ch
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览

频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 147 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 275,并在 伊朗 地区排名第 13 463

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 147 名订阅者。

根据 01 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -557,过去 24 小时变化为 -23,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.90%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.08% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 993 次浏览,首日通常累积 1 025 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 02 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

25 147
订阅者
-2324 小时
-1347
-55730
帖子存档
🚨 انقلاب ترید با هوش مصنوعی شروع شد! 💥 قوی‌ترین ربات تحلیلگر ارز، طلا و دلار اومد تو تلگرام 📊 فقط گوش کن ببین چی داره: ✔️
🚨 انقلاب ترید با هوش مصنوعی شروع شد! 💥 قوی‌ترین ربات تحلیلگر ارز، طلا و دلار اومد تو تلگرام 📊 فقط گوش کن ببین چی داره: ✔️ تحلیل لحظه‌ای رمزارز، دلار و طلا ✔️ سیگنال‌های ورودی و خروجی هوشمند ✔️ تحلیل فوری ایردراپ‌ها و اخبار کریپتو ✔️ مناسب برای همه، از مبتدی تا حرفه‌ای! ⚡️رایگانه، سریعه، فوق‌العاده دقیق و کاملاً کاربردی! 🔥همین حالا تستش کن و ببین چی از دست دادی⬇️⬇️ 👉@algo_analyzer_bo 👉@algo_analyzer_bot

sticker.webp0.09 KB

حالیم نبود . کیرم دنبال سوراخ میگشت و مژده هم دختر بود و از جلو نمیشد حرکتی زد . پاشدم رفتم وازلین آوردم دراز کشیدم کنار مژده . طوری که سرم همسطح کمرش بود و تسلط کافی روی کونش داشتم . از طرفی هم چون میدونستم بیدار قطعا جراتم چندین برابر شده بود . دامنش همچنان روی کمرش افتاده بود . میخواستم شورتشو دربیارم . به زحمت پاهاشو از هم یکم فاصله دادم و هر جوری که بود شورتشو کشیدم پایین . هر دو لمبر خوشگل کونش رو با وازلین چرب کردم . انگشتمو کردم تو وازلین و مقدار زیادی برداشتم و گذاشتم روی سوراخش و قشنگ مالیدمش . گاهی هم انگشتامو تا لبه های کسش میبردم . خیلی آروم انگشت اشاره مو به صورت دورانی دور سوراخ کونش میمالوندم . آروم آروم انگشتمو تا بند اول فرو کردم تو سوراخش . لامصب خیلی تنگ بود و مونده بودم کیرم چطور میخواد بره توی این سوراخ . انگشتمو همونجوری داخل سوراخش نگه داشتم تا جا باز کنه . آروم یه انگشت دیگه رو گذاشتم دم سوراخش که فرو کنم . یکم فشار دادم ولی داخل نمیرفت . بیشتر فشار دادم که مژده خودشو جمع کرد و نذاشت . به هر زحمتی بود سر انگشت دوم رو داخل کردم ولی مژده یه تکونی خورد که انگشت اولمم دراومد . واقعا راهی نبود و نمیشد از کون کردش . کیرم بدجوری عصبی بود . همون جور که دمر بود پاهاشو بهم چسبوندم و تصمیم گرفتم با یه لاپایی کار رو تموم کنم . لای روناش رو با وازلین چرب کردم افتادم روش . کیرم بین رون های خوشگل و چربش حرکت میدادم . بیشتر وزن بدنم روی مژده بود و اون هنوز وانمود میکرد خوابه . خنده ام گرفته بود به این حرکتش ولی خب حتما نمیخواست بعدا چیزی از این ماجرا رو به زبون بیاریم . یکم خودمو کشیدم پایین تر و دستامو فرستادم زیر تیشرتش و پهلو های نرمشو گرفتم . بیش از حد داشتم لذت میبردم . توی همون حالت دوباره یکم خودمو کشیدم بالا و دستام رو از پهلو هاش رسوندم به زیر بغل هاش . مژده اصلا قلقلی نبود و منم چون اینو میدونستم با خیال راحت زیر بغل هاشو که کمی عرق هم گرده بودن با دستام گرفتم . آروم آروم دستامو سُر دادم سمت سینه هاش چون دمر خوابیده بود و سینه هاش به زمین چسبیده بودن ، سخت بود گرفتن شون ولی خب من دیگه ترس و استرسی نداشتم و دستامو با فشار فرستادم زیر سینه هاش . سوتین که قبلا قلابشو باز کرده بودم بین دستام و سینه هاش قرار داشت که لبه هاشو گرفتم و کشیدمش پایین سمت شکمش و سینه هاشو با دستام گرفتم . اینقدر از بازی کردن با سینه هاش لذت میبردم که انگار روی ابرا بودم . کیرمم که لای پاهای بینظیر مژده گذاشته بودم و داشتم عقب جلو میکردم . لبامم چسبوندم به گردنش و چندتا عقب جلوی دیگه با کیرم زدم که ناگهان آبم با فشار و حجم بالا پاشید وسط رون های ناز مژده . چند ثانیه همونجوری روی مژده دراز کشیدم و بعد در گوشش با صدای خیلی ضعیف گفتم مرسی . بعدش از روش بلند شدم و شورت و شلوارمو بردم انداختم توی ماشین لباسشویی و لباس های تمیز از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم و اومدم دراز کشیدم سر جای خودم . همش به کارایی که کردم فکر میکردم که مژده هم مثلا بیدار شد بره دسشویی . منم چشمامو بستم همونجوری خوابم گرفت . فردا ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم مژده داره آشپزی میکنه و خیلی هم سرحال و قبراقه و انگار هیچ اتفاقی هم نیوفتاده . دوستان ببخشید که طولانی بود سعی کردم کامل بنویسم، ممنون که وقت گذاشتین و خاطره منو خوندید دوستان لطفا نظرتونو بگید لایک کردن فراموش نشه... . شما هر نظری داشته باشید حتی اگه فحش باشه ، واسه من قابل احترامه موفق باشید… نوشته: سیاوش 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

نتیجه برسم که مژده بیداره و اونم داره لذت میبره و فقط وانمود میکنه که خوابه . نه… نه این امکان نداشت . مگه میشه این حرکات من باعث تحریک مژده بشه ؟ اون روی من اصلا حسی نداره… این افکار داشت به سرعت از مغزم میگذشت و باعث شده بود واسه چند لحظه شهوت رو فراموش کنم که کیرم دوباره عنان کار رو بدست گرفت و با خودم گفتم مهم نیست که خوابه یا بیدار ، مهم اینه که من دارم حال میکنم . تصمیم گرفتم باقیمونده دامنش رو که روی باسنش بود رو هم بالا بزنم دامنش رو بالای کمرش جمع کنم . همین کار رو هم کردم و چشمام به جمال شورت مشکی مژده که به باسنش چسبیده بود آشنا شد . شورتش انگار واسه اون حجم از باسن تنگ و کوچیک به نظر میومد . یه مقدار از لمبر های باسنش از خط شورتش بیرون زده بود . سریع سر و ته شدم و حالت دراز کشیدنم رو دقیقا مثل مژده کردم . صورتمو چسبوندم به موهاش و سینه و شکمم رو به کمرش . کیرم رو هم گذاشتم روی باسنش و پامو چسبوندم به پاش . یکم خودمو جابجا کردم تا بهترین حالت رو توی اون وضعیت گرفتم . اینقدر شهوتم بالا زده بود که احساس کردم دارم ارضا میشم . زود کیرمو از باسنش جدا کردم چند لحظه صبر کردم تا میل جنسی فرو کش کنه . دیگه مطمئن شده بودم که بیداره و اونم داره لذت میبره وگرنه هیچ دلیلی نداشت اجازه همچین کاری رو به من بده . همین فکر باعث میشد با جرات بیشتری و استرس خیلی کمتری ادامه بدم . اینبار وسوسه شدم سینه اش رو بگیرم . کیرم رو از باسنش با فاصله نگه داشتم که باعث نشه ارضا بشم . خیلی حیف میشد اگه توی این موقعیت ارضا میشدم . از کجا معلوم دیگه همچین موقعیتی پیش بیاد . باید از این لحظات کلی استفاده میکردم . دستمو رسوندم به اون طرف بدنش و از اونجایی که تیشرتش تقریبا یقه باز بود ، دستمو کردم توی یقه اش و گذاشتم بالای سینه هاش . یه مقدار دستمو بردم پایین تر که برآمدگی سینه هاش خودشونو نشون داد . سوتینش مزاحم بود و از طرفی هم خیلی تنگ بود و دستم بزور زیرش میرفت و اونجا دیگه آزادی عمل نداشت . دستمو از تو یقه اش کشیدم بیرون و خودمو یکم پایین تر کشیدم و دستمو از پایین تیشرتش فرستادم داخل و گذاشتم رو کمرش . مژده هیچ حرکتی نمیکرد وترجیح میداد همونطوری وانمود کنه که خوابه و لذتشو ببره . دستمو بردم بالاتر تا رسیدم به بند سوتینش.به زحمت بند سوتینش رو باز کردم و دوباره دستمو بیرون کشیدم و بردم سمت یقه اش .بازم دستمو گذاشتم بالای سینه هاش و به طرف پایین حرکت دادم . اینبار راحت انگشتام رفتن زیر سوتین و چند لحظه بعد یکی از سینه هاش که اندازه اش متوسط به نظر میومد ، توی دستم بود و آروم آروم فشارش میدادم . صدای نفس های ممتد پشت سرهم مژده رو میشنیدم . تصور اینکه مژده بیداره ، حس شهوتم رو تا اوج میرسوند . نوک سینه اش رو که سفت شده بود بین دوتا انگشتم فشار میدادم باهاش بازی میکردم .توی ابرا بودم . تک تک سلول هام داشتن لذت رو احساس میکردن که ناگهان احساس کردم آبم داره میاد و اینبار نمیتونم مانعش بشم . واسه همین با اون یکی دستم شورت و شلوارمو کشیدم سمت کیرم و توی شورت خودم که با دست پوشیده بودمش دور کیرم ، ارضا شدم . لذت اون ارضا قابل وصف نیست . چند لحظه بعد احساس کردم دیگه کارم تموم شده و باید خودمو جمع و جور کنم ولی با خودم گفتم اولا که مژده هنوز خوب حال نکرده و اگه همینجوری رهاش کنم ممکنه دیگه هیچوقت دستم بهش نرسه . دوما از کجا معلوم اصلا دفعه ای دیگه هم در کار باشه . پس نباید امشب رو فعلا تموم کنم . با اینکه اصلا حال و رمق نداشتم ولی دوباره شروع کردم به مالیدن نوک سینه مژده . اینقدر با سینه هاش بازی کردم که خودم هم دوباره داشت میل جنسیم برمیگشت . دستمو از یقه اش درآوردم و گذاشتم روی گودی کمرش . آروم آروم انگشتامو رسوندم به کش شورتش و از زیر کش ردشون کردم . کم کم دستم تا مچ رفت زیر شورت و نرمی کونش زیر دستام احساس میکردم . مژده کماکان هیچ حرکتی نمیکرد . چون یکی از پاهاشو جمع کرده بود توی شکمش ، دو قاچ کونش از هم جداشده بود . انگشتمو گذاشتم بالای ترک کونش به طرف سوراخ کونش سر دادم . از روی سوراخ کونش گذشتم که دیدم یه گرمایی همراه با یه مایع لزج فضای روی کوسش رو فرا گرفته . کوس مژده خیس خیس بود . برخورد انگشتم با لبه های کوسش باعث شد یه تکونی به خودش بده ولی دوباره خودشو ثابت نگه داشت . کلیتورس یا همون پوست اضافی کوسش رو بین دوتا انگشت اشاره ام و انگشت کناریش گرفتم و شروع کردم به حرکت دورانی زدن با دستم . اینقدر این کار رو ادامه دادم که با انقباض تمام بدنش متوجه شدم که اونم ارضا شد .خیلی سریع دستمو کشیدم بیرون . مژده یکم جابجا شد و دمر خوابید . دوباره شهوتم برگشته بود . اینبار دیگه باید کار رو تموم میکردم . تصمیممو گرفتم که از کون بکنمش . میدونستم کار خیلی سختیه چون مژده با توجه به اینکه تجربه ی بودن با کسی رو نداشته پس حتما سوراخ کونش تنگ تنگه . ولی این حرفا

و به ادامه بحث توی گروه بپردازم مجبور شدم سر و ته بشم . بالش رو برداشتم و گذاشتمش کنار میز تی وی گوشی رو به شارژر وصل کردم و ادامه ی بحث توی فضای مجازی . توی این وضعیت جدید ، من دقیقا برعکس مژده دراز کشیده بودم . من سرم سمت تی وی بود و مژده پاهاش سمت تی وی بود . بعد از چند دقیقه گوشی رو کنار گذاشتم و باز فکرم به طرف پاهای خوشگل مژده کشیده شد که اینبار پتو کاملا روی پاهاش بود و مجبور شدم با خاطره ی چند شب پیش که محو تماشای پاهاش بودم سرگرم شم. یهو یه فکری به ذهنم خطور کرد . فکرم این بود که پتو رو سمت خودم بکشم و یه غلت به اون سمت بخورم تا پتو دور من بپیچه و از روی مژده کنار بره . حتی اگه از خواب بیدار میشد من خودم به خواب میزدم و از اونجایی که آدم توی خواب به هر دو سمت غلت میخوره پس کاملا طبیعی وانمود میکرد . نقشه رو اجرا کردم و پتو رو کشیدم و پتو از روی مژده کنار رفت .مژده یه تکون کوچولو بعدش خورد و صاف دراز کشید و نقشه با موفقیت انجام شد . خودمو بهش نزدیکتر کردم به طوری که فاصله صورتم تا پای مژده تقریبا بیست سانتیمتر بود . بازم وسوسه لمس بدن زیبای مژده ، امونم رو بریده بود . من دمر دراز کشیده بودم و مژده صاف و معمولی طوری که صورتش رو به سقف بود . دستمو دراز کردم و لبه ی دامنشو که وسطای ساق پاش بود رو گرفتم و خیلی آروم و با کلی استرس کشیدم بالاتر . یهویی مژده یه تکونی خورد و من بلافاصله دستمو کشدم عقب و خودمو به خواب زدم . بعد از چند ثانیه آروم چشمامو باز کردم و دیدم مژده از وضعیت قبلی خارج شده و به پهلو دراز کشیده و پشتش به منه . پای راستش که بالا قرار گرفته بود رو از زانو خم کرده بود و به سمت شکمش جمع کرده بود ولی پای چپش رو صاف قرار داشت . یکم خودمو بالا کشیدم و دیدم دامنش افتاده بالای زانوی راستش که خم شده بود . از دیدن زانوی پاش داشتم لذت میبردم . دوباره جابجا شدم و توی همون حالت دمر ، به مژده نزدیکتر شدم و صورتمو به فاصله چند سانتیمتری پای چپش که صاف بود و لبه ی دامنش زیر زانوش قرار داشت رسوندم .همچین موهای پاش رو شیو کرده بود که انگار پاهاش بدون مو آفریده شدن . چند دقیقه محو تماشای پاش شدم تا یکم خوابش سنگین تر شه . دیگه طاقت نداشتم صبر کنم . دستمو دراز کردم به سمت اون یکی پاش که خم شده بود و هر جوری بود دستمو به زانوش رسوندم و با آرامش هرچه تمام تر زانوش رو با دستم گرفتم . لرزش دست خودمو روی زانوش قشنگ حس میکردم . چند لحظه توی همون حالت توقف کردم . آمپر شهوتم بالا زده بود حسابی . بدون اینکه دستمو از زانوش جدا کنم ، پایین تنمو بهش نزدیکتر کردم . از حالت دمر به حالت به پهلو تغییر وضعیت دادم و کیرمو که داشت شرت و شلوارمو پاره میکرد چسبوندم به کمرش . اصلا فشاری بهش وارد نمیکردم و در حد یه تماس جزئی نگهش داشتم . شهوت تمام وجودمو فراگرفته بود و وادارم میکرد که جلوتر برم . میدونستم مژده اساسا خوابش سنگین نیست ولی مغزم جای خودش رو به کیرم داده بود و این کیرم بود که تصمیم میگرفت . دستمو که روی زانوش بود به سمت رونش حرکت دادم و دامنش که بالاتر از زانوش بود ، روی دستم قرار گرفت و در واقع دستم رفت زیر دامنش . هر لحظه احتمال میدادم که مژده بیدار بشه و راستش یکم تعجب میکردم که چطور تا حالا بیدار نشده . کیرم که تماسش با کمر مژده خیلی جزئی بود ، حالا دیگه قشنگ به کمرش چسبیده بود و یه فشارهای ریزی هم وارد میکرد . دستم حالا دیگه زیر دامنش و وسطای رونش بود ولی چون اون پاش رو جمع کرده بود رونش سفت شده بود و اون نرمی لازم واسه لمس کردن رو نداشت . همونجوری که دستم زیر دامنش بود ،اونو آروم از رونش فاصله دادم و آوردم سمت اون یکی پاش که صاف بود . واسه اینکه بتونم رون اون یکی پاش رو بگیرم مجبور شدم کمی بدنمو از بدنش جدا کنم و فاصله بگیرم . این کارو کردم و دستمو گذاشتم پشت رونش . وای خدای من چقدر نرم و لطیف بود . خواستم دامنشو بدم بالاتر ولی زیر پاش گیر کرده بود . با وسواس و دقت زیادی دامنشو از زیر پاش آزاد کردم کشیدم بالاتر . باورم نمیشد چی دارم میبینم . پای خوشگل مژده تا زیر باسنش داشت خودنمایی میکرد . میخواستم دستمو بذارم پشت رونش که کیرم یقه مو گرفت و گفت من …من …اول من سریع شلوار و شورت رو باهم کندم و انداختم کنار و خودمو یکم کشیدم بالاتر که کیرم با رونش در یک راستا قرار بگیره . استرس به بالاترین سطح خودش رسیده بود . کیرمو چسبوندم به رونش . کم کم فشار رو بیشتر کردم . لذت تمام وجودمو دوباره گرفت . خیلی داشتم حال میکردم ولی خب یه جای کار میلنگید . هر جوری حساب میکردم مژده بعد از این همه جابجایی دستم روی رونش و بالاکشیدن دامنش و چسبوندن کیرم به رونش ، باید بیدار میشد یا حداقل اینکه یه تکونی میخورد . میدونستم مژده سنش بالا رفته بود و توی تموم این سالها هیچ پسری هم توی زندگیش نبود و از نظر جنسی خیلی کمبود داشت ولی اینا دلیل نمیشد که به این

ام هم همین کار رو کرد و عمو بهزاد هم فردا صبح برگشت تهران و قرار شد چهارشنبه صبح آقاجون و مادر جون و عمه مژده و مامان و بابا با ماشین ما و عمه و شوهر عمه هم با ماشین خودشون برن تهران و مادر جون رو اونجا ببرن پیش یه دکتر که عمو بهزاد پیشنهاد داده بود و شب رو خونه عمو بهزاد بمونن و فرداش که میشد پنجشنبه ، یه مقدار خرید بکنن و شب برن خواستگاری واسه عمو بهزاد . روز سه شنبه عمه ام به بابام زنگ زد و گفت شوهرش نمیتونه بیاد و عمه ام فردا صبح میاد خونه ما که با بابام اینا بره . بابام وقتی گوشی رو قطع کرد تازه یادش اومد که واسه عمه ام جای خالی ندارن . آقاجون و مادر جون هم خونه ما بودن که آقا جون برگشت سمت عمه مژده و گفت دخترم تو بمون و حواست هم به بچه ها باشه . عمه مژده که کلی نقشه کشیده بود واسه خرید از تهران ، قیافه اش رفت تو هم و با صدایی که انگار از ته چاه به گوش میرسید گفت باشه من نمیام . فردا صبح زود بابام و مامانم و آقا جون و مادر جون و عمه ی بزرگم راهی شدن سمت تهران و از قرار معلوم جمعه ظهر برمیگشتن به شهر خودمون . بعد از رفتن خانواده ، من داداشم رو بردم رسوندم مدرسه و خودم برگشتم خونه . عمه مژده که از نرفتن همراه بقیه ناراحت بود ، یه گوشه نشسته بود و سرش توی گوشیش بود . رفتم کنارش و یکم سربه سرش گذاشتم تا حال و هواش عوض بشه . بعد از اینکه موفق شدم به خندیدن وادارش کنم ، یه صبحانه باهم زدیم و من از خونه زدم بیرون و ظهر برگشتم که دیدم داداشم هنوز از مدرسه نیومده بود . با نگرانی از مژده پرسیدم این بچه هنوز نیومده ؟ مژده گفت نگران نباش . تقریبا نیم ساعت پیش اومد و کلی التماس کرد که بذارم بره خونه خاله اش و منم بهش اجازه دادم و اونم رفت . خیالم از بابت داداشم راحت شد به مژده گفتم ناهار چکار کنیم . مژده گفت در یخچال کلی غذا داریم و الان یه چیزی گرم میکنم میارم . ناهار رو خوردیم من شدیدا خوابم میومد و گرفتم خوابیدم . عصر ساعت تقریبا 5 یا 6 بود که بیدار شدم . مژده حوصله اش کلی سر رفته بود و با دهن کجی گفت چقدر میخوابی تو !!!؟ گفتم انگار اصلا حال و حوصله نداری ها گفت آره دیگه ، حوصله ام سر رفت تنهایی . گفتم پایه ای بزنیم بیرون و یه مقدار بگردیم و شام رو هم بیرون بخوریم ؟ مژده که انگار کلی از پیشنهادم خوشش اومده بود گفت پایه ام اساسی قبل از رفتن یه زنگ به خاله ام زدم و گفتم خاله به داداشم بگو آماده باشه دارم میام سراغش . خاله گفت چکارش داری بچه رو ؟ داره با امیر بازی میکنه و خیلی هم بهشون خوش میگذره . اصلا تا مامانت اینا برنگشتن ، نمیذارم بیاد اونجا گفتم هرچی شما بگی خاله مژده رو صدا زدم بیاد بریم که اومد و دیدم چه تیپی هم زده توی اون سرما ساپورت پوشیده بود . البته از این ضخیم هاش . یه کاپشن خوشگل که بلندیش تا وسطای روناش بود . یه جفت بوت چرم قهوه ای سوخته و یه شال سفید . شونه به شونه ی هم کلی خیابونا رو گشتیم و یه مقدار تنقلات و وسایل شیرینی پزی گرفتیم و رفتیم یه رستوران دنج و با حال و شام رو زدیم . وقتی پاهای مژده رو توی اون ساپورت جذب میدیدم میتونستم قشنگ تصور کنم که اگه این ساپورت نبود ، پاهاش چه شکلی بودن . همش یاد اون شب میوفتادم که پشت رونش رو لمس کردم . برگشتیم خونه . مژده رفت لباساشو عوض کرد . همون دامن همیشگی و یه تیشرت معمولی . موهاش رو هم دم اسبی بسته بود .بعدش رفت آشپزخونه و یه مقدار تنقلات آورد و دوتا اسپرسو داغ هم آورد و گفت یه فیلم بذار ببینیم . منم از چندتایی فیلم که روی فلش داشتم ، یکی رو پلی کردم که یه فیلم ترسناک بود . گفتم مژده موافقی لامپ ها رو خاموش کنیم و توی تاریکی فیلمو ببینیم ؟ اولش گفت میترسه و نمیخواد لامپا رو خاموش کنیم ولی من چندباری اصرار کردم و گفتم مزه ی فیلم ترسناک به اینه توی تاریکی ببینیش . بالاخره قبول کرد ولی گفت شب اگه ازخواب بیدار شدم برم دستشویی ، تو رو هم بیدار میکنم و باید تا در دستشویی منو اسکورت کنی . گفتم باشه . فیلم رسیده بود به جاهای ترسناک و هیجانی که دیدم مژده تقریبا چسبیده به من و معلوم بود کلی هم ترسیده . فیلم تموم شد و مژده کماکان از ترس به من چسبیده بود و هر دوتامون زیر یه پتو بودیم . بعد از چند دقیقه که از فاز فیلم خارج شد ، یه خورده از من فاصله گرفت و پشتش رو به من کرد و به پهلو دراز کشید و شب بخیر گفت .منم دمر دراز کشیده بودم و بالشم رو زیر چونه ام گذاشته بودم و مشغول کس شعر گفتن توی یه گروه تلگرامی بودم . بعد از چند دقیقه از جام بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم و طبق معمول لامپ آشپزخونه رو روشن کردم و برگشتم زیر همون پتویی که مژده هم زیرش بود و مجدد سرم رفت تو گوشی . در همین لحظات بود که گوشیم پیغام لو باطری داد . اطراف رو توی همون نور کم که از آشپزخونه میومد ، برای پیدا کردن شارژم نگاه کردم و متوجه شدم شارژ توی پریز برق کنار تلویزیون هست . واسه اینکه گوشی رو به شارژ بزنم

که روی زانوش افتاده بود رو ببن دو انگشتم گرفتم و کشیدم بالاتر . قلبم داشت از تو سینه ام بیرون میزد . نمیدونستم صحنه ای که با بالاتر رفتن دامن مژده قراره ببینم می ارزه به این همه استرس و اضطراب یا نه . اون پاش رو که توی شکمش جمع کرده بود ، سمت من بود و من مخواستم از همون قسمت زانو که جمع شده دامن رو بکشم بالا ولی چون دامنش زیر پاش گیر کرده بود ، خیلی آزادی حرکت نداشت و همین باعث شد که ادامه ندم و برگشتم سر جام و دراز کشیدم . اعصابم بدجور خراب شده بود که یه فکر دیگه به سرم زد . با خودم گفتم این پاش افتاده روی دامن و نمیشه دامن رو کشید بالا ولی اون یکی پاش چی ؟ شاید دامنش توی اون قسمت آزاد باشه . ولی خب این یعنی باید پا میشدم و میرفتم اون سمت مژده و اگه احیانا در حین بالاکشیدن دامن ، مژده بیدار میشد دیگه هیچ بهانه ای نداشتم و نمیتونستم سریع دراز بکشم و خودمو به خواب بزنم چون من این سمتش خوابیده بودم نه اون سمتش . نفهمیدم چطور پاشدم و خودمو به اون سمتش رسوندم . انگار مخم کار نمیکرد . نشستم کنار اون یکی پاش و دامنش رو خیلی آروم کشیدم بالاتر . این بار دامنش آزادی حرکت بیشتری داشت و تا وسطای رونش بالا رفت . صدای نفس های خودم رو میتونستم بشنوم . عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و درونم غوغایی به پا بود انگار تا حالا با هیچ دختری نبودم و اولین بار هستش که میخوام این چیزا رو کشف کنم . در صورتی که قبلا دو تا دوست دختر داشتم که با هر دوتاشونم حال و حول کرده بودم . ولی نمیدونم چرا همچین حسی پیدا کرده بودم اونم نسبت به مژده . این قسمت دامنش هم که تا وسطای رونش بالا رفت دیگه بالاتر نرفت و از اون قسمت زیر پاش گیر کرده بود . نمیدونم چرا اینقدر پاهای مژده به نظرم زیبا و وسوسه انگیز میومد .توی یه حال عجیب داشتم سیر میکردم و اصلا متوجه این نبودم که زمان داره میگذره . خیلی دلم میخواست پشت رونش رو با دست لمس کنم ولی از طرفی هم نگران بودم که با لمس رون خوشگل و خوش فرمش یهو بیدار شه و آبروم بره . بعد از چند لحظه کلنجار با خودم بالاخره دستم رو به سمت رون قشنگ مژده نزدیک کردم . اول خیلی آروم نوک یکی از انگشتامو چسبوندم به پشت رونش . یکی یکی انگشتامو میذاشتم روش و چند دقیقه ای طول کشید تا کف دستم رو گذاشتم پشت رون مژده . داغی دست خودمو که ناشی از استرس و اضطراب بود روی پوست لطیف مژده احساس میکردم . چند لحظه همونجوری موندم و کم کم داشتم از لمس پاش لذت میبردم و کم کم استرس داشت جای خودشو با لذت عوض میکرد که یهو صدای آلارم گوشی مامانم از توی اتاق خواب بلند شد . همچین از جام پریدم که فکر کنم چند کیلو وزن کم کردم از ترس . سریع رفتم سر جای خودم و دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم . چند ثانیه ای نگذشت که صدای آلارم گوشی مامان قطع شد و این یعنی مامان بیدار شده و میخواد نماز بخونه . چشمامو بستم و از شدت عصبانیت داشتم به زمین و زمان و اون کسی که نماز رو توی مخ این ملت کرد فحش میدادم . تازه داشتم مزه ی لمس کردن پای مژده رو حس میکردم که اینجوری شد . همون جور که چشمام بسته بود داشتم اون لحظه شیرین رو تصور میکردم که نفهمیدم چجور خوابم گرفته بود .ساعت طرفای 10 میشد که با صدای بابام که داشت با گوشیش و با صدای بلند صحبت میکرد ، بیدار شدم . رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم آشپزخونه صبحانه بخورم که دیدم مامان و عمه مژده دارن کابینت ها رو گردگیری میکنن و تمام ظرف و ظروف رو از کابینت ها بیرون کشیدن و خلاصه نمیشد اونجا نشست و صبحونه خورد . مامانم گفت پسرم برو توی هال تا الان خودم برات صبحونه میارم همونجا . رفتم توی هال و به بابام که تازه مکالمه اش تموم شده بود ولی همچنان سرش توی گوشی بود گفتم با کی صحبت میکردی و چرا اینقدر با صدای بلند صحبت میکردی ؟ بابام گفت پدربزرگت بود و از اونجایی که گوش هاش دیگه خوب نمیشنوه مجبور بودم با ولوم بالا صحبت کنم . گفتم حالا چی میگفت آقا جون ؟ بابام گفت انگار بهزاد (عموم) دیشب از تهران اومده و مادر هم ناهار درست کرده و آقا جون هم گفت ظهر واسه ناهار بیایید خونه ما . ساعت تقریبا 12 بود که همگی سوار ماشین بابام شدیم و رفتیم خونه ی آقا جون . اونجا که رسیدیم دیدیم خانواده ی عمه هم اونجا هستن و کلی بگو بخند کردیم و ناهار رو هم زدیم بر بدن و نشسته بودیم مشغول چای خوردن بودیم که عموم شروع کرد به سخنرانی و گفت راستش اومدن یهویی من دیشب یه دلیلی داره و دلیلش هم اینه که میخوام اگه اجازه بدید ازدواج کنم . همه از شنیدن این موضوع خوشحال شدیم و با توضیحاتی که عموم داد متوجه شدیم که عروس خانم ، خواهر یکی از همکارهای عموست و چند باری باهم صحبت هم کردن و ظاهرا به توافق هم رسیدن . اون روز جمعه بود و اگه اشتباه نکنم پنجشنبه ی بعد تعطیل رسمی بود ولی نمیدونم مناسبتش چی بود . عموم به بابام گفت یه زنگ به پدر دختره بزنه و قرار خواستگاری رو واسه پنجشنبه شب بذاره . باب

شب خاص با عمه #عمه_تابو سلام به همه اتفاقی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به دو سال پیش و چون یکی از بهترین خاطرات زندگیم بود ، تمام لحظاتش رو دقیق به خاطر میارم . اسم من سیاوشه و توی یه خانواده ی معمولی در یکی از شهرستان های کشور زندگی میکنم . 22 سالمه ، قدم 182 و وزنم 78 و در کل تیپ و قیافه ام قابل تحمله . توی خانواده ی ما بجز من ، پدرم و مادرم و داداش کوچیکه زندگی میکنن . یه دونه عمو دارم که تقریبا 34 سالشه و چون محل کارش تهران هستش ، خودش هم از چند سال پیش تهران زندگی میکنه . دوتا عمه دارم که یکی شون متاهله و 4 تا بچه داره و سنش هم طرفای 50 میشه و اون یکی عمه ام اسمش مژده هست و تقریبا 28 سالشه و هنوز مجرده و همراه پدر بزرگ و مادر بزرگم زندگی میکنه . پدر بزرگم یه خونه ی بزرگ حاشیه های شهر داره که یه باغچه متوسط توی حیاطش داره و چندتا درخت و یه حوض بزرگ که تابستونا جون میده توش آب تنی کنی و جندتا هم مرغ و خروس و جوجه . خونه ی ما مرکز شهره و به همین خاطر عمه مژده بیشتر اوقات خونه ی ماست و حتی به دوستاش هم گفته بود که خونه ی خودمونه اینجا و نگفته بود خونه ی داداشمه و انگار دوست نداشت کسی بدونه خونه ی خودشون حاشیه شهره . مامانم هم چون دختر نداشت با عمه مژده خیلی مهربون بود و بعضی اوقات میگفت مژده دیگه دختر ماست . یجوری شده بود که یه وقتایی که یکی از دوستای مژده میومدن خونه ی ما ، مژده مامانم رو بجای اینکه زنداداش صدا کنه ، مامان صدا میکرد و این موضوع واسه ی همه ی خانواده عادی بود و کسی تعجب نمیکرد . من هیچ حسی نسبت به مژده نداشتم همه چی توی رابطه ی ما عادی پیش میرفت تا اون شب خاص . خونه ی ما یه اتاق خواب داشت که واسه بابا و مامان بود و من و داداشم توی هال جلوی تلویزیون میخوابیدیم . شب هایی هم که مژده خونه ی ما بود ، اونم کنار داداشم که کلاس سوم بود میخوابید و داداشم بین من و مژده قرار میگرفت و از اونجایی که همه نزدیک تلویزیون میخوابیدیم ، تقریبا فاصله ای بینمون نبود . داداش کوچیکم معمولا میرفت خونه خاله اینا که یه کوچه با ما فاصله داشت و با پسرخاله م که همسن بودن بازی میکردن و گاهی شب رو هم همونجا میموند (معمولا شب هایی که فرداش تعطیل بود) . البته بعضی اوقات هم پسرخاله م میومد خونه ما و با داداشم بازی میکردن ولی چون خونه ی خاله اینا بزرگ تر بود و خانواده پر جمعیت تری داشتن ، بیشتر داداشم خونه اونا پلاس میشد . اون شب داداشم خونه خاله مونده بود و من و مژده جلوی تلویزیون دراز کشیده بودیم و داشتیم تخمه شکنان فیلم میدیدیم . فیلم که تموم شد مژده شب بخیر گفت و گرفت خوابید . منم تی وی رو خاموش کردم و پتو رو کشیدم روی خودم که بخوابم . از اونجایی که چند روزی میشد توی کار یکی از دخترای هم محله ای بودم و تقریبا نخ رو داده بودم و اونم سر نخ رو گرفته بود ، تمام فکر و ذکرم پیش این قضیه بود و یه لحظه که سرمو برگردوندم دیدم ساعت 3 شب شده و من هنوز بیدارم . پاشدم رفتم دستشویی و برگشتم که بخوابم ولی یه صحنه ای نظرم رو جلب کرد . ما همیشه لامپ آشپزخونه رو شبها روشن میذاریم و همین روشنایی مختصر که توی هال افتاده بود باعث شد من نظرم به اون صحنه جلب بشه . مژده پتوی خودش رو کنار زده بود و دمر خوابیده بود و یکی از پاهاشو از زانو به سمت شکم جمع کرده بود و همین حالت باعث شده بود دامنش تا بالای زانوش بالا بره و چون توی خونه ی ما همیشه بخاری مون تا آخرین درجه زیاده و هوا خیلی گرمه ، مژده هم زیر دامنش چیزی نپوشیده بود . چشمم به پاهای خوشگلش افتاد که زیر نور ملایمی که از آشپزخونه میومد میدرخشیدن . نشستم سر جام و چند لحظه مات و مبهوت به پاهاش نگاه کردم . یهو به خودم اومدم و گفتم چکار داری میکنی پسر ؟؟؟!!! طرف عمه ته . اصلا خواهرته . اینا رو به خودم گفتم و دراز کشیدم و چشمام بستم که بخوابم . ولی مگه میشد … کسی که همچین تجربه ای داره دقیقا میدونه چی میگم . از خودم بدم میومد که دارم به پاهای مژده فکر میکنم و سعی میکردم فکرم رو منحرف کنم ولی حتی دختری که تا چند لحظه پیش اینقدر غرق رویاش شده بودم که نفهمیده بودم دو ساعت از وقتی که تی وی رو خاموش کردم که بخوابم گذشته و هنوز بیدارم و دارم بهش فکر میکنم هم نمی تونست باعث بشه فکرم از پاهای مژده بیرون بره . دوباره نشستم و مشغول نگاه کردن به پاهاش شدم . چقدر صاف و لطیف به نظر میومدن . چقدر خوش تراش بودن . اینقدر نظرم رو جلب کرده بودن که فکر میکردم زیباترین پاهای دنیا رو دارم تماشا میکنم . به شدت وسوسه شده بودم که بالاتر از زانو ها رو هم ببینم ولی چطوری آخه ؟؟ اگه برم جلو و دامنش رو بالاتر بزنم ممکنه بیدار شه و اونوقت چی میشه ؟؟ آبرویی واسم نمیمونه هر کاری که میتونستم کردم که فکرم منحرف بشه ولی نشد . بالاخره دلم رو به دریا زدم و خودمو به سمتش سر دادم و نشستم کنار پاهاش . خیلی آروم لبه ی دامنش رو

Repost from N/a
پشت صحنه های فیلم های پورن 🚫🍑 مشاهده فیلم 👅
پشت صحنه های فیلم های پورن 🚫🍑 مشاهده فیلم 👅

sticker.webp0.09 KB

پاشدم کنارش نشستم گفتم برمیگردی -دیگه چی!؟ مگه بست نیست ی کوچولو خاله -عمرا محاله حرفشم نزن به سعیدم از پشت نمیدم پس حداقل یکم ببوسمش بخورمش -باسنمو بخوری؟ چجوری؟ تو برگرد اونم برگشت بیا ی کون بی نظیر بود واقعا خوشگل بود ی گاز از لپ کونش گرفتم زبونمو کشیدم روش لای کونشو باز کردم باورم نمیشد سوراخ کون به این خوشگلی وجود داشته باشه با اینکه تابحال به چنین کاری فکرم نکرده بودم بی اختیار زبونمو کشیدم رو سوراخ کونش که گفت -آخخخخخخ وحید همون لحظه باز شروع کرد لرزیدن -لعنت بهت دیونه این چه کاری بود انقد از این حرکت حال کرده بود که جیگر خودمم حال اومد یکم که گذشت گفت دیگه کافیه بلند شد نشست گفت اندازه کل سال انرژی گرفتم بی نظیر بود هوووف منو بوسید و محکم بغلم کرد گفت پاشو لباس بپوشیم گفتم نخیر نمیشه خودم باید لباس تنت کنم -جووون بابا دیونم نکن -باشه تو بپوشون شلوار سوتینشو برداشتم گفتم شرت؟ اینکه خیسه -وایسا برم بیارم یادت نره قرار شد به منم شرت بدی دوتا بیار زد زیر خنده و گفت پاشو بیا ببینم کدومو میخوای رفتیم سمت اتاقش شرتشاو گرفت سمتم گفت کدوم؟ ی مشکی انتخاب کردم گفتم این پرت کرد تو سینم گفت مال تو یکیم برداشت گفت اینم من میپوشم همونجا سریع شرتارو تنمون کردیم با خنده برگشتیم تو حال، بهش گفتم بینظیری خاله -دیونه ی دوست داشتنی شلوار و پیرهنشم کمک کردم پوشید خودمم پوشیدم داشتم دیگه شاد خرم برمیگشتم خونه دم در گفت فکر نمیکنی ی چیز یادت رفته گفتم نه چیزی اومدنی همراهم نبود با انگشت زد رو لپش گفت بوس خنگول بوس خدافظی یادت رفت پریدم بوسش کردم در گوشش گفتم عاشقتم خاله و رفتم سر شب بود و ی بعدظهر بینظیر گذرونده بودم فقط باید به این فکر میکردم کی شرت خالمو پس بدم و شرتم پس بگیرم! شاید اصلا هیچوقت بهش پس ندم... ادامه دارد … نوشته: وحید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

که گفت آروم باش ریلکس منم تمام تلاشمو کردم یکم به خودم مسلط تر باشم همه چیز اروم تر پیش بره از طرفی که لب تو لب بودیم داشت واسم جقم میزد الانا بود که ابم بیاد دستشو گرفتم گفتم میشه نزنی داره ابم میاد خندید گفت باشه نمیخوای بیاد؟ گفتم لباستو دربیارم؟ سرشو به نشونه تایید تکون داد تاپشو دراوردم بالای سینه شو بوسیدم دستمو بردم پشت کمرش سوتینشو باز کردم بی صاحاب اولم گیر کرده بود باز نمیشد سوتینو که رد کردم خود بهشتو دیدم دوتا ممه بلوری قهوه ای دورش کوچولو نوکش برامده لبمو چسبوندم روش یکم بوسیدم و هولش دادم خوابید رو کاناپه زبونمو کشیدم رو نوکش و گذاشتم تو دهنم، موهامو چنگ میزد و با کنار روناش کمرمو فشار میداد منم با ولع تمام داشتم ممه هاشو میخوردم کم کم دستم برم سمت کصش خیلی حس خوبی بود ی بدن نرم که هیچی زیرش نبود همیشه از خودمو دست که میزدم ی کیرخر اون قسمت بود ولی این ی حس متفاوت بود خواستم دستم ببرم زیر شلوارش گفت نه دستتو اونجا نمیبری من چرا؟ -همینی که هست پاشدم نشستن بین پاهاش ی گاز از رون پاش گرفتم گفتم تو منو لخت کردی حالا که نوبت توعه میخوای اجازه ندی؟ -نکه الان منم خیلی پوشیدم پاشد رو به روم وایستاد موهاشو ی چرخ تو هوا داد دستشو یکم بلند کرد و زد به پهلوهای پاش و گفت: -حالا شلوارمو دربیار ولی فقط شلوار خدایا داشتم دیونه میشدم دستم به پهلو های خالم بود شلوار تنگ و سفیدی که خودم واسش انتخاب کرده بودم داشتم میکشیدم پایین کشیدم پایین ی پاشو بلند کرد در اوردم اون یکی پاشم همینطور همونجوری که رو به روم فقط با ی شرت سفید ایستاده بود صورتمو چسبوندم به کصسش وای که چه بویی بود شرتش خیس شده بود زبونمو کشیدم رو شرتش خوابید رو کاناپه منم از رو شرت کصشو غرق بوسه میکردم یهو خودمو لو دادم گفتم خاله -جون قبل از اینکه شرتتو بیارم دم در حموم به کیرم مالیده بودمش -جرررررر خاک تو سرت کثافت اشغال عوضی حسابی خندید و گفت چجوری مالیدی یبار دیگه بمال به کیرت ببینم گفتم چجوری؟ -نمیدونم همونجوری که دفعه اول مالیدی یعنی درش بیارم -نه خنگ من همینجوری که تو تنمه بمال بهش شت خدایا نششستم کیرم گذاشتم رو کسش داشتم میمالیدم روش که گفت: -بذار پاهامو بذارم رو شونت پاشو گذاشت رو شونم با ی دستم کیرمو میمالیدم رو شرتش ی دستمم رون پاشو میمالیدم چنگ میزدم و پاشو میبوسیدم یهو رون پاشو چسبوند بهم کیرم بین دوتا رون داغ و نرم گیر کرده بود منم کیرم عقب جلو کردم، دیگه رسما طاقت نداشتم چند ثانیه ای این وضعیت بیشتر نگذشته بود که آبم لای پاهاش اومد -آی کثافت سوختم گند زدی بهم ی نفس عمیق کشیدم ولی همچنان کیرم شق شق بود -خوش گذشت؟ چی خوش گذشت هنوز تموم نشده که اشاره به شکمش کرد و گفت اینجا نشون میده که تموم شده نخیر تو کبصت نکنم از اینجا برم هیچوقت خودمو نمیبخشم! -چی؟ کجام؟ کبصم؟ یکم خندید و مکث کرد و گفت دستمال بیار اول این گندکاریتو پاک کن دستمال نمیخواد با شرتت پاک کنم؟ -این شرتو میخوام بپوشما نه خیلی میشوریش که میخوای کثیفشم کنی میشورم خودم -مگه خودت شرت نداری؟ با شورت خودت پاکم کن من شرتمو میخوام بعد بپوشم برم نمیشه لج کرد و گفت یا با شورت خودت یا اصلا نمیشه منم دیدم سر ی موضوع بی اهمیت بحث میکنم پریدم شرتمو اوردم شروع کردم پاک کردنش همون حال که داشتم پاکش میکردم -ی شرت از سعید بهت میدم بپوشی بی شرت نری عمرا شرت سعید بپوشم اگه از خودت بدی میپوشم -جررررر واقعا خاک برسرت ی اسپنک زدم به کونش گفتم حالا تو بگیر بالا خندید و یکم خودشو بلند کرد شرتشو دراوردم پرت کردم اونور با سر رفتم لای پاهاش و شروع کردم بوسیدن و لیسیدن کصش نشستن خواستم کیرم فشار بدم توش -اوی احمق چیکار میکنیییی -وایسا برم کاندوم بیارم پاشد رفت هیکل سکسیش وقتی راه میرفت واقعا دیدنی بود بهترین روز زندگیمو تجربه میکردم، با ی کاندوم تو دستش اومد نشست رو مبل ی نگاه کرد بهم با ی لحن سکسی شیطنت آمیز گفت -واقعا خجالت نمیکشی میخوای خالتو بکنی گفتم واسه این خاله جونمم میدم خندید و دندون جلد کاندوم پاره کرد گذاشت رو کیرم و کشید روش، خوابید و پاهاش داد بالا بدون اینکه چیزی بگه کیرم گذاشتم رو کصش یکم عقب جلو کردم و یواش یواش هول دادم تو، ی آه بلندی کشید و گفت لعنت بهت، پاهاشو با دستم چنگ میزدم میبوسیدم کیرم تو کص داغش داشت ذوب میشد ی حال بینظیر که اصلا نمیدونم چطوری وصفش کنم متاسفانه زیاد طول نکشید که برای بار دوم آبم اومد دراز کشیدم روش هنوز کیرم تو کصش بود عقب جلو میکردم لباشو میبوسیدم اونم داشت ارضا میشد میلرزید اونقدر حال کرده بودم که داشتم از حال میرفتم تن بدنشو دستمالی میکردم حسابی بوسیدمش

-بلدی اینا رو بند اویز کنی؟ اره ی کاریش میکنم -تو بنداز خودم بعد میام درستشون میکنم -من خیس عرق شدم باید ی دوش بگیرم بعد که آویز کردی از تو کمدم ی دست لباس و حوله واسم بیار چی بیارم؟ -فرق نداره ی چیز بردار بیار رفتم تو تراس پرده هارو انداختم رو بند و رفتم سمت کمدش خداوندا چی ببرم حالا؟ ی حوله سفید بود برداشتم ی شلوار سفیدم دم دست بود نگاه کردم دیدم اره خودشه مال خالمه ی تاپم برداشتم رو شرت سوتینا نگاه کردم گفتم خوبه اینارم سفید بردارم شرتو که برداشتم دلم یجوری شد تو دلم گفتم جون این شرتو الان قراره خالم بپوشه! یکم افکار شیطانی زد به سرم، کیرم دراوردم و شرتشو حسابی مالیدم به کیرم قلبم تو دهنم میزد خیلی حس خوبی بود شرت خالم تو دستم داره مالیده میشه به کیرم و قراره چند دقیقه دیگم بپوشدش! خلاصه لباسارو برداشتم رفتم دم حموم به خالمم اطلاع دادم که لباسارو گذاشتم چند دقیقه بعد اومد بیرون -با خنده گفت از ستم سر درمیاری بچه ی دست سفید اوردی درست اورده بودم؟ -اره درسته بمون موهامو سشوار بکشم بیام من بکشم واست؟ -خندید و گفت: مگه بلدی ی مکث کوچیک کرد و گفت بیا بکش باهم رفتیم سمت اتاقشون نشست رو صندلی سشوار برداشتم روشن کردم گرفتم سمت موهاش انگشتامم میکشیدم لای موهاش که زودتر خشک بشه بعد شونه رو برداشتم و داشتم سعی میکردم موهاشو حالت بدم موهاش تقریبا داشت خشک میشد بلوند و بلند بود تا روی کمرش خودمم دیونه شدم بودم باورم نمیشد دارم موهای ی خانوم خوشگل شونه میکردم اونم درحالی که لباسایی که پوشیده رو من انتخاب کردم و بهتر از هر چیز شرتی که به کیرم مالیده شده تنش دلم داشت قنج میرفت و کیرم داشت میترکید موها تقریبا اوکی بود نمیدونم شاید خیلی خوب نشده بود ولی من چپل چلاغ تو اون حال تمام تلاشمو کرده بودم گفتم خب خوبه -عالی، دیگه میتونی بری تو حال ی ارایش ریز بکنم میام تو این زمینه کمک نمیخوای؟ -زد زیر خنده و گفت جنتلمن ارایشمم میخوای بکنی؟ ولی قطعا این ی قلم دیگه کار تو نیست اشاره کرد به ی کرم بود لوسیون بود نمبدونم چی بود گفت از اون یکم بریز کف دستت اروم رو صورتم ماساژ بده و چشاشو بست منم همون کارو کردم وای که چه صورتی بود دلم میخواست بخورمش تموم شد گفتم خب رژ؟ باز خندید ولی چند رژ کشید جلو گفت کدوم خوبه؟ قرمز برداشتم گفتم این -بزن ولی اگه خراب کنی گند بزنی ی کتک مفصل بهت میزنم خر کیف در رژ باز کردم میکشیدم رو لباش ولی انگار داشتم رو جیگر خودم میمالیدم رسما تو ابرا بودم تو دلم فقط خدا خدا میکردم به خودم مسلط باشم این لبای لعنتی رو نخورم بعد که رژ تموم شد پاشد و گفت کافی بدو برو ی قهوه بذار تا اومدم منم رفتم قهوه رو درست کردم اونم اومد و رفتیم تو حال نشستیم به خوردن قهوه -امروز حسابی خسته شدی مرسی که کمک دادی کاری نکردم که خاله وظیفه بود بینیمو با دستش گرفت چپ راست کرد و با خنده گفت -قربونت برم خاله جون مررسی که هستی یکم ساکت موندیم که یهو گفت: -چیزت کبود نشد دیروز؟ ی خنده ریز کردم و گفتم نه کاملا خوبه -ببینمش نه واقعا خوبه مشکلی نیست -مگه دیروز که دیدم چیزی شد؟ مسخره بازی درنیار باز کن خندیدم به سقف نگاه کردم کمربندم باز باز کرد یهو قلبم شروع کرد تو گلوم زدن تو ذهنم گفتم دیروز درد داشتم همه چیز فرق میکرد الان کیرم شقه شقه آبروم میره دستم گذاشتم رو کیرم نشست بین پاهام و گفت: -کتک میخوریا با زبون خوش دستتو رد کن دستمو یکم شل تر کردم دو دستشو گفت دو طرف شلوارم گفت باسنتو بگیر بالا یهو شلوار شرتمو یجا کشید پایین اخ چه اوضاعی بود دستمو گذاشتم رو کیرم -ببینم کبود نشده باشه دستمو از رو تخمامو کشیدم کنار با انگشتای نازش یکم تخمام بالا پایین کرد گفت کدوم بود اشاره کردم سمت راستی کیرم بزرگ شده بود رسما تو دستم جا نمیشد یجاهایش پیدا بود -دستتو رد کن نه -رد کن میگم دستمو گرفتم رو چشام اونم تخمام ماساژ داد و گفت -پس این گوگولی اوف شده بود یهو داغی لباشو رو تخم راستم احساس کردم سرمو اوردم پایین و گفتم آخ خاله چیکار میکنی -دیروز دستم شفا بود امروز لبام بده؟ نه این چه حرفیه بهتر از لبای تو رو زمین نیست خندید و گفت اشغال دستشو گرفته بود رو کیرم چسبونده بود به دلم و اروم اروم تخممو بوس میکرد منم حشرم چسبیده بود زیر گلوم دیگه -در چه حالی؟ دارم میمیرم با ی لحن شیطنت امیز گفت ای وای چرا میمیری نفس مصنوعی بدم؟ تو ذهنم گفتم خدایا همینجا هم بمیرم باز زندگی رو بردم سرمو به نشونه تایید تکون دادم پاشد نشست کنارم و یهو لباشو چسبونت رو لبام ی دستشم به کیرم بود حالا لب بخور کی نخور داشتم از شدت هیجان پرواز میکردم منم دستمو گذاشتم رو رون پاش وای که چه رون بینظیری نرم داغ سکسی، زبونشو میکرد تو دهنم اب دهنش لزج دلم میخواست این لب هیچوقت از رو لبام برداشته نشه دستمو بردم سمت سینش وای که چه سینه ای سایز هشتاد نرم فقط کاش واسه حموم واسه ش سوتین نمیبردم داشتم ممه شو چنگ میزدم

خونه تکونی با خاله (۱) #خاله شب بابام ی چک نوشت گذاشت رو میز بهم گفت این فردا ببر در خونه خالت اینا بده آقا سعید بهش گفتم باشه فرداش تا نزدیکای ظهر خواب بودم اخه شب گذشته تا صبح داشتم با مهدیس چت میکردم مهدیس همکلاسی دانشگاهمه صبح با صدای مامانم که میگفت پاشو لنگ ظهره کلی کار دارم بیدار شدم، داشت خونه تکونی میکرد اخه چند روز دیگه عید نوروز بود، صبحونه خوردم و یکم کمک مامانم دادم، ظهر شد ناهار خوردیم بعد ناهار مامانم گفت پاشو چکو ببر بده آقا سعید، لباسامو عوض کردم رفت سمت خونه خالم آیفنشون زدم -کیه منم خاله آقا سعید خونه س؟ -بیا بالا رفتم داخل وسط خونه انگار بمب خورده بود همه چیز پخش پلا بود خالمم داشت خونه تکونی میکرد گفتم سلام خاله چطوری -خوبم عزیزم تو چطوری مامانت خوبه؟ خوبیم همگی مرسی، این چک بابام داد بدم شما چک گرفت گفت مال چیه؟ نمیدونم خاله بده آقا سعید -باشه، حالا که اومدی اگه عجله نداری یکم کمکم بده چیکار کنم؟ قدت درازه وسایل داخل کابینت بالا رو بده من گردگیریشون کنم رفتم رو چارپایه چند ظرف و قابلمه بود دادم خالم رو کابینت بعد بودم که ی آبمیوه گیری بود اومدم درش بیارم که پام لیز خورد نزدیک بود با مخ بخورم زمین پخش زمین بشم به سختی آبمیوه گیری که تو دستم بود رسوندم رو میز ولی با کیر رفتم تو دسته صندلی، ی لحظه دنیا جلو روم تیره تار شد داد زدم اخخخخ بدجور تخمام خورده بود به دسته صندلی -آخ چی شد مراقب باششش دو دستی دستام گذاشتم بودم رو تخماممو خم شده بودم درد وحشتناکی داشت خالم با ی لحن نگران گفت: -چی شد چیکار کردی با خودت سالمی؟ گفتم نمیدونم دستشو گذاشت رو دستم گفتم چیکار میکنی خاله خالم بی توجه به حرفم گفت خودش یا تخمات؟ آب شدم رفتم تو زمین از ی طرف اعصابم خورد شده بود از دست پا چلفتی بازیم از ی طرف تخمام واقعا درد میکرد خالم باز پرسید میگم خودش یا تخمات؟ با ی لحن خجالت زده و شرمنده گفتم تخم -اخ بذار ببینم چیزیت نشده باشه نه خاله خوب میشه کمربندم گرفت کشید باز کرد گفتم خالهههه نه -مامان و خاله فرق ندارن نترس ی شلوار لی تنم بود کشید پایین مونده بودم چیکار کنم کار درست چیه گفت نترس خودشو با دست نگهدار نمیبینمش شرتمم کشید پایین دستمو سریع گذاشتم روش و با دست کیر تخمم مخفی کردم پایین دستمو زد کنار -هر کجا درد میکنه بگو با دست تخمامو برسی کرد رسید به جایی که درد میکرد یکم ماساژش داد کیرمم هر لحظه داشت بزرگتر میشد ی وضع گوهی بود درد حشری استرس خجالت موندم بودم چه گوهی بخورم یکم ماساژ داد و شرتمو کشید بالا گفت چیزی نشده دردش یکم دیگه می افته و شلوارمم کشید بالا کمربندم بستم مات مبهوت بودم که چی شد -برو بشین رو مبل ی شربت واست بیارم خیلی کار کردی شربت اورد خوردیم هنوز حشری بودم تو حین خوردن شربت زیر زیرکی بیشتر دید زدمش، عجب چیزی بود ی تاپ زرد تنش بود با ی شلوار مشکی از حق نگذریم رون و باسنش بیست بیست بود خالم متولد ۶۵ بود و هنوز اون طراوت جوونی رو حسابی داشت، خلاصه بعد از خوردن شربت پاشدم برم خونه -سالمی دیگه؟ درد که نداری؟ نه خاله با ی نیش خند گفتم دستات شفا بودن اصن اونم خندید و گفت کثافت اشغال و بلند شد خلاصه بدرقم کرد اومدم بیرون به محض اینکه اومدم خونه ی جق جانانه زدم گذشت و فرداش خالم زنگ زد به مامانم یکم حرف زدن بعد که قطع کرد گفت خالت میخواد پرده های خونه رو باز کنه بشوره گفت بری کمکش گفتم باشه لباسامو عوض کردم راه افتادم رفتم سمت خونه خاله در زدم باز کرد و رفتم بالا بعد از سلام احوال پرسی گفت دیروز اذیت نشدی که؟ راحت جیش کردی؟ گفتم اره مشکلی نبود -خوبه خداروشکر پرده هارو نشونم داد گفت: -خاله پرده های اینجارو میخوام باز کنیم سعید که مردشورشو ببرن دم عیدم دست از کار نمیکشه یکم کمکم بده رفت همون چارپایه منحوس اورد -فقط ترو قران با دقت مراقب باش امروز نیوفتی گفتم چشم خاله مراقبم رفتم بالا پرده هارو یکی یکی به سلامت باز کردم اومدم پایین خب حالا خودت میخوای بشوری؟ کجا میخوای بشوریشون؟ -تو وان میشورم ببر تو حموم پرده هارو بردم ریختم تو وان -تا اینا رو میشورم تو پرده های اتاق کناری رو هم باز کن بیار گفتم اوکی و رفتم اونارم باز کردم پرده هارو برداشتم رفتم مثل دست خر در حموم باز کردم ببرم داخل که خالم گفت ای واای پاچه های شلوارشو داده بود بالا تا زانو گفتم عه ببخشید یهو باز کردم -اشکال نداره بیار داخل رفتم تو و کنار وان گذاشتم و اومدم بیرون ی یک ربعی گذشت که صدا اومد -وحید وحید رفتم سمت حموم گفتم بله خاله پرده هارو شسته بود خودشم هم بهش اب پاشیده بود هم خیس عرق شده بود گفت:

۱۴۰۴/۴/۱۰ ⭕ افزایش شدید ماشین و طلا و دلار و سکه⬇️ @SignalLand @SignalLand

🔴 قیمت لحظه ای و تحلیل دلار، طلا، سکه و خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online @Dolar_Online
🔴 قیمت لحظه ای و تحلیل دلار، طلا، سکه و خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online @Dolar_Online

sticker.webp0.09 KB

برداشتم به سوراخ کونش زدم و یکمم به سر کیرم خیلی با آرومی سر کیرمو فرستادم داخل کونش دیگ داشت بدنمو چنگ میزد از درد همینطوری یواش یواش تا آخر فرو کردم بعد اینکه جا باز کنه دیگ دردش کم شد و تبدیل شد به حال کردن از کون کردمش خیلیم تنگ بود کصشم تنگ بود ولی می‌گفت تا الان از کون ب عموت ندادم بازم طبق روال قبلی بعد ۲۰ دقیقه آبم اومد اینبار ریختم داخل کونش و بعد ازش چندتا لب گرفتم گفت مرسی یزدان فک نمیکردم انقدر کار بلد باشی لباساشو هم خودم تنش کردم و بعد اومدم یکم نشستم بعدش اومدم خونه بعد اونم دو بار سکس کردم باهاش اگه خوشتون اومد بگید که اونارم بزارم نوشته: یزدان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رابطه من و زن عمو کوچیکه #زن_عمو با سلام خدمت دوستان شهوانی اسم من یزدانه ۲۳ساله یکی از شهرهای آذربایجان از خودمم زیاد تعریف نمیکنم نه باشگاهی هستم نه چیزی قد من ۱۹۱ هست وزنم ۸۳ و کارم هم که آزاده من یه زن عمو دارم ک اسمش فاطمه هست که ب نظر من خیلی خوبه رنگ پوستش برنزه هست و خیلی تو دل برو هست سایز سینش ۷۵ خودش گفته کون نه زیاد بزرگی داره نه زیاد کوچیک خوبه میخوام داستان سکسی که با فاطمه داشتم رو بگم کلا سه بار سکس کردیم و بعد دیگ از اینجا رفتن به تهران دیگ الان چند وقتی هست ک نمیان طرف ما ولی منم بازم تلفنی باهاش حرف میزنم خیلی وقت بود که فاطمه رو زیر نظر داشتم تا فرصتی که پیش اومد باهاش سکس کنم مثل بقیه هم نمیگم خودش اومد گفت بیا منو بکن سال اول دانشگاه بودم و وسطای زمستان بود که گفتم به فاطمه پیام بدم و ببینم چی میگه گوشی رو برداشتم بهش پیام دادم سلام خوبی عزیزم بعد دیدم جواب اومد مرسی قربونت تو خوبی و منم ادامه دادم کجایی نیستی زنگ میزنم جواب نمیدی و فلان و بیسار من خودم گفتم اگه بهم بگه میگم ب دوست دخترم پیام میدادم و فلان باهاش یکم حرف زدم و فلان آخرای شب بود اینم بگم ک عموی من تو تهران کار میکنه و هر سه و چهار ماه یکی دو هفته مرخصی میاد باهاش یکم حرف زدم اسم دوست دخترمم اینجا میزارم زهرا گفتم زهرا ای کاش الان بغلت بودم بغلت میکردم و اون لبای خوشگلتو می‌خوردم دیدم هیچ پیامی نیومد بازم از همون پیاما فرستادم دیدم گفت که اره ای کاش الان اینجا بودی قشنگ تو بغلت بودم خوابم میبرد و منم دلم میخواد بعد فهمیدم که فاطمه خودشم دلش میخواد خب بعد اینکه سه ماه سکس نداشته باشی من حدود دو هفته ای باهاش اس ام اس بازی کردم و بعد اینکه امتحانای پایان ترم تموم شد گفتم برم شهرمون و فاطمه رو زیارت کنم اون موقع هم یه پسر داشت ۴ سال سن داشت بعد اینکه رسیدم شهرمون بعد گردش و فلان گفتم برم سمت خونه عموم اینا رسیدم زنگ خونه رو زدم دیدم فاطمه اومد نمیگم کلا لخت بود ولی با یه شلوار و تیشرت بود و یه شال رو سرش بود گفتم یادم افتاد امیرعلی اومدم بهش سر بزنم و فلان رفتم تو چایی آورد برام بعد چند ساعت اونجا فاطمه اومد پیشم که دانشگاه خوش میگذره و فلان گفتم بد نیست گفت دوست دخترت زهرا رو دیدی بغلش کردی من خودم الکی گفتم نه برا چی گفت هیچی ولش گفتم نه بگو فک کنم حرفی داری اونم گفت اشتباهی به من پیام میدادی اون من بودم جواب میدادم گفتم نه بابا اینطوری نمیشه گفت اره گوشیتو نگاه کن گفتم شرمنده زن عمو و فلان گفت عب نداره توام جوونی اینم بگم زن عموم از من ۹ سال بزرگتره بعد این حرفا گفت که قشنگ لب میخوری و فلان گفتم نه بابا گفت اره میدونم منم که این حرف میزد شق کرده بودم فقط میگفتم بگیرم بکنمش امیرعلی هم خواب بود با خودم گفتم دلو بزن ب دریا این خودشم دلش میخواد ‌‌‌‌‌پاشدرفت دستشویی منم رفتم دم در دستشویی موندم که اگه اومد بیرون بگیرم از پشت رفت تو اومد دید من نیستم همین که میخواست اسممو صدا کنه از پشت دهنشو گرفتم گفتم ساکت شو برو تو اتاق گفت داری چیکار میکنی گفتم هیچی نگو برو بردمش تو اتاق خواب در و قفل کردم چسبوندم ب دیوار و لبامو گذاشتم رو لباش و لباشو خوردم اولش نمیزاشت گفتم اون پیامارو من خودم بهت میفرستادم و فلان از قصد بود ببینم چی میگی گفت یزدان کسی بفهمه ابرومون میره گفتم به جز منو و تو کسی اینجا نیست پس ساکت شو گفت عموت گفتم تو نگی نمی‌فهمه دیگ حرفی نزد مثلا داشت گریه میکرد اولش که نمیخواد گفتم دوست دارم چند وقتی هست دنبالتم لامصب حین خوردن لباش و گردنش با دستم سینه هاشو میمالیدم انقدر مالیدم تا راضی شد انداختم رو تخت تیشرتشو دراوردم و سینه هاشو خوردم و بعد شلوارشو کشیدم پایین به به یه کص بی مو و سفید رنگ افتاد بیرون رفتم پایین اول مالیدم یه ۱۰ دقیقه‌ای و بعد یواش یواش کیرمو بالا و پایین کردم دیگ داشت دیونه میشد ولی اصلا حرفی نمیزد گفت یزدان من زن عموم گفتم الان چند ماه هست عمو نیست زحمت اونو من میکشم یه خنده ریزی کرد و هیچی نگفت یواش یواش کیرمو داخل کصش کردم یه کص آب دار و داغ نه قرص خورده بودم نه اسپری زده بودم بعد ۱۵ دقیقه‌ و ۲۰ دقیقه آبم اومد کشیدم بیرون ریختم رو شکمش و بعد دراز کشیدم روش گفت باشه دیگ کارت تموم شد گفتم نه هنوز برا تو مونده گفت نمیخوام گفتم دیگ لجبازی نکن دیگ گفتم راضیت میکنم دیگ چیزی نگفت با دستمال روی شکمشو تمیز کردم و سرمو گذاشتم روی کصش شروع کردم به خوردن انقدر خوردم که بعد چند دقیقه ای دیدم آبش میخواد بیاد و با دستم چوچولوشو مالیدم آبش اومد ارضا شد و یه نفس عمیقی کشید و گفت مردم دیگ گفتم خوشت اومد گفت اره دستت درد نکنه قربونت بشم گفتم دیدی راضیت میکنم و بعد گفتم برام بخور گفت بدم میاد و فلان نخورد گذاشتم لای سینش تا بازم شق شد گفتم به پشت بخواب گفت نه یزدان درد داره گفتم کرم میزنم گفت نه از روی میز از کرمای خودش