ch
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览

频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 101 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 280,并在 伊朗 地区排名第 13 445

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 101 名订阅者。

根据 03 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -536,过去 24 小时变化为 -17,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.93%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.17% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 994 次浏览,首日通常累积 1 048 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 04 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

25 101
订阅者
-1724 小时
-1347
-53630
帖子存档
sticker.webp0.09 KB

خوردنی بود واقعا نرم و خوشگل رفتم پایینتر زبونم رو میکشیدم دور نافش که شکمش رو بالا پایین میکرد دستم رو بردم رو کسش از رو شورتش کسش رو میمالیدم بعد آروم شورتش رو درآوردم یه کس تمیز و سفید خوش بو بود لبای کسش رو باز کردم چوچولش داشت نبض میزد منم هی چوچولش رو زبون میزدم و رو کسش چنگ مینداختم از رو مبل اومدم پایین آوردمش لبه مبل و شروع کردم به خوردن کسش تمیز بود خیس خیس پاهاش رو هی جمع میکرد و میگفت بسه تو رو خدا منم پاهاشو باز کردم اینبار رفتم سراغ کونش زبونم رو از سوراخ کونش میکشیم بالا تا کوسش رو ابرا بود لباسام رو درآدرم کیرم شق شق شده بود یه کیر خوش رخ تقریبا۱۷سانت وکلفتیش هم خوبه هیچ انحرافی هم نداره با دیدن کیرم سریع پاشد رو زانوهاش نشست و کیرم رو کرد تو دهنش خب میخورد دیدم داره آبم میاد که از دهنش کشیدم بیرون رفتم سراغ کسش با انگشتام با کس و کونش بازی میکردم و اینطوری زمان خریدم که آبم زود نیاد خفگی یکم آبم اومد و کیرم شل شد ولی وقتی با کونش بازی بازی کردم دوباره شق شد دوتا انگشتم رو کردم تو کونش و عقب جلو میکردم و محکم چوچولش رو مک میزدم همزمان با مک زدن چوچولش سومین انگشتمم آروم هل دادم تو کمرش رو داد بالا که جلو تو رفتن انگشتام رو بگیره ولی منم باهمین حرکت همراهیش کردم سه تا انگشتم کاملا تو کونش بود میتونستم دیواره کونش را بازی بدم بعد سرکیرم رو گذاشتم در کسش اومدم رو سینه هاش یکی از ممه هاش رو با ولع میخوردم با اون یکی بازی میکردم و آروم آروم کیرم رو میکردم تو تا اینکه همه کیرم کردم تو و شروع کردم تلمبه زدن کوسش تنگ بود و داغ .خیسه خیسه انقدر خیس بود که حس میکردم کیرم داره تو کوسش شنا میکنه برگردوندمش حالت سگی تو کوسش میکردم و با انگشت شصتم کونش رو آماده میکردم که یهو دیدم لرزید چندتا آه بلند کشید و ارضا شد داشتم تلمبه میزدم که گفت نکن پارسا اذیت میشم یکم صبر کن که منم امون ندادم کیرم رو درآوردم دیدم خیس خیس همه آبش جمع شده بود ته کیرم و کناره های نافم مالیده شده بود زود یه تف انداختم سر کیرم یکی هم انداختم تو کونش سر کیرم آروم هول دادم تو خودش رو جمع کرد پهلو هاشو گرفتم نزاشتم جلو تر بره یکم سر کیرم رو تو کونش نگه داشتم دردش اومده بود ولی خیلی ریز تلمبه میزدم کم کم کیرم رو هدایت میکردم تو که تقریبا تا نصف کرده بودم تو و تلمبه هام رو یکم سریعتر و عمیقتر کردم با اینکه وول میخورد ولی تا ته کردم تو کونش ماهیچه های داخلی کونش چنان کیرم رو محاصره کرده بود که از تنگی و گرمی کونش به اوج لذت رسیده بود چرخوندمش به پشت یه کوسن گذاشتم زیر کمرش از جلو پاهاش رو باز کردم و کیرم رو آروم کردم تو کونش همزمان که کونش رو میکردم با سرعت دوتا انگشتم رو تو کوسش میکردم و در میاوردم که دیدم سریع داره بالا پایین میکنه کمرش رو بعد یهو یه واااااای شدید گفت و آبش اومد حتی یخورده از آب تو کف دستم جمع شد منم کمرم رو شل کردم و چنتا تلمبه زدم و برای دومین بار ارضا شدم واقعا عالی بود سریع پاشد با دستمال خودش رو تمیز کرد گفت پارسا زود لباس بپوش میرم یاشار رو بیارم یاشارم ناراضی از اومدنش اومد خونه و اون شب تموم شد بعد اون تقریبا هر هفته باهاش سکس دارم و از بودن در کنارش لذت میبرم... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ود گفتم یکم وایسین الان میام یه لباس تنم کردم و رفتم خونشون خب وسایلای خونه واقعا شیک بودن و خونه خیلی خوشگل چیده شده بود تو خونه که رفتم یکم چادرش رو شل کرد یه تاپ سیاه تنش بود با یه شلوار پارچه ای خیلی نازک .بدنش سفید بود عین برف .یه بدن سفید با چشمای سیاه و درشت خوشگل بود دنبال صدا میگشتم ولی خبری نبود که دیدم اره از اتاق خواب یه صدایی میاد و دوباره قطع میشه رفتیم تو اتاق خواب دیدم صدا از زیر تخته با ترس زیر تخت رو نگاه کردم ای جان یه جوجه گنجشک از پنجره اومده بود تو و زیر تخت تلپ تولوپ راه انداخته بود گرفتمش آوردم بیرون گفتم اینم دزد خونه شما که کلی باهم خندیدیم برگشتم خونه دیدن اتاق خواب چهره مینا سفیدی بازوهاش که یه لحظه دیدمشون خوشگلی چشمای نازش و من که حدود۶یا۷ماهی بود که هیچ رابطه ای نداشتم .ذهنم مشغول بود میخواستم ازین فکرها فرار کنم ولی انگار دوربرگردونی برای تمام این افکار بود و دوباره همه اون فکرها تو ذهنم ریپلی میشد بالاخره صبح شد با صدای زنگ خونه از خواب بیدار شد پرستار یاشار اومده بود منم پاشدم یه چایی خوردم که مینا خانم هم دنیا رو آورد باهم تا پارکینگ رفتیم که دیدم ای داد بیداد ماشین استارت نمیخوره چند باری استارت زدم ولی ماشین باطری خالی کرده بود بخاطر اینکه چراغ‌ها روشن مونده بود دیدم مینا با ماشین اومد کنار ماشینم وایساد بعد گفتن ماجرا قرار شد منو برسونه خوشحال شدم نشستم کنارش و شروع کردیم از زندگی صحبت کردن در مورد شوهرش صحبت کرد که چند باری بهش خیانت کرده بود و اونم بعد اینکه یبار تو خونه مچش رو گرفته بود تو خونه دوربین گذاشته بود ازش طلاق گرفته بود منم داستان زندگیم رو گفتم کم کم صحبتها صمیمی تر شد یهو بدون مقدمه گفتم اهل مشروب هستین گفت اره چطور گفتم نظرت چیه امشب مست کنیم واقعا نمیدونستم دارم چی میگم چرت و پرت میگفتم هول شده بودم گیج میزدم پیشش و این اولین باری بود که اینطوری میشدم چیزی نگفت رسیدم سرکار و اونم رفت شب حدود ساعت ۸بود که دیدم در میزنن رفتم باز کردم مینا بود با یه ماهیتابه با تعجب دستام رو به نشانه تسلیم شدن بردم بالا گفتم چه خبره ؟گفت یه کم گوشت سرخ کردم اساسی با مشروب حال میده و ماهیتابه رو داد به من و رفت مشروب آورد گفتم آخه یاشار خونس پیش بچه نمیخوام مشروب بخورم و مینا خانم دست یاشار رو گرفت برد خونشون تا با دنیا بازی کنن دنیا ۱۰سالش بود و با یاشار که ۸سالش بود خیلی رفیق بودن خلاصه با یه انیمیشن بچه هارو مشغول کرد و اومد تو من هنوز منگ بودم آخه چطور یهو اینقد صمیمی شد تا همین دیروز روابطمون خیلی رسمی بود مینا گفت ببین آقا پارسا تعارف رو بزار کنار اهل خوشگذرونی هستی گفتم شدید ولی آخه … _آخه چی؟؟ _آخه یهویی خیلی خودمونی شدی؟ _بگو که همینو میخوای _خب آره ولی هنوز شوکم فقط خندید _خب حالا هستی یا نه گفتم حتما ویسکی دالمور آورده بود تا حالا نخورده بودم دوتا پیک زدیم سرم گرم شد می‌گفتیم و می‌خندیدم که یه لحظه تو اوج خنده دستش رو گذاشت روی پام یکم فشار داد همه وجودم لرزید من دستم رو گذاشتم روی دستش تو چشاش نگاه کردم دیگه چیزی نمیتونست جلوی اتفاقی میفتاد رو بگیره لبام رفت رو لباش و شروع کردم لباش رو خوردن اونم با تمام ولع داشت همراهی میکرد لبام رو لباش بود یه دستم روی سینش خیلی آروم بازیش میدادم بعد خوابوندمش رو مبل شروع کردم به خوردنش لباساش رو درآوردم سفید بود با یه سوتین و شورت توری سیاه داشتم گلوش میخوردم و سوتینش رو درمیاوردم که خودش درش آورد دستش رو حلقه کرد گردنم و محکم داشت لبام رو مک میزد سینه هاش ۷۵بود .

زیبا ترین س.ک.س زندگیم #زن_همسایه #زن_مطلقه سلام به دوستان عزیز من پارسا هستم ۳۷سالمه ۵سال پیش خانمم رو تو یه تصادف از دست دادم خودم موندم و پسرم خب اصلا تو این مدت به ازدواج فکر نکردم چندباری سکس داشتم که همشون مجاز بودن یعنی طرف یا شوهر مرده بود یا شوهر رفته حدود یه سال قبل همسایه جدید برا واحد روبرویی اومد خب موقع اسباب کشی شلوغ بود و اصلا معلوم نبود کی به کیه من تو یه آپارتمان ۴طبقه و ۸واحده زندگی میکنم و همه همسایه ها باهم خوب هستیم هر از چندگاهی دسته جمعی تو حیاط جمع میشیم و درمورد مشکلات آپارتمان و غیره صحبت میکنیم حالا مدیر آپارتمان من بودم معمولا هر سال هم عوض میشه بعد اسباب کشی با یه سینی چای و یه خورده بیسکوییت رفتم تا با همسایه جدید آشنا بشم زنگ رو زدم یه خانم با یه تیشرت و یه شلوار نخی در حالی که یه روسری مثلا رو موهاش بود اومد در رو باز کرد بعد سلام و خوشامد گویی سینی چای رو بهش دادم تا اون لحظه هنوز به قیافش دقت نکرده بودم یه لحظه تو چشاش نگاه کردم و پرسیدم : انشاالله صاحبخونه هستین دیگه(البته از قبل میدونستم واحد به فروش رفته)یه حس عجیبی تو چشاش بود چشمای سیاه و خوشگل که از خستگی یکم خمار بود یه لبخند همراه با یه غرور خاصی گفت بله خداروشکر بعد خودش رو معرفی کرد .اسمش مینا بود ازش خواستم تا تو دورهمی فردا شب شرکت کنه تا با همسایه ها آشنا بشه فردا شب تو حیاط جمع شده بودیم هرکی هم با خودش چیزی آورده بود خلاصه بساط بخور بخور به راه بود تا اینکه مینا خانم اومد وای خدا چی میدیدم فرشته ای بود واسه خودش همسایه پایینی با زانوش زد به پام گفت اینو از دست نده که خانمش متوجه شد و چنان چشم غره ای بهش رفت که بیچاره تا آخر دورهمی رفت تو سایلنت مینا با دخترش اومد یه دختر حدود ۹یا ۱۰ساله یه تیشرت بلند پوشیده بود با یه مانتو جلو باز و یه پارچه نخی مشکی اومد و نشست خلاصه مشخص شد که از شوهرش طلاق گرفته و دو سالی هست که تنها زندگی میکنه کارش هم درست کردن وسایل تزیینی و فرش و این چیزا بود خوشگل بود و تو دل برو نمیتونستم ازش چشم بردارم تو صداش یه گرمی خاصی بود شمرده شمرده صحبت میکرد بین جمله هاش یه وقفه خیلی ریز میکرد که آدم مجبور میشد با دقت به حرفاش گوش کنه درآمدش برخلاف انتظار همه خوب بود و نیاز مالی اصلا نداشت از اینکه از خونه ویلایی و تنهایی میترسید تو آپارتمان زندگی میکرد وقتی دور همی تموم شد ما که طبقه آخر بودیم خب تو آسانسور تنها شدیم یکم ازینکه تو یه جای تنگ باهاش تنها بودم گرم شدم نمیدونم چرا ولی خیلی در برابرش ضعیف بودم از طرفی هم اصلا دوس نداشتم حس نا امنی بهش دست بده صبح پرستار پسرم اومد و من داشتم میرفتم سرکار که دیدم مینا اومد بیرون سلام دادم و گفتم میرین سرکار گفت آره گفتم خب پس دنیا (اسم دخترش بود)با کی میمونه گفت میبرمش خونه مامانم از اینجا دوره ولی تا وقتی که یه پرستار پیدا کنم مجبورم ،سریع بهش گفتم پرستار یاشار (اسم پسرمه)اومده بزارین باهاش صحبت کنم بیارش خونه ما بعد یکم تعارف ازین چرت و پرتا همینطور هم شد تا دم در باهم در حال صحبت بودیم خیلی لذت بخش بود وقتی رسیدم سرکار همش به خودم میگفتم :پسر هول نباش همش ازینکه داشتم تابلو بازی درمیاوردم فکرم خراب بود خلاصه چند هفته ای گذشت و یکم روابطمون صمیمی تر شده بود تا اینکه یه شب دیدم دارن زنگ خونه رو میزنن مضطرب شدم در رو باز کردم دیدم مینا خانم با خجالت گفت تو رو خدا ببخشین از خواب بیدارتون کردم ولی از خونه یه صداهایی میاد من واقعا دارم سکته میکنم یه چادر گل‌گلی سرش بود منم فقط یه شرت پام بود و پشت در قایم شده بودم و فقط سرم بیرون ب

🔹🔹 سوالات امتحانات نهایی دینی ⭐️ تاریخ : ۱۴۰۴/۰۲/۲۸ 📂 دانلود سوالات دین و زندگی ➡️
🔹🔹 سوالات امتحانات نهایی دینی ⭐️ تاریخ : ۱۴۰۴/۰۲/۲۸ 📂 دانلود سوالات دین و زندگی ➡️

Repost from N/a
اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+8cT9KqugjgwxZ
اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+8cT9KqugjgwxZTdk

سوالات شبه نهایی لو رفت ! درس نخونین بابا!👇سوالا و پاسخنامه رو میزاریم چنل زیر :   « دریافت سوالات شبه نهایی 📮»

sticker.webp0.09 KB

رو چوچولش فشار میدادم و میچرخوندم تا اینکه بدنش از ارگاسم منفجر شد. همینطور چوچولشو میلیسیدم که بعد از چند ثانیه مکس دوباره لرزید. یه دستش روی دهنش بود و با یه دست دیگه بالای کوسشو میمالید. هرچی اون بیشتر لذت میبرد هیجان من بیشتر میشد. به خودم و خودش اجازه استراحت دادم تا از شق دردم کم بشه و از بالای سرش رفتم کنارش دراز کشیدم و برای طولانی ترین زمان فقط به هم نگاه کردیم. بدون اینکه حرفی بزنیم همو میبوسیدیم، لمس میکردیم و نوازش میکردیم. من روی بازوهام فشارش میدادم. دوباره رفتم بین پاهاش و دستامو دو طرف سرش ستون کردم و اونم پاشنه پاهاشو به پشت رونم چسبوند و به آرومی منو به سمت خودش کشید. من نمیتونستم مقاومت کنم، با اینکه بخشی از وجودم در حال مبارزه بود. درحالیکه به آهستگی کیرمو داخل کوس خیسش فرو میکردم گفتم: “تموم شد مامان. رفت تو. تو دیگه مال من شدی”. می خواستم از لحظه لذت ببرم. فقط یه اولین بار وجود داره. هم من اونو میخواستم و هم اون منو. وقتی جفتمون همو میخواستیم کی بود که بگه چی درسته چی غلط؟ ستاره گفت: “سر کیرت خیلی بزرگه” که با شهوت جواب دادم: “همش مال خودته عزیزم”. همونطور که داشتم تلمبه میزدم، صدای “آه” هردومون هارمونی ایجاد کرده بود و هردومون تو خلسه بودیم. احساس میکردم سرکیرم خیسه و رسیدن منی از بیضه به رگ های کیرمو حس میکردم. اما من نمیخواستم الان تموم شه، هنوز شاید ۲ دقیقه از نفوذم به داخل و تصاحب بدنش نگذشته بود. تلمبمو آهسته کردم و بدنمو رو بدنش میغَلتوندم. اون اما سفت کمرمو گرفته بود و به سمت خودش میکشید و داد میزد. من نامیدانه سعی میکردم کیرمو بیرون بیارم. اما این یه نبرد شکست خورده بود. بعد از اولین جهش منیم به داخل واژنش به خودم فشار آوردم و کیرمو بیرون کشیدم و شروع کردم به انزال روی شکمش. ستاره روی باسنم محکم چنگ میکشید و میگفت: “اووف داغه”. من ۳ بار نسبتا بزرگ منی روی شکمش انزال کردم. منی از روی شکمش سر میخورد و اون منو محکم به سمت سینه هاش چسبوند و فقط با دستاش با بازوم بازی میکرد. آخرش از روش بلند شدم و کنارش رو تخت دراز کشیدم و دستمو دور کمرش حلقه زدم. روبروی هم قرار گرفتیم و اونم شونه هامو بغل کرد. بعد از این تنها چیزی که یادم میاد. باز شدن چشمام تو دم دمای صبح روز بعد بود. ساعت ۵:۳۰ صبح بود و خورشید در حال طلوع بود. کنار تخت نشستم و به این فکر کردم که واقعا این اتفاق افتاد؟ بوی عرق و شهوت کهنه میدادم و کیرم خمیده و فرو رفته بود! وقتی خودمو رو تخت مادرم کنارش لخت دیدم فهمیدم: “آره، این اتفاق افتاد!” از خستگی و سردرد دوباره چشامو بستم. ستاره بلند شده بود و من با صدای از تو آشپزخونه از خواب پریدم کنار تخت نشستم، آرنجمو روی زانوهام گذاشتم، با دستام چشمامو میمالیدم. عذاب وجدان تو وجودم رخنه کرده بود: “لعنتی! من دیشب چیکار کردم؟” داشتم به این فکر میکردم که چطور از اتاق بیرون بیام و دوباره با مادرم رو در رو بشم؟! از چشم تو چشم شدن باهاش خجالت میکشیدم، اما باید از اتاق بیرون میومدم پایان قسمت اول… نوشته: سهیل 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

الیکه چشمای اون به من خیره شده بود. کیرم مدتی بود که راست شده بود و ناامیدانه سعی کردم با شورت اسلیپم به نما نیارمش. دستامو به آرومی گرفت و روی پاپیون بند لباسش گذاشت. گرشو باز کردم. لباسش شل شد و لباسشو از هر طرف شونش کنار زدم که زیر پاش افتاد. هر چیزی که تشنه‌ش بودم جلوی چشمام بود، بدن سفید و خوش فرم، با سوتین و شورت مشکی غرق در نور آسمونی. انگشتشو رو بند شورتم گذاشت، اول کشید سمت خودشو داخلشو یه نگاه کرد و بعد کامل کشید پایین. حس پروازو داشتم. کیرم که بین زیر شکم و شورتم گیر کرده بود، با زاویه ۶۰ درجه بیرون اومد و داشت نفس میکشید. اولین بار بود که احساس مردانگی داشتم. احساس غرور، من اونو میخواستم و نیاز به ابراز احساسات خیلی عمیق داشتم. به سمت سمت تخت کشوندمش و با هم دراز کشیدیم، روبروی هم و من بالای سرش. لبامون دوباره همو پیدا کردن و تجربیات جدید بیشتر! آروم لبامو جدا کردم و با بوسه رو صورتش راه میرفتم و با لبام آروم زیر گوشش رو گاز میگرفتم. تا زیر گردنش رفتم و صدای نفساش یکم بلند شد. همونطور که در حال خوردن بودم، آروم و آهسته با نوک انگشتام بدنشو دنبال میکردم. من میتونستم مورمور شدن روی پوستش از کشیدن انگشتام رو بدنش رو احساس کنم! دو تا دستامو به پشتش رسونده و چفت سوتینشو باز کردم. دستاشو بالا برد تا بهم کمک کنه و از پشت سوتینشو درآوردم و به گوشی ی اتاق پرتش کردم. انگشتام سینه ی چپش رو پیدا کرد. تا جایی که میتونستم، به آرومی انگشتمو دور دایره های صورتی رنگ میکشیدم. بالاخره به نوک سینش رسیدم. نوک سینه هاش تقریباً به رنگ کبود و به حالت ایستاده بود! با نیشگون گرفتن نوکش یه صدای ریز “وویی” از خودش درآورد. زبونم رو به نوک سینه چپش رسوندم. و دور سینش میچرخوندم. تمام چیزی که آرزوشو داشتم نزدیک بود: به معنای واقعی کلمه! من واقعا تو شوک بودم و مثل یه نوجووون حریص شهوتی رفتار نمیکردم. میبوسیدم، میلیسیدم و سعی میکردم پخته رفتار کنم! ممه هاش انگار از یه بلور شکننده ساخته شده بود، به قدری که ظریف بود. ناله می کرد و از لذت به خودش می پیچید! رفتم پایینتر و شکمشو بوسیدم و زبونم تو نافش چرخوندم و اون قهقهه میزد. به زیر شکمش رسیدم. نور اتاق کم بود اما مویی نمیدیدم. نمیدونم که اپیلاسیون یا لیزر کرده بود. با خودم گفتم: “سهیل تو باید خودتو بهش نشون بدی” تابحال کیرمو اینقد سفت ندیده بودم، احساس میکردم اگه یذره دیگه ادامه بدم از شدت فشار غش میکنم! پاهاشو دادم بالا و زیر کمرشو گرفتم و با دستام شورتشو درآوردم و بو کردم. شورتش بوی نم شهوت میداد و گذاشتم گوشه تخت. پاهاشو باز کردم و خودمو بین دوتا روناش جا دادم. پاهاشو بازتر کرد تا راحتتر خودمو بین پاهاش پاهاش جا بدم، یادم رفت بود که اون ایروبیک کار میکرد و انعطاف بدنی بالایی داشت. من به لیسیدن ادامه دادم و به لبه های کناری کوسش رسیدم. زبونم رو از لبه به سمت چوچولش میرسوندم و هی تکرار میکردم. اون ناله میکرد! لبه های بالای کوسش ۲ تا باله به سمت چوچولش داشت که مث پوست ختنه گاه کشیده میشد. هیچوقت اینقد به داخل واژن یه زن دقت نکرده بودم. اون به طرز باورنکردنی خیس شده بود! آب کوسش بوی عطر مَشک رو میداد و طعمش یکم تند بود. احساس می کردم از خوردن خیسی کوسش نئشه شدم. تمام کارایی که انجام میدادم غریزی بود و انگار یکی دیگه کنترلمو به دست گرفته بود. به چوچولش رسیدم. اون واقعا خوشحال بود و صدای آهش بیشتر شده بود. بدون اینکه دست بزنم زبونمو تو چوچولش چرخوندم. این حدود ۳۰ ثانیه طول کشید تا اینکه سرمو گرفت و روی کوسش فشار داد. زبونمو

هت افتخار میکنم مامان! میدونم که چقدر زمان و انرژیتو روی بازاریابی شرکت گذاشتی" من میدونم که اون چقدر برای اینکه خرج خونه رو دربیاره و من تو رفاه باشم زحمت کشیده. دستشو به آرومی گرفتم و به نشونه محبت انگشتاشو فشار دادم. اونم دستشو با حرکت به سمت کف دستم و گرفتن دستم جواب داد و وقتی میخواستم دستمو کنار بکشم یکم مقاومت کرد تا دستام بیشتر تو دستاش بمونه. تو ذهنم داشتم خودمو برای حرکت بعدیم تصور میکردم، مطمئن نبودم از کاری که میخواستم بکنم و منصرف شدم و جلوتر نرفتم. غذا رو تموم کردیم و رفتیم تو اتاق نشیمن و تلویزیون رو روشن کردیم. سینمای خونگی کوچیکمون یه تلویزیون با یه مبل دو نفره روبروش بود. من معمولا جام سمت چپ مبل بود و مادرم کنارم مینشست. اون با یه بطری شراب و ۲ تا لیوان اومد کنارم تا تو خونه هم پاداش کاری امروزشو جشن بگیریم. شراب یکم گرمم کرد و تا حدی باعث شد آروم بشم. یکم گشتم و یه فیلم کلاسیک پیدا کردم. «فارست گامپ» تام هنکس بود. گفتم: “مدیر سرویس تو محل کارمون امروز از خواست برم دفترش” “اوه، خوب یا بد؟” “اون به من گفت من و ۲ تا از مهندسای دیگه، قراره مسئول نصب قطعه جدید از تجهیزات IBM باشیم” “این که فوق العادس. یعنی بهت ترفیع شغل دادن؟!” “ممکنه. ۲ تا از مسئولای این بخش از شرکت رفتن و الان جاشون خالیه. فعلا غیر رسمی ما جاشون کار میکنم. هنوز کسی چیزی نگفته” “اگه مسئول بخش شدی بهم اطلاع بده، من میتونم تو این که بتونی خودتو نشون بدی بهت کمک کنم” سرمو به نشون تایید تکون دادم. اون مدیریت خونده و تو این زمینه باهوشه وقتی ماجراهای تام هنکس رو دنبال می کردیم، مکالممون به سکوت رفت. یکی از صحنه‌های فیلم دیالوگی بین چندین شخصیت داشت و بخاطر بعضی از صحبتای عامیانه قدیمی، دنبال کردن زیرنویسش سخت بود. همزمان دستمون رو بردیم سمت کنترل تا صحنه رو به عقب برگردونیم و دوباره تماشا کنیم. اول دست اون و دست من بالای دستش قرار گرفت. بهش نگاه کردم و کنترلو ول کردم و دستشو سفت فشار دادم! به سمتش خم شدم و فقط به چشمام نگاه کرد. صورتمو نزدیکتر کردم و سرمو یکم کج کردم. یه صدایی تو خودم میگفت: “وای خدا. اگه قراره کاری بکنم الان وقتشه” شراب های زیاد سرمو گنگ کرده بود و نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لبام به لباش رسید. این نرم ترین و صمیمی ترین بوسه ای بود که تا به حال تجربه کرده بودم! زبانم رو به آرومی به دهنش رسوندم. اون همراهی میکرد. لباشو میچرخوند، نفس هاش تند شده بود و اجازه میداد کارمو انجام بدمو احساساتی رو که میدونست توم وجود داره به وجد میاورد. در حالی که شدیدترین تجربه احساسی من در حال رخ دادنه، آهنگ عاشقانه فیلم در حال نواختنه! خودشو عقب کشید و گفت: “سهیل بس کن! ما نمیتونم این کارو بکنیم!”. صدای توی مغزمم همینو میگفت، اما اختیارم از الان دست قلبم بود یه لحظه مکث کردیم و فقط به هم نگاه کردیم. بلند شدم، تلویزیونو خاموش کردم و دستمو دراز کردم و بهش نگاه کردم. دستمو گرفت و به سمت اتاق خوابش بردم. انگار اونم مث من طلسم شده بود “باهاش در مورد عبور از مرزهای تابو صحبت کن”. این اولین چیزی بود که به ذهنم میرسید. در سکوت خونه کنار تختش وایسادیم. ۲ تا چراغ خواب روی پاتختی های هر دو طرف تخت روشن بود. اما درخشانترین تو اتاق مادرم بود! ما برای طولانی ترین زمان به هم نگاه کردیم. فکر می کنم چشم ها تو یه دقیقه بیشتر از زبون تو یه سال میتونن صحبت کنن. تیشرت منو کشید بالا و درآورد. پارچه رو روی بدن عرق کرده خودم حس میکردم و با چشمام لحظه افتادنش روی زمین رو دنبال میکردم، درح

خودمو از دست بدم و کاری انجام بدم که پشیمون بشم! پس زندگی من اینطوری بود: ناامیدی جنسی و نداشتن هیچ ایده ای در مورد حل کردنش. داشتم به ادامه تحصیل تو یه شهر دیگه فکر میکردم تا برای مدتی از خونه دور باشم تا این تفکرات منحرف از ذهنم دور بشه. ستاره اینو دوست نداشت! اون واقعاً نمیخواست تنها باشه. من بیشتر به این فکر میکردم که ممکنه اونم به من حس داشته باشه؟ اکثرا وقتی بهش محبت میکردم ازش علاقه زیادی دریافت میکردم. مطمئن نیستم این حس واقعا مادرانس یا من چون خودم ترجیح میدم داره جور دیگه ای میبینم. من معتقد بودم که کنار گذاشتن بعضی از مشکلات میتونه خود به خود باعث حلش بشه و زمان میتونه همه مشکلاتو حل کنه. سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱: شهر ما با اینکه شمالیه و به دریا نزدیکه و بخاطر جنگلاش خنکه، اما بازم روز گرم و شرجی بود. حدود ساعت ۳ از سر کار برگشتم. یکم خونه رو تمیز کردم، مواد غذایی خریده بودم. ساعت ۵ بود که ستاره بهم زنگ زد و گفت مهمونیه تا ۷:۳۰ برمیگرده خونه و خودم شامو یه کاریش بکنم و بهم گفت یه خبر هیجان انگیز داره. گفتم باشه خوبه! چندتا خورده کار داشتم تموم کردم، تعمیر یه کامپیوترو انجام دادم. بعد دوش گرفتم در حال خشک کردن، خودمو تو آینه اتاقم نگاه کردم. من تقریباً ۱۸۵ سانت قد و ۸۰ کیلو وزن دارم. تناسب قد و وزن به من نشون میده که من به اضافه وزن نزدیکم، اما من باشگاه میرم و مکمل مصرف میکنم و بخاطر همینه کیرم کمتر از ۱۷ سانتر طولشه و حدود ۵ سانت قطرشه. مث اکثر بچها منم دوست دارم بدونم سایز کیرم تو چه رده ای و میدونم تو سمت متوسط نمودارم. بعد از افتر شیو زدن به خودم لباسامو پوشیدم و رفتم تو پذیرایی نشستم و تلویزیونو روشن کردم. در حال تماشای تکرار جومونگ بودم که زمان رو گم کردم و چیز بعدی که دیدم باز شدن دستگیره در بود. ستاره با کیسه هایی تو هر دو دست وارد شد و من برای کمک بهش پریدم سمتش. او چند کیسه مواد غذایی و یه کیف مجلسی دستش داشت. هر دو رو گرفتم و گذاشتم روی میز آشپزخونه، که بهم گفت: “مراقب باشه ۶۰۰ تومن خرید توشه” . گفتم: “چرا اینقدر خرید کردی؟”. تو کیسه پنیر، ماست چیپس و پفک و ژامبون مرغ و گوشت دیده میشد. اون خندید. صورتش گل انداخته بود. “برای مزه شراب امشبمون خریدم. میرم لباس عوض کنم. شامو آماده کن تا شروع کنیم” به سمت اتاق خوابش رفت. سفره رو برای خوردن چیدم. ستاره با لباس شب شیفت سفیدش که اژدهای ژاپنی روش نقش بسته بود که فقط تا زانوش میرسید، برگشت. یا خدا! تا کِی قراره ببینیمو زجر و عذاب بکشم؟! چجوری این شهوتمو تو نطفه خفه کنم؟! حالا که اینجوری اومده شاید بتونیم بشینیم و بهش بگم که چه حسی بهش دارم. او همیشه اوپن مایند بود و من در مورد دوست دخترام و رابطه هام باهاش حرف میزدم. داشتم مزه ها رو ناخونک میزدم و فکر میکردم سر میز نشستیم. بین خوردن لقمه ها پرسیدم: “خب، بهم بگو امروز چه اتفاقی افتاد؟” با لبخند گفت: “خب، با تبلیغاتی که انجام دادم تونستم ٪۱۲ به رشد استقبال مسافرا تو این ۳ ماه اضافه کنم! شرکتم امروز یه جشن گرفته بود که بخاطر سود این ماهشون از فروش بلیطای مسافرتی خیلی بالا بود. و یه کارت اعتباری پاداش هم به هرکدوممون دادن” “این عالیه! باید احساس خوبی داشته باشی” “آره، همینطوره. تازه یه چیز دیگه هم هست” [انگشتشو بالا گرفت و بلند شد]. رفت کیفشو از رو میز برداشت و دست و کیفش کرد و کارت هدیه ۱۵ میلیونی تومنی رو بهم نشونم داد. “وای پشمام” با یه لبخند زیبا گفت: “اینم پاداش این سود که فقط پاداش من اینقده مال بقیه کمتر بود” " خیلی عالیه! من ب

یپ سکس کنن و بعضیا با آرایش تیره و لباسای پاره و خیلی از زنایی که باهاشون تو رابطه بودم خواسته های متفاوتی داشتن. من این چیزا راضیم نمیکرد. من فانتزی های دخترونه نمیخواستم، من زن میخواستم. بعد از اون تصمیم گرفتم با پریسا کات کنم تا از این داستانا دور باشم رو چیزی که روبرومه تمرکز کنم بزرگترین الگو بین زنها تو زندگیم برام خیلی سادس؛ مادرم. من میخوام با زنی مثل اون بخوابم. تقریباً بعد از سال اول دانشگام بود، که بعد از رابطه هایی که تجربه کردم دیگه مادرم برای من یه مادر نبود، بلکه تبدیل به یه زن شد: یک زن خیلی زیبا! اون اسمش ستاره‌س. ۴۱ سالشه. ۱۶۷ سانت قدشه و ۵۵ کیلو وزنش. موهاش قهوه ای بلوطی، به طور طبیعی موج دار که تا عرض شونه هاش میرسید. ستاره از زمانی که یادم میاد درگیر ورزش و رژیم و ایروبیک بود و هنوزم هیکلش خیلی خوش فرمه و این هیکلو حفظ کرده. اون یه باسن کامل به شکل قلب داره. باور کنید ساعت ها وقتمو صرف تماشاش میکنم! سینه های زیبایی داره! سایز سینش بین ۷۵ تا ۸۰ئه. سینه هایی به شکل زنگوله و سفتر تر از همسن و سالای خودش و با تمام اینها دایره نوک سینه هاش بزرگتر از حد معموله و به رنگ صورتی روشن! اون استخوان بندی کوچیکی داره که باعث میشه واقعاً سینه هاشو بزرگتر از حد معمول نشون بده! یه روز جمعه بود که اون یه تیشرت پولو خیلی تنگ پوشیده بود و متوجه نشد یا اهمیتی نمیداد که نوک سینه هاش از رو سوتین و پیراهن مشخصه و من بعد از دیدنش کیرم جوری سفت شد که احساس کردم تو شورتم داره میشکنه که آخرش مجبور شدن برم یه شورت عینکی و شلوارک گشاد بپوشم تا جلوش ضایع نشم. واقعا شرایط تخمی بود! جذب من به اون عمیق بود؛ از عمق اولیه وجودم میومد؛ از منبعی ناشناخته از درون من. این حس نفسانیه. شهوت خامه. یه اشتیاق شدیده. و علاقه خالص: من نمیدونستم چطور باید این کارو انجام بدم! زندگیم شبیه یه آهنگ اروتیکه؛ تو مغزم مجموعه ای از صداهایی شنیده میشد که سوت میکشید، جوری که انگار وسط یه شهربازی شلوغ وایسادم. صدها صدا تو گوشم شنیده میشد که اگه بخوام برای این کار جلو برم چه عواقبی داره. جوری حالم بد بود که انگار که قراره تا ابد تو این فکر بسوزم. درحالیکه داشتم از درون متلاشی میشدم. باعث میشد احساساتم به ستاره هر روز بیشتر براش آشکار بشه. تنها راهی که داشتم پرسه زدنِ تا دیروقتِ بیرون از خونه و غرق شدن تو کارم بود. کار کردن فقط مغزم رو خاموش میکرد و کار کردن روی مشکلات کامپیوتری حواس پرتی بزرگیه. که برای مدت طولانی جوابگوئه. مدتی بود که روال خونه ما اینطور بود. من تمیز میکنم، خرید می کنم، ماشین لباسشویی روشن میکنم. مادرم از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعداز ظهر منشی شرکت دفتر هواپیماییه و تا ۶:۳۰ همیشه میرسید خونه. محل کارم ۳ تا کورس ماشین تا خونه فاصله داشت و ۴:۳۰ معمولا به خونه میرسیدم. مادرم معمولا شام رو آماده میکرد. اون معمولا قبل از شام یه لیوان قهوه می خورد و استراحت می کرد و تو طول شام و رو میز غذاخوری در مورد روزمون صحبت می کردیم. ما معمولاً با هم زیاد تلویزیون میبینیم. ما با هم روی یه کاناپه می نشستیم و من اکثرا خودمو میدیدم که دارم زیرزیرکی به فرم پاهای زیر دامنش رو دید میزنم. فلج کننده شماره یک من سینه ها و بند سوتین بیرون اومده از لباسش بود. کاملاً استایل شهوانی داشت! اون عرق و ویسکی و این چیزا نمیخورد، اما شراب رو دوست داشت و شبایی که از ساقی محل شراب جور میکردم. آخر شب مینشست با من میخورد. این یکی از کاراییه که با هم انجام میدادیم. همیشه مراقب بودم زیاد مشروب نخورم، می ترسیدم کنترل

ستاره ی سهیل (۱) #مامان #تابو یادداشت نویسنده: این داستان برگی از خاطرات زندگیمه که بر پایه تجربیات شخصی خودم و بر اساس واقعیت نوشته شده، که در قالب ۵ قسمت قراره منتشر کنم. قسمت اول مقدمه طولانی داره و روی عمق شخصیت ها تمرکز میکنم تا مخاطب بتونه فضای این خاطره و افکار شخصیت ها رو درک کنه و سعی میکنم اواخر قسمت اول و تو قسمت دوم به روند زمانیش سرعت بدم. و هدفم آشنایی با واقعیت یکی از تابوهای اجتماعیه چند سال گذشته من به بیشتر هنجارها، سنت ها و تابوهایی که جامعه به مردم خودش تحمیل میکنه، فکر کردم. سنت هایی ریشه در قدیم داره که سنگین، خفه کننده، محدود کنندس و بعضا با منطق های تخیلی تنها هدفش اینه که یک نفر رو تو ابری از غبار ریز قرار بده تا فرد بدون اینکه چیز رو در اطرافش ببینه، خرد بشه! وقتی از اون موانع سنت ها و هنجارهای اجتماعی رد شدم، حس یه “غریبه تو شهر غریب” رو داشتم. مثل پرواز با دست خالیه بدون راهی برای برگشت. من به تنهایی قانون و مرزبندی های شخصی خودم رو ایجاد کردم. از شانس خوبم من بهترین شریک رو تو این سفر داشتم! من امسال از دانشگاه شهرمون با مدرک کارشناسی مهندسی IT فارغ التحصیل شدم و تو یه شرکت خدمات کامپیوتر و دستگاه های POS مشغول به کار شدم. این کار برام شروع خوبی بود. من اسمم سهیله و ۲۲ سالمه و هنوز با مادرم ستاره تو یه خونه زندگی میکنم. بیشتر از همه ما عمرمونو باهم سپری کردیم. پدر احمقم بیشتر وقتشو بیرون از خونه سپری میکرد و دائم در حال عیاشی بود. اون پیمان کار ساختمون بود و دائم یا سر کار بود، یا با رفیقای لاتش تو کافه بود و یا با زنای وضع خراب میگشت و تا آخر شب خونه نمیومد. مادرم بخاطر من ۲۰ سال این زندگی رو تحمل کرد تا تو بچگی جدایی و زندگی دو نفره رو تجربه نکنم و هم پدرم خرجمو بکشه ولی وقتی که دانشگاه رفتم دیگه تحمل نکرد و درخواست طلاق داد و بخاطر طلاقش از حق مهریه و نفقه خودش هم گذشت. پدرمم که ظاهرا سرش با جنده های اطرافش گرم بود، طلاق مادرمو قبول کرد. بعد از طلاق مادرم با سرمایه ای که داشت و وامی که گرفت و پولی که پدرش بهش داد تونست یه خونه کوچیک تو منطقه متوسط شهر بخره که ۲ خوابه بودنش برای یه زندگی دو نفره کافی بود. من از مادرم جدا نشدم، چون هم به نسبت پدر به اون بیشتر وابسته بودم و این خواسته خودش بود که تا قبل از ازدواجم تو خونه مستقل نباشم و تو خونه به پخت و پز و نظافت بهش کمک میکردم در مورد تجارب جنسیم لازم نیست توضیح زیادی بدم. من کلاس یازدهم دبیرستان بودم که برای اولین بار با یه دختر دوست شدم که اسمش یاسمن بود و جز یه بار لب گرفتن عاشقانه هیچوقت جلوتر از این نرفتیم. فکر می‌کنم هر دوی ما میدونستیم که نمی‌خوایم ۲ سال آخر تا رسیدن به دانشگاه رو تنها باشیم و چیز بیشتری بینمون وجود نداشت. تو ترم اول دانشگاه با پریسا آشنا شدم که ما تو یه گروه برای انجام یه پروژه ای که استاد بهمون معرفی کرده بود، قرار گرفته بودیم که باعث نزدیکتر شدنمون به هم شد. حدود ۴ ماه از آشناییمون میگذشت که متوجه شدم دختره اهل دله و قبل من تجربه هم داشته. اینو میشد از اولین رابطمون که منو به خونه خودش دعوت کرده بود و تو تخت خودشو خیلی فعال نشون میداد، فهمید. رابطه ی خوبی بود اما یه چیزی کم بود و من نمیدونستم اون چیه. گاهی اوقات تو بعضی از مهمونی های مجردی که با دوستای دانشگاه میگرفتیم خیلی زیاده روی میکرد که این از نظر جسمی برام رضایت بخش بود من این واقعیت رو قبول کردم که وقتی تو گروه همسن و سالام صحبت از سکس میشه، من حرفی برای گفتن تو آستینم ندارم. بعضی از دخترا دوست دارن با لباس استر

⭕️ | یه سری نمونه سوال داره پخش میشه میگن سوال امتحانی دینی هست نمیدونم درسته یا نه ولی براتون گذاشتم دان کنید بخونید 🟢 دانل
⭕️ | یه سری نمونه سوال داره پخش میشه میگن سوال امتحانی دینی هست نمیدونم درسته یا نه ولی براتون گذاشتم دان کنید بخونید 🟢 دانلود سوالات نهایی دینی ➡️

زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم
زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم

Repost from N/a
فیلم سک‌سی با زیرنویس 🫠 مشاهده فیلم بدون سانسور🔥🚫
فیلم سک‌سی با زیرنویس 🫠 مشاهده فیلم  بدون سانسور🔥🚫

🚨🔞وندااا اونلی فنز زده نیازی نیست واسه اونلی فنز وندا پول بدید چون ما واستون میزاریم دانلود عکسای +18 وندا: Watch [@Moolket
+1
🚨🔞وندااا اونلی فنز زده نیازی نیست واسه اونلی فنز وندا پول بدید چون ما واستون میزاریم دانلود عکسای +18 وندا: Watch [@Moolkete]