ch
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览

频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 24 960 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 293,并在 伊朗 地区排名第 13 521

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 24 960 名订阅者。

根据 11 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -533,过去 24 小时变化为 -10,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 12.94%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.40% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 231 次浏览,首日通常累积 1 098 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 12 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

24 960
订阅者
-1024 小时
-1177
-53330
帖子存档
و فرار فاطمه مواجه شدم، از خنده های عصبیش معلوم بود که زیاد از شرایط موجود راضی نیست ،اما کیرم این حرف‌ها تو سرش نمیرفت و توی اون شرایط فقط به لای پای فاطمه فکر میکرد!! مثل زمان بچگی‌هامون که تو نقش دکتر غرق میشدیم! هر دومون در نقش خریدار و املاکی فرو رفته بودیم و همونطور که درباره بنا و ویو و استحکام ساختمان باهم صحبت میکردیم ،من از پشت کیرم رو به کون فاطمه میمالیدم و کم‌کم از پشت بغلش کرده بودم و بصورت کاملا احمقانه‌ای تو همون وضعیت داشتیم درمورد رنگ اتاق خواب باهم صحبت میکردیم!! شهوت ، فاطمه رو رام کرده بود و با اینکه مقاومتش رو کنار گذاشته بود اما همکاری هم نمیکرد ! با درآوردن چادرش برای اولین بار ،برجستگی های خوشگلش رو زیر اون مانتو و شلوار جذبش دیدم و دوباره تحریک شدم و بازهم بغل از پشت و چسبوندن کیر به کون نرم فاطمه ، چند لحظه بعد با کمی تلاش تونستم مقنعه دختر محجبه‌ام رو دربیارم و زیبایی پشت زیبایی، موهای مشکی براقش رو با کش بسته بود و دیگه نمیتونستم منتظر دیدن فیس فاطمه بدون حجاب باشم برای همین چرخوندمش و به‌به که چه ماهی ! برای اولین بار بوسه‌ای سریع از لبهای بی روح فاطمه کردم و اونم با بی میلی اخم‌هاش رو توهم کرد و صورتش رو برگردوند اما کیرم دیگه زمام امور رو به دست گرفته بود و مغزم رو از کار انداخته بود و اجازه نمیداد اخم و عشوه فاطمه مانعی برای رسیدن به کس تپلش بشه! برای باز کردن دکمه‌های مانتوش دوباره همون راه قبلی رو طی کردم و میدونستم خودشم حسابی حشری شده و دلش میخواد! اما نمیدونم چرا سوزنش روی محور مقاومت گیر کرده بود و الکی برای هر چیزی اولش مخالفت و مقاومت میکرد و بعد با عشوه‌ای شهوت ناک دلبریش رو از سر میگرفت!! زیر مانتو ، تاپی مشکی به تن داشت و بدنی مرمرین و درخشنده، با اینکه دو دستش رو از روی تاپش جلوی سینه های خوشگلش گرفته بود اما هرطوری بود چند بوسه از بالا و کنار تاپش به بدن نرم و لطیفش زدم و وقتی لبخندهای فاطمه رو دیدم با دستم پشت سرش رو گرفتم و لب‌هام رو چسبوندم به لبهاش، اینبار دیگه نمیتونست از دستم فرار کنه! با دست دیگه ام به کون نرم فاطمه از روی شلوار پارچه‌ایش چنگ میزدم و کیر درآستانه انفجارم رو به کسش فشار میدادم ، کمی حرکت به طرف تخت کافی بود تا پشت پای فاطمه به تخت برخورد کنه و هردومون روی تخت بیفتیم، همچنان مقاومت احمقانه‌ای تو رفتارش بود و درحالی که از شهوت شورتش رو خیس کرده بود اما انگاری هنوز فرشته بی‌شعور درونش گیر داده بود که این یه نامحرمه و فردای قیامت بخاطر اینکار از لنگ آویزونت میکنن و سرب داغ توی همه سوراخ‌هات میریزن!!! با هر فلاکتی که بود خودم رو پایین کشیدم و با هزار بدبختی شورت و شلوار فاطمه رو باهم کشیدم پایین و به‌به ، به این کس!! با اینکه پشمای کسش رو نزده بود اما اون کس پف کرده و سفیدش انقدر زیبا بود که هیچ چیزی نمیتونست از زیباییش کم کنه، کُسی کم کار و پر عطش! با دیدن اون مرکز شهوت و لذت دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و پاهای فاطمه رو روی دوشم گذاشتم و با سر رفتم تو کس تپلش!! فاطمه با هر بار لیسیده شدن کسش انقدر از خودش ری‌اکشن نشون میداد که باعث تعجبم شده بود ، با پاهاش سرم رو محکم گرفته بود و کمرش رو مدام بالا و پایین میکرد و آه و ناله های مستانه اش بند نمیومد! و من با زبانی در کس غرق شده ، مات و مبهوت، حرکت‌های عجیب و شدید فاطمه رو نگاه میکردم ، دخترک پر از شهوت و کسش در تمنای کیر بود اما اعتقاداتش مانع رسیدن به وصالش میشد! کاملا مشخص بود که فاطمه داره از توفیق اجباریی که نصیبش شده ، کمال ا

چ ! کل مجتمع خلوت بود! منم تنها! توهم بیا بشین کنارم! تو دلم میگفتم فاطمه با دیدن اولین صحنه سکسی از این سریال پر صحنه برای همیشه بیخیال من میشه و بت پسر مودب و مورد اطمینان من تو ذهنش میشکنه! با حفظ فاصله شرعی! صندلیش رو کنارم گذاشت و پلی… تمام قسمتهایی رو که ندیده بود رو باید براش توضیح میدادم و رابطه کاراکترهارو پشت سرهم بهش میگفتم، چند لحظه بعد با دیدن اولین صحنه سریال ، زیر چشمی به فاطمه نگاهی کردم تا واکنشش رو ببینم، اما هیچ تغییری در چهره و حالت نشستنش ایجاد نشده بود! با خودم گفتم لب گرفتن که دیگه صحنه محسوب نمیشه ، منتظر سکس‌های وحشی وایکینگ‌ها شدم و ده دقیقه بعد آنچنان صحنه‌ای رو دوستان به نمایش گذاشتن که پورن هاب هم جلوشون کم آورد!!! اما فاطمه پا روی پاش انداخته بود و چادر رو توی سنه‌اش جمع کرده و خیلی متفکرانه محو تماشای فیلم بود!! دیگه سر فیلم های صحنه دار دیدن با فاطمه باز شده بود و کم‌کم اظهار نظر کردن‌ها درباره سکس و روابط شخصی و… -جدی تا حالا دوست دختر نداشتی!!؟ -نه بخدا!؟ -بروووو !!! تو که حتما راست میگی !! -برام مهم نیست باور کنی یا نه اما نداشتم! حاضرم بالشت بغل کنم و تو حمام با صابون گلنار خلوت کنم اما نه منت کسی رو بکشم و نه هم بعدش دلش رو بکشونم. -واااای چه پسر گوووگووولیییی!! -تو چطور؟ تا حالا دوست پسر داشتی!؟ -دوست پسر که نه اما چندماهی ازدواج کردم و جدا شدم!!! -جاااان!!؟ جدی میگی!!؟ -آره! عکسای ازدواجم رو ببین، چقدر خوشگل شده بودم !! با گرفتن موبایل فاطمه تمام برگ‌ها و پشم‌هام به یکباره فروریختن!! جووونم چه کیسی کنارم اومده!! یعنی اینکه دیگه دختر نیست!!؟ چه عکساییم داره حاج خانوم!! چه بدن بلورینی!! به به!! با شنیدن اون خبر و دیدن اون عکس‌ها شیطان درونم داشت لزگی میرقصید!!! تماس بین دست‌هامون هر روز بیشتر میشد و اطمینان از دلباختگی فاطمه این جسارت رو بهم داده بود که به عنوان شوخی ضربه یا نوازش های بیشتری به بدنش داشته باشم، عکس العمل فاطمه نسبت به همه این برخوردها مقاومت همراه با لبخند و عشوه بود !! و هیچ وقت نمیذاشت نوازشی انقدر طول بکشه که منجر به ارضا شدن بشه!! یه روز فاطمه با پیش کشیدن بحثی فکرم رو حسابی درگیر خودش کرد! -وحید جان شما کسی یا موردی برای اجاره سراغ نداری!؟ یه مقدار پول به مامانم ارث رسیده میخوایم بذاریم رو پول رهن و جای بهتری بگیریم!؟ -نه والا ، فعلا که موردی ندارم اما کسی رو میشناسم ازش براتون میپرسم بعد از گرفتن مبالغ و مشخصات ملک مورد نظر فاطمه سریع فکری به ذهنم رسید! خونه پسرخاله‌ام دقیقا همون مشخصاتی رو داشت که فاطمه دنبالش میگشت همون محله با همون سال ساخت و … با یه تماس به پسرخاله کلید خونه اوکی شد و کاندوم خریداری و دل‌ها صابونی و… -فاطمه جان یه مورد برات پیدا کردم عااالی ش، امروز وقت بازدیدم گرفتم اگه دوست داشتی میتونیم باهم بریم ببینیمش -وااقعا!!!؟ مرسیی!! کجا هست ؟ قیمتش رهن ‌اجاره اش چقدره؟ باورم نمیشد که فاطمه به این راحتی قبول کنه با من بیاد خونه ببینه! اما واقعیت داشت! سر ظهر باهم به سمت خونه پسرخاله راه افتادیم و توی ماشین به هر بهونه‌ای رون های خوش فرم فاطمه رو از لای چادرش میمالیدم و اون هم همچنان با عشوه و خنده ، مقاومت میکرد!! این نصفه و نیمه مالیدن‌ها و فکر سکس پر لذتی که تا چند دقیقه دیگه قرار بود تجربه‌اش کنم ، حسابی تحریکم کرده بود و به محض ورودمون به خونه و نشون دادن کلیت خونه ، از پشت کیرم رو به آرومی به کون تپل فاطمه چسبوندم و بازوهاش رو از روی چادر نوازش کردم اما بازهم با مقاومت

مانتو فروشی من #زن_چادری #مغازه چندماه بعد از خدمت تصمیم گرفتم برای خودم مغازه‌ای باز کنم و با کمک عموم که مانتو فروشی داشت ، یک مغازه مانتو فروشی در یکی از جدید ترین مجتمع تجاری‌های منطقه افتتاح کردم و با قلبی پر از امید و توکل بر خدا و عموم! استارت کار رو زدم، اما بعد از گذشت چند روز فهمیدم مجتمع بخاطر جدید بودنش هنوز خیلی کار داره تا مردم بشناسنش تازه باز کلی زمان میبره که همون مردم به طبقه دوم و لاین های پشت بیان!! علاوه بر من پنج -شش مغازه دیگه هم اونجا علاف بودن و مثل من هر روز با انرژی و توکل میومدن در مغازه و آخر شب با شونه های افتاده و جیب خالی ،برمیگشتن خونه‌هاشون! هر روز سرم رو مینداختم پایین و میرفتم توی مغازه و برای خودم فیلم و سریال نگاه میکردم و وقت‌هایی که حال فیلم نگاه کردن رو نداشتم ، برای خودم موزیک ملویی میذاشتم و نقاشی میکشیدم، انقدر بچه سربه زیری بودم که فقط میدونستم اکثر همسایه هام دختر هستن و اکثرشونم فروشنده‌ان و تنها کارفرمای جمع خودمم!! تا اون موقع بخاطر اعتقادات شخصی که داشتم هیچ وقت با دختری دوست نشده بودم ! هیچوقت نمیتونستم خودم رو راضی کنم که بخاطر لذت بردن من، کسی قلبش بشکنه و لطمه روحی ببینه! این اعتقادم ‌و تنها پسر بودن اون جمع و … باعث شده بود زیاد از توی مغازه‌ام بیرون نیام و پشت میزم که مثل باجه بانک دو طبقه بود، سنگر بگیرم و فیلم و موزیک و نقاشی و قهوه! یه روز تو سوپری کنار مجتمع مشغول خرید بودم که خانومی چادری بهم سلام کرد، با تعجب بهش نگاه کردم! دختری جون و لاغر اندامی که تا اون موقع ندیده بودمش! زیر چشمی نگاهی به اطرافم کردم که نکنه به کس دیگه‌ای سلام کرده باشه اما کسی نزدیکمون نبود! -سلام! -منو نشناختن!؟ -نه متاسفانه!؟ -همسایه کناریتونم! چند هفته‌اس با هم همسایه‌ایم!! -عه! ببخشید بجا نیاوردم!! خوشوقتم از آشناییتون ! از اون روز به بعد فاطمه همسایه کناریم به بهانه‌های مختلف به من سر میزد و بخاطر وقت زیادی که داشتیم هر روز این بهانه ها بیشتر ‌و بیشتر میشد! فاطمه با نوع برخورد من یجورایی بهم اعتماد کرده بود و مطمئن بود که من خیلی با بقیه پسرهایی که تا اون موقع دیده بود متفاوتم!!! واقعیتش این بود چون دنبال رابطه با جنس مخالف نبودم ، تلاشی هم برای دیده شدن ‌و بدست آوردن قلب این و اون نمیکردم و همین عدم تلاشم باعث شده بود برای فاطمه و بقیه همسایه‌های مونثم متفاوت و شاید قابل اعتماد یا همون کبریت بی‌خطر بنظر بیام!! -وحیییید!!! حوصله‌ام پوکید!! چیکار کنم!!؟ بعد از گذشت چند روز از آشناییمون در سوپر! فاطمه به قدری با من صمیمی شده بود که من رو به اسم کوچیک صدا میزد و بجای سر زدن به همسایه‌های هم جنسش بیشتر وقتش رو پیش من میگذروند!! و من همچنان پشت میز ستُرگم بصورت نشسته و کاملا بیخیال جواب فاطمه رو با بی‌حوصلگی میدادم تا بیخیالم بشه و بتونم ادامه سریالم رو ببینم!! -چی میبینی انقدر سرت تو لپ‌تاپته!؟ بعد از یکی دو بار کنار میز ایستادن دیگه وقت اون رسیده بود که فاطمه سرش رو بیاره پشت میز و تصویر لپ‌تاپم رو هم چک کنه!! با بیخیالیم طوری حس جسارت یا کنجکاوی فاطمه رو برانگیخته بودم که هر روز به طریقی خودش رو بهم نزدیک تر میکرد تا شاید علائمی از تحریک شدن یا توجه کردن رو در من ببینه!! اما مگه وایکینگ‌ها میذاشتن!!! انقدر مجذوب دیدن این سریال شده بودم که اگه فاطمه با بیکینی هم جلوم میرقصید بازهم به چشمم نمیومد!! وقتی فاطمه مقدار شیفتگیم رو به این سریال دید، اون هم آهسته آهسته با رفتار و کلامش از من خواست تا از وسط فصل یک من رو همراهی کنه! مغازه و راهرو که هی

Repost from N/a
👙اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+Cy2O3zFGYls
👙اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+Cy2O3zFGYls1MjM0

sticker.webp0.09 KB

رمیخورم چه حالی داشتم میکردم کیرم تاکردم توکونش قمبل کرد گفت مال تو بکن تاسیربشی منم رحم نکردم انقد کردمش زنداییم باکسش بازی میکرد ربعدساعت گذشت شروع کرد روناش لرزیدن گفت ارضا شدم نمیتونم سرماوایسام بزار بخابم کف حموم درازکشید کف حموم منم دوباره افتادم روش انقد تلمبه زدم ک خودم ارضا شدم ریختم توکونش وقتی کارم تموم شد نشستیم روبه روی هم تکیه دادیم به دیواربهم میخندیدم زنداییم پاهاش گذاشته بود روکیرم خنده های ریزی میکردبرام.این سکس من با زندایی سمیه که شب عالی بود.وتاصبح لخت تو بغل هم خابیدیم.ممنون که تااینجا داستان اومدید نوشته: ساموئل 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

م داشت ازحال میرفت با دستش سرم فشار میداد روکونش قربون صدقم میرفت چنددقیقه ای گذشت که لباسش دراوردم انداختمش روتخت شروع کردم کسش خوردن خودش سینه هاش میمالید گفت دارم دیونه میشم سریع کیرت بزار توکسم منم قصد داشتم باهاش حال میومدم وقتی کسش خوردم رفتم سراغ پاهاش انگشتای پاش کردم تودهنم دیدم شروع کرد پاهاش لرزیدارضا گفت کثافط دیونتم عاشقتم تاحالا داییت اینکار نکرده بود منم بدتر شهوتم میرفت بالا حسابی پاهاش کف پاهاش خوردازجاش بلندشدم باولع کمربندم بازکرد شلوارشورتم کشید پایین گفت وایییی چقد گنده کلفت همش کرد تودهنش شروع کردخورد بادستاش تخمام میمالید حسابی به کیرم داشت حال میداد چنان سرکیرم مک میزد که حس میکردم الان ابم میاد درازکشید روتخت گفت بیا سریع روم رفتم روتخت لباش خوردم سینه هاش مالیدم باکیرم کسش میمالیدم توچشاش نگاه کردم خنده ریزی کرد گفت عاشقتم کیرم کردم توکسش خیلی تنگ بود اهی کشید گفت وایییییی منم شروع کردم تلمبه زدن خوردن سینه هاش گاهی اوقات همونجوری ک تلمبه میزدم پاهای خوشگل خوش فرمش میکردم تودهنم همزمان میخوردم که خودش عاشق اینکارشده بوداستقبال میکرد حین سکس ازش خاستم ازکون بهش حال بدم قبول نکرد گفت فقط جلو دوست دارم منم دیگه اصرار نکردم چنددیقه گذشت چهاردست پاشد گفت بیا پشت بکن توکسم منم کاری ک خاست کردم کیرم کردم توکسش موهاش ازپشت تودستم بود دائم بهم میگفت امشب جرم دادی عوضی ازم تعریف میکردمن که واقعا عرق داشت از سرصورتم میریخت پایین میخاستم زمان وایسه تابتونم باجون دل زنداییم حال بیارم چنددیقه ای گذشت رو تخت دراز کشیدم تف زدم به کیرم زنداییم کسش مالید نشست روکیرم سینه هاش میکردتودهنم میگفت بخورشون منم انقد مک زده بودم گازشون گرفته بودم ک کبود شده بودن زنداییم دودفعه ارضاشده بود حال خوبی داشت واقعا خنده از رولبش نمیفتاد منم نزدیک ارضا شدنم بود بهش گفتم دسمال کجا داری میخام ابم بریزم توش گفت بریز توکسم منم قبول نمیکردم میگفتم نه زنداییم میخندید میگفت بچه میخام گفتم کارمخصوص دایی نه من حین تلمبه زدن سرعت بیشتر کردم دیگه ثانیه های ارضا شدنم بود ک بلند شدم سرپا وایسادم زنداییم باپاهاش کیرم میمالید میگفت ی کوچولو دیگ انگشتای پام بخور خوردم کشوندمش لبه تخت کیرم کردم تودهنش ساک میزد برام بادست میمالید ک ابم اومد سرکیرم سفت گرفتم گفتم دسمال کجاس گفت بریز روصورتم همین حرفا ک زد کیرم ول کردم ابم پاشید رو لپش یکم روی موهاش گفت وای چه داغ خندید منم دیگ از حال میرفتم تقریبا دوساعت سکس کرده بودیم کیرم کرد تودهنش برام خوردش تمیزش کردرفت بادسمال صورتش تمیز کرداومد پیشم خابید دستش گذاشت روکیرم لبام خورد یکم گفت چندسالی بود اینجوری حال نکرده بودم.دوساعتی دراز کشیده بودیم کف پاهاش میمالید بهم گفت وقتی پاهام خوردی حسی خوبی داشتم بلندشد گفت میخام برم حموم منم پتوکشیده بودم روی خودم شورت سوتینش بو میکردم یدفعه صدام کرد گفت حوله از کمد بیار یادم رفته بلندشدم با بیحالی رفتم حوله بدم بهش دستم گرفت گفت اینجاهم میخام باید بهم حال بدی منم قبول نمیکردم ولی التماس خواهش راضیم کرد شروع کردکیرم خوردن تادوباره سیخ شد اب بست گفت میشه اول دوباره بیایی پشت شروع کنی لیس زدن چون خیلی حال بهم میداد قبول کردم همونجوری ک زانوزده بودم میخوردمش ازپشت دست میکشیدم روپاهاش حسابی امادش کردم ایندفعه شامپو ریختم روکونش انگشتام کردم توکونش بهش گفتم میخام ازکون بهم حال بدی اونم خودش لوس کرد گفت باشه چنددیقه ای گذشت گفت خوبه بزارش توش منم گذاشتم دیدم صداجیغش دراومد گفت تاته بکن تو دارم ج

زن دایی عزیزم سمیه #زندایی باسلام خدمت دوستای گل.داستانی که میخام تعریف کنم براتون ۲اسفند سال ۱۴۰۰ برام اتفاق افتاد.اسم من ساموئل ۳۰ساله و شرکت پیمانکاری دارم.از ازدواج دایی من تقریبا ۱۵سالی میگذره و الان صاحب دختر است.و زندایی من که اسمش سمیه قدی تقریبا ۱۷۰داره صورت سبزه داره ۳۵سالش وبدنش عالیه.مادرم با زنداییم رابطه خوبی که از اول داشت باعث شده بود زنداییم علاقه شدیدی به ما داشته باشه و همیشه زنگ پیام بهم میزد و از حالم خبردار میشد.دایی من که راننده ماشین سنگین واکثرا تو جادس وزیاد نمیشه دیدش ازانجایی که زنداییم اهل خرید کردن خوش گذرونی اکثرا تو شهر واینم بگم که خودش کارمند.داستان ما ازجایی شروع شد که داییم نبودش وزنداییم طرفای غروب توشهر بود وخرید کرده بود بامن تماس گرفت گفت اگه وقت داری بیا دنبالم من برسون منم چون واقعا عاشق زنداییم هستم باجون دل پذیرفتم رفتم.گاهی اوقات ازم سوال میکرد چندتا دوست دختر داری کی زن میگیری اینجور سوال ها و من همیشه طفره میرفتم باخنده جواب میدادم وقتی رسیدیم کمکش کردم وسیله ها بردم بالا گفت بشین چایی درست کنم بخوریم دخترداییم رفته بود خونه مادربزرگش که با دختر خاله هاش بازی کنه.تقریبا نیم ساعتی طول کشید تاچایی اماده شد و دوتا لیوان اورد وکنارم نشست باهم مشغول خوردن بودیم که مادرم تماس گرفت کی میایی میخاییم شام بخوریم منم گفتم شام میرم بیرون بادوستام نمیام خونه،زنداییم گفت نامرد کجا میخای بری بمون تاچیزی درست کنم باهم بخوریم منم تنهام‌گفتم نه مزاحم نمیشم اینجور تعارف ها ولی واقعا هلاک بودم هزارشب اونجا بخابم وبهم گفت فردا امتحان داره باید بخونه توام براخودت مشغول باش تلوزیون ببین یا گوشی بازی کن منم قبول کردم رفت مشغول پختن شام شد منم واقعا شهوتی شده بودم واینم بگم که فیتیش خاصی از چندسال قبل روی پاهای زنداییم داشتم که وقتی جوراباش دراورد شق درد گرفته بودم و زیر چشمی نگاه به پاهاش میکردم وقتی شام تمام شد بهش گفتم ظرف من میشورم تو برو بشین امتحانت بخون اونم قبول کرد رفت داخل اتاق خابش شروع کرد درس خوندن منم داخل اینستا تاب میخوردم.بعد یکساعت زنداییم صداکرد گفت صندلی از اشپزخونه بیارمیخام بالا کمدم کتاب بیارم پایین منم رفتم اوردم توهمین حین تلفنم زنگ خورد برگشتم توهال تاجواب بدم بعد اتمام تلفن برگشتم تو اتاق تاکمک زنداییم کنم دیدم رفته رو انگشتای پاهاش وداره دنبال کتاب میگرده کونش زیر دامن قمبل کرده وقتی کف پاهاش دیدم باکون خوش فرمش اتش شهوت هزار برابر شد رفتم توفکرکه اره امشب بهترین موقعیت وقتی کتاب پیداکرد داشت درکمد میبست اروم صورتم گذاشتم رو کون نرمش بوس کردم که یدفعه شکه زده شد گفت معلوم چکارمیکنی دیونه خجالت بکش من که واقعا تا اوج شهوت بودم گفتم من چندسال دنبال موقعیتم شروع کردم مخش زدن تا رام شد گفت داییت که نیست بهم رسیدگی نمیکنه منم سرد شدم دیگه هرطور بود راضیش کردم خنده اوردم رو لبش گفت بزار برق هال خاموش کنم بیام وقتی رفت اومد همونجوری سرپا چسبوندمش به دیوار شروع کردم لباش خوردم چنان میخوردم که میگفت وحشی اروم زخم کردی همینجوری گردنش گوشاش لیس میزدم دستم کرده بودم توشورتش کسش میمالیدم که خیس شده بود اونم کیرم از روشلوار میمالید میگفت اوففف چه کیری داری لباس سوتینش در اوردم شروع کردم خوردن سینه هاش گاز گرفتن نوک سینه هاش داشت از حال میرفت گفت بزار لخت شم گفتم خودم انجام میدم واست رفتم زیر روبه دیوارش کردم رفتم زیر دامنش اروم شورتش کشیدم پایین چه کون خوشگلی داشت لمبه های کونش بوس کردم زبون بردم داخل شروع کردم کون خوشگلش خوردن که زندایی

sticker.webp0.09 KB

ﻪ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ. ﻣﻦ ﻭ ﺯﻧﻢ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ﻮﻥ ﻛﺮﺩﻳﻢ . ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﻭ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﻟﺐ ﺗﻮﻟﺐ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ. ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﻴﻢ. ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻛﺮﺩﻡ. ﺣﻮﻟﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺯﻣﻴﻦ. ﺗﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺩﻳﺪﻡ ﺍﺯ ﻛﺴﺶ ﻳﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺁﺏ ﺁﻭﻳﺰﻭﻥ ﺷﺪ. ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ. ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﺏ ﺍﻭﻧﺎﺱ ﻛﻪ ﺍﺯﻣﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ. ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ . ﻫﺮﺩﻭﺗﺎﻣﻮﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ . ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺳﻜﺲ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ . ﻣﻦ ﻛﻴﺮﻡ ﺭﻭ ﺭﻭﻧﺎﺵ ﻭ ﻛﺴﺶ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ . ﭼﻮﻥ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻳﻨﻜﺎﺭ ﺭﻭ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺁﺑﻢ ﺳﺮﻳﻊ ﺍﻭﻣﺪ. ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺩﯼ ﺁﺑﻢ ﺑﻴﺎﺩ؟ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻬﺖ ﻗﻮﻝ ﻣﯽ ﺩﻡ ﻧﺬﺍﺭﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ .! ﻳﻮﺍﺵ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺷﻬﻮﺗﻨﺎﻛﯽ ﮔﻔﺖ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ. ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﻛﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﯽ ﺭﻭﺵ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻜﺸﯽ ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺑﺮﺍﺕ ﺟﻠﻖ ﻣﯽ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺁﺑﺘﻮ ﻣﻲﺍﻭﺭﺩﻩ . ﺣﺎﻻ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻫﺮﺟﻮﺭﯼ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺕ ﺑﺬﺍﺭ ﺁﺑﺖ ﺑﻴﺎﺩ. ﻭﻟﯽ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻨﻮ ﺑﻜﻨﯽ . ﺍﻭﻥ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻣﻨﻬﻢ ﺑﺎ ﺷﺪﺕ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭﺵ ﺗﻜﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ . ﻛﻴﺮﻡ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﺴﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺩﯼ ﺗﻮﺵ ﺧﺎﻟﯽ ﻛﻨﻢ؟ ﺑﺎ ﺁﻩ ﻭ ﺍﻭﺥ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ . ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﻳﺰﻡ. ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﻛﻦ . ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻛﺲ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﻮﺿﺶ ﺩﺭﺑﻴﺎﺩ. ﺍﻭﻥ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﺤﺮﻳﻚ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﻮﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﻛﺴﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﻡ . ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺏ ﻣﻨﯽ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ. ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮﺵ ﺧﺎﻟﯽ ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﺤﻜﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﺶ. ﻧﻤﯽ ﺫﺍﺷﺘﻢ ﺗﻜﻮﻥ ﺑﺨﻮﺭﻩ. ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ . ﺑﺎﺣﺎﻟﺖ ﺣﺸﺮﻳﺶ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﺧﺘﺮﻡ ﺑﻬﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ. ﮔﻔﺘﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻬﺶ ﺑﺮﺱ . ﻧﺬﺍﺭ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﺑﻜﻨﻪ. ﺑﺬﺍﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺎﻩ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﻟﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﻨﻪ . ﺍﻭﻥ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻬﺶ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ . ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻛﻴﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﻛﺲ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﺑﻮﺩ ﺁﺭﻭﻡ ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ. ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﭘﺴﺘﻮﻧﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻧﺮﻣﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺑﺎ ﻭﻟﻊ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺴﺘﻮﻧﺎﺵ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ. ) ﺯﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺑﻼﻳﯽ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﭘﺴﺘﻮﻧﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺗﺎ ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻧﺎﺭﺣﺖ ﺑﻮﺩ . ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ: ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺳﻜﺲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻭﻛﻴﺮﺵ ﻛﺴﺘﻮ ﻧﻤﯽ ﺩﻳﺪ! ﻻﺍﻗﻞ ﭘﺴﺘﻮﻧﺎﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﯼ ﺑﺨﻮﺭﻩ . ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎ ﭘﺴﺘﻮﻧﺎﻡ. ﺑﻌﺪ ﺑﻬﺶ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﻢ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ( ) ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻴﺪ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﺵ ﺑﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﻭﺩﺭ ﻭﺍﺳﯽ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﺪﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻟﺨﺖ ﻣﯽ ﺷﻦ. ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺷﻠﻮﻍ ﻛﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻛﻨﻦ. ( ﺧﻼﺻﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻼﻳﯽ ﺳﺮ ﭘﺴﺘﻮﻧﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﻛﺒﻮﺩ ﻛﺒﻮﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﺴﺘﻮﻧﺎﺵ ﻛﻴﺮﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﺯﻧﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﻛﻴﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻫﻨﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻛﻴﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺯﻳﺮ ﻛﺴﺶ ﺑﻮﺩﻩ ﺧﻴﺲ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﻛﺴﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺭﻭﯼ ﻛﺴﺶ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﮔﺮﻡ ﮔﺮﻡ ﻭ ﻧﻤﻨﺎﻙ ﺑﻮﺩ. ﻛﻴﺮﻡ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ . ﺑﻌﺪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﻃﻮﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﻜﻨﯽ ﻛﻪ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻫﻮﺱ ﻛﻴﺮ ﻧﻜﻨﻢ. ﻣﻨﻬﻢ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺭﻭﺵ ﭘﺮﻳﺪﻡ ﻭ ﻛﻴﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺑﻬﺶ ﻓﺮﻭ ﻛﺮﺩﻡ. ﺩﻭﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺯﻥ ﺑﻬﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﻟﺬﺕ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺣﻤﻮﻡ ﻭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺗﻮ ﺁﻏﻮﺵ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻳﻢ. ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺗﻮﯼ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ . ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﻭﺳﻂ ﺳﻪ ﻧﻔﺮﻓﻘﻂ ﺗ

مادرزن خوب #مادرزن ﺑﻴﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺯﻧﻢ ﻳﻚ ﺣﺎﻟﺖ ﺳﻜﺲ ﻋﺠﻴﺒﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﻣﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺣﺸﺮﯼ ﺑﺎﺷﻴﻢ . ﻃﺮﺯ ﻧﮕﺎﻫﻬﺎ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ ﻳﻚ ﮔﺮﻣﯽ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﺨﻮﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ . ﺩﺭ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺷﺒﯽ ﻛﻪ ﺯﻧﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﻭ ﻳﻜﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﯼ ﺯﻧﻢ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻳﻢ . ﺳﺎﻋﺖ 8 ﺷﺐ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻤﻮﻧﻴﻢ. ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻫﺰﻳﻨﻪ ، ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﭘﻴﺶ ﺯﻧﻢ ﺑﻤﻮﻧﻪ. ﺍﻭﻝ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﺯﻧﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﺍﺩ . ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ . ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﺮﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ . ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ . ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﭘﻴﺶ ﺯﻧﻢ. ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﻳﻢ. ﻳﻮﺍﺷﻜﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ ، ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺒﺮ ﺧﻮﻧﻪ . ﻣﻮﺍﻇﺒﺶ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﻟﺤﺎﻓﺶ ﺍﺯ ﺭﻭﺵ ﻛﻨﺎﺭ ﻧﺮﻩ. ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻢ ﻧﻜﻨﻴﺪ . ﻣﻦ ﺯﻭﺩ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ، ﺑﺎﺷﻪ؟. ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻳﻚ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻛﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺷﻠﻮﻍ ﻧﻜﻨﯽ؟ ﻣﮕﻪ ﻣﻤﻜﻨﻪ؟ ﻫﺎﻥ! ﺍﺯ ﻣﻦ ﻳﻜﯽ ﺗﻮﻗﻊ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ .ﺯﻧﻢ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﺤﺮﻳﻚ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺷﻪ ﻭﻟﯽ ﻳﺎﺩﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ. ﻋﻮﺿﺶ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﺭﻡ. ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﻳﻪ ﻟﻄﻒ ﺑﻜﻨﯽ . ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺣﺴﺎﺑﯽ ﺳﻜﺲ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ. ﺍﺯﺕ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ﺍﻣﺸﺐ ﺭﻭ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﻦ ﻭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻳﻦ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭﺗﻮﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﺪﻭﻧﻴﺪ . ﺑﺎﺷﻪ؟ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﻮﺳﻴﺪ. ﻣﻨﻬﻢ ﻳﻪ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﺯﺵ ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﺗﺎ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﺪﻡ ﺧﻮﺍﻫﺮﺯﻧﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﻮ ﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﻛﻨﻪ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻛﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻤﺶ ﻳﻪ ﺷﺒﻪ . ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻴﺪ ﺗﺤﻤﻞ ﺑﻜﻨﻴﺪ؟ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ . ﻣﻦ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﺩﻭﺗﺎﻳﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻳﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﻧﻪ. ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ. ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻴﺪ ﺷﺎﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺶ ﺑﻮﺩ. ﺧﻼﺻﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ . ﻣﻦ ﺗﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﻣﻮ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﺣﻤﻮﻡ. ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺪﻧﻢ ﺩﺍﻍ ﺷﺪﻩ. ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﻍ ﺷﻬﻮﺕ ﻳﺎ … ﺑﺎ ﻧﺎﺯ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮﺩﻭﺗﺎﺵ . ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﻛﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﭼﻪ ﻛﺸﻴﺪﻡ! ﺭﻓﺖ ﺣﻤﻮﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻛﺘﺮﯼ ﺁﺏ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭﯼ ﺍﺟﺎﻕ ﺗﺎ ﻳﻪ ﻧﺴﻜﺎﻓﻪ ﺩﺍﻍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﺎﺩﺭﺯﻧﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﺣﻮﻟﻪ ﺯﻧﻢ ﺭﻭ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ. ﺑﺎ ﻳﻪ ﻧﺎﺯﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻋﺠﺐ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺩ ﺣﻤﻮﻡ . ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺮﯼ. ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻋﺼﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﻡ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺩﻭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺑﻐﻠﺶ. ﺁﺭﻭﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺣﻮﻟﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺧﻴﺴﺸﻮ ﺧﺸﻚ ﻛﺮﺩﻥ . ﺁﺭﻭﻡ ﮔﺮﺩﻧﺸﻮ ﻣﺎﻟﻴﺪﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺭﻭﯼ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺵ . ﺳﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻥ ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺭﻭ ﻟﻴﺴﻴﺪﻥ . ﻛﻢ ﻛﻢ ﻟﻴﺴﻴﺪﻧﻢ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻴﺪﻥ. ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ. ﺁﺭﻭﻡ ﻟﺒﺎﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﻭﻟﻊ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎﻣﻮ ﺧﻮﺭﺩﻥ. ﺁﺭﻭﻡ ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩﻡ . ﻛﺸﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﻡ . ﺍﻭﻧﻢ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻭﻝ ﻛﺮﺩ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻢ . ﻛﻢ ﻛﻢ ﺣﻮﻟﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯﺵ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﺍﻭﻝ ﻭﺳﻂ ﺳﻴﻨﻪ ﺵ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﻭﺳﻂ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﻭﻥ ﺷﺪ. ﺁﺭﻭﻡ ﺣﻮﻟﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﻛﺸﻴﺪ ﭘﺎﻳﻴﻦ. ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﻟﺨﺘﺖ ﻛﻨﻢ. ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻫﺴﺖ؟ ﻓﻘﻂ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺵ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﻨﻪ. ﭼﻮﻥ ﺳﺮﻳﻊ ﻟﺒﺎﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺴﺘﻮﻥ ﺳﻤﺖ ﭼﭙﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ . ﻳﻚ ﺁﻫﯽ ﻛﺸﻴﺪ ﻛﻪ ﻓﻜﺮﻛﺮﺩﻡ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ! ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ: ﻫﻮﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻟﺨﺖ ﻛﻨﻢ . ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ . ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﻭ ﺯﻳﭗ ﺷﻠﻮﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ . ﺷﻠﻮﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ. ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺷﻮﺭﺕ. ﻛﻴﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﺷﻮﺭﺗﻢ ﺧﻴﻤﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﺎ ﺷﻮﺭﺗﻢ ﺭﻭ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﭼﻨﺎﻥ ﺳﻴﺦ ﻭﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﻨﻮ ﻛﺸﻴﺪ ﺑﻄﺮﻑ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﻛﻴﺮﻣﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻟﺶ ﺩﺍﺩﻥ . ﺑﺮﺍﺛﺮ ﺗﻜﻮﻧﻬﺎﻳﯽ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﻮﻟﻪ ﻛﺎﻣﻼُ ﺍﺯ ﺭﻭﺵ ﻛﻨﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣ

🔹 بزرگترین ربات ترید هوش مصنوعی به تلگرام آمد 🔹 اگر میخوای رایگان از سیگنال های ربات الگو اسمارت استفاده کنی و بدون هیچ امو
🔹 بزرگترین ربات ترید هوش مصنوعی به تلگرام آمد 🔹 اگر میخوای رایگان از سیگنال های ربات الگو اسمارت استفاده کنی و بدون هیچ اموزشی با هوش مصنوعی ترید کنی با لینک زیر ربات Algosmart دریافت کن⬇️⬇️
🤖Algosmart bot

از وقتی رفتم تو این چنله حشریتم ریده ب بشریتم اگه سرت تو کون مردمه بیا اینجا سرتو میکنی لای کون دوس دخترتت:))))جرررر😂😂🔞👇
از وقتی رفتم تو این چنله حشریتم ریده ب بشریتم اگه سرت تو کون مردمه بیا اینجا سرتو میکنی لای کون دوس دخترتت:))))جرررر😂😂🔞👇 @tweetingxx

Repost from N/a
به درخواست دخترای sexy و هات برای آخرین باره که میذارمش : 💋 @Karizmatk @Karizmatk
به درخواست دخترای sexy و هات برای آخرین باره که میذارمش : 💋 @Karizmatk @Karizmatk