به بالا فشار می‌داد به عمه چسبیدم و کیرمو به کونش هر چه بیشتر فشار می‌دادم تا لذت ببرم، اینبار دستم رو مستقیماً روی سینش گذاشتم و آهسته توی دستم گرفتم، عمه با تکونی دستم رو از روی سینش پس زد،کمی بعد دوباره به نقطه ای که معلوم بود از عمده دستم رو روی سینش گذاشتم ایندفعه زودتر دستم رو پس زد،چند دقیقه ای به همین فشار کیرم روی باسنش اکتفا کردم و بعد از ده دقیقه دستم رو روی رونش گذاشتم و بدون حرکت روی لباسش نگه داشتم، حین تکون های ماشین کیرم رو هر چه بیشتر به درز لمبراش فشار می‌دادم و وقتی شهوتم اوج گرفت شروع کردم به بازی دادن دستم از روی دامن روی رون عمه، عمه اینبار از حرکتم اعصبانی شد و خواست که بلند

sticker.webp0.09 KB

سینه های من رو گاهی چپ گاهی راست میخورد و مک میزد و گاز میگرفت و من هم که جز آه و ناله چیزی نمیگفتم گاهی اسمشو با شهوت صدا میزدم. زبون داغ و پرکارش از ایستگاه سینه هم گذر کرد و به ناف و شکم رسید و پیچ و تاب من و ناله هام بیشتر شد. دکمه شلوارمو باز میکرد و زبونش رو دور و داخل ناف من تکون میداد. شلوارم رو هم بیرون کشید و حالا من بودم و یک شورت خیس و کصی خیس تر… از آخرین سکسم با فرهاد قریب به دو هفته میگذشت اما انگار سالها بود طعم سکس رو نچشیده بودم. ولی طعم گس خیانت رو برای اولین بار داشتم میچشیدم! پاهام رو از هم باز کرد و بین پاهام رفت و شورتم رو کنار زد و گفت: حیف نیست این شاه ماهی زیر چادر مخفی بمونه؟ با دست سرشو چسبوندم به کصم و زبونش رفت لای کص تشنه کیرم. آه و ناله من بیشتر از همیشه شد و حامد با مهارت زبونش رو توی سوراخ و لای کصم جابجا میکرد و چوچوله ام رو هم بی نصیب نمیذاشت. انگشتش رو توی کصم جابجا میکرد و من با ناله التماس میکردم بکنه منو. حامد تو چشم بهم زدنی لخت شد، نگاهم به کیرش افتاد که مثل خودش جذاب بود، حداقل جذابتر از کیر فرهاد! ناخودآگاه از جا بلند شدم و به سمتش رفتم و بخش عمده ایشو تو دهنم جا دادم و حامد هم با آه های پر شهوت ری اکشن نشون داد. تخماشو با دست میمالیدم و کیرشو تند تند توی دهنم حرکت میدادم و هربار حجم زیادی از آب دهنم قد و قامت کیرش رو خیس میکرد و اوف و آه حامد بالاتر میرفت. دست من رو گرفت و از جا بلندم کرد و من رو دمر روی مبل دراز کرد و چندتا اسپنک سنگین روی کونم زد، روی من اومد و کیرشو تنطیم کرد جایی که باید و اروم تا خایه به من هدیه داد و من هم از اعماق وجود آهی کشیدم و حامد روی من افتاد. کصم انگار بعد از سالها کیر به خودش دیده بود… حامد تلمبه زدن رو شروع کرد و سنگینی وزنش رو من و کیرش که تا ته تو کصم بود من رو به چیزی که در انتظارش بودم رسونده بود. آه میکشیدم و ازش میخواستم ادامه بده: آه جوونم همینطوری بکن منو شاگرد چادریتو بکن آه آره… حامد هم که صدای تلمبه هاش و برخوردش با کون گنده من به گوش میرسید میگفت: چشم خانوم چشم. چند دقیقه تو اون حالت من رو گایید و کیرشو بیرون کشید و خواست که برگردم و پاهامو باز کنم و من هم اطاعت امر کردم و کمی کیرشو لای کصم و لب و لوچش کشید و دوباره تا ته توش گذاشت و روی من افتاد و گاییدنم رو از نو شروع کرد. لبهاشو اینبار روی لبهام گذاشت و محکم کیرشو توی کصم جا میداد و من پاهام رو در حالی که جوراب به پا داشتم دورش حلقه کرده بودم. هر ثانیه که لبش از لبم جدا میشد آه و ناله من به هوا میرفت! طولی نکشید که رعشه ای تو خودم حس کردم و با تلمبه های سنگین حامد ارضا شدم. چنان غرق در لذت بودم که اسم خودمو یادم رفته بود! حامد کیرشو تو کصم میکرد و بیرون میکشید و اینکارو تکرار میکرد تا اینکه چند دقیقه تندتند تلمبه زد و یهو بیرون کشید و آبش روی شکم و سینه های من پاشیده شد. ادامه دارد… نوشته: شیرین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

بود. اون اژدها هرچی که بود ربط صد در صدی به رادمهر داشت. مردی که حتی بوی عطرش برای من وابستگی ایجاد کرده بود! حتی جنس حرفهاش سلام و احوالپرسی هاش برای من یه کشش داشت. طولی نکشید که ارتباط ما به فضای مجازی هم رسید و صحبت های ما رنگ و بوی صمیمانه تری به خودش میگرفت. فهمیدم که اسمش حامد هست و ۳۸ سالشه و یکساله از زنش جدا شده. جلسه آخر آموزش که رسید مثل جلسه های اول با چادر رفتم، شروع به کار کردیم و کمی گذشت که حامد دستش رو روی پام گذاشت. با اینکه لباس به تن داشتم اما دستش مثل گدازه آهن تا مغز استخونم رو میسوزوند و من عرق سردی کرده بودم و ضربان قلب دوبرابری رو توی سینم احساس میکردم. انگار روح از تنم به پرواز دراومده بود و نفهمیدم کی دستم رو روی دستش گذاشتم. آروم گفت: نمیخوای بیای بریم تا جایزت رو بدم؟همون که تو چت بهت گفتم ماشین رو کنار زدم و گفتم: تو رانندگی کن. جامون رو باهم عوض کردیم و حامد پشت فرمون نشست و بعد از بیست دیقه نیم ساعت جلوی یه ساختمون سه طبقه رسیدیم که با ریموت در پارکینگ رو باز کرد و داخل رفت. من نمیدونستم که تپش قلبم از هیجانه یا از ترس یا از حس پشیمونی و … از ماشین پیاده شدم و با قدم های لرزان به طرف آسانسور رفتم و باهم وارد کابین شدیم و تو طبقه دوم بیرون اومدیم. کلید رو توی در چرخوند و داخل رفتیم. یک خونه نسبتا بزرگ با دکوراسیونی که عمدتا از رنگ قهوه ای بهره گرفته بود. اولین جمله ای که تو ذهنم اومد این بود: ظاهرا به قهوه و رنگ قهوه ای علاقه زیاد داری. حامد در حالی که از آشپزخونه با دو لیوان شربت به سمت من میومد گفت: کیه که از قهوه و قهوه ای بدش بیاد؟ خندیدم و گفتم: خوده من. حامد هم خندید و گفت: شما نوشیدنیتو بنوش من برم جایزه ای که قولشو داده بودم بیارم. چند لحظه بعد برگشت و یک جعبه کوچیک دستش بود که به من داد و گفت: قابل شما رو نداره. گرفتم و بازش کردم که یک گردنبند نقره ای رنگ بود با نگین آبی. گفت: وای خیلی زیباست، ممنون بابت جایزه قشنگت مربی. خندید و گفت: مبارکت باشه، ولی این تو گردن شما باشه زیباتره. جعبه رو بهش پس دادم و چادر از سر درآوردم و روی مبل نشستم و اون هم پشت سرم نشست و روسریم رو باز کردم. اولین کاری که کرد کش موهامو باز کرد و من هم زبونم برای مخالفت باهاش لال بود ظاهرا! بعد ازم خواست موهامو با دست بالا بگیرم. گردنبند رو دور گردنم انداخت و بست و بعد لبهای داغش رو حس کردم روی گردنم که بوسه ای جا گذاشت. چشمام بسته شد، تو کسری از ثانیه بازی رو ده هیچ به شهوت باختم و صورتم رو برگردوندم و بوسه اش روی گردنم رو با قفل کردن لبهام به لبهاش جواب دادم. حامد انگار میدونست گاو رو پوست کنده و به دمش رسیده و میدونست من به مویی بندم و شوکه نشد. انگار بار اول بوی تو عمرم که لبهای کسی بین لبهام بود، چنان وحشیانه لبهاش رو میخوردم و گاز میزدم که خیلی زود اثر کبودی روی لبهاش هویدا شد. دستهام که انگار تحت فرمان من نبود هم پیراهنش رو با همه ی دکمه هاش جر داد و اون هم که دست کمی از من نداشت در همین حین که لبها و زبونم رو میخورد مانتو و تاپ و لباسهام رو از تن داغم بیرون میکشید. دراز کشیدم و روی من اومد و به سراغ گردنم رفت، دستهاش سینه های ۸۰ منو توی سوتین میمالید و زبون و لبهاش گردن و گلوی من رو لمس میکرد و دستهای من موهاش رو چنگ میزد و آه و فریادمم بالا رفته بود. کم کم زبونش رو به سمت سینه هام کشید و سوتین زرد رنگ منو بالا داد و نوک سینه هام رو با حرص به دندون گرفت و با گاز زدنش من رو تا مرز بیهوشی میکشوند! مثل مار به خودم میپیچیدم و حامد

اهن قرمز مشکی چارخونه و شلوار طوسی روشنی به پا داشت جلو اومد و گفت: سلام وقت بخیر، رادمهر هستم مربی آموزش رانندگی شما، متاسفانه مربی که قرار بوده شما رو آموزش بده یعنی خانوم کمالی، دچار یک مشکل شدن و من جایگزین ایشون شدم. من در حالی که تعجب کرده بودم و طوری که مشخص بود استقبال نکردم از این اتفاق گفتم: ای بابا شانس منه، مربی خانم نبود دیگه؟ آقای مربی در حالی که خنده ای روی لباش نقش بست جواب داد: یکی دو جلسه من هستم تا خانوم کمالی مشکلشون حل شه و برگردن. با وساطت های لیلا قبول کردم و کار رو شروع کردیم. چون تا اون موقع زیاد با جنس مخالف ارتباطی نداشتم، برام به سختی سپری میشد. وقتی نکته ای رو بهم یادآوری میکرد یا میگفت چه کاری رو انجام بدم یا تو گرفتن فرمون کمک میداد. خلاصه نفس کشیدن هم برام سخت بود انگار، اما به هر طریقی سپری شد. جلسه دوم به مراتب خیلی برام آسونتر شده بود، از نگاه هاش و از برخوردش و از حضورش کلا کمتر بهم میریختم. تمام مدت فرهاد در جریان نبود مربی آموزشم مرد هست. شب قبل از جلسه سوم در حالی که تازه سکسمون تموم شده بود و داشتم سوتینم رو میبستم گفت: فردا ساعت چند میری؟ گفتم: ساعت چهار چهار و نیم، چطور مگه؟ گفت: شاید اومدم باهات. گفتم: نه بابا مربی خانومه و راحت نیست و گفته به هیچ عنوان همراه نیاری حتی لیلا هم نمیتونم ببرم. به هر ترفندی که بود رای فرهاد رو زدم و منصرفش کردم! فرداش هم مثل دو جلسه قبل با ظاهری ساده و جدی و چادر به سر رفتم، لیلا اونروز نیومد. نشستم توی ماشین که بوی عطر آقای رادمهر منو گیج کرد. همیشه دوست داشتم بوی عطر تلخ و تند مرد به مشام برسه و فضا رو پر کنه. مثل دو جلسه قبل اونروز هم یک تیپ شیک و ساده زده بود. کارمون رو شروع کردیم و کم کم پرسیدن سوال رو از من شروع کرد. که همسرتون گواهینامه دارن؟چرا یادتون نداده و … دوست نداشتم باهاش احساس راحتی کنم اما ناخواسته به این حس راحتی و اعتماد رسیده بودم! وقتی پیشش بودم احساس بدی نداشتم اما وقتی به خونه برمیگشتم حس عذاب وجدان و خیانت و هرچی حس بد بود من رو احاطه میکرد. جلوی آینه میرفتم و به خودم میگفتم خجالت بکش تو دختر پونزده شونزده ساله نیستی که اینجوری رفتار میکنی. با غرولند به خودم میگفتم از جلسه بعد میدونم چطور رفتار کنم مرتیکه پررو. جلسه بعد رفتم و تا چشمم بهش خورد باز حس کردم باید همراهیش کنم. جلسه شیشم هفتم بود(با موافقت من قرار شد تا پایان آموزش رادمهر مربی من باشه) که قبل رفتن دوش گرفتم و اینبار مانتوی ساده آبی کاربنی و شلوار مشکی پوشیدم و آرایشم رو غلیظتر کردم و عطر بیشتری هم به خودم زدم و تو آینه بی چادر خودم رو دیدم. کلی فرق کرده بودم، سخت بود ولی بدون سر کردن چادر از خونه خارج شدم. اولین واکنش ها تو خیابون به من و اندامم من رو از تصمیمم پشیمون کرد اما دیگه دیر بود برای پشیمونی! وقتی رسیدم نگاه اول رادمهر به من هم تغییر کرده بود، ظاهرا توقع نداشت منه همیشه چادری رو با اون تیپ ببینه. سلام و احوالپرسی معمول بین ما انجام گرفت که گفت: جسارت نباشه خانوم دلاوری، بدون چادر زیباییتون بیشتر به چشم میاد. من هم گفتم: آهان یعنی با چادر زشتم؟ گفت: نه نه اصلا اتفاقا هر دو استایل یه جور بهتون میاد و زیباست. در حالی که سعی میکردم خجالت بکشم و به خودم بیام گفتم: تشکر. خودمم نمیفهمیدم چی به سرم اومده، دیگه انتظار فرهاد که از سرکار برگرده برام شیرین نبود، دیگه پختن غذا برای فرهاد برام شور و شوقی نداشت، دیگه زنگ زدن بهم وسطای روز برام جذابیتی نداشت. همه ی اینا رو انگار یه اژدها بلعیده

چادرم را باد برد #زن‌_چادری #خیانت #زن_شوهردار محتوای این داستان “تابو شکنی” است! از بچگی با من بود. یک چیز جدانشدنی که دلبستگی بهش داشتم. چادرم رو میگم… هر چی که قد میکشیدم و بزرگتر میشدم این چادر هم برای من مهم و مهمتر میشد. نه برای تظاهر یا راضی نگه داشتن خانوادم، بلکه یه قانون بود برای خودم. شخصیت من با چادر سیاهم آمیخته و شکل گرفته بود و گریزی از اون نبود. درست زمانی که کم کم داشتم خودم و اهدافم رو میشناختم، خانوادم دست من رو تو دست پسرعموم(فرهاد)گذاشتن. شاید چون اسم من شیرین بود خانوادم میخواستن تکرار تاریخ کنن و از ما دوتا یک زوج افسانه ای بسازن، هرچند که سرنوشت اون دوتا هم خوشبختی در پی نداشت! بیست و سه سالم بود که خطبه عقد من با فرهاد جاری شد و رسما و شرعا زنش شدم. اگر بگم از روز اول عاشق فرهاد بودم خب دروغ و لاف هست، اما رفته رفته که علاقه فرهاد به خودم و زندگی مشترکمون رو دیدم، تلاش های فرهاد برای تزریق آرامش به حال من و زندگیمون و بقیه مسائل باعث شد که احساس من شکوفا بشه. اما همیشه یک نقطه تاریک با من موند که این ازدواج اجباری بوده! اینها خلاصه ای از گذشته های دورتر بود و بهتره به گذشته نزدیکتر و زمان حال بیاییم و دربارش صحبت کنیم: جایی که من و فرهاد تو یک خونه هفتاد هشتاد متری ساده با یه سری اسباب جزئی و بدون تجملات که مثل خیلی های دیگه با قسط و وام دست و پا شده بود، زندگی میکردیم. یکنواخت بودن زندگی و رابطه با فرهاد خواه و ناخواه داشت خستم میکرد، دوری از خانواده هم نمک زخم میشد و صبرمو لبریز میکرد. داشتم چای رو تو فنجون میریختم که لیلا دخترداییم که هر از گاهی به دیدنم میومد گفت: تو چرا نمیای دانشگاه ثبت نام کنی؟ بابا فرهاد که سره کاره اصن خودم باهاش حرف میزنم. منم خندیدم و گفتم: زحمت نکش چون نه من حال دانشگاه رفتن دارم و نه فرهاد راضی به این کار میشه. مدتی گذشت تا اینکه تو قرعه کشی وام که با خانم های ساختمون برگزار میکردیم، اسم من دراومد. وقتی خانوم نصیری با چادر رنگی که به سر داشت و کاغذ رو باز کرد و خندید و گفت: مبارک باشه شیرین جون. اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادن. مبلغ وام هشتاد میلیون تومن بود و قرار شد بعد از جمع شدن کل مبلغ به حسابم واریزش کنن. شب که فرهاد برگشت ماجرا رو براش گفتم و خیلی خوشحال شد و گفت: فرصت خوبیه که باهاش بدهی هارو صاف کنیم. منم درحالی که اخم کردم جواب دادم: شرمندتم چون این پول رو میخوام باهاش ماشین بخرم تا یکم از این اوضاع احوال خارج بشیم. با چندین روز بحث بالاخره اختیار پول رو به من داد فرهاد و گفت: هرکاری دوست داری بکن! من هم که هدفم خرید ماشین بود از فردا با لیلا برای ثبت نام و دریافت گواهینامه اقدام کردم. چندین آموزشگاه رو سر زدیم و بالاخره من راضی شدم تو یکی از آموزشگاه ها ثبت نام کنم. فرهاد هم که رگ غیرتش خیلی زود باد میکرد پیگیر ماجرای گواهینامه گرفتن من بود، که ببینم کجا ثبت نام کردم، محیطش خوبه یا نه. خود من هم یه وسواس به خرج میدادم و برام راحت نبود قبول کردن هر شرایطی. مراحل ابتدایی طی شد و قرار شد هفته بعد برای آموزش های تو شهری با ماشین برم، خیلی خوشحال بودم که قراره صاحب ماشین بشیم و یکم از دغدغدمه هامون کم میشه. شنبه صبح ساعت ۸ بیدار شدم و بعد تز دوش گرفتن یک مانتو شلوار ساده به تن کردم و مثل همیشه چادرم رو به تنم وصل کردم، کمی سرمه کشیدم و یک آرایش ملایم. خودم رو به محل مورد نظر رسوندم و قرار بود لیلا هم بیاد با من، که از قضا زودتر از من رسیده بود. در کمال تعجب دیدم که یک مرد جا افتاده نسبتا قد بلند که سنش از سی و پنج بالاتر نمیزد و پیر

sticker.webp0.09 KB

تپل ، آبدار ، خوش فرم ، تازه ، خیلی عجیب بود بهترین بود واقعا بهترین ، اول بوش کردم بدجور بوی خوبی میداد ، یه ذره زبون بهش زدم دیدم ناله هاش داره بلندتر میشه ، با زبون و لب افتادم به جون کسش ، یه جوری می‌خوردم که دیگه نمیدونست چیکار کنه ، ناله میکرد ، قربون صدقم می‌رفت ، خودش و تاب میداد ، پاهاش رو گیر میکرد به شونه هام ، خنده و گیریه رو قاطی میکرد ، خیلی حشری شده بود ، انقد زبون زدم که دیدم قالی زیرمون رو چنگ زده و بلوز خودش رو گذاشته تو دهنش و داره خیلی محکم تکون تکون میخوره ، فهمیدم بدجور ارضا شده ، تمام بدنش خیس عرق بود ، خیلی حال میکردم اینطوری میدیدمش شروع کردم خوردن باهاش و سینه هاش دستم رو گرفت و من رو خوابوند بغل خودش و محکم بغلم کرد و تو گوشم گفت این بهترین لحظه عمرم بود ، گفتم فعلا خیلی مونده ، میخوای کیرم رو بخوری؟؟؟ نمی‌دونم ، تا حالا امتحان نکردم یعنی تا حالا کیر احمد رو نخوردی؟؟ نه ، رابطه من و احمد خیلی وقته سکس نداشته پس چیکار میکردی؟؟ هیچی فدا کاری میکردم فقط پس امشب تا میتونی لذت ببر با دستش کیرم رو ماساژ داد تا حسابی سفت شد بعد پاهاش رو برام باز کرد و … ادامه دارد … نوشته: Alikurd 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

زن دوستم و شوهر زندانی (۱) #خیانت #زن_شوهردار #روستا سلام اسمش گلنار بود و توی روستا زندگی میکردن ، شوهرش احمد به خاطر مسائل مالی افتاد زندان . منم چون احمد دوستم بود .برای کارای کشاورزیش رفتم روستاشون تا کمک کنم. اسم خودم علی و ۳۰سالمه . تقریبا ۱۹۰قدمه و هیکل متوسطی دارم خونه احمد توی باغشون بود و من و داداش احمد که اسمش محمد بود اوایل تیر ماه بود که رفتیم و تقریبا ده روزی رو اونجا کامل موندیم . گلنار یه خانم خیلی خوش برخورد بود و قبل از این جریان با هم آشنا شده بودیم و میدونستم که رابطه با شوهرش زیاد خوب نیست ، تقریبا خوشگل بود ولی هیکلش خیلی سکسی بود ، من خیلی تو کفش بودم و هی تو ذهنم تصور سکس باهاش رو داشتم . روز رو کار می‌کردیم و شب رو محمد می‌خوابید و من و گلنار میشستیم تا نصف شب هی صحبت میکردیم ، روز سوم یه مموری تو باغشون پیدا کردیم که شوهرش با یه زن دیگه هرچی تلفنی حرف زده بود رو سیو کرده بود روی اون و خیلی ضایع هر کاری باهم کرده بودن و واسه هم توضیح میدادن ، گلنار انقد ناراحت بود که تقریبا کل اون روز رو گریه کرد ، شب محمد خوابید و ما هم طبق معمول نشستیم پای حرف زدن گلنار شروع کرد گریه کردن منم دستش رو گرفتم و بغلش کردم گفتم گلنار حیف این چشمت نیس اشک ازش بیاد ، تو گریه کنی منم گریه میکنما ، یه لحظه خشک شد ، باورش نمیشد یه نفر تا این حد بهش اهمیت بده ، کل عمرش رو کار کرده بود تو باغ و کلا فقط ازیتش کرده بودن ، بهش گفتم شوهرت بیاد خودم میگیرم ادبش میکنم ، ولی تو رو خدا گریه نکن ، خیلی ازیتش میشم تو گریه می‌کنی . هیچی نگفت .من رو محکم بغل کرد و نزدیک نیم ساعت همینطوری موند بعد گفت مرسی که هستی ، اگه امشب با تو نبودم دق میکردم. من تو تراسشون می‌خوابیدم . صبح زود بیدار شدم دیدم بالا سرم نشسته و داره نگام می کنه.دید من بیدار شدم بغلم دراز کشید و هی نگام میکرد . باورم نمیشد تونستم دلش رو به دست بیارم . گفتم بلند شو الان محمد میاد میبینن ابرومون می‌ره .گفت باشه امشب منتظرتم و بلند شد رفت اون روز تموم شد شب برگشتیم خونه غذا خوردیم و منم خودم رو به خواب زدم تا مطمین شدم محمد خوابید . بعد نشستم تو تراس تا گلنار اومد . گفتم گلنار چی بود گفتی شب منتظرتم . گفت می‌خواهم امشب رو باهم باشیم ، خودم رو زدم به اون راه ، گفتم منظورت چیه نمی‌فهمم . گفت امشب تو شوهر منی ، هنگ کردم ، باورش برام خیلی سخت بود ، ولی اکنون ندادم گرفتمش لبام رو گذاشتم رو لباش و حسابی از همدیگه لب گرفتیم . پشت خونشون یه درخت زردآلو بود که خیلی جای رمانتیکی هم بود فرش انداخته بودن و جای تمیزی هم بود ، بهش میگفتن جا نهاری تقریبا ۱۰۰متری از خونشون دور بود و هیشکی هم از یه کیلومتری اونجا رد نمیشد . گلنار گفت علی اینجا نمیشه بریم جا نهاری و تا خود صبح اونجا باشیم ، گفتم باشه و بلند شدم دیدم یه ظرف میوه آماده کرده ، نگا کرم دیدم محمد خوب خوابیده . رفتیم جا نهاری و نشستیم ، یه کم حرف زدیم و میوه خوردیم ، کیرم داشت میترکید ، اونم یه بلوز و دامن پوشیده بود که سینه هاش رو کامل معلوم میکرد . رفتم نزدیکش لبام رو گذاشتم رو گردنش و شروع کردم خوردن ، انقد خوردم که آهش بلند شد از رو بلوزش سینه هاشو رو گرفتم فهمیدم هیچی زیرش نپوشیده ، درس آورد ، منم خوابوندمش و شروع کردم خوردن بالاتنش که دیدم انقد حشری شده که نالش بلند شد پوستش به شدت سفید و نرم بود ، شکمش یه ذره هم چربی نداشت صاف صاف ، وقتی رسیدم به نافش با صدای لرزونش گفت علی سریعتر دارم دیوونه میشم ، با کمک خودش دامنش رو از پاش کندم اونم هیچی زیرش نبود چشمم به کسش افتاد تقریبا از حال رفتم ، سفید ،

Repost from N/a

sticker.webp0.09 KB

ت بله گفتم چی بدهکارم گفت یه بغل یه ماهه خندیدم گفتم یه ماااه گفت بله از اون روزی که دیدمت تا الان یه ماه میگذره باید هر روزش بهم بوس و بغل میدادی الان باید بدهی‌ تو بدی گفتم الهی فدات بشم عزیز دلم چشم من همیشه بدهکارتم ، منو بغل کرد رفتم تو بغل عزیزترین کسم فقط خانوما میتونن این لحظه منو درک کنن بری تو بغل مردی که عاشقشی و از همه مهمتر که اونم عاشقت ، بوی خوش تنش و عطری که زده بود با هم بوی زندگی میداد دلم نمیخواست از هم جدا شیم سرم آوردم بالا گردنش و بوسیدم اونم با یه لب آب دار منو مهمون کرد بعد کلی لب گرفتن شروع کرد لخت کردن من کل لباسای خودش منو در آورد لخت لخت شدیم من بغل کرد وقتی بدن لختم با بدنش برخورد کرد گرمای بدنش یه لذتی بهم داد که بدونه اینکه تابلو کنم و حمید بفهمه بی اختیار ارضاع شدم خودم کامل دادم در اختیارش منو خوابوند رو تخت شروع کردن به لیسیدن کنار گردنم زبونش داغ و نرم بود با این کارش داشتم بیهوش میشدم دستم کرده بودم تو موهاش چنگ میزدم رفت پایین شروع کرد به ماساژ دادن سینه هام و مک زدن و خوردنشون داشتم میمردم کیرش راست شده بود و می‌خورد کنار رون تپلم و بزرگیش حس میکردم نتونستم طاقت بیارم برای بار دوم ارضاع شدم اینبار حمید فهمید یه لب از من گرفت و من رو شکم خوابوند خوابید پشتم کیر راستش گذاشت لای پام و چاک کوصم که خیس خیس بود دستاش برد زیرم سینه هام گرفت و گردنم می‌خورد من از لذت صورتم فشار میدادم رو بالش با صدای خفه آه میکشیدم گفتم ترو خدا بسه دارم دیونه میشم بزار بیام تو بغلت برگشت من رفتم روش کیرش گذاشتم لای کصم سرو کردم ازش لب گرفتن اصلا دلم نمیخواست این لحظه تموم بشه لب میگرفتم به بدنش دست میگشیدم اومدم پایین بدون اینکه دست خودم باشه کیرش غرق بوسه کردم براش خوردم ناله هاش رفته بالا قربون صدقه ام میرفت اون چشمای درشت مشکیش خمار شده بود بیشتر از همیشه سکسی جذاب شده بود حسابی منو آماده پذیرایی از کیر کلفتش کرده بود با یه حرکت اومد روی منو رفت سراغ کصم و خوردنش اصلا همچین تجربه ای نداشتم و کصم گذاشت تو دهنش تازه فهمیدم شهوت و لذت یعنی چی مثل مار به خودم میپیچیدم و قربون صدقه اش میرفتم طاقت نیاوردم گفتم بسه دیگه بیا تو بغلم حمید جون اومد تو بغلم کیرش رو گذاشت رو کصم چنتا با کیرش زد رو کصم مالید رو چوچولم آروم کرد تو کصم وای وای که حال داد کیرش تمام کصم رو پر کرده بود با ناز بهش گفتم حمیییید گفتم جاااانم گفتم میمیرم برات اینو که شنید دیوانه وار شروع کرد به تلمبه زدن چنتا که زد با تمام وجودم ارضاع شدم به تلمبه هاش ادامه داد گفت دارم میشم انقدر بهم لذت داده بود نمیخواست لحظه ای که ارضاع میشه ازم جدا بشه پاهامو دور کمرش قفل کردم در گوشش گفتم بریز تو قرص میخورم دردت به جونم با یه آه بلند ارضاع شد آبش که داشت کوصم میسوزوند رو ریخت توم بوسیدمش گفتم زندگیمی هیچ وقت خاطره اون شب فراموش نمیکنم الان ۱۲ ساله دارم باهاش زندگی میکنم سیاوش پسرمون الان ۹ سالشه هنوز هم همونجوری مثل قدیم عاشق همیم و میمیریم برای هم ببخشید که طولانی شد... نوشته: سمیرا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

گفت به به سمیرا خانوم از گرسنگی کشتی خودت ساعت ۳ هنوز ناهار نخوردی بیا غذات و بخور به هیچی فکر نکن همه چیز رو بسپار به خدا ، ساعت ۷ بود نسرین گفت عزیزم پاشو حاضر شو یه ساعت دیگه میان پاشودم لباسامو تنم کردم یه آرایش ملایم کردم منتظر نشستم تقریبا ساعت ۸ بود زنگ خونه رو زدن نسرین برداشت گفت بفرمایید چنان استرسی بهم غالب شد که نا نداشتم سر پا وایستم نسرین و داداش این حال منو دیدن ، داداشم دست منو گرفت گفت چرا آنقدر دستت سرد چرا رنگت پریده نسرین گفت ولش کن عروسم استرس داره طبیعیه زنگ ورودی خونه رو زدن اول پدر و مادر نسرین اومدن بعد خود حمید رضا اومد تو ، یه پسر قد بلندسبزه با چشم درشت و ابروی مشکی که به راحتی میتونست دل هر دختری رو ببره یه لحظه اونم من نگاه کرد با صدای زمخت مردانه سلام کرد و منم که انگار صدام داشت از ته چاه در میومد جوابش رو دادم اون شب بعد کلی حرف از اینور اونور داداشم با پدر زنش و حمید و نگاههای زیر زیرکی من به حمید و نگاههای حمید به من گذشت رفتن ، من رفتم تو اتاق تا لباسام عوض کنم ، لباسم در آوردم با یه شرت و سوتیین بودم که نسرین در زد و قبل اینکه من بگم بیا تو در اتاق رو باز کرد من لخت دید گفت به به ببین چی برای داداشم انتخاب کردم دمم گرم اولین بار بود اینجوری شوخی می‌کرد سریع لباسم پوشیدم ، نسرین گفت نترس بابا اونی که باید برات خطرناک باشه حمید نه من سریع خودت میپوشونی یه لبخند زدم یکم سرخ شدم ، گفت جواب بده نظرت بگو خندیدم گفتم به همین زودی هنوز یه ساعت نشده یکم مهلت بده بده بهم یه وقت نگی داره کلاس میزاره ولی بهم حق بده ، اونم بغلم کرد و با لحن همیشگی گفت این حرفا چیه باشه عزیزم بیشتر فکر کن اون شب تا صبح نخوابیدم و داشتم به حمید فکر می‌کرد خدایی خیلی پسر خوب و خوشتیپ به نظر میومد صبحش که از اتاق اومدم بیرون نسرین سلام کردگفت اگه اجازه بدی برای پس فردا یه قرار بزازم با حمید برید بیرون بیشتر حرف بزنید و آشنا بشید من قبلش هم از مامان بابات و از سعید داداشت اجازه گرفتم خواستم از خودتم اجازه بگیرم یکم مکث کردم قبول کردم رفتم بیرون برا خودم یه مانتو و شلوار خوشگل خریدم که میخوام با حمید برم بیرون مرتب باشم اون روز اومد حمید اومد دنبالم رفتم باهاش بیرون در ماشینش رو باز کرد خیلی مودبانه ، من نشستم خودشم آمد نشست وقتی نگاهش کردم یکم تغییر کرده بود اون شب ریشش رو اصلاح کرده بود الان ته ریش داشت که جذابیتش رو صد برابر می‌کرد رفتیم بیرون کلی با هم حرف زدیم حمید خواسته هاشو گفت و من انتظارام گفتم اومدیم خونه که نسرین همون دم در یقه منو گرفت از من جواب خواست منم با لبخند جواب مثبت بهش دادم اونم با کلی خوشحالی یه آهنگ گذاشت شروع کرد به رقصیدن من کلی بهش خندیدم بعد چند وقت عقد کردیم زندگی من با عشقم شروع شد بیست روز از عقدمون گذشته بود گاهی میرفتیم بیرون گاهی تلفنی با هم در ارتباط بودیم یه روز حمید زنگ زد بهم که داره بلیط می‌گیره بریم مسافرت گفتم تو زمستون مسافرت!؟ گفت میریم کیش پایه ای گفتم چرا که نه عزیزم هر چی تو بگی اونم کلی قربون صدقه ام رفت کفت میره بلیط بگیره تو این مدت کم عاشقش شده بودم دلم میخواستم هر لحظه ببینمش اونم که انگار اینو فهمیده بود میدونست من تشنه محبتم هی با حرفای عاشقانه من بیشتر بیشتر شیفته خودش می‌کرد رفتیم کیش و رسیدیم جلو هتلی که از قبل رزرو کرده بود ساعت ۹ شب بود اتاق تحویل گرفتیم چمدونامون گذاشتیم حمید روبروم وایستاد بازوهام با اون دستای مردونش گرفت ، گفت میدونی چیه تو به من بدهکاری با تعجب گفتم جاااان بدهکارم گف

ه با دیدنش حال من خوب می‌شد ، نسرین زن داداشم یه دختر خوب و مهربون و خیلی خوشگل که با داداشم تو تهران زندگی میکردن و به خاطر شرایط من زود به زود به ما سر میزدن نسرین یه دختر تهرانی با کلاس پول دار ولی خیلی خاکی و‌دلسوز بود با حرفاش آروم میشدم یه سالی گذشته بود از طلاقم که به پیشنهاد نسرین و داداش برای یه مدت رفتم تهران خونه داداشم که با اونا زندگی کنم که اگه بشه فراموش کنم این لکه سیاه زندگیم !!! خونه خوشگل و بزرگی داشتن دوبلکس بود که یه اطاق از طبقه بالا رو دادن به من که تقریبا یه سویت بود همه چی داشت سرویس و یه آشپزخونه خیلی کوچیک بعد یه مدت یه کار پیدا کردم تو یه تولیدی که برم سر کار سرگرم بشم به پولش احتیاج نداشتم فقط میخواستم از همه چی فرار کنم داداشم مخالفت کرد دلیلش هم این بود که برام بده فردا میگن خرج خواهرش نمیده خواهرش میره سر کار که نسرین با اون زبون شیرینش که مار از لونه درمی آورد داداشم راضی کرد تو اون تولیدی مشغول شدم انگار خدا خاسته بود من برم تهران چنتا دوست پیدا کرده بودم و سرگرم حالم داشت خوب می‌شد و به زندگی بیشتر امید وار میشدم همش از خدا میخواستم که زندگیم درست کنه شش هفت ماهی از کار کردنم گذشته بود تو راه برگشت به خونه بودم رسیدم رفتم یه دوش گرفتم داشتم خودمو خشک میکردم که نسرین صدام زد سریع لباسام پوشیدم رفتم پیشش گفتم جانم ، کفت بیا بشین کارت دارم ، یکم تعجب کردم از لحنش نشستم کنارش گفتم جانم بگو‌ نسرین جان ، گفت بی مقدمه بگم راستش میخوام ازت خاستگاری کنم برای برادرم ، انگار آب یخ ریختن رو بدنم سرد شد با ت ت پ ت گفتم برادرت ؟؟؟؟ گفت آره عزیزم ، گفتم آخه برادر تو مگه مجرد نیست گفت چرا گفتم تو که میدونی من یه بار ازدواج کردم ، زد زیر خنده و گفت بابا این حرفا چیه تو خانواده ما این حرفا بی معنیه نکنه انتظار داری با هجده سال سن یه پیر مرد بیاد بگیردت من از اولم تو رو واسه داداشم نشون کرده بودم منتهی قسمت نشد که با پسر عمت ازدواج کردی حالا که دوباره فرصت پیش اومده نمیزارم از دستم در بری و صورتم رو بوسید گفت داره میره بیرون خرید و منو با کلی سوال جا گذاشت ، میترسیدم اصلا برادر نسرین رو یه بار اونم تو عروسی داداشم و نسرین دیده بودم اونم من خیلی کوچیک بودم اصلا چهرش رو یادم نمیومد ، انگار با میخ منو کوبیده بودن رو مبل نمیتونستم از جام پاشم برم موهام سشوار کنم ، چک چک آب از موهام میریخت پشتم سردم شده بود ، با زور از جام پا شدم یه آههههه کشیدم خودم سپردم به خدا ، نسرین برگشت اومد کنارم دستش انداخت دور کردنم سرم رو بوسید و با لبخندگفت خوب نظرت چیه عروس گلم گفتم نظرم ؟ گفت اره دیگه نظرت مثبت باشه یه قرار بزازم همدیگر ببینید مگه تو نمیخوای ازدواج کنی ها ها ؟ گفتم میترسم از این کلمه گفت نترس بابا همه که مث جواد پسر عمت نیستن نمیخوام از حمید رضا داداشم تعریف کنم ولی خدایی پسر خوبیه تو بزار بیاد همو ببینید تو چشمام نگاه کرد و منتظر جواب من بود گفتم داداشم میدونه گفت بله مگه میشه موضوع به این مهمی رو ندونه تو جواب منو بده با سر علامت رضایت دادم قرار شد فردا شبش بیان برای آشنایی دل تو دلم نبود زنگ زدم از تولیدی مرخصی گرفتم موندم خونه بدنم کرخت شده بود دلم میلرزید اتفاقای گذشته به یادم میومد و دل سرد میشدم از ازدواج دوباره به خودم امید میدادم که آخرش که چی می‌خواد برگردی پیش مامان بابا بدنت یه پیر مرد یا یه مرد زن مرده یا زن طلاق داده با چنتا بچه با این فکرا ساعت هار میگذرونم با اومدن صدای در به خودم اومدم ، نسرین با یه سینی غذا اومد تو اطاق