شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 267 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 275,并在 伊朗 地区排名第 13 402 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 267 名订阅者。
根据 24 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -635,过去 24 小时变化为 -17,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.63%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.77% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 939 次浏览,首日通常累积 954 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 25 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 267
订阅者
-1724 小时
-1197 天
-63530 天
帖子存档
25 267
ی های دانشگاهش ازدواج کرده بود ک بعد از یه سال تصمیم گرفتن جداا بشن
کلا دوست نداشت در این باره کسی حرف بزنه
از لحاظ ظاهری بیشتر به خانواده ی پدری کشیده
پوستش برنزه قدش اطراف 165تا170
از رو لباسم میتونستی بفهمی چقدر داف تشریف دارن
گودی کمرش و بزرگی کونش آدمو مست و رام میکنه
صورتش مثل مهسا ناز و تو دل برو نیست ولی واقعا لبای گوشتی و چشمای مشکیش آدمو دیووونا میکنه
معمولا از این تیپ رسمی توری میزنه
*پریسا از کی اینجایی جووووجه؟
^نیم ساعتیه خان
*مرضی کجاست ؟مگه با هم نبودین ؟
^خسته بود رفت خونه استراحت کنه همه که مثل من قوی نیستن .
*اره سیاه پوستا ژن برتری دارن
.اینو که گفتم انگار آتیشش زدی بلند شد افتاد دنبالم
*شوخیییی کردم به خداااا معذرت میخوام
بارآخرمه
.ولی دیگه دیر بود تو مغازه زیاد نمیتونستم بچرخم فضا تنگ بود رسید بهم دستا شو مشت کرد آروم آروم میزد تو شکمم
^من سیاهم ژن برترر دار هااا ؟ اینو بگیر تا حالیت شه
.محکم کشیدمش تو بغلم که محکم تر نزنه و نتونه زیار دستشو دور کنه که دردم بگیره
کامل چسبید بهم ممه های نرمشو پایین سینم حس میکردم
*قربون آجی قشنگم برم که اینقدر دل نازکه
آجیم از سیاه پوستا فقط قدرتشونو به ارث برده با یکمی رنگ پوست
.اینو که گفتم باز هی میخواست زور بزنه
زیر بغلشو گرفتم یک بلندش کردم تا جایی که صورتش رو برو صورتم بود محکم دستامو دورش حلقه کردم چسبیدمش به خودم
^آخ یواش تررر له شدممممم
*دلم میخواد
.با سرش میخواست به سرم ضربا بزنه
که سرمو بردم عقب درجا سرمو بردم زیر گردنش که نتونه بزنا
*قربونت برررم من شوخی کردم دورت بگررردم
بوی گردنشو و موهاش اغوا کننده بود لبام ررو گردنش چسبید (زیر گوشش)
اروم یه بوس ریزه کردمو و گفتم
*آبجی خوشگلمو دیگه ناراحت نمیکنم قول میدم
^بار آخرته
*باشه فسقلی
^دستاتو شل کن دردم گرفت دیگهههه
ممه های نرم و بزرگش رو سینم لیز میخورد و هر ثانیه ذهن منو میکشوند به جاهای دیگه
*باشه فسقلی بیا
.یکم دستامو شل کردمو در همین حین یه بوس آبدار دیگه از گردنش کردم
از بغلم لیز خورد اومد پایین
انگار روحیش خیلی شاد تر شد و …
^چقدر محکم زور میزنی میلاد اینکارو با دوست دخترتم میکنی ؟
.یه لحظه چشمام گرد شد نمیدونستم چی بگم دست پیش گرفتم که پس نیوفتم
*اون که مثل تو آخ و اوخ نمیکنه تازه میگه از بغلت جم نمیخورمم
^بله دیگه داداش ما رو توررر کرده افتاده به جونش از بغلشم جم نمیخوره چرا یبار نمیاریش ببینمش
*دوست داری ببینیش ؟
^آره دیگه ببینم چجوری تو رو تحمل میکنه
*باشه یه روز که شد میارمش ببینیش
.همینجوری که بگو مگو میکردیم ثانیه به ثانیه افکارم داشت بیشتر به جاهای سکسی میرفت
از موقعی که ازدواج کرد انگار فکرمو نسبت به خودش صد درجه سکسی کرد همیشه دوست داشتم کون خوش فرمشو ببینم ببینم چی زیر اون شلوار قایم کرده
اینکه دیگه اون پریسا قدیم نیست و کیر رفته تو کسش منو صدر درجه بیشتر حشری میکرده
^دراز چایی میقولی ؟
*اگه خوشگل خانوم برام بریزه بگه بفرمایید چایی چرا ک ن
^بیا خودتو لوووس نکن
.رفتم کنارش نشستمو یواش یواش چایی میخوردم
دست چپمو گذاشتم تو موهاش آروم ماساژ میدادم
^آخخخخخ چ کیفی میدهه ببر جلو تر دستتو
*امری دیگه ندارین امپراطور ؟
^برات چایی ریختم یادت نرههه
*باشه بیااا
فسقلی
. یه چند دقیقه ای ب همین منوال گذشت ک گوشیم زنگ خورد
^سلام خاله جون کجایی نیومدی ؟
*سلام بر آشپز خوشگل فامیل چند دقیقه دیگه میام با پریسا منتظریم بابا بیاد ما بیایم
^گوشی رو بده ب آبجیت
*بیا فسقلی با تو کار داره .خالس
.سلام احوال پرسی کردن دیدم بلند شد رفت اونور معلوم بود نمیخواد بشنوم همینجور ک نگاش میکردم میفهمیدم یه چیزایی هست ک اینجوری با غش و ضعف حرف میزد وقتی برگشت یه لبخند رو صورتش بود
*چیه انگار خوشحالی ؟
^نه یکم خاله داشت سربه سرم میذاشت
*خوب چی میگفت فسقلی ؟
^ به تو چه اصلا
.اینجوری که با ناز حرف میزد دلم برا مکیدن لباش میرفت
ولی نمیدونستم چیکار کنم
*باااااشه پس دیگه نگی دوست دخترتو بیار ببینم
^به خدا هیچی توهم درجا نزن زیر حرفت
.یکم دیگه حرف میزدیم که بابا رسید سلام احوال پرسی کردیم و گفتم ک بابا ما باید بریم خاله منتظره یکمم خرت و پرت واسه مامان باید بخرم
تو هم شب زودتر بیا
با هم خداحافظی کردیم و رفتیم
تو مسیر یه آهنگ پلی کردم وسطاش کیر و کس و اینجور حرفا بود
تو مسیر یه هایپر بود رفتم خرت و پرت های مامانو خریدمو سوار شدم
^نمیخوای عوضش کنی ؟
*چی رو فسقلی ؟
^آهنگ مستهجنتو خجالتم نمیکشه مرد بزرگ
*ای واییی ببخشید به خدا من از این چیزا گوش نمیدم اصلا حواسم نبود یه دفعه پلی شد
^طوری نی ازتم انتظار آهنگ بهتری ندارم منحرف (با نگاه شیطنت طور )
*لباشو با دستام به هم چسبوندمو گفتم کممممم غررر بزن
گفتم حواسم نبوددد خانم خوشگله
.انگار شیطنتش گل کرد
25 267
خاله و خانواده (۱)
#خاله
درود
قبل از شروع داستان
بدیهی است ک داستان محتوای تابو داره لطفا اگه این موضوع اذیتتون میکنه یا دوست ندارید
توجه نکنید و بگذرید 🙏
اول از خودم بگم اسمم میلاده
25سالمه البته هنوز 25 نشدم از 17 الي 18 سالگی باشگاه میرفتم
تعریف از خود نباشه
دارم فوق لیسانس عمران میخونم
سطح اقتصادی خانوادمونم در حد متوسطه
یه خانواده ی 5 نفری
خواهر بزرگم پریسا و مرضی بلا
و مامان پروانه و ددی یاسر
.
از جایی که یاد دارم همیشه بیکاری هام مغازه بابا بودم (یه گل فروشی خیلی منظم و خوشگل )
یه مثل بقیه ی روز های بیکاریم از باشگاه اومده بودم و یه راست دوش گرفتم
خیلیییی خسته بودم غذامو خوردم رفتم بخوابم
یه چرت یه ساعته دو ساعته زدم ک با زنگ در بیدار شدم
ب زور و هزار تا فحش رفتم دم آیفون
:کیه
منم خاله
.درو باز کردم بدو بدووو رفتم لباسامو عوض کردم (معمولا خونه راحت لباس میپوشم )
در اتاقو باز کردم اومدم بیرون
+قبش بگم ک
خاله مهسا 43سالشه ک خیلی ناز و خواستنیه
به نظرم 60 الی 65 وزنشه
170قدشه
چشاش سبز خماره
موهاشو همیشه بلند میزاره مشکی پر کلاغی
همیشه ب خانم افاده ای و ناز نازی فامیل معروفه
هیکلشو میتونم با تموم قشنگی دنیا مقایسه کنم
مچ پاهاش زیاد کلفت نیست ولی یه دفعه رون هاش درشت میشه
یه باسن گرد و نرم داره ک راه ک میره تو دلت قربون صدقش میری
سلام خاله جووون
^سلام خاله .
بیا این وسایل رو از دستم بگیر ک خیلی سنگینن
به به ببین خاله چی برامون آورده
قورمه سبزی مهسا پز ک باید انگشتاتم باهاش بخوری
^خاله تو اول بخووور بعد الکی تعریف کن .
من ک قبلا خوردم خانم بعدشم خاله خودمه دوس داررررم
^چ خودشو لوس میکنه بزار آشپزخانه تا برم بکشم برات بیارم
بعدش بیا ی بوس بده ب خالت .
هزار بار تو دلم ب شوهر فحش میدادم چطوری این کس خانومو دادن به اون علی تخم سگ
غذا رو گذاشتم رو میز و هی سر سر میکردم ببینم دیگه چی برام آورده حسابی گشنم بود ک دیدم خاله مهسا پشت سرمه
^میلادم بیا بغلم دلم برات تنگ شده خاله .
رفتم سمت خاله
دستاشو باز کرد دوتا دستامو دور کمرش گرفتم
سرشو چسبوند به سینم
^آخ ک چقدر دلم برات تنگ شده
منم دلم برات تنگ شده خاله
^هییی تو هم الکی بگو دلم تنگ شده
یه ماهه یه سر ب ما نزدی خوبه خونمون دوتا خیابون اونورتره یبار نگفتی یه سر به خاله ی پیرم بزنم .
*پیر؟ اولا ک خاله ی من پیر نیست تازه قشنگ ترین خاله ی دنیاس ببین موهاشو آدم میمیره براشون
.اینو ک گفتم انگار قند تو دلش آب شد دستش رفت سمت موهاشو یکشو گرفت تو دستاش
^اینارو میگی خالههه؟اینا کجاشون قشنگه ؟
*کفران نعمت نکن خاله جووونم قشنگیی چشاتو چی میگی اصلاا؟
^بچه برررو کم هندونه زیر بغلم بزار
.یکم خندیدیم مهسا خانوم رفت غذا برام بکشه
ک من مات مبهوت کونش شدمم
وقتی راه میرفت لرزه به تنم می انداخت
تو ذهنم میخواستم موهاشو از پشت بگیرم بکشم و …
^میلاد پری بلا کجاست ؟
.نمیدونم خاله فکر کنم با مرضی رفته بیرون
فکر کنم داشتن میگفتن ناخون و ترمیم مو …
همینقدر شو یادمه
^آبجی پروانه ما کجاست ؟
*از ازموقعی ک من رسیدم دیدم رفته بالا ک بخوابه
.برام غذا کشید من داشتم قرمه میریختم رو ب نجم ک استارتو بزنم اینجوری ک با شوق داشتم شروع میکردم لبخند قشنگشو گوشه لبش داشت قشنگتر میشد
^آرووووم بچه همش مال خودته
*مهسا خانوم الان خواهر زاده های گشنت میرسن میان غذایی ک واسه من آوردی رو میخورن و سر من بی کلاه میمونه
^حالا کی گفته واسه تو فقط آوردم ؟
*نمیدونم باهام بحث نکن خاله
^قربت برررم من ک اینقدر گشنه ای
*خاله جوووووونم اینجوری نگو
گشنه ی دست پخت توئم ک با روح ادم بازی میکنه
^بازم قضیه هندونس ؟
*ن به خداااا عالیههه میتونم بمیرم براش
.کلا همیشه منو خاله مهسا خیلی با هم خوب گرم صحبت میشدیم ولی در حد بگو مگو و خنده
^نوش جوووونت خاله من برم بالا ببینم پری هنوز خوابه یا ن
*باشه خاله منم میرم یه سر ب بابا بزنمو بیام
.از کنارم ک رد شد بره چشامو قفل کردم رو کون دیووونه کنندش
تو دلم گفتم اوووووف چه جیگریهههه
.
غذامو خوردم و رفتم بالا ببینم مامانم چیزی میخواد بیروون بگیرم بیام یا ن
در زدم
*خاله مامان بیداره ؟
^بیا عزیزم بیدارش کردن
.درو ک باز کردم دیدم خاله مهسا رو سریش سرش نبود و مانتوشم در آورده بود
چشمم ک گردن سفیدش خورد ظریف و خوردنی
صورتش از قشنگی و ناز بودن میدرخشید
دلم میخواست بپرمم گردنشووو بخورم حیفففف
*مامان پری من چطوره مامی میخوام برم پیش ددی اگه چیزی میخوای بگو بگیرم بیام
^ن عزیزم فقط آروم برووو
*چشم مامی .خاله جوون فعلا با اجازه
. تو راه کل فکرم درگیر کص بودن مهسااا بود
به خودم اومدم دیدم رسیدم رفتم داخل
*سلام سلامممم کجایی ددی ؟
^ددی با عمو شهرام رفته صنف
+.خواهرم پریسا خواهر بزرگمه 23سالشه
که یه ازدواج ناموفق داشته یک سال و نیم پیش با یکی از همکلاس
25 267
هام قشنگ تو دستش باشه. اما مامان دائم آدمو غافلگیر میکرد. تو همون حالت، بدون اینکه کیرم بیاد بیرون، اومد عقب و خودشو انداخت تو بغل من و دستامو گرفت و برد به سمت سینههاش. طوری که حالا دیگه من روی زانو نشسته بودم و مامانم هم روی زانو بود و این بار، مامان بود که باید روی کیرم بالا و پایین میشد.
گردنشو میمکیدم و سینههاشو مشت کرده بودم و چنگ میزدم. با نوک سینههاش بازی میکردم و گاهی نیشگون میگرفتم و اونم یه جوری با شهوت میگفت آخ، که منو تشویق میکرد بیشتر اینکارو بکنم. به جایی رسیده بود که اصلاً رعایت سر و صدا نمیکرد و راحت آه و ناله میکرد. وسط آه و ناله، با تن صدای خیلی آروم و خمار گفت:
میخوام آبـتو بیارم
دستامو دور کمرش حلقه کردم و تو همون حالت محکم بغلش کردم و فشارش دادم به خودم که بهش بفهمونم چقدر لذت بردم و واسه ارضا شدن هیجانزده و آمادهام.
اونم ثابت موند و سرشو چرخوند به سمت صورتم و یکم لب همدیگه رو بوسیدیم. بعد بلند شد و این بار سینه به سینه من و رخ به رخ، نشست روی کیرم و دستاشو انداخت دور گردنم و شروع کرد خیلی با هیجان بیشتر بالا و پایین شدن. سینههاش با سینه خیس از عرق من برخورد میکرد و صدای برخورد باسنش با پای من، شالاپ شالاپ تو اتاق پیچیده بود. اینقدر این کارو ادامه داد که از حالت صورتم و سفت شدن عضلاتم متوجه شد دارم ارضا میشم. بدون اینکه متوقف بشه، گفت تا لحظه آخر خودتو نگهدار بعد بهم بگو تا درش بیارم. همینطور که نفس نفس میزد گفت:
-مامان جان زود بگو، نریزی توی منها؟
اینو گفت و در حد 5-6 ثانیه بعد، دیگه آبم داشت میپاشید تو کس مامان که وسط همین بالا و پایین شدنش روی کیرم، یکم خودمرو کشیدم عقب تا کیرم بیاد بیرون. اونم سریع فهمید چرا این کارو کردم و بدون اینکه مکث کنه، در حالی که کیرم بیرون از کصش بود و همچنان زل زده بود توی چشمام، شروع کرد باسنـشو تو محور دایره ای چرخوند تا همینطور که کیرم بین بدن هردومون قرار گرفته، با چوچول و کصـش به ارضا شدنم کمک کنه.
اینبار تمام و کمال ارضا شدم و آبم پاشید روی بدن خودم و مامان. حتی انقدر با شدت پاشید بیرون، که چند تا قطره هم روی چونه مامان بود. هر دو تند تند نفس میکشیدم ولی بی حرکت مونده بودیم و به چشمهای همدیگه خیره بودیم. بعد چند ثانیه، لباشو گذاشت روی چشم منو بوسید و بعد دراز کشید روی تخت.
منم که انگار کل مدتی که سکس میکردیم تو آسمونها بودم و تازه الان پام رسیده به زمین. تازه واقعیت خورد توی صورتم و خودمو تو وضعیتی پیدا کردم که بالا سر مامان لختم که لبخند رضایت روی صورتش هست دراز کشیده، نشستم. عجیب اینکه هیچ حس شرم و خجالتی نیومد سراغم.
اون شب تو بغل همدیگه خوابیدیم. وقتی بیدار شدیم نزدیک ظهر بود. مامانم زودتر بیدار شده بود و دوش گرفته بود و خونه رو مرتب کرده بود.
از سر و صدای من که فهمید بیدار شدم، از تو آشپزخونه داد زد، اول برو دوش بگیر بعد بیا. منم رفتم حمام و زیر دوش به اتفاقات شبی که گذشت فکر میکردم. وقتی اومدم بیرون دیدم، برای من میز صبحانه چیده و خودش هم نشسته با گوشی موبایل مشغوله. منتظر بودم بالاخره بحث دیشب بشه و راجع به این موضوع حرف بزنیم ولی از اون لحظه حتی یه کلمه هم راجع به اتفاقی که افتاده بود حرف نزدیم و هر دو طوری وانمود کردیم که انگار خواب دیدیم.
تا چند ماه بعد همه چیز به شکل عادی گذشت. تا شب عید که یه ماجرایی پیش اومد و از اون به بعد، سکس تبدیل شد به روتین زندگی من و مامان. که اگه از این داستان خوشتون اومد و استقبال کردید، بعداً براتون ادامشو مینویسم.
نوشته: افشین
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
گردوند تا دفعه دوم دیرتر ارضا بشم. چون تو حالت عادی، با همین کارش ده بار ارضا میشدم.
با خودم میگفتم یعنی آدمی که اینقدر شهوتیـه، تا الان چکار میکرده؟ حتی تو خیال هم هیچوقت فرشته رو اینقدر وحشی و حشری تصور نمیکردم.
هیچ کاری نمیتونستم بکنم، زانوهامو بغل کرده بودم و فقط غرق لذت بودم. لپ باسنمو چنگ میزد و با کیرم بازی میکرد. دور و اطراف کیرم و کونم کامل خیس شده بود اینقدر تف زده بود و لیسیده بود. دستمو بردم تو موهاش تا صورتشو به خودم نزدیک کنم و لباشو بخورم که دوباره اجازه نداد ابتکار عمل از دست خودش خارج بشه، یکی زد روی دستمو یه بوس به سر کیرم زد و همونطوری که دراز کشیده بودم، خودشو کشید بالا و اول زانوهاشو گذاشت دو طرف سرم و نشست روی صورتم. در حالی که موهامو گرفته بود تو مشتش، کصـشو روی لب و زبونم جلو عقب میکرد و من تقریباً 20 – 30 ثانیه سوراخهاشو لیسیدم. ته ریش داشتم و صورتم زبر بود. برای همین خوشش میومد. اما بعد از چند ثانیه حالتش رو عوض کرد و اینبار به شکل 69 خوابید روی من تا در حالی که دارم کصـشو میخورم، اونم بتونی کیرمو بکنه تو دهنش. منم پاهاشو بغل کردم و چسبونده بودمش به خودم و زبونمو فرو میکرد تو کصـش. بعد از ارگاسم اول، دوباره آماده شده بود و به اوج رسیده بود. همینطور که آب از دهنش سرازیر بود و می ریخت روی سینهاش، دوباره بلند شد و رفت نشست روی ران پام و همینطور که کیرم در راستترین حالت ممکن به سمت شکم خودم خم شده بود، زانوهاشو گذاشت دو طرف بدن من و بعد از اینکه کصـشو گذاشت روی کیرم و تنظیم کرد، بدون اینکه کیرم رو بفرسته داخل، فقط کصـشو جلو عقب میکرد، هرچند اینقدر لذت بخش بود که برای من فرقی با فرو کردن نداشت.
ترفندی که واسه دیر ارضا شدنم اجرا کرد، جواب داده بود و بدون اینکه خیلی تحریک بشم، داشتم از این کارها لذت میبردم.
تا اینکه خودشو کشید جلو و خم شد و در حالی که لباشو گذاشت روی لبم، خودشو با کیر من تنظیم کرد و سر کیرمو گذاشتش جلو سوراخش تا دوباره موقع عقب رفتن، بشینه روی کیرم و اینبار فرو کنه. با اینکه مامان خیس خیس بود و تقریباً 30-40 دقیقه همه جور با کصـش بازی کرده بودم، اما خیلی تنگ بود و چند بار سعی کرد تا کیرمو فرو کنه اما وقتی رفت داخل، انگار کصـش، کیر منو هورت کشید و بلعید تو خودش. ساف نشست و با یه نفس عمیق، چشماشو بست و لبشو گاز گرفت و یکم نفسشو حبس کرد. اول دستاشو گرفته بود زیر باسن خودش و سعی داشت موقع فرو رفتن کیرم، لپهای باسنشو از هم باز کنه. به محض جا شدن کامل کیرم، طوری چشماش خمار شد و غرق لذت شد که نتونست روی کیرم بالا و پایین بشه، ساعد هر دوتا دستشو گذاشت روی سینه من و تکیه داد به بدن من و چنگ زد تو موهاش و داشت از کیری که تو کصـش بود لذت میبرد. هر چی خواست خودشو کنترل کنه نشد. پاهاش سست شده بود. آروم و با صدای بریده بریده گفت:
-افشین، مامان، بخوابونم رو تخت.
همونطوری که کیرم تو کص فرشته بود، و همون حالتی که خودشو تو بغلم انداخته بود، دستمو حلقه کردم دور کمرش و خوابوندمش روی تخت. پاهاش انداخت روی شونههام و در حالی که بالای واژنشو ماساژ میدادم، شروع کردم به تلمبه زدن. با اینکه پاهاش روی شونههام بود، اما از لذت زیاد، سعی میکرد پاهاشو بچسبونه به همدیگه. منم که میدیدم اینطوری خمار سکس شده و داره لذت میبره، سعی میکردم تلمبه زدنم رو یکنواخت نگه دارم، خودش دستشو گذاشته بود روی کصـش و ماساژ میداد، منم با مکیدن ساق پاهاش و چنگ زدن به داخل رونش، بهش لذت چند برابر میدادم. که جواب داد و برای بار دوم هم ارگاسم شد. ولی اینبار با شدت کمتر. هرچند همهی بدنش قرمز شده بود بخصوص شکم و سینههاش.
پاهاشو دراز کرد روی تخت و منم در حالی که کیرم بین پاهاش بود، خوابیدم روش و گردنشو آروم میبوسیدم. انتظار داشتم یکم استراحت کنه ولی همینطور که خوابیدم روش، سرمو بغل کرد و شروع کرد لاله گوشمو مکیدن. اگرچه داشتم لذت میبردم و دلم نمیخواست به این زودی تموم بشه، ولی تو دلم گفتم شهوت تو مگه تمومی نداره زن. بعد از چند دقیقه خودشو از زیر من کشید بیرون و یک با دستش کیرمو بالا و پایین کرد و بعد تو حالت داگی نشست جلوی من، این حالت برای من راحت تر بود. چون خیلی خسته شده بودم و خیس عرق بودم. ولی بدون معطلی کیرمو گذاشتم جلو سوراخش و در حال که انگشت شصتـمو روی سوراخ عقبش فشار میدادم، کیرمو فرو کردم داخل و شروع کردم به تلمبه زدن. جیغهای ریز ریز میزد و داشت لذت میبرد. همینطور منم داشتم لذت میبردم. دلم میخواست این سکس تا خود صبح تموم نشه. مامان یه دستش روی تخت بود و دست دیگهـشو آورده بود بین پاهاش و با بیضههای من بازی میکرد. این کار چنان حس عجیب و خوبی بهم داد که ناخودآگاه سرعت تلمبه زدنم رو کم کردم تا بیضه
25 267
لخت شد؟ میخواد چیکار کنه؟
تا اون لحظه جرات نداشتم حتی بلند نفس بکشم چه برسه بخوام حرف بزنم. خیلی قاطع و مستبد برخورد میکرد. راستش این ترسی که تو دلم بود بیشتر برام لذت بخش بود.
ناچار هیچی نگفتم و اونم به کارش ادامه داد. حرارت بدنش خیلی زیاد بود و آب کصـش همه جای پامو خیس کرده بود. تو همون حالت که روی پام خودشو جلو عقب میکرد، یکم خم شد و اول کیرمو یکم مالید به سینهاش و بعد کرد تو دهنش. بر خلاف هیکل درشتی که داره، سینههای کوچیکی داره. انداخته دوتا پرتقال متوسط.
اینقدر داشتم لذت میبردم که دلم میخواست بغلش کنم و سینهها و کل بدنشو بچلونم. ولی به خشکی شانس، داشتم ارضا میشدم.
یکم پاهامو جمع کردم و دستمو گذاشتم روی شونهاش تا بفهمونم کیرمو از دهنت در بیار دارم ارضا میشم.
تا فهمید دارم ارضا میشم یهو پاشد ایستاد و فقط نگاه کرد. منم دقیقاً به اندازه دو بار تلمبه زدن یا ساک زدن با ارضا شدن فاصله داشتم. برای همین اینکه یهو ولم کرد و پاشد نگاه کرد خیلی خورد تو ذوقم. آخه این چه کاری بود تو این موقعیت حساس. اومدم خودم با دست جق بزنم تا آبم بیاد یکی از اون سیلی محکمها زد رو دستم گفت:
-آع! آع!
اون سیلی و دردی که روی دستم پیچید یهو انگار از آسمون سقوط کردم و شهوتم خوابید. من در حالی که بهت زده بودم از این کارش همینطور فقط نگاه کردم. و یک دهم از آب کیرم خیلی آروم سرازیر شد و ارضا شدم. یعنی همیشه وقتی ارضا میشم، آبم میپاشه ولی اینبار چون نصفه ول کرد فقط به اندازه چند قطره خیلی آروم از سر کیرم سُر خورد و رفت پایین.
فرشته (مامانم) یکم نگاهم کرد و یه لبخند خیلی شهوانی زد و دستمو گرفت گفت حالا بیا بریم.
رفتیم تو اتاق روی تخت خودش، منو خوابوند. کیرم یکم خوابیده بود ولی همچنان حرارتم بالا بود. منو خوابوند روی تخت و با همون ملحفه تخت کیرمو تمیز کرد و اومد نشست روی شکمم. خم شد و شروع کرد به بوسیدن لبام. یه جوری زبونشو دور لب من میچرخوند که موهای تنم سیخ میشد.
آروم تو گوشم گفت:
-فکر کردی تموم شد آره؟
-میدونستم از پس من برنمیای بچه. برای همین باید تقلب میکردم.
-تازه الان میخوایم خوش بگذرونیم.
دیگه یکم روم باز شده بود و اومدم مثلاً یه حرفی بزنم و ابراز وجود کنم که لبمو گاز گرفت و تو چشمام نگاه کرد و گفت:
-مگه نگفتم هیس؟؟ یک کلمه هم حرف نزن
یکم که لبامو بوسید و عشق بازی کردیم، خودش دراز کشید و پاهاش باز کرد، موهامو گرفت و سرمو کشید به سمت کصـش. همه چیز برام باورنکردنی و گُنگ بود. شاید 20 ثانیه فقط به کصـش نگاه کردم. کاملاً شیو شده بود و به معنای واقعی کلمه سکسیترین کصی بود که تو عمرم میدیدم. خوب که از دیدنش لذت بردم و کمی خودمو پیدا کردم، زبونمو درآوردم و شروع کردم به کشیدن به دور کصـش. میخواستم بیتابـش کنم. همه جارو زبون زدم غیر از چوچولش. نفسهاش تند شد بود و پنجهی دستشو محکمتر توی موهام میچرخوند. خوب که تشنه شد، در حالی که با دوتا دستم سینههاشو مشت کردم، لبامو گذاشتم روی کصـش.
به محض اینکه لبام کصـشو لمس کرد، نفس مامانم حبس شد تو سینه و خودشو محکم چسبوند به تخت. منم بدون اینکه لبمو جدا کنم، شروع کردم زبون زدن و مکیدن و لیسیدن. یادم نمیاد چقدر طول کشید ولی یه مدت زیادی کصـشو خوردم و لیسیدم و سعی کردم به اوج لذت و شهوت برسونمش به امید اینکه کار نیمه تمامش با منو تموم کنه و منم اونطور که دلم میخواد ارضا بشم.
مامان دستمو از روی سینهاش برداشت و برد به سمت سوراخش که یعنی همزمان با لیسیدن انگشتش کنم. دائم جیغهای کوتاه میکشید و نفس نفس میزد. اینقدر از شدت شهوت پشت کمرم رو ناخن کشیده بود، که کمرم زخم شده بود. با دست راستم انگشتمو تو واژنش جلو و عقب میکردم و با دست چپ، چوچولشو از هم باز کرده بودم تا خوب زبون بزنم همهجاشو. چند دقیقه که گذشت، یهو خودش دستشو آورد و بالای کصـشو تند تند میمالوند. با دست دیگه هم سینهشو میچلوند. چند ثانیه بعد خودشو جمع کرد و در حالی که پاهاشو هوا کرده بود، خیلی طولانی ارضا شد.
بعد که پاهاشو دراز کرد، رفتم پاشو بغل کردم و شروع کردم به بوسیدن شکمش. اونم سرمو بغل کرد و منم یکم خودمو کشیدم بالا. منو محکم فشار میداد روی سینهاش.
خیلی طول نکشید، طوری که انگار تازه حال اومده، پاشد و بدون اینکه چیزی بگه، خم شد کیرمو کرد تو دهنش. اینبار کیرم به سفتی قبل نبود، برای هین بیشتر از ساک زدنش لذت میبردم. یکمی بیضههامو زبون زد و یهو پاهامو داد بالا، طوری که همه وزنم افتاد روی شونهها و گردنم، و سوراخ مقعدم اومد جلو صورتش. در حالی که با دستش کیرمو بالا و پایین میکرد، شروع کرد به لیسیدن سوراخ من. اولین بارم بود اینو تجربه میکردم. به شکل عجیبی لذت بخش بود. اونجا بود که فهمیدم عمداً یک بار منو تا لب چشمه برد و تشنه بر
25 267
مثل کوره آجرپزی داغ بود. دوباره مامانم کیرمو محکمتر گرفت و ادامه داد ولی اینبار با لحن آرومتر و گفت:
-با توام؟
-فکر کردی بتونی از پس من بر بیای که اینطوری واسه من راست میکنی؟
اینو گفت من چشمام شد چهارتا. چی داره میگه؟
یکم تو چشمام نگاه کرد و در حالی که تند تند نفس میکشید، بلند شد و دو قدم برداشت رفت به سمت اتاق ولی یه لحظه مکث کرد و دوباره برگشت به سمت من و در حالی که دوباره اومد به سمت کاناپه تا بشینه کنار من گفت:
-فقط یه راه داره تا بفهمیم. فقط صدات در نیاد.
خواست دستشو از زیر کِش شلوارکم ببره تو تا کیرمو بگیره که از شرم و خجالت یکم خودمو جمع کردم تا فرصت داشته باشم اوضاع رو تجزیه تحلیل کنم، ولی بلافاصله محکم یه سیلی زد روی پام و قشنگ سرخ شد. خیلی قاطعانه و محکم گفت:
-گفتم صدات در نیاد!
از بهت و حیرت از این اتفاقاتی که داشت میفتاد، مغزم قفل شده بود و هیچ فرمانی نمیداد جز اینکه راستش رو بخواید این سلطهگری و مستبد بودنش بیشتر منو حشری کرد و از اون به بعد کاملاً مطیع بودم. مثل سربازی که افتاده تو دست دشمن و کاری ازش ساخته نیست.
به هر حال دستشو برد و از زیر کیرمو گرفت. همونجا یکم بالا و پایینش کرد و در حالی که صورتشو آورد نزدیک صورتم، طوریکه نفسهای بریده بریدهاش میخورد به دهنم، خیلی آروم و با حالت کنایه گفت: (کلمه به کلمه ش هنوز یادمه)
-با این میخوای از پس من بربیای؟
-خب بذار ببینیم میتونی یا نه!
اینو که گفت، در حالی که کیرم تو دستش بود، پاهامو جمع کردم، یهو گفت:
-نـــــــــــــه!دیگه دیره، پاهاتو باز کن ببینم
این باسی بودن و دستور دادنش دوباره حرارتمو برد بالا.
دستشو آورد بیرون، از روی مبل بلند شد و ایستاد روبروی من، اینبار دوتا دستشو انداخت دور کش شلوارکم و اشاره کرد که یه تکونی بخورم، وقتی شورت و شلوارکمو کشید پایین پاهام، دستشو گذاشت روی سینهام و منو هُل داد به سمت کاناپه تا تکیه بدم. زبونشو کشید کف دستشو خیس کرد و خم شد و آب دهنشو از بالا ریخت روی کیرم و دوباره کیرمو گرفت تو دستش. در حالی که با کیرم بازی میکرد، با دست دیگهاش، از دو طرف گردنش، لباسشو انداخت رو شونههاش و یه لحظه دوباره ایستاد تا لباس از تنش بیفته روی زمین. چه بدنی…
تنها نوری که فضای خونه رو روشن کرده بود، نور صفحه سیاه تلویزیون بود و حالا مامانم در حالی که فقط یه شورت پاش بود ایستاده بود روبروم و منم منتظر بودم ببینم حرکت بعدیش چیه!
موهاش آشفته ریخته بود روی بدنش، چهره خیلی مصمم و مطمئنی داشت اما حرارت بدنش رو حتی از این فاصله هم حس میکردم. نشست روی زانو و اینبار کیرمو با دوتا دستش گرفت. دهنش رو برد نزدیک و قبل از اینکه با دهنش کیرمو لمس کنه، دوباره پرسید:
-فکر میکنی از پسش بر بیای؟
و من همینطوری نگاه میکردم.
زبونشو کشید زیر کیرم و یک بار تا جایی که میشد کردش تو دهنش و درآورد. با یه دست انتهای کیرمو گرفت تو دستش و با دست دیگه شروع کرد به ماساژ دادن سر کیرم. هی تو چشمام نگاه میکرد و باهام حرف میزد، مابین حرفاش یک کوچولو کیرمو میمکید و دوباره حرف میزد:
-یعنی فکر کردی اینقدر بزرگ شدی منحرف چشم چرون! ها؟
-انگار خجالت زده شدی؟ خب بایدم باشی
-عمداً اون کار رو میکردی؟ (سرمو به نشونه نه گفتن تکون دادم)
دوباره کیرمو کرد تو دهنش و اینبار یکم پشت سرهم ساک زد و دوباره درآورد و با دستش مشغول شد و در جواب اینکه با سر بهش گفتم نـه! گفت:
-باور نمیکنم. بعد از ظهر متوجه شدم خودتو عمداً میمالونی بهم. (موقع ورزش کردنمون رو میگفت)
دوباره در همون حالتی که بود گفت :
-به نفعته از پس این غلطی که کردی بربیای
این جمله آخر رو گفت و دیگه حرفی نزد. کیرمو کرد تو دهنش و چند دقیقهای کیرمو خورد و با زبونش بیضهها و ران پا و خلاصه همه جامو زبون کشید. طوری اینکارو میکرد که مطمئن شدم آخرین باری که سکس کرده، همون 10 سال پیش بوده.
من دیگه سُر خورده بود و کمرم رو کاناپه بود، مامانم بلند شد و در حالی که شورتشو از پاش در میاورد با اشاره بهم گفت پاهامو ببرم روی کاناپه، طوری که تکیه بدم به دسته مُبل و پاهامو دراز کنم. بعد اومد نشست روی ران پای راستم. یعنی پای من دقیقاً وسط پاهاش بود و در حالی که دو دستی کیرمو گرفته بود تو دستش و با حالت دورانی سر کیرمو ماساژ میداد، کُصـشو روی ران پای من جلو عقب میکرد. اولین بار بود کس مامان رو میدیم و راستش اصلاً انتظار نداشتم اینقدر خوب باشه. اطراف کصـش تقریباً قهوهای روشن بود و اصلاً لبه نداشت. ولی قلمبه و تپل بود. همینطوری خیره بودم به وسط پاهای فرشته و از اینکه میدیدم کصـش رو میمالونه روی پاهام غرق لذت بودم.
تو چشمام نگاه کرد و گفت هر وقت نزدیک بود آبت بیاد بهم بگو!
اینو که گفت یه لحظه ناامید شدم. با خودم گفتم یعنی این آخرشه، پس چرا
25 267
هم باز بود. یعنی بالای کمر و پاهاش کاملاً لخت بود. البته این نوع پوشش توی خونه خیلی غیر عادی نبود و منم عادت داشتم. همونطور که گفتم خیلی جلوی من راحت بود. ولی اون شب بیشتر از همیشه تو دل برو شده بود. موهاشو گوجه ای بسته بود بالای سرش.
دوتا چایی آورد گذاشت روی میز و خودش هم نشست کنارم. پاهاشو جمع کرد روی کاناپه و شروع کردیم دیدن سریال.
لامصب تو سریال کالیفرنیکیشن، هر 5 دقیقه یکی داره تو کص یکی دیگه تلمبه میزنه، اینقدر این صحنهها زیاد بود که نمیشد توجه نکنی. تا میومدی خودتو کنترل کنی، میرسید به صحنه بعدی. و این موضوع در کنار حسی که مامان پیدا کرده بودم، باعث میشد گاهی زیر چشمی پاهاشو دید بزنم و این خیلی منو حشری کرده بود، کیرم راست شده بود بدون اینکه خودم متوجه بشم، تا اینکه یهو مامانم یه بالش از رو زمین برداشت و محکم پرت کرد روم و با شوخی و خنده گفت اینو بذار رو پات نکبت…
بعد از چند دقیقه متوجه من شد که از خجالت رنگم پریده، دستشو گذاشت روی صورتم و گفت:
= قربونت برم که خجالت کشیدی، خب عیب نداره مامان جان
(از اونجایی که مامانم همیشه خیلی خشن و مقتدر برخورد میکنه، بیشتر از این برخورد و این جمله و لحن گفتنش تعجب کردم، معمولاً آدمو میشوره و پهن میکنه روی بند).
اون لحظه از خجالت آب شدم و زل زدم به تلویزیون، اما اینکه اینقدر خونسرد و طبیعی با این ماجرا برخورد کرد، خودش بیشتر منو حشری کرد.
یک ساعتی گذشت و ما دو قسمت دیده بودیم. اینقدر هی صحنه سکسی نشون میداد و ما هم وسطش خودمونو میزدیم به اون راه، دیگه حوصلهمون سر رفته بود. مامانم اینقدر بیقرار بود هی جاشو عوض میکرد. یک بار جای پاهاشو عوض میکرد، یک بار روی دسته مُبل لَم میداد، تا اینکه دیگه خودشو راحت کرد و دراز کشید روی مبل. سرشو گذاشت روی پای منو پاهاشو دراز کرد روی کاناپه. اولش که داشت خودشو جاگیر میکرد، زانوشو جمع کرد، ولی لباسش تقریباً تا نزدیک شورتش رفت بالا، (یه لحظه چشمم افتاد به این صحنه و نفسم حبس شد، یه شورت نخی مشکی که مشخص بود غیر از قسمت فاق، بقیه جاهاش گیپور دوزی داره)، به خاطر اون موقعیتی هم که پیش اومده بود یکم معذب شد و برای همین سریع خودشو جمع کرد و دوباره بلند شد رفت یه پتو آورد و اومد همونطوری دراز کشید سرشو گذاشت روی پای من. پتو رو هم انداخت روی پاهاش تا راحت باشه و به پهلو خوابید. بالش هنوز روی پای من بود و از همین بابت خیالم راحت بود اگه دوباره کیرم راست بشه، متوجه نمیشه.
اما تقریباً یک ربع که گذشت، یه جوری که انگار داره اذیت میشه، گفت مامان جان این بالشو بردار، زیر سرم خیلی بلنده. در حالی که من بالش رو از زیر سرش میکشیدم، اونم گیرهی موهاشو باز کرد و دوباره سرشو گذاشت روی پام.
تو این حالت من معمولاً یا با موهاش بازی میکردم یا بدنشو نوازش میکردم، اما فرقی که قبلاً داشت، این بود که من اینقدر حشری نبودم و بهش حس جنسی نداشتم، برای همین اینبار دستامو باز کردم و گذاشتم روی تکیهگاه کاناپه تا کمترین تماس رو با بدنش داشته باشم. چون میدونستم، این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.
ولی این دفعه مامانم ول کن نبود. من شلوارک پام بود و اونم هی دستشو میکشید به ساق پام و هی نوازش میکرد و با موهای پام بازی میکرد، نمیدونم از عمد اینکارو یکرد یا ناخودآگاه بود ولی اینقدر آروم و با یه حالت خاصی اینکارو میکرد که به این فکر افتادم نکنه منظوری داره. همهش این تو سرم میچرخید که نکنه اونم سُر خورده تو این ماجرا؟ تو همین فضا بودم و تمرکزم فقط شده بود دست مامانم. یعنی در این حد که با حرکت دستش به سمت پایین و بالا روی پاهام، دم و بازدم میکردم.
دیگه بدون اینکه خودم کنترلی داشته باشم، کیرم راست شده بود و چند دقیقهای بود که دیگه مطمئن بودم مامانم هم این دسته بیلی که میخواد شورتمو پاره کنهرو داره زیر سرش حس میکنه. حدوداً 20 دقیقه در سکوت مطلق گذشت. طوری که سریال تموم شد و من هیچی از سریال یادم نبود. هر دو به صفحه سیاه تلویزیون زل زده بودیم. سکوت خونه باعث شده بود متوجه تغییر صدای نفس کشیدن فرشته بشم. دیگه مطمئن بودم اونم حشری شده. منتظر یه لحظه یا موقعیت مناسب بودم که بشه از اون وضعیت خودمو خارج کنم و پاشم برم که…
یهو مامانم همونطور که دراز کشیده بود برگشت و روی سینه دراز کشید و در حالی که روی آرنج دستاش تکیه کرده بود، تو صورتم نگاه کرد و با اشاره به کیرم، گفت:
-این چیه؟
من که مات و مبهوت بودم و نمیدونستم چی جواب بدم، همینجوری نگاهش کردم.
اونم یکم به من زُل زد، این بار یهو کیرمو از روی شلوار گرفت و با یه حالت غضب گفت:
-این به خاطر من اینجوری شده؟
دوباره هیچی نگفتم و فقط نگاه کردم. قلبم انگار هزاربار در دقیقه میزد، شلوارکم نخی و نازک بود و گرمای دست مامانمو حس میکردم،
25 267
. حدوداً 75 کیلو وزن داره و بدن استخواندار و توپری داره. سینههای کوچکی داره، اما خیلی سفت و سربالاست. خودتون میدونید شنا با بدن چکار میکنه دیگه. صورتش هم نه خیلی ولی تقریباً شبیه مریم مقدمی (بازیگر) هست. خیلی خوش لباس هست و کلی واسه انتخاب و خرید لباس وقت میذاره. تو خونه به راحت ترین شکل ممکن لباس میپوشه. کلاً سوتین نمیبنده. موهای صاف و نسبتا بلندی داره که معمولاً دم اسبی میبنده). اگر هم از شبنم مقدمی اسم بردم وقت برای اینکه همهتون میشناسیدش. وگرنه دلیل خاصی نداره.
بعد از یه مدتی هم چند باری که با دوستاش رفتن استخر فهمید خیلی به شنا علاقه داره و رفت دوره دید و خلاصه شنا، شد ورزش تخصصی مامانم و حتی چند تا مدرک غواصی و نجات غریق و اینا هم گرفت. منم تمام این مدت درگیر مغازه بودم و خیلی اتفاقی در بهترین زمان ممکن وارد بازار شده بودم، کار و کاسبی حسابی رونق داشت، که انصافاً قسمت زیادی از موفقیت کاری رو مدیون یه نفرم که تو بازار تهران باهاش آشنا شدم. بگذریم…
از وقتی اومده بودیم تهران، همه چیز تغییر کرده بود. این موضوع قطع رابطه با کل فامیل و آشناها هم باعث شده بود خیلی رابطه دوستانهتری باهم داشته باشیم و به نحوی بیشتر رفیق بودیم. یه جورایی به این باور رسیده بودیم که جز همدیگه کسی رو نداریم.
زندگی پدرم، چیزی جز بدبختی برامون نداشت، اما مرگش یه شروع دوباره به من و مامان داد که خوشبختانه تونستیم از این فرصت استفاده کنیم.
همه این فراز و نشیبهایی که تو زندگی ما بود و براتون به طور خلاصه تعریف کردم بین سال 93 تا 98 اتفاق افتاد. اما حالا بریم سر اصل مطلب که از اواخر سال 98 شروع شد. البته کلی اتفاقات کوچک و بزرگ هم بوده که از حوصله شما خارج هست و نوشتنش توفیقی نداره.
پاییز 98، بازار تهران به دلایلی مدت زیادی تعطیل بود. من خونه بودم و فرشته هم بیرون نمیرفت. اول خواستیم برنامه ریزی کنیم بریم سفر، ولی دیدیم اوضاع اصلاً مناسب مسافرت رفتن نیست. خلاصه تصمیم گرفتیم بمونیم خونه. چند روز اول روتین زندگیمون اینطوری بود که تا نزدیک صبح فیلم و سریال میدیدیم، بعد همونجا جلوی تلویزیون پیش هم میخوابیدیم و عصر بیدار میشدیم یکم باهم ورزش میکردیم، تخته یا پلی استیشن بازی میکردیم دوباره مینشستیم پای فیلم و سریال. من تقریباً 6 ماهی بود که دوست دختر نداشتم، بنابراین سکس هم نداشتم. برای همین بیشتر از قبل حشری بودم و تقی به توقی میخورد راست میکردم. صبح ها که بدون استثنا موقع بیدار شدن کیرم راست بود. در طول روز هم چند بار به دلایل مختلف حشری میشدم و راست میشد. حالا یا بخاطر پستهای اینستاگرام یا صحنهی فیلم … ولی تا اون موقع هیچ نگاه جنسی به مامانم (فرشته) نداشتم.
اما همه چیز از همین خونه موندن شروع شد. با فرشته که تو خونه تمرین میکردیم، یه سوتین ورزشی میپوشید، با یه شلوار کشی به شدت جذب شبیه ساپورت. از همین شلوارهای یوگا فکر کنم. واسه گرم کردن، بیشتر حرکات و تمریناتی هم که انجام میدادیم از یوگا بود. همینها باعث شده بود نسبت به بدن فرشته حس پیدا کنم و برام جذاب بشه و همین شهوت منو چند برابر میکرد. یعنی حتی عرق روی بدنش منو حشری میکرد.
حالا خودتون جستجو کنید حرکات دونفره یوگا، متوجه میشید.
البته از اونجایی که تقریباً 90% پورنهایی که تا قبل از اون میدیدم، میلف بودن و به نظرم همین پورنها بودن که ناخودآگاه بدون اینکه خودم بدونم منو بردن به سمت این افکار. مثلا موقعی که با هم تمرین میکردیم، یاد صحنههای توی پورن میفتادم و با فرشته (مامانم) خیالپردازی میکردم. همین حشر منو بیشتر میکرد.
صحنههای سکسی توی فیلم و سریال هم که با هم میدیدیم، به این ماجرا دامن زده بود و افکارم خیلی جنسی شده بود.
تازه داشتم به این فکر میکردم که مامان تازه چلهی زندگیـشه و طبیعتاً اونم نیاز جنسی داره! پس یعنی خودارضایی میکنه؟ یا نکنه دوست پسر داره؟ مگه میشه این همه مدت حس جنسی رو سرکوب کرد!؟ صبح تا شب هم خونه بودم و حالا این فکرها باعث میشد بیشتر بدنش رو برانداز کنم و به جزئیات بیشتری دقت کنم. ولی این تهش بود.
سرتونو درد نیارم، اینقدر حشرم و نگاههای من تابلو شده بود، که فرشته هم متوجه شده بود و به شوخی چند باری متلک میگفت. چند روزی به همین منوال گذشت. واقعاً تحت فشار بود. تا اینکه یه شب من رو کاناپه نشسته بودم و منتظر بودم مامان کارش تو آشپزخانه تموم بشه و بیاد بشینیم فیلم نگاه کنیم.
هنوز یادمه لباسی که اون شب پوشیده بود، چطور برام جذاب بود. یه تونیک بلند، که تقریباً تا روی زانوهاش بود. جنس تونیک خیلی لطیف بود و مثل پارچه ساتن بود تقریباً. برای همین یه جوری خوابیده بود روی بدن مامان که همه پستی و بلندیهای بدنش مشخص بود. از جمله نوک سینههاش. آستینها و پشت لباسش
25 267
افشین، فرشتهی مامان فرشته
#تابو #مامان
سلام به دوستان عزیز. این داستان محتوای تابو داره و صمیمانه تقاضا میکنم اگر دوست ندارید نخونید که در انتها مجبور نباشید فحش بدید.
من افشین هستم و الان ۳۰ سالم هست. اما داستانی که میخوام براتون تعریف کنم، مربوط میشه به ۱۰ سال پیش تا الان. یعنی مجموع اتفاقات در ده سال گذشته رخ داده که به زمان هر رویداد اشاره میکنم.
ما اصالتاً اهل یکی از روستاهای اطراف اصفهان هستیم و تو دوره نوجوانی من اوضاع مالیمون متوسط رو به پایین بود. پدرم آدمی بود که همیشه دنبال شر و دعوا بود. کارگر بود اما هم اعتیاد داشت هم اهل قمار بود. همه چیزمونو به باد داده بود. اینقدر دعوایی بود و شر درست میکرد که هر بار از خونه میرفت بیرون، من و مامانم ترس برمون میداشت که باز الان رفت چه گندی بالا بیاره.
همه چیز وقتی شروع شد که من تقریباً 21 سالم بود سال 94. تازه سربازیم تموم شده بود. پدرم مدتی بود توی اصفهان سر یه ساختمان کارگری میکرد، یه روز با پسر کارفرما که از قضا یکی از گردن کلفتها و ثروتمندهای نامدار اصفهان هم بودن، دعواش میشه و اونم با دوستاش میریزن سرش و تا میخوره میزننش. اون وسط یکی پدرمو با چاقو میزنه و قبل از اینکه به بیمارستان برسه تموم میکنه (که هیچوقت هم نفهمیدیم واقعاً کار پسر اون کارفرماهه بود یا دوستاش ولی خب اون بود که محکوم شد). اون موقع مادرم، فرشته، ۳۵ سالش بود. بعد از این اتفاق، پسر اون طرف افتاد زندان و خانوادهاش از هر راهی که فکر کنی وارد شدن برای رضایت گرفتن. تکلیف من و مامانم که روش بود. البته که عزادار بودیم و از این اتفاق شوک شده بودیم ولی خب در مورد پدرم کاری از دستمون برنمیومد. در واقع ما، اون موقع انقدر از پدرم و کاراش کلافه شده بودیم که حقیقت رو بخواید بدونید، یک نفس راحت کشیدیم. ولی خب از اونجایی که واقعاً هیچی نداشتیم جز یه خونه روستایی (که اونم مال بابابزرگم بود)، ازخدامون بود همون پول دیه رو بگیریم و رضایت بدیم. که هم یه پولی دستمون باشه هم قال این قضیه کنده بشه.
اما عموهام، به مراتب بدتر از پدرم بودند. لج کرده بودن و میگفتن مرغ یه پا داره و ما رضایت نمیدیم. تصمیم با من و مادرم بود ولی مادرم هم از ترس اونها باهاشون مخالفت نمیکرد. تا اینکه یک روز، یکی از آشناهای طرف، بهم پیغام داد که میدونیم شما راضی هستین به رضایت و فلان و بیسار. و در مقابل رضایت دادن، مبلغی پیشنهاد داد که چند ده برابر دیه بود. راستش، با دیدن اون مبلغ توی صفحه گوشیم، به این فکر کردم که با این پول، من و مامانم میتونیم زندگیای رو بسازیم که پدرم صد سال هم کار میکرد، هیچ وقت نمیتونست برامون بسازه.
خلاصه چند روز فکر کردم بهش و همه جوانب رو بررسی کردم و تصمیم گرفتم به مادرم بگم. اولش معلوم بود که وسوسه شده ولی از ترس عموهام قبول نمیکرد. بعد از چند روز کلنجار رفتن باهاش، بالاخره راضیاش کردم و گفتم بیا بدون اینکه کسی بفهمه، پول رو بگیریم و رضایت بدیم. بعدش هم بی خبر، با این پول میریم یه شهر دیگه از نو زندگی مون رو میسازیم. خلاصه، کارمون رو کردیم و بدون اینکه کسی بفهمه، رفتیم تهران. همه این ماجرای درگیری با دادگاه و رضایت و مراسم و … اینا که خلاصه گفتم، توی دو سال اتفاق افتاد. یعنی وقتی رفتیم تهران تقریباً 24 سالم بود. سال 97.
تهران که اومدیم، زندگیمون به طرز شگفتانگیزی تغییر کرد. اون موقع تهران رو خوب بلد نبودیم، تو اکباتان یه خونه اجاره کردیم و منم مغازه زدم و زندگیمون هر روز بیشتر از قبل رو به رشد بود. هم از نظر مالی هم از نظر روحی و روانی. من که تو روستا، همیشه پوستم آفتاب سوخته بود و شکم داشتم و خیلی معمولی لباس میپوشیدم، کلاً سبک زندگیم تغییر کرد و خیلی به لباس و سر و وضعم اهمیت میدادم. یه بدنی برای خودم ساخته بودم که آخر تایم تمرین که تو آینه واسه خودم فیگور میگرفتم، تو باشگاه دورم جمع میشدن. حتی مادرم (فرشته) هم تغییر کرده بود.
تا قبل از اون، یک زن روستایی خانهدار بود و تنها روزی که آرایش کرده بود، روز عروسیش بود که اونم خالهم و دختر خالههاش تو خونه آرایشش کرده بودن. ولی از اونجایی که اکثر اوقات خونه تنها بود و دوستی نداشت، به پیشنهاد من رفت باشگاه تا یکم معاشرت کنه و دوست پیدا کنه. که یواش یواش با معاشرت و رفت و آمد با دوستهای جدید سبک زندگی فرشته (مامانم) هم تغییر کرد و آدم شادتری شد. دیگه اون زنی نبود که قبلاً میشناختم. همیشه به موها و آرایشش اهمیت می داد. روتین پوستی داشت. لباسهای متنوع و … طوری که من تازه داشتم متوجه زیبایی مامانم میشدم.
(تو پرانتز یکم از فرشته بگم که یه تصوری ازش داشته باشد. قدش حدوداً 175 هست و نسبتا قد بلنده. قبلاً اضافه وزن و شکم و پهلو داشت، ولی این چند سال اخیر، یه بدن فیت و ورزشکاری ساخته که آدم کف میکنه
25 267
کوس آسی داری تا حالا مثلشو ندیدم خودش خوابید و منم نشستم روی کیرش و کردش توی کوسم و توی کوسم تلمبه میزد و کیرشو تا ته می کرد توی کوسم و آخ جووون آخ جووون می گفت من ارضا شدم اما اون نه خوابوندم روی کمر پامو باز کرد و کیرشو کرد توی کوسم گفت امشب شب دامادی منه عروس خوشگلم و تند تند تلمبه میزد تا آبش اومد و ریخت توی کوسم و شروع کرد ازم لب گرفتن گفت تو یدونه ای و یکم توی بغلم خوابید و گفت من میرم توی اتاقم تو هم برو توی اتاق مینا وقتی رفتم توی اتاق مینا حس کردم که مینا بیداره اما خیلی خسته بودم و بیهوش شدم صبح مینا بیدارم کرد دیدم آرش نیست و صبحانه خوردیم و رفتیم دانشگاه توی راه مینا یه تیکه هایی مینداخت که حس کردم ماجرای دیشبو فهمیده دیشبم یه چند باری حس کردم که یه نفر داره نگاه میکنه چون صدای پا میومد اما گفتم شاید خیالاتی شدم از طرفیم شهوت منو آرش بحدی بالا بود که حتی اگر از اول تا آخرشم می ایستاد نگاه کنه ما متوجه نمی شدیم از اون روز رفتار مینا تغییر کرد و دیگه اون مینای سابق نبود و به طرز عجیبی آرش هم دیگه سراغی ازم نگرفت و زنگم نزد آخرشم نفهمیدم چی شد؟!!!
نه پولی گرفتم نه هیچی فقط با یه سکس بی موقع گند زدم به همه چیز مینا دوست خوبی بود که بخاطر هیچی از دستش دادم.
نوشته: مریم
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
یه س.ک.س نابجا و از دست دادن دوستم
#دانشجویی
سلام به همه دوستای خوبم در شهوانی مریم هستم یه دهه هشتادی خییییییلیییییی شیطون که الان دانشجوی ترم آخر حقوقم اما خاطره ای که می خوام بگم ماله ترم یک و دو دانشگاهه دوران دبیرستان انقدر شیطنت کردم که پردمو از دست دادم حالا بگذریم که کی بود و چی شد و اینا کنکور دادم و دانشگاه حقوق قبول شدم ترم اول با یه دختری دوست شدم مینا دختر درونگرایی بود اما من برونگرا بودم و خیلی حرف میزدم و به دیگران تیکه مینداختم و مینا فقط می خندید چون فقط می خندید و یه جورایی تایید میکرد کارامو باهاش دوست بودم چون من خوابگاهی بودم و اون خونشون توی همون شهر بود یه چند باری دعوتم کرد رفتم خونشون مادرش مریض بود و از تخت نمی تونست بلند بشه و پرستار داشت و پدرشم بازاری بود وقتی می رفتم خونشون اونجا هم زیاد حرف میزدم و شوخی می کردم جوری که مینا و باباش از خنده دل درد می گرفتن واسه همین هر چند وقت یه بار مینا میگفت بابام گفته دلمون برات تنگ شده بیا یکم بخندیم و می رفتم خونشون یه بار مینا سرما خورد و رفتم خونشون عیادتش که تا آخر شب موندم پیشش تا خوابید وقتی خواستم برم بابای مینا که اسمش آرش بود بهم گفت مریم جان این مانتو خیلی بهت میاد خیلی خوشگل شدی؟ گفتم من هر بار میام خونتون همین مانتو تنمه گفت واقعا؟ گفتم بله الان دیدی؟ گفت کجا؟ امشب بمون گفتم نه باید برم گفت دیگه خوابگاه راهت نمیدن بمون دیدم راست میگه موندم مامان مینا و مینا خوابیده بودن و پرستارشم توی اتاقش بود منو آرش توس هال نشسته بودیم و فیلم می دیدیم فیلم که تمام شد آرش بهم گفت من خوابم نمیاد تو چی؟ گفتم منم خوابم نمیاد گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ یه بستنی هم مهمون من قبول کردم گفت برو بیرون الان ماشینو از پارکینگ میارم و رفتیم بیرون برام بستنی خرید گفتم دو تا طعم بگیر که با هم مزه کنیم و هم بستنی خودمو خوردم هم نصف بستنی اونو بهم می گفت چه خوشگل بستنی می خوری گفت بریم قدم بزنیم؟ گفتم بریم دستمو گرفت منم چیزی نگفتم و یه مسافتی با هم و دست توی دست هم قدم زدیم گفت دستات چه ظریف و قشنگن و دستمو چندین بار بوسید گفتم آرش؟ گفت چیه؟ بوسیدن دست جرمه؟
رنگ لاکت هم خیلی قشنگه گفتم مرسی چشات قشنگ می بینه رفتیم توی ماشین نشستیم دوباره دستمو گرفت گفت دختر به این خوشگلی چرا ازدواج نکرده؟ گفتم پسری نظرش درباره من مثله تو نبود که بیاد بگیرتم همینطور که با هم حرف می زدیم دستمو که توی دستش بود لای پام گذاشته بود بهم گفت اما من خیلی ازت خوشم میاد دستم و دستش رو به کوسم چسبوند و میمالیدش و ازم لب گرفت چیزی نگفتم چندین بار تکرارش کرد و کوسم میمالید چیزی نمی گفتم و اجازه دادم هر کاری می خواد بکنه چون خوشم میومد از جسارتش گفتم الان شهوت خودم و خودتو میبری بالا اینجا هم نمیشه کاری کرد گفت تو مگه دختر نیستی؟ اینجا و اونجا نداره نمیشه کاری کرد گفتم تو بخوای و به حرفم گوش بدی کاری که دوست داری می تونی انجام بدی دستشو گذاشت روی کوسم گفت یعنی این؟ خندیدم گفت آخ جوووون مریم خودم گفتم آهای زود هول نکن شرط داره گفت همش قبول و راه افتاد سمت خونه و توی راه شرطمو گفتم قبول کرد گفتم باید صیغم کنه همه هزینه هامم بده یه خونه هم برام بگیره چون دیگه تحمل خوابگاه نداشتم گفت دو سه روز آینده همشو داری بشرطی که امشب هیچ جوره برام کم نذاری گفتم خیالت راحت امشب خودمپکاری میکنم از خستگی بیهوش بشی و دیگه بی خوابی نیاد سراغت رسیدیم رفتیم توی پارکینگ ماشینو که خاموش کرد کوسمو میمالید و ازم لب می گرفت گفتم آرش بریم بالا امشب تا صبح اینا ماله خودته گفت باورم نمیشه مریم گفتم باورت بشه امشب شب دامادیته آقا پسر خودم گفت جووووون و ازم لب گرفت رفتیم بالا گفتم میرم دستشویی الان میام گفت نه نرو گفتم جیش دارم رفتم جیش کردم خودمم نشستم و اومدم بیرون که پشت در منتظرم بود و بغلم کرد و رفتیم توی اتاق مطالعه اش تختی نبود کف اتاق فرش بود که دو سه تا بالشت هم آورده بود کشید پایین کیرشو گرفته بود میگفت بدو بهش برس بی تابه کوسه اونم کوسه یه حوری بهشتی براش می خوردم و اون می گفت جوووونم تو ورق آس زندگی منی شلوار و شورتمو تا زانو پایین کشید و زانو هام روی بالشت گذاشت و خم شدم و کیرشو توی کوسم کرد گفت جووووووون چه تنگه چه تنگه و شروع کرد تلمبه زدن گفتم آرش آروم تر تو رو خدا آروم تر گفت مگه نمی خوای شرطاتو انجام بدم؟ پس خفه شو بذار عشق و حالمو کنم و تند تند توی کوسم تلمبه میزد که آبش اومد گفت جوووووون چه حالی داد چه تنگه امشب برات گشادش میکنم و کیرشو توی دهنم کرد و گفت بخورش بخورش باید امشب گشاد بشی جنده کوچولو و دوباره کردش توی کوسم اما اینبار هم تلمبه میزد هم میگفت راستشو بگو مطلقه ای؟ گفتم نه گفت دوست پسرت پردتو زد؟ گفتم آره گفت دستش درد نکنه راهو برای کیرم باز کرده عجب
25 267
شلوارشو کشیدم پایین دیدم خیس شده انگار با شلنگ گرفتن رو شورتش بوی خوبی میداد ابش یکم بوسیدم کسشو و شورت رو کشیدم پایین وااااای این واقعا یه کس ۳۶ سالش؟این سوال رو باخودم کردم وقتی دیدمش انگار کس یه بچه ۱۲,۱۳ ساله بود کوچیک و خوشگل،من همیشه عاشق کس کوچولو هستم انگار تاحالا اسم کس رو هم نشنیده بودم افتادم رو کسش فکر کنم نیم ساعتی خوردم خیلی دوس داشتم بازم بخورمش ولی از یه طرفم دوس داشتم بکنمش بلند شدم گفتم میترا نوبته توئه گفت جاوید من تاحالا ساک نزدم گفتم بزن تا یاد بگیری دوستانی که دوس دختراشون یا حالا زنشون براشون ساک زده اگه برای بار اول باشه میدونن چجوری ساک میزنن همش دندون میزنن و تا سرش میکنن تو دهنشون دیدم اینطوری حسم داره میره گفتم بسه اونم از خداش باشه زود دراورد گفت جاوید دارم میمیرم بیا بغلم افتادم بغلش و پاهاشو قفل کرد با دستم بردم دم کسش یکم بالا پایین کردم و آروم هل دادم تو شاید باور نکنین ولی انگار داشتم کون یه دختر بچه ۱۰ ساله رو میکردم انقدر تنگ بود که نمیرفت تو اومدم عقب تر تا نگاه کنم دیدم بله خیلی تنگه شروع کردم با انگشتم عقب جلو کردن میدونم همه عاشق کس تنگ هستن من شاید ده برابر همه دوس دارم ولی این لامصب خیلی تنگ بود خلاصه بعد از بیست دقیقه دوتاانگشتامو کردم تو دیدم داره ناله میکنه زود کشیدم بیرون با تمام قدرت کیرمو هل دادم تو کسش یه اه خیییلی بلندی کشید گفتم الان دخترش بیدار میشه دهنشو گرفتم و همونجور موندیم دیدم خودش داره عقب جلو میکنه گفت جاوید توروخدا بزن دارم میمیرم با شهوت بیشتر شروع کردم به تلمبه زدن قبلشم هیچی نخورده بودم بعد سه چهار دقیقه دیدم ابم داره میاد گفتم اول باید اینو ارضا کنم کشیدم بیرون و باز افتادم رو کسش با یه دستم بالای کسشو میمالیدم با یه دستمم دستمو بالا پایین میکردم دیدم داره ارضا میشه زود کیرمو کردم تو کسش تند تند تلمبه زدم برای اولین بار بود که همزمان با یه زن ارضا میشدم خلاصه اون شب دوبار دیگه سکس کردیم ولی از بار اول بیشتر حال داد
اگه دوست داشتین سکس بعدیمون که کون داد بهم رو براتون تعریف میکنم
شرمنده اگه با جزئیات گفتم
نوشته: جاوید
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
سکس با مطلقه
1402/05/06
#زن_مطلقه
سلام من جاوید هستم ۳۰ سالمه قدم ۱۸۰ وزنم ۷۸ قیافه خوبی دارم اولش بگم میدونم که مثل همه داستانا باور نمی کنید ولی واسه اون کسانی تعریف میکنم که باور میکنن
الان که این داستان رو براتون مینویسم نزدیک محرم ۱۴۰۲ هستش ساعت ۱۲/۷شب هستش و من الان تو خونه خودم هستم و ۴۳ روز هست که این خونه رو اجاره کردم که دو طبقه هست و من طبقه پایین ساکن هستم و یه خانم که اسمش میترا هست با بچش طبقه بالا میشینن،من اوایل که تو خونه تنها بودم یعنی طبقه بالا مستاجر نبود یه چند باری دوست دخترمو میاوردم خونه ولی بعدش که میترا اومد دیگه اینکارو نکردم چون با خودم میگفتم میبینن و به صاحب خونه میگن و شر میشه خلاصه مطلب…
یه روز من از سرکار که اومدم خونه دیدم این خانم داره تو قسمتی از حیاط که بزرگم هست و به من تعلق داره فرش میشوره چون حیاط رو به دو قسمت تقسیم کردن که طرف اونا فقط واسه رفت و آمد هستش و طرف من حیاطش بزرگه و میشه همه کار توش کرد
میترا داشت فرش میشست و من وقتی اومدم حیاط دیدم با یه شرتک و تاپ داره کارشو میکنه تا همدیگرو دیدیم من فقط سرمو انداختم پایین و با یه معذرت خواهی رد شدم که اونم داشت معذرت خواهی میکرد خلاصه من اومدم تو خونه و پرده رو کشیدم و نشستم با گوشیم ور رفتن ولی فکرم پیش اون بود اندامی که واقعا چشم هر مردی رو به خودش جلب میکرد،بعدازاون ماجرا هروقت همدیگرو میدیدم فقط سرمون پایین بود و سلام و احوال پرسی میکردیم من چون قبض هارو پرداخت میکردم چون همه چیمون مشترک بود باید یه جایی عکس های قبض هارو براش میفرستادم ازش شمارشو خواستم ولی اصلا نه بخاطر اینکه مخشو بزنم فقط بخاطر قبضا خلاصه ازش شمارشو خواستم اونم بدون هیچ بحثی شمارشو داد که من شب براش عکسارو فرستادم اینم بگم من اولش فکر میکردم شوهر داره چون چندباری یه مردی میومد خونشون بعدا فهمیدم که داییشه و میترا یه زن مطلقه هست خلاصه وقتی فرستادم گوشی رو گذاشتم کنار و خوابیدم صبح وقتی بیدار میشم مثل همه اول گوشی رو چک میکنم دیدم بالای صفحه نوشته یک پیام جدید از واتساپ دارید رفتم چک کردم دیدم میترا پیام داده ممنون و از این جور حرفا بعدش دیده من جواب ندادم یه پیامم گذاشته واسه معذرت خواهی بخاطر اون روز که منم جوابشو دادم خلاصه ما رفته رفته به هم دیگه پیام دادیم و حرفای سکسی میزدیم درحالی که اون بالا تنها بود و من پایین کسی هم مزاحم نبود ولی از ترس مادر و خواهرش که بهش سر میزدن خایه نمیکردیم پیش هم باشیم یه شب من ازش نود خواستم چون واقعا اندام خوبی داشت و الانم که اینو مینویسم خونه نیستن قرار گذاشتیم که هروقت اومد برم پیشش خلاصه با هزار مکافات ازش نود رو گرفتم و سینه های رو فرمی داشت اینم بگم میترا ۳۶ سالشه یه دختر ۶ ساله داره قدش یکم از من کوتاه تره و یکمم تو پره فقط یکم خلاصه ما اون شب حرفای سکسی زیادی زدیم و من باخیال کردنش یه جق زدن و خوابیدیم،روز موعود رسید و من اولین بار بهش گفتم میام بالا پیشت اولش هم اون ترسیده بود و هم من نمیدونم چرا ولی خب یه ترس عجیبی داشتیم با هزارتا قربون صدقه رفتن خلاصه راضیش کردم شب ساعت ۱ بود رفتم بالا اروم در زدم که مبادا دخترش از خواب بیدار بشه با کلی ترس و واهمه در رو باز کرد با یه شلوار ساده مشکی چسبان و یه تی شرت معمولی اومد به استقبالم و دست دادیم و رفتم تو گفت جاوید زده به سرت دیوونه شدی نمیگی مامانم اینا میان با ریلکسی کامل گفتم میترا اخه ساعت ۱ مامانت چرا باید بیاد خلاصه قانعش کردم که کسی نمیاد یکم خیالش که راحت شد رفت واسم چایی بیاره از پشت کونشو دید زدم واقعا کون خوبی داشت نه افتاده نه بی فرم به خودم قول دادم که بکنمش نشستیم چایی خوردیم و یکم حرف زدیم بهش گفتم میخوام شب بمونم پیشش که یهو برگشت گفت تو دیوونه ای پاشو برو پایین نمیخواد که بااین حرفش یکم ناراحت شدم پاشدم که برم دستمو گرفت و اروم لبامو بوسید منم اروم بوسیدمش خواست تموم کنه بهش گفتم میترا امشب میخوامت که یه لحظه هنگ کرد گفت جاوید معلومه چی میگی گفتم میترا دارم میمیرم باور کن که اروم کشید عقب تر و من بهش نزدیک شدم اینبار من بوسیدمش و اون همراهی نکرد اولش وقتی دستمو به شکمش زدم گفت جاوید الان دخترم بیدار میشه گفتم پس بیا بریم اتاق خوابت اولش نخواست بیاد که بلندش کردم بردمش اتاق خوابشون وقتی انداختم تو تخت دستاشو گذاشت جلو چشماش گفت من خجالت میکشم بااین حرفش انگار هزار برابر من حشری تر شدم کنارش دراز کشیدم و موهاشو بو کردم بوی خوبی میداد و منو بیشتر شهوتی میکرد اروم شروع کردم به خوردن گردنش دیدم داره نفسش تندتر میشه اونم برگشت لبای منو خورد دستام وقتی رفت که تی شرتشو دربیارم خودش بایه حرکت دراورد و بدون سوتین بود از اون چیزی که فکرشو میکردم خوش فرم تر بود با ولع زیاد افتادم رو سینه هاش انقدر خوردم که داشت از حال میرفت اومدم رو شکمش یکمم اونجارو بوسیدم بعد
25 267
الا کون ندادم میدونم الان دردم میگیره. منم پیام دادم قول میدم یواش بکنم. گفت تو بخوای یواشم بکنی اون کیر کلفتت کون منو جر میده. دیگه جواب ندادم رفتم سری وازلین رو برداشتم رفتم تو اتاق درو قفل کردم دوباره رفتیم پشت در کمد دیواری بیتا شلوارشو کشید پایین منم دراوردم بعد بیتا با یه حالت التماس گفت کثافت حداقل یکم از جلو بکن بعد بکن تو کونم. خندیدیم باهم یکم بعد بیتا خوابید رو زمین یه بالشت گذاشتم زیر شکمش خوابیدم روش یکم از کس کردمش بعد گفتم بکنم الان؟ گفت داری میکنی دیگه. گفت کونتو میگم. گفت باشه بکن ولی جون ابجی اگه دردم گرفت دربیار. گفتم باشه. یه خورده به کونش وازلین زدم یه خورده ام به کیر خودم خوابیدم روش کیرمو گذاشتم دم سوراخش یکم فشار دادم کله کیرم رفت تو بیتا گفت وای خیلی درد داره. گفتم میخوای در بیارم؟ گفت نه بکن یکم دیگه فقط یواش . یه خورده دیگه فشار دادم کیرم تا نصف رفت تو ولی بیتا خیلی اذیت نشد یکم دیگه کل کیرم تو کون بیتا بود. بهش گفتم بیتا قبلا کون دادی؟ گفت نه به جون مامان. گفتم چرا انقد راحت رفت تو؟ گفت نمیدونم. بعد شروع کردم تلمبه زدن خیلی بیشتر از کسش مزه میداد. در گوشش گفتم ابجی خوبی؟ گفت نه گفتم چرا گفت یه چیز کلفت بره تو کون خودت خوشت میاد؟ بعد خندیدم گفتم ببخشید فقط دفعه اولش سخته. بعد گفت مگه دفعه بعدم میخوای بکنی تو کونم؟ گفتم نکنم؟ گفت نخیر از این به بعد کون ماهی یه بار. اینارو که میگفت کردن کونش بیشتر بهم مزه میداد. گفتم کثافت ماهی یه بار خیلی دیره. ماهی دوبار. گفت به شرط این که اول منو خوب بکنی از جلو بعد بکنی تو کونم. گفتم باشه مرسی. دیگه داشت آبم میومد تو اوج لذت بودم دستمو انداختم دور بازوهاش فشارمو بیشتر کردم قشنگ معلوم بود کونش باز شده تاجای که میشد فشار دادم تو و آبمو تا قطره اخر ریختم تو کون خواهرم. بعد از روش بلند شدم کونشو باز کردم یکم سوراخش باز موند بعد زود بسته شد دوباره. گفت خیلی بیشعوری دردم گرفت خیلی.
این داستان واقعی بود بچه ها اگه دوست داشته باشین و کامنت خوب بگیرم ادامشم مینویسم. مرسی تا اینجا با من همراه بودی
نوشته: حسین
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
فت تو دستش و بالا پایین میکرد. بعد گفت میخوای یه کاری بکنم حال کنی؟ گفتم چه کاری؟ گفت بخورم برات؟ گفتم واقعا میگی؟ گفت اره به خدا. گفتم باشه. بعد نشست رو زمین کیرمو کرد تو دهنش وای خدا داشتم میمردم از لذت. یخورده خورد سرشو کشیدم عقب گفتم بیتا داره میاد گفت باشه بریز تو دهنم. دوباره کیرمو کرد تو دهنش یخورده خورد منم ابم اومد و پاچیده شد تو دهن خواهرم. بعد پنجره اتاقشو باز کرد و اب منو تف کرد بیرون گفت تو برو بیرون بعد من میام میرم دستشویی. اینم گذشت ولی من کون بیتا رو دوست داشتم . حالا اگرم نمیشد بکنیش حداقل دوست داشتم بزارم لای کونش. ولی روم نمیشد بهش بگم. یه روز بهش گفتم بیتا بهت یه پیام میدم بخون. گفت خوب بگو. گفتم نه پیام میدم. بعد یواش گفت اگه میخوای آبتو بیارم الان وقتش نیست. گفتم نه تو بخون. گفت باشه. منم براش نوشتم بیتا من کونتو دوست دارم. بعد جواب داد یعنی چی؟ نوشتم یعنی دوست دارم بخوابم رو کونت. گفت خوب دفعه بعد بخواب رو کونم … بعد استیکر خنده گذاشت. بهش گفتم جون من راست میگی؟ گفت اوسگل تو ابتو ریختی تو دهن من بعد میگی میشه رو کونت بخوابم؟ گفتم الان میخوام. گفت الان زایس داداش جان. گفتم همین الان میخوام خیلی حالم بده. گفت باشه من میرم تو اتاقم بعد تو بیا تو یواشکی درم قفل کن. گفتم باشه. سری رفتیم تو اتاق منم درو قفل کردم بیتا رفت در کمد دیواری رو باز کرد بعد خوابید رو زمین منم رفتم نشستم روش یخورده کونشو مالیدم بعد شلوارشو دراوردم خوابیدم روش. داشتم کیرمو رو کون بیتا بالا پایین میکردم خودمو بهش فشار میدادم که بیتا اروم گفت چرا شرتمو در نیاوردی؟ گفتم خیلی دوست دارم در بیارم ولی گفتم شاید نزاری. گفت نه در بیار. شرتشو کشیدم پاین خوابدم روش کیرم رفت لای پاش داغی کسش حس میشد بیتا یه نفس عمیق کشید کیر منم با آب کمی که کس بینا انداخته بود خیس شده بود و داشت راحت بالا پایین میشد . یه خورده کردم بعد احساس کردم کیرم داره میره یه خورده تو سوراخ کس بیتا. بهش گفتم بیتا داره میره تو؟ گفت یکم اره. گفتم چیزی نمیشه؟ گفت نه نگران نباش. گفتم پردت چی؟ گفت من حلقوی ام. گفتم از کجا میدونی؟ گفت با مامان رفتم دکتر اونجا بهم گفتن. بعد دیگه هیچی نگفتیم منم دوست داشتم بکنم تو کسش ولی یه ترسی داشتم . همینجوری سر کیرم تا اول سوراخش میرفت تو که بیتا یکم خودشو داد بالا کیرم بیشتر رفت تو یه آه آروم کشید بهش گفتم بیتا بکنم تو؟ با یه حال خرابی گفت نمیدونم هر کاری دوس داری بکن. یکم فشار دادم تازه کیرم رسید به داخل کسش که داغ داغ بود یه لحظه تمام لذت دنیا تو کیر من جم شد بیتا هم هم زمان کونشو داد بالا و کیرم کامل رفت تو کس خواهرم. یخورده کردم بعد گفت داداش وایسا. بعد کشیدم بیرون بیتا برگشت پاهاشو داد بالا گفت اینجوری بکن. کیرمو دوباره گذاشتم تو کسش یخورده تلمبه زدم بعد گفتم بیتا یه خواهش بکنم؟ گفت چی؟ گفتم بزار بکنم تو کونت. گفت الان نه بزار یه وقت دیگه. گفتم باشه ابم داره میاد چکار کنم؟ گفت میخوای بریزی تو دهنم؟ گفتم باشه کیرمو کرد تو دهنش چنتا ساک مشتی زد ابمو ریختم تو دهنش بعد پاشدیم رفتیم تو حال نشستیم همش به هم نگاه میکردیم و یه حس خاصی داشتیم. فرداشبش شامو که خوردیم بیتا بهم پیام داد گفت واقعا میخوای بکنی تو کونم؟ نوشتم اگه تو دوست داشته باشی اره خیلی دلم میخواد. گفت آخه درد داره کثافت. گفتم خوب نمیخواد ولش کن. گفت نه اشکال نداره فقط من الان میرم تو اتاق توام یواشکی برو از تو کابینت وازلین رو بیار. بعد استیکر خنده گذاشتم نوشتم بلدیا ناقلا. بعد نوشت کوفت کثافت من تا ح
25 267
من و خواهر ورزشکارم
1402/05/08
#تابو #خواهر
سلام دوستان
اسم من حسین هست و ۲۶ سالمه
یه خواهر دارم ۲۳ سالشه
ورزشکار هیکل خوشگل کون تپلی سینه های زیبا و خواستنی. من تو فکر سکس با خواهرم نبودم اصلا ولی اتفاق افتاد.
داستان از جای شروع شد که…
یه روز بیتا از باشگاه اومد دیدم ناراحته. سلام کرد رفت تو اتاق پشت سرش رفتم تو اتاق بهش گفتم بیتا چی شده چرا ناراحتی. گفت نه ناراحت نیستم . گفتم چرا یه چیزیت هست بگو به من. گفت بیا اینجا . رفتم جلو گوشیشو باز کرد عکس یه دختر ورزشکار مثل خودشونم داد که دختره با شرت بود و کونشو نمایش میداد. گفتم خوب این چیه؟ گفت این کونش قشنگه؟ گفتم اره چطور مگه؟ بعد یواش گفت کون من قشنگ تره یا این؟ گفتم نمیدونم این با شورته من که مال تورو ندیدم. بعد پاشد وایساد مانتوشو داد بالا گفت بیا الان چی؟ گفتم چی بگم اخه معلوم نیست چیزی. گفت پاشو درو ببند. گفتم برا چی؟ گفت تو پاشو ببند. منم رفتم درو بستم بیتا گفت قفلش کن. منم قفل کردم گفتم خوب بگو. دیدم مانتوشو درآورد بعد شلوارشو کشید پاین پشت کرد به من گفت الان بگو.من تا کونشو دیدم راست کردم به پته پته افتادم گفتم ااااعع خوب کون تو خوشگل تره. بعد دیدم خندید خوشحال شد. گفتم همین؟ گفت اره از صبح ملیحه رفته بود رو مخم که کون این از تو قشنگ تره. گفتم نه مال تو قشنگ تره. بعد پاشدم که برم کیرمو از رو شلوارک دید یه لحظه بعد یواش خندید گفت خاک تو سرت کنن این چیه دیگه؟ گفتم هیچی بابا درست میشه. داشتم میرفتم بیرون که گفت وایسا اینجوری نرو بیرون مامان میبینه. گفتم خوب چکارش کنم بلند شده دیگه. گفت بخوابونش. گفتم نمیشه بابا باید برم تو اتاقم خودمو خالی کنم. گفت خوب همینجا خالی کن. گفتم جلوی تو؟ گفت من نگات نمیکنم. گفتم باشه. نشستم رو تخت بهش گفتم بیتا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ گفت نه بگو. گفتم میشه دوباره شلوارتو دربیاری کونتو ببینم؟ گفت باشه فقط زود که مامان نیاد یه وقت. گفتم باشه. بعد بیتا برگشت شلوارشو کشید پایین منم یه تف انداختم کف دستم شروع کردم جق زدن. داشتم جق میزدم که بیتا برگشت نگاهم کرد و خندید گفت زود باش دیگه خره. گفتم باشه صبر کن الان میاد. گفت منم ببینم مال تورو؟ گفتم بیا ببین بعد برگشت سمت من کیرمو نگاه کرد گفت وایی چقد سیاهه. گفتم پاشو دیگه برگرد زود. پاشد برگشت گفت میخوای شرتمو در بیارم؟ گفتم اره دربیار. شرتشو کشید پایین گفتم بیتا دست بزنم یه خورده؟ گفت اینجا روبرو دره از سوراخ در معلوم میشیم بیا بریم پشت در کمد دیواری. رفتیم اونجا گفت بیا حالا دست بزن. یخورده لپ کونشو دست زدم بعد خواستم انگشتمو بزارم لای کونش برگشت نگام کرد خندید گفت پرو شدیا. بعد گفت بیا اینور تر منم به مال تو دست بزنم. رفتم جلو تر کیرمو گفت تو دستش خیلی حال میداد . گفتم بیتا ابم داره میاد. گفت باشه بیار. منم آبمو آوردم بعد گفت خوب دیگه برو بیرون سری مامان شک نکنه. رفتم بیرون و خیلی خوشحال بودم از این که با خواهرم انقد راحت بودم. خلاصه گذشت تا فردا شب که بیتا تو اتاقش بود منم همش فکرم پیش کون بیتا بود و راست کرده بودم . رفتم در اتاقشو زدم گفت بیا تو. رفتم تو درو پشت سرم بستم نگاهمون افتاد بهم یه لحضه مکث کردیم بعد اروم گفتم درو قفل کنم؟ یه لبخند زد گفت قفل کن. رفتم پیشش گفت مامان چیکار میکرد؟ بابا اومده؟ گفتم نه مامانم نشسته پای تلویزیون. گفت بریم پشت در کمد دوباره؟ گفتم اره . رفتیم اونجا ولی خجالت میکشیدیم . بعد بیتا گفت در بیار دیگه. گفتم خوب تو دربیار بعد هم زمان باهم شلوارمونو کشیدیم پایین. گفتم بیتا میشه دوباره بگیریش تو دستت؟ بیتاهم بدونه هیچ حرفی کیرمو گر
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
