شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 275 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 275,并在 伊朗 地区排名第 13 402 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 275 名订阅者。
根据 24 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -635,过去 24 小时变化为 -17,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.63%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.77% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 939 次浏览,首日通常累积 954 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 25 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 275
订阅者
-1724 小时
-1197 天
-63530 天
帖子存档
25 267
وم خیس شد. سریع گفتم اخه این چه کاریه که میکنی؟این چه شوخیه اخه؟الان من چیکار کنم؟ خودش فهمید که خیلی ناراحت شدم.سریع معذرت خواهی کرد و گفت میدونم کارم اشتباه بود ببخشید.درجه اسپلیت و بیشتر کرد و گفت وایسا جلوش سرما نخوری تا خشک بشه. رفتم وایسادم جلوی اسپلیت و مانتومو دراوردم.زیر مانتوم یه زیرسارافونی پوشیده بودم.همین که مانتوم رو درآوردم چشماش و دوخت به بدن من و زل زده بود به من.تا که نگاش کردم گفت.بقیه لباسات خیس نشده دربیاری؟ زیر چشمی نگاش کردم و گفتم از موهای سفیدت خجالت بکش بی ادب.کمتر دید بزن منو. گفت مگه خیس نشده؟ خب دربیار خشک بشه دیگه. گفتم امر دیگه ای ندارید امپراطور؟ یه وقت بد نگذره. رفتم سمت چوب لباسی و پالتویی که داشتم و پوشیم.گفت به من که فکر نکنم بد بگذره ولی مطمئنم به تو خیلی خوش میگذره. گفتم چطور مثلا؟ گفت جایی که من نشستم براش زحمت کشیدم ولی مطمئنم آدمهای لایق تری از من هم بودن که میتونستن اینجا باشن.اما حق من بود.انتخاب با خودته.ولی من که میگم تو حقت خیلی بیشتر از اینهاست.گفتم چی مثلا؟ گفت مسئول روابط عمومی شرکت قراره جا به جا بشه. به من گفتن یکی رو برای این پست معرفی کنم.تو گزینه خیلی خوبی هستی برای این جایگاه.البته باید توانایی هاتو به من نشون بدی.پالتومو درآوردم.اومدم نشستم رو صندلی جلوی میزش.اونم همچنان تکیه داده بود جلوی میزش روبروی من.چشمامو ریز کردم و گفتم الان یعنی من این و در بیارم میشم مسئول روابط عمومی؟ آهسته و قدم زنان رفت نشست پشت میزش رو صندلی و گفت نه لازم نیست.گفتم پس تو چی میخوای از من؟گفت خودت چی میخوای؟تو به نظرت میتونی از پس مسئولیتی به این مهمی بربیای؟ گفتم اره چرا که نه من درسشو خوندم.من برای همچین شغلی دارم کار میکنم نه برای اینکه فقط یه واسطه باشم به خاطر اینکه صرفا زبان بلدم.کار من و شاید حتی یه دستگاه بتونه بهتر انجام بده.اما نمیخوام برای پیشرفت توی شغلم دست به هر کاری بزنم.من دوست پسردارم.از پشت میزش بلند شد.اومد کنار من نشست.نگام کرد گفت من نمیخوام تو هر کاری کنی.نمیخوام اذیت بشی.من قابلیت های تو رو میدونم.به خاطر همین میگم این شغلی که الان داری حق تو نیست.از طرفی خب منم تو زندگیم نیاز به یه دوست دارم.نیاز به کسی که بتونم باهاش راحت صحبت کنم.من شبیه این ادمایی که این دور و برت نیستم.تا فهمیدم چی به چیه دیدم خانواده ام برام زن گرفتن و مجبورم به زندگی کردن مشترک.من هیچوقت نتونستم اونطوری که خودم هستم زندگی کنم.من و تو میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.من از تو خوشم میاد.از طرفی مطمئن باش توی دوستی کم نمیزارم.وسط حرفاش دستش رو گذاشته بود رو پام.از کنارش پاشدم.رفتم پشت میزش رو صندلیش نشستم.خوشحال شده بودم.با خوشحالی و پرانرژی گفتم پس من الان مسئول روابط عمومی شرکت بازرگانی … هستم؟ بلند شد اومد جلوی من روی میز نشست.گفت نه یعنی هنوز نه.گوشیشو از رو میز برداشت و ازم یه عکس گرفت.گفتم چیکار میکنی.عکسو بهم نشون داد و گفت ببین.گفتم چیه.گفت ببین من چی دارم میبینم.ببین چقدر خوشگلی.خب سخته اینقدر خوشگل باشی و بشینم کنارت به زبان گوش کنم.من دلم میخواد بیشتر ببینمت.دلم میخواد بهت دست بزنم.این بدن خوشگلت و ببینم.نه این لباسو.گفتم عععع دوست داری بدنم و ببینی پس ارررره؟ باشه اماده ای؟گفت خیلی وقته آماده ام.صندلی چرخدار و یکم بردم عقب و ازش یه متری فاصله گرفتم.صاف نشستم و لباسمو تا بالای سینه هام دادم بالا.من عادت ندارم سوتین بپوشم.فقط یه تاپ زیر لباسم پوشیده بودم که جفتش و با هم دادم بالا.همین که سینه هام و دید گفت جوون به لبم کردی دختررررر چقدر خوشگلههههه.پاشد اومد نزدیکم وایساد.لباسم و دادم پایین گفتم بسه همینو میخواستی دیگه.گفت فکر کردی اینطوریه؟ گوشت و نشون گربه دادی و میخوای ندی بهش؟ خم شد لباسمو داد بالا و دراورد.دو دستش رو گذاشت روی سینه هام و شروع کرد مالیدن.گفت پاشو وایسا ببینم. پاشدم وایسادم. جلو جلو اومد و من و عقب عقب برد سمت دیوار پشت میزش.دستاشو از رو سینه هام آورد روی کمرم و گفت این کمره یا شاهکار خلقت؟ دوباره دستاشو گذاشت رو سینه هام این بار با نوک انگشتش، نوک سینه هامو مالید.همین که نوک سینه هامو دست زد صدای آه و ناله ام در اومد.گفتم (نکن محسن)من خیلی به نوک سینه هام حساس هستم و خیلی حشریم میکنه.صورتشو نزدیکم کرد گفت (صدات اینجوری خیلی قشنگ تره.این صدا منو داره وسوسه میکنه)شروع کرد همزمان با مالیدن سینه هام لب گرفتن.دستاشو اورد روی صورتم و محکم داشت ازم لب میگرفت.پهنای دستش از دو طرف کل صورت و گردن منو پوشونده بود.همزمان که داشت لب میگرفت دستاشو برداشت و شروع کرد باز کردن دکمه های پیرهنش.گفتم(چیکار میکنی؟ من آماده نیستم) سرشو گرفت بالا بهم نگاه کرد همزمان که پیرهنشو درآورد گفت(چر
25 267
واسه یه شغل بهتر دو نفری گاییدنم
#آنال #رئیس #تریسام
سلام اسم من نیکا ۲۶ سالمه و داستانی که میخوام تعریف کنم برای ۲ سال پیشه و من اون موقع به عنوان مترجم توی یک شرکت بازرگانی کار میکردم.از خودم اگه بخوام بگم قدم ۱۷۲ تقریبا و وزنم حدود ۶۵. پاهای من درشت تر از بدنمه و به خاطر همین همیشه تو چشم بوده.به خاطر همین فرم کونم خیلی خوب به نظر میومده و همیشه از نوجوونی بارها و بارها توی خیابون و اینور و اونور با حرفها و پیشنهادات و تیکه های بد زیادی روبرو میشدم.سینه های معمولی دارم ولی چون شکم و کمرم باریک تر بوده انگاری کمی بزرگه ولی سایزش همون ۸۰. صورتم استخونی نیست و پهنه و چانه کشیده ای دارم طوری که همه فکر میکنن عمل کردم.رنگ چشمام هم قهوه ای روشنه.موهای کوتاه که تا شونه هام میرسه و فره.برگردیم به داستان.شرکتی که من توش بودم به جز من سه تا دختر دیگه به عنوان مترجم کار می کردند.هر ماه چند تاجر از چین برای امورات بازرگانی به شرکت ما رفت آمد داشتن و منم به عنوان مترجم توی جلسات شرکت می کردم.هر کدوم از مترجم ها هم مثل من توی بخش های مختلف این شرکت مشغول بودن اما چون شرکت بزرگی بود و تجارت های متنوعی توی بخش های مختلفی انجام می داد،ارتباطی بین بخش ما با بقیه بخش های شرکت نبود و منم تنها مترجم بخش خودمون بودم.به جز کار اصلی، مسئول آموزش زبان به مدیر بخشمون بودم که این باعث میشد روزهای زوج دو ساعت بیشتر بمونم و توی اتاقش بهش زبان انگلیسی یاد بدم.رفته رفته این جلسات باعث شد ارتباط کاری من و مدیرم تبدیل بشه به یک دوستی و بعد از یکسال توی دفترش به جز آموزش زبان داستانای دیگه ای هم اتفاق میفتاد.اسم مدیرمون آقای کوچکی بود.یک جووون ۳۷،۸ ساله که به واسطه زد و بند و آشنا بازی همچین شغلی داشت.برای حفظ ظاهر خودش رو مذهبی نشون میداد اما مشخص بود که همچین آدمی نیست.ظاهر مرتب و تمیزی داشت و همیشه زیر کت شلوارش یک پیراهن بدون یقه میپوشید و دو تا انگشتر و یه تسبیح دستش بود.توی جمع اصلا به من نگاه نمیکرد اما وقتی تنها بودیم فقط چشم چرونی میکرد و سعی میکرد طوری حرف بزنه که من و به خودش جذب کنه.لباس سازمانی من یک مانتو شلوار یه دست سرمه ای بود.لباسی شبیه به مهمانداران هواپیما.اندازه مانتو تا بالای زانو بود و به واسطه شکل بدنم اگر میخواستم سایزی بگیرم که بدنم خیلی به چشم نیاد گشاد دیده میشد. بنابراین داده بودم خیاطی و اونو متناسب با فرم بدنم درست کرده بود.وقتایی که با آقای کوچکی تنها میشدیم باهام طوری حرف میزد که خودش رو خلاف چیزی که نشون میده ثابت کنه.حتی میگفت لازم نیست خیلی اداری و محترمانه باهاش صحبت کنم و بعد یه مدتی می گفت برای اینکه راحت باشی مقنعهات رو میتونی دربیاری.رفته رفته شوخی هایی میکرد که تعجب میکردم و از رابطهی زناشویی و خانوادگیش برام میگفت.حتی گاهی شروع میکرد به درد و دل.این ارتباط خارج از تایم کاری انقدر پیش رفته بود که بعضی وقتا تا اخر شب میموندیم دفترش و صحبت میکردیم.توی دفترش یه بالکون داشت و بدون اینکه کسی بدونه اونجا سیگار میکشید.منم گاهی همراهیش میکردم.یه شب که تا دیروقت مونده بودیم و داشتیم باهام صحبت میکردیم و سیگار میکشیدیم یهو گفت اگر به من بود همینجا بغلت میکردم و میبوسیدمت.منم دیگه انقدر باهاش خودمونی شده بودم که نمیتونستم سرش قاطی کنم و بدون فکر کردن گفتم حتی همین که تا الان موندم و دارم کار میکنم توی حساب کتابم لحاظ نمیشه شما میخوای بوسمم کنی.اینو که گفتم با خودش فکر کرد که میتونه در ازای یک سری امکانات و چوبسیتها بهم نزدیک شه.جلسه بعدی که کلاس داشتیم بهم گفت برات از شرکت وام گرفتم.منم واقعا خوشحال شدم و کلی ازش تشکر کردم.ولی انگار منتظر چیز دیگه ای بود.برگشت گفت که تشکر کردن هم آدابی داره و مراسمی.گفت یه بغل میتونه خیلی بهتر از این همه تشکر کلامی عمل کنه.منم در کل خیلی پایبند به رفتار خاصی نبودم و از طرفی بدم نمیومد با انجام این کار دلشو به دست بیارم و بتونم جایگاه و امکانات بهتری توی شرکت داشته باشم.پس رفتم سمتش و بغلش کردم.همین که رفتم بغلش ضربات قلبش و حس کردم که تند تند میزنه.با خیال خودم فکر کردم یه بغل همه چیزیه که از من میخواد. بعد از اون شب کارمون به جایی رسیده بود که راحت به خودش اجازه میداد بهم دست بزنه و شوخی های جنسی کنه و حتی جوک های مثبت ۱۸ بگه.یه بار یکی از جوکهایی که گفت خیلی بی ادبی بود و من وقتی شنیدم داشتم آب میخوردم.اون جلوی میزش ایستاده بود و به میز تکیه داده بود منم سه چهار قدم اینورتر کنار دیوار نزدیک اب سرد کن بودم. با یه لبخند و حالتی از خجالت دو قطره آبی که توی لیوانم مونده بود و سمتش پاشیدم و گفتم بی اددددددب.مقدار آب آنقدر کم بود که انگار چند قطره آب روی لباست ریخته باشه ولی همین کارو که کردم لیوان دستش که پر آب بود و پاشید روی من و همه مانت
25 267
و اونو هی مزه کردم. تا اینکه پسر عموم ، اونی که ۱۰ سال بزرگتر بود و قرار بود بزودی بره آلمان. صدام کرد. گفتم بعله دستشوئ ام الان میام و ناگهان درب دستشویی رو بدون اجازه باز کرد و اومد تو. بوی اسپرم رو حس کرد. صورتم رو دید که میدرخشید و مایع لزجی که از چونه ام آویزون بود چن ثانیه بهم خیره شد بعد گفت، بشور بیا کارت دارم زیر لب هم ی چیزی گفت و رفت بیرون. وقتی رفتم اتاق دیدم روی تخت دراز کشیده و به من گفت: نمیخوای بیای به منم حال بدی نمیدونستم باید چیکار کنم.چی بگم خندیدم و رفتم کنارش دراز کشیدم بغلم کرد و لب هاش و چسبوند به گردنم و ی چیزایی خوند بی خبر از اینکه من دارم تحریک میشم حس کرد که حالم بد شده و شروع کرد گوشه لبم رو لیسیدن قلبم داشت درمیومد تا اینکه خودم رو روی صندلی در حالی که قمبل کرده بودم و نگاهم به پایین پله ها بود دیدم ی کم کِرِم زد و آروم آروم … خیلی درد نداشتم گوچیک بود آلتش. خیلی اونقد که تا حالا به خاطرش مجرد مونده. میگه روم نمیشه زن بگیگیرم و آلمان تنهاست هنوز. اما ماجرا به این ختم نمیشه. مادرم جویای من بود که به طبقه بالا سر میزنه و منکه چشام بسته بودم و حال میکردم ، در یک آن با باز کردن چشمانم مامان دو در حالی که به من خیره بود دیدم. پسر عموم توی دیدش تبود . نه میتونستم پا شم. نه برگردم نه تموم کنم نه …تا اینکه برای بار دوم مامان خودش برمیگرده و میره. این بار دوم بود با این تفاوت که منم دیدم که مامان دید. کارش که تموم شد ریخت روی باسنم و سرش و انداخت مثل گاو رفت. بدون کوچکترین حس یا نوازشی! 😔 از خجالت نمیتونستم برم پایین. اون یکی پسر عموم که قرار بود بیاد بالا بخوابه بخاطر درد ماهیانه گی خانومش مجبور شدن زود برن. بهتر !! و بعد از تولد که همه رفتن من دویدم که بخوابم و این بیشتر بخاطر شرمنده گی بود. اما… مادر …مهربان بود و مهربانتر شد و همینجا یکی از لحظه های پر عطف من شکل گرفت! ساعت ۱ شب مادرم منو صدا کرد. وقتی جوابی ندادم خودش اومد بالا.منم خودم و به خواب زدم و لحاف و کشیدم رو خودم. داخل اتاق شدن. تمام حرکاتش رو میفهمیدم. لحاف و آروم زد کنار خوابید کنارم. مادرم از هنون موقع که یادم میاد توی خونه با لباس زیر بود همیشه! موقع خواب فقط ی لباس خواب به سیستمش اضافه میشد. حتی اگه کسی در این شرلیط در میزد و مامان میخواست باز کنه ، با همونوشورت و سوتین له استقبالش میرفت. بطب طرف هم بد دبدن اون هیکل رحمت خدا میرفت دیگه😬😬😬 خلاصه، گرما و بوی تنش کافی بود که من فلبم از جاش دربیاد. دستش و انداخو دور شونه هام لباش و چسبود به شونهء راستم:: _خوشگلم خوابه؟ _پیشی من تولدش چطور بود؟ _پیشی؟ و دستش رو از شونه ام برداشت برد طرف شکمم و پایینتر که رفت سکوتم شکست گفتم اره ممنون دستش رو گرفتم که پایین تر نره ولی دستم کنار زد درست از زیر شورتم در امتداد کمرم نوازشم کرد. ی کم دیگه ادامه میداد آبروم میرفت. و سرانجام اون نقطه عطف زندگیم رسید:: _خانم بودن و دوس داری؟ _میخوای مثل من شی؟ با سر با اشاره گفتم؛ اره _باید تا ی سنی صبر کنی خوشگلم باز با سر گفتم ؛باشه خیلی خوشحال بودم درک این موضوع شاید براتون سخت یا غیرممکن باشه ولی من در اون لحظه قادر به پرواز هم بودم. و این قدرت عاطفی و روانی است. و قدرت مادر! … پایان بخش اول بخش دوم رو در پست بعد که تا یک هفته آپلود میشه میتونید بخونید. نوشته: هانی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
ول معروف آب بیار داشتم!!!😬 وقتی ۶ سالم بود با بچه ها توی کوچه بازی میکردیم. ی روز خوب یادمه که دوست پسرم “امین” بهم گفت میای ی دیقه خونمون “سجاد” [برادر بزرگ امین ۲۰ ساله] باهات کار داره. گفتم باشه امین منو برد و تحویل سجاد داد و خودش ناپدید شد. سجاد که دید من آرومم اولش منو کمی نوازش کرد و آروم آروم منو نشوند روی پاهاش و شروع کرد با سینه هام ور رفتن. منم که خوشم میومد هیچی نگفتم . سجاد که گرمای تنش بیشتر منو جذب میکرد سرم رو به سمت چشماش کج کرد و درست وقتی که لبش مقابل لبم بود پرسید: دوس داری؟ گفتم نمیدونم شروع کرد لبهام و خوردن. وقتی حرف از لب میزنم ، فک کنید لب ی پسر خوشگل که از تازگی به صورتی میزنه و میشه گفت خوشمزه ترین خوردنی دنیا. سجاد زیاد خوشگل نبود ولی خیلی قیافه مردونه و خشنی داشت. صورت ریش تقریبا کوتاه و بدنش پر مو. همزمان که داشت منو میخورد شلوارم و درآورد. اجازه ندادم به آلتم دست بزنه. نمیدونم چرا ولی از بچه گی دوس نداشتم . شاید به این دلیل بود که فک میکردم دخترم و نباید دخترونگیم برداشته بشه. بعله! ی بچه ۶ ساله اینارو از کجا میدونست. همین مسایل بودن که منو به رشد جنسی زودهنگام رسوند. من بیشتر از خودم میدونستم و باز دلیلش آدمای دوروبرم بودن. اونور توی خونمون مادرم میاد کوچه که منو صدا کنه واسه ناهار. میبینه نیستم. میره سمت دوس صمیمیم الناز! الناز میگه اینجا بود با امین رفت خونه شون. مامان میاد جلوی خونه امین اینا میبینه امین جلوی در ایستاده ازش منو میپرسه و امین با ته ته په ته میگه توی خونه پیش سجاده! مامان که مطمعن میشه خونه شون کسی نیس جز سجاد، آروم و بیصدا میاد داخل. اون لحظه معین خواننده هم داشت میخوند .خونه رو که جستجو میکنه بالاخره از لای در میبینه که سجاد داره با من چیکار میکنه.،میبینه که سینه هام و میخوره. هیجی نمیگه و برمیگرده خونه. اینکه چرا چیزی نمیگه رو لطفا قضاوت نکنین تا به وقتش خواهم گفت. اینطرف سجاد قبل از اینکه با من دخولی انجام بده ارضا میشه و تمام آبش رو هم میریزه کُنج لبم. به من اصرار میکنه که همه رو بخورم و منم ی کمی مزه میکنم و کمی میخورم.بعد از اینکه کارش تموم شد ی کم منو نوازش کرد و قول گرفت که به کسی چیزی نگم و من برگشتم خونه مون. رفتار مامان ی جوری بود ولی اصلا فکرش و نکردم که دیده! اونروز هم گذشت تا رسیدیم به نزدیکای روز تولدم. قرار شد ی مهمونی کوچیک بگیگیریم و همین طور هم شد. فامیلای مادرم که روسیه هستن و اکثر کسانی که دعوت بودن فامیل پدرم بودن. عمو، پسر عمو و عمه و … توی فامیل تعداد کسایی که دوس داشتن ی تکونی به من بدن و موتورم رو هندل بزنن اونقدر زیاد بود که بهتره بگم همه فامیل. از جمله پسر عمو هام از جمله دو تاشون که بخاطر من خیلی کارا کردن. شب تولدم خیلیا دعوت بودن. حتی دو تا از همسایه ها که مادرم باهاشون صمیمی بود. از عمو هام دو تاشون با ما همشهری بودن و بقیه طهران پس دو تا عمو و پنجتا پسر و دختر عمو هام و دو تا همسایه مون و دوستای بیوه و مجرد مادرم و دوستان پدرم و خانم هاشون. چن تا همکلاسیم هم بودن. اتاق من بالا بود. خونه مون دوبلکس بود و هنین قضیه دسترسی خیلی ها رو به من حتی توی شلوغی خونه مون راحتتر میکرد. یکی از پسر عموهام که زن داشت و بیست سال از من بزرگتر، توی خلوت پرسید؛اتاقت بالاست؟ _ بعله _شب من کنار تو میخوابم. _باشه(با لبخند) همین جمله های به ظاهر ساده چنان اَتَشی توی گلوم ایجاد میکرد که گویی ی زن آمادهء جفت گیری باشم و قراره وحشی و حشری ترین لحظه زندگیم رو بسازم.(بعله ! منِ ۷ ساله) همسایه مون که آقاش ۵۵ سال و خانمش ۴۰ بود و بچه دار نمیشدن، از امون ابتدا بهم ابراز علاقه میکرد. ولی نگاه مرد همسایه رو بلت بودم. میدونستم چی توی سرشه. ازم پرسید: طبقه بالا دستشویی داشتین هنوزم هست _بعله عاقا منو میبری من ی دست به آب برم _حتما و بدون مقدمه چینی ناگهان دست منو میگیگیره و ی راست میزاره روی آلتش. اونقدر بزرگ بود که نمیشد قطر آلتش رو با انگشتام ببندم. کلفتیش واقعا از چن تای دیگه که لمس کرده بودم تا اون سن، زیاد بود. هیچ تجربه ایی تا اون موقع از درد بابت دخول آلت کلفت نداشتم. ولی اندازه ها رو که لمس میکردم برام جالب بود. مدام بهم میگفت ؛ هییسسسسس و نگاه میکرد به پایین پله ها _بیا جولوتر میخوریش؟ دوس داری؟ اوفففف و من با اینکه دوس داشتم هیچی نگفتم آلتش رو مالید به صورتم و یهو صورتم رو مایع سفید رنگی که قبلا تجربه داشتم پوشوند. دستمال کاغذی کجا دارین؟ دستشویی هست عاقا باشه برو صورتت رو بشور. کسی نفهمه ها باریکللّا. برات ی چیز خوشگل دارم میدم بعدا ماچم کرد و رفت پایین. و من موندم و صورت اسپرمی قبلا مزه اش اینطووری نبود. مال سجاد ترش بود این شیرینه🙄👅💦👱♀️ و نشستم رو درب توالت فرنگی
25 267
من و مادرم (۱)
#مامان #تابو
قسمت اول:: این داستان کل زندگی من رو شامل میشه یعنی از ۶ سالگی که تقریبا همه چی توی ذهنم دقیق نقش بستن تا الان که حدودا ۳۶ سالمه. روایت بیوگرافی و اتفاقات ومجموع داستان های احساسی و واقعی از من و خانوادهء تنی ِ خودم. امیدوارم این و درک کنید که هرگز نمیتونید کسی رو قضاوت کنید مگر اینکه پا روی جاپای اون بزارید با کفش های خودش! پس همین الان دربِ قضاوت ها رو ببندید که میتونه خیلی دل شکن باشه. ممنون قبلش چند نکته رو یادآوری کنم _ اسامی به کار رفته واقعی نیستن.حق بدید اگه نخوام اسم واقعی خودم و خانواده ام رو بگم. _اگه جایی از کلمه ایی استفاده کنم که از ادب دور باشه همینجا پوزش میخوام ، قصدم اینه کاملا بدون سانسور و دقیقا عین اونچه اتفاق افتاده براتون روایت کنم. سپاس … تا ۵ سالگیم! شاید من از معدود کسایی باشم که موقع عروسی پدر و مادرش توی شکم مادرم بودم. مادر من تابعیت روسیه رو داره و پدرم ایرانی. پدرم با دوست صمیمیش ی سفر تفریحی میرن باکو.مامان هم از روسیه میاد باکو چون اونجا درس زبان شناسی میخونده! هر دوی این مسافرا توی یک هتل اقامت داشتن. شبی که پدرم توی اتاقش خواب بود دوست پدرم(که من بهش میگم عمو حجّت) میاد لابی هتل ی چیزی نوش کنه. مامان هم برای مطالعه میاد لابی هتل بشینه. طبق گفته خودِ مامان عمو حجت چون مغروره و جذاب، میگه طوری رفتار کرد که خوشم اومد ازش! خلاصه مامان و عمو باهم آشنا میشن. و طبق گفته های خود مامان البته بعد از بیست سال، مامان عمو رو میبره بالا اتاقش. در ضمن مامان با یکی از همکلاسی هاش رفته بود باکو. اونقدر مست بودن که از درب اتاق شروع میکنن به خوردن و لیسیدن هم. در کنار همکلاسی مامان که خواب بوده، سکس میکنن و اونم بیدار میشه و با اینکه انتظار داشته دعوتش کنن ولی نمیکنن و اونم نیگا میکنه. مامان میگه پسره اونقد خوشگل بود که عموت بهت گفت عجب دختریه این پسر. پ.ن: مامان از پسر ها و عاقایونه مرد صفت با ریش و بدن پر مو خوشش میاد. نه خوشگل پسر. این چیزیه که خودش میگه. .😬 خلاصه همونجا همون شب توی اون شرایط من رو تولید میکنن. البته این سوالیه که چن بار ازش پرسیدم ولی هیچ جوابی نداده ولی من شک ندارم . دلایلم رو خواهم گفت (به وقتش) صبح که پدرم بیدار میشه و با عمو میرن واسه صبحانه، توی رستوران پدرم چشمش میخوره به چشمای مامان. عمو حجت که پشتش به مامان بوده خبری از وقوع یک عشق رو نداره. پدرم :حجی من عاشق شدم عمو : کیه این دختر نگون بخت🤪 برمیگرده میبینه ای دل غافل! عموم ظاهرا برای اینکه عشق حاصل از این اتفاق رو خراب نکنه هیچی نمیگه. و همین باعث میشه پیوند پدر و مادرم شکل بگیره. ۳ ماه بعد ،عروسی پدر و مادرم صورت گرفت. و من توی شکم مادرم! یادآوری میکنم تمام اینایی که تا ۵ سالگیم اتفاق افتاده و براتون خواهم گفت رو طبیعتا از گفته های نزدیکترین کسانم جمع کردم ولی همه شون عین واقعیته. ولی هر آنچه بعد از ۵ سالگیم بوده همه رو خودم تجربه کردم. در مورد پدرم لازمه کمی بگم؛ ایشون یکی از وکلای معروف و موفق شهر بوده و هست.اما با تمام خوبی هاش ی سری اخلاق های عجیب هم داشت. اولا شدیدا قمار دوست داشت و داره. مشروب زیاد میخوره. رفیق بازه شدید. و از کمالات دیگه اش چند همسره بودنه. طبق گفته های مامان و اونچه که خودم دیدم، پدرم ۶ ماه اول زندگی رو خیلی خوب بوده ولی بعد از اون با وجود همسری بسیار زیبا(مامانم) که من میدونم کل فامیل و دوست و فلان ارزو داشتن فقط مامان بهشون نیگا کنه! ، رفته رفته شروع میکنه به خیانت کردن. مامانم درسته ی زن خیلی خوشگلی هست و خوش اندام ولی عاشق پدرم بوده و حتی الانم تنها دلیل اینکه برنمیگرده روسیه ، پدرم هست. فک کنم حدس زده باشین که پدر و مادرم بالاخره جدا میشن بعله، ولی اجازه بدین به اونجا هم میرسیم. قسمت دوم؛ ۵تا ۱۲ سالگیم: توی دوران بچه گی خیلی ها اتفاقاتی میافته که تا اخر عمرش تحت تاثیر اون قرار میگیگیره. من هم ضمن اون اتفاقات ، از درون اون چیزی نبودم که از بیرون! من ی پسر خوشگل بدنیا اومده بودم ولی واقعیت این نبود. همیشه پای بازی دخترا بودم. با دخترا خودم و مقایسه میکردم و کلا خودم و دختر میدونستم. البته رفتار مادرم با من خیلی تاثیر داشت ولی دلیل اصلی، آفرینش خودم بوده و هست. از لحاظ فیزیکی هم بدنم شبیه دخترا بود. موهام همیشه بلند تا کمرم ، حتی لباسهایی که خودم دوس داشتن و یا برام خرید میشد تقریبا همه دخترونه بودن. مادرم دختر بچه خیلی دوس داشت و منو واقعا ی دختر میدید. این مسایل کافی بود برای اینکه من دختر بزرگ شم ولی اتفاقات اصلی وقتی شکل گرفت که هر کسی که منو میدید دوست داشت با من برنامه ایی داشته باشه!! سعی میکرد منو ی جورایی به خودش جلب کنه. این به این خاطر بود که اولا خودم تو دلبرو بودم دوما عشوه های خوشگل و به ق
25 267
ت تورو نداره. و یه جرعه از گیلاس با هم نوشیدیم. +بهار تو با این زیبایی و بینقصی لیاقتت مردیه که بهت احترام بذاره و بتونی بهش تکیه کنی. بعد تو چشماش نگاه کردم و دیگه نتونستم طاقت بیارم. رفتم به سمت لبهاش و گوشه لبشو بوسیدم. اشتیاقشو که حس کردم از خودم مطمئنتر شدم و اینبار محکمتر لب بالاش رو ازش گرفتم. تا به خودم اومدم دیدم توی بغلمه و روی کاناپه نشستیم و داریم با نهایت شهوت به همدیگه نگاه میکنیم. -از اینکه دارم اینکارو میکنم عذاب وجدان دارم. +صبح بهش زنگ بزن و باهاش کات کن. تو مال منی. انگار با این حرفم یه ذره تردیدی که تو وجودش بود هم از بین رفت. شروع کردم دوباره لباش رو خوردن و اینبار با دستم با سینههاش بازی میکردم. میفهمیدم که داره آتیش میگیره و کم کم صدای آه و نالهش بیشتر شد. من در سیخترین حالت ممکن بودم و کیرم مثل سنگ شده بود. دستمو آروم بردم روی شلوارش و از روی جین شروع کردم به مالیدن کسش و همزمان گردنش رو میخوردم. نالههاش شدت گرفته بود و دستش رو محکم روی کیر شق شدهام از روی شلوار حلقه کرده بود. حس میکردم دیگه نمیتونه طاقت بیاره که یهو خودش رو ازم جدا کرد و تو چشمام نگاه انداخت. -مثل یه حیوون منو بکن. به چشماش نگاه کردم حشر از توشون میبارید، یه سیلی زدم بهش و انگار خودش هم یهو جا خورد، بعد از چند میلی ثانیه که به خودش اومد با نهایت ولع شروع کرد به باز کردن کمربندم. منم جینش رو از پاش درآوردم. کیر سفتم که رگاش ورم کرده بود رو گرفت تو دستش و چشاش خمار شد. یه سیلی دیگه بهش زدم که این یکی رد انگشتام رو روی پوست سفید صورتش انداخت. انداختمش رو کاناپه و کیرمو از دستش گرفتم و گذاشتم روی کسش، اونقدر خیس بود که نیاز نبود تف بندازم اصلا، بهش گفتم دوس پسرت میتونه اینجوری خیست کنه؟ -نه، هیچوقت نتونسته، عاشق این بدوی بودنتم، این بدن پشمالوت دیوونهم میکنه. توروخدا جرم بده. التماسش رو که شنیدم شروع کردم به گاییدنش. مثل یه حیوون محکم تلمبه میزدم تو کسش. اونقدر تنگ و گرم و خیس بود که بهترین لذت دنیا رو تجربه میکردم. همزمان با یه دستم پستون برجستهش رو گرفته بودم و فشار میدادم و با دستم دیگهم سعی میکردم پاهاش رو تا جایی که میشه از هم باز کنم تا بهتر بتونم بگامش. یکی از دستای خودش روی اون دستم بود که پستونش رو فشار میدادم و با اون یکی دستش تند تند چوچولش رو میمالید. حرکت دستای سکسی با انگشتای کشیده با لاک قرمزش رو که میدیدم بیشتر از قبل حشری شدم. اون دستم که روی پستونش بود رو برداشتم و کونش رو محکم گرفتم. اونقدر خیس شده بود که لزجی کسش به سوراخ کونشم رسیده بود. با دو انگشت سوراخ کونشو یه کم مالیدم و بعد انگشت وسطمو همونجوری که محکم تو کسش تلمبه میزدم، کردم تو سوراخ کونش. آه و نالهش کل خونه رو برداشته بود. داشتم مثل یه جنده پولی که از سر خیابون سوارش کرده بودم میگاییدمش و انگار از همین بیشترین لذت رو میبرد. چند دقیقهای میشد که میکردمش که التماس و خواهشش بیشتر شد، ازم میخواست که یه جوری بگامش که هیچوقت یادش نره. دیگه دستشو از روی کسش برداشته بود و خودشم پاهاشو فشار میداد که از هم باز شن و کیرمو تا جایی که میتونم بتپونم تو کسش. جیغ زد و بهم گفت نزدیکم. منم داشتم با زور خودمو کنترل میکردم. ترکیب موهای فرفریش با چهره معصوم و چشمای تمنا کنندهش دیوونهم میکرد. بالاخره دیدم یه نفس عمیق کشید و برای چند ثانیه حبسش کرد و بعدش دیدم بدنش شدید میلرزه. همزمان خودشم داشت کسش رو میمالید. وقتی دوباره چشماشو باز کرد بهش گفتم که دارم میام. گفت آبتو بریز توی دهنم. کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون و جلوی کاناپه واسادم. خودش اون انگشتای کشیده رو دور کیرم حلقه کرد و بردش سمت دهنش. با اون چشمای مشکی تو چشمام نگاه کرد و تف انداخت روی کیرم و شروع کرد ساک زدن. بعد چند ثانیه آبمو ته حلقش خالی کردم و نزدیک بود عق بزنه، اما نهایتا قورتش داد. افتادم کنارش روی کاناپه و شروع کرد با پشمای سینهم بازی کردن و بهم گفت که تا حالا همچین سکسی رو تجربه نکرده. این داستان شروع رابطه من و بهار بود. نوشته: ای پی
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
بهار من
#خیانت #دوست_دختر
کرکره نمایشگاهو که دادم پایین میخواستم با موتور برگردم خونه، آخرین پنجشنبه سال بود و با خودم گفتم حیفه، بذار با این ایکس ۴ ای که تازه مشتری آورده برم یه دوری تو شهر بزنم. طرفای ساعت هشت شب تو خیابون مشغول دور زدن بودم که چشمم به یه دختره افتاد که احتمالا منتظر اسنپی چیزی بود. موهاش فرفری پر کلاغی، شلوار جین که باسنشو خیلی برجسته نشون میداد و یه کراپ مشکی با یه پیرهن سفید روش که چندتا دکمه بالاش باز بود و سینههای پرشو میشد از زیرش تشخیص داد. حدس زدم ۲۳ ۲۴ ساله باشه. اندامش به نظر پرفکت میومد و ترکیبش با چهره سادهی بی آرایشش یه موجود فرازمینی رو ازش ساخته بود. نزدیکترش که شدم فقط رژ قرمزش به چشمم خورد که لباش رو بیشتر از هر چیزی زیبا نشون میداد. به نظر میومد از سر قراری چیزی برگشته و میخواد بره خونه. راستش من همیشه دوست داشتم یه همچین دختری رو تجربه کنم، قیافهش خیلی با زنا و دخترایی که بین ما نمایشگاهیا میچرخن فرق داشت، انگار متعلق به یه فضای دیگهای بود، دست نخورده و بکر. جلوش زدم رو ترمز و شیشه رو دادم پایین. من نزدیک چهل سالمه، موهام ریخته و کچلم اما همیشه کوتاه نگهشون میدارم و سعی میکنم تمیز باشم. تیپمم بد نیست قدم بلنده و منظم ورزش میکنم. +خانم کجا میرید؟ من میرسونمتون. بدون اینکه هیچ حرفی بزنه صفحه گوشیش رو نشونم داد که برنامه اسنپ باز بود و داشت دنبال راننده میگشت. +شب عیده الان که ماشین پیدا نمیشه، بعلاوه هوام یه کم سرده خدایی نکرده سرما میخورید. یه کم بهم نگاه کرد و سر و وضعم رو برانداز کرد و به نظر میومد که قانع شده باشه گفت باشه پس من جلوتر جلوی ایستگاه مترو پیاده میشم. سوار که شد بخاری رو روشن کردم و بهش گفتم چقدر خوشگله و لباسش زیباست، بهم نگاه کرد و چشماش برق میزد. گفت مرسی و سعی کرد بحثو عوض کنه. -من سردم شده بود تاکسی هم پیدا نکردم، وگرنه مزاحمتون نمیشدم. +نه بابا چه مزاحمتی، منم اتفاقا خوشحال شدم تونستم یه کمکی کرده باشم. یه کمی صحبت کردیم فهمیدم اسمش بهاره و ازش درمورد خودش و اینکه کجا بوده و کلا چیکار میکنه پرسیدم. فهمیدم حدسم درست بوده، با دوست پسرش دیت بودن که دعواشون شده و اینم تنها برگشته. میگفت اونقدر مرد نبود که بعد دعوا نذاره تو این سرما تنها برگردم خونه. ازش غر میزد که اینهمه براش تیپ زدم از غرب تهران اومدم شرق اما یه تعریف ساده هم ازم نکرد. منم با آرامش به حرفاش گوش میدادم و هیچی نمیگفتم. به نظر دوست داشت با یکی صحبت کنه. جلوی مترو که رسیدیم گفت ممنون من پیاده میشم. بهش گفتم که خودم میرسونمت، میتونیم یه کمم تو راه موزیک گوش بدیم و بیشتر با هم صحبت کنیم. تو چشمام نگاه کرد و به نظر میومد بهم اعتماد کرده. اولش گفت آخه شما مسیرتون دور میشه منم گفتم نه منم اتفاقا خونهم سمت غربه، یه کم فکر کرد و گفت باشه خب. منم یه موزیک آروم پلی کردم و آدرس دقیقشو ازش پرسیدم و راه افتادم سمت خونهشون. تو راه بیشتر با هم حرف زدیم و انگار یه کم یخش باز شده بود. فهمیده بودم دوست پسرش زیاد بهش توجه نمیکنه و اهمیت نمیده. وقتی رسیدیم به مقصد فکر میکردم ازم خداحافظی کنه و پشت سرشم نگاه نکنه اما بهم تعارف کرد که برم بالا یه چیزی بخورم. باورمم نمیشد دختر به این کم سن و سالی تنها زندگی کنه. ماشینو پارک کردم و رفتیم بالا. در واحدش رو که باز کرد خونهش یه فضای مینیمال داشت و بوی عطر زنونه توش پیچیده بود. چراغا رو کامل روشن نکرد و فقط الایدیهای نارنجی سقف رو کلید زد که یهو منو برد به یه فضای دیگه. بهم گفت هر جا راحتم بشینم و خودشم رفت تو اتاقش. تو هال برای خودم چرخیدم و به چندتا قاب عکس بزرگ که همهش عکسای خودش بود نگاه کردم. لعنتی مثل بازیگرای هالیوود میموند البته تو ماشین بهم گفته بود تو کار مده اما باورم نمیشد این پرترههای جذاب و سکسی خودش باشن. وقتی از اتاقش اومد بیرون پیرهن روی کراپش رو در اورده بود و حالا دیگه برجستگی دیوونه کننده سینههاش بیشتر از قبل به چشمم میومد. مستقیم رفت توی آشپزخونه و از توی یه کابینت دوتا گیلاس درآورد و بعد از چند لحظه که محو تماشای اندام خیرهکنندهش شدم دیدم داره شراب میریزه. باورم نمیشد اصلا؛ فکر میکردم نهایتش یه چایی بخورم و برگردم خونه. اما دیگه داشتم مطمئن میشدم که این دختر امشب برای منه. بهش گفتم این پرترهها خودتی؟ همینجوری که گیلاس به دست به طرفم میاومد با یه لوندی خاصی بهم نگاه کرد و دیدم نگاهش واقعا مثل همون پرترهها میمونه. گیلاسو که داد دستم بهم گفت من همیشه از مردای کچل که شخصیت و رفتار مردونه دارن خوشم میاومد اما آخرش یه دوست پسر مامانی نصیبم شد. من همیشه آدم جدیای بودم و سعی میکنم با همه رو راست باشم، قاطعانه بهش گفتم لیاق
25 267
نجوری میخواد که فکر نکنه مامانم اومده جاشوبگیره .
نوشته: محمد
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
بچه ایم و هیچی حالیمون نمیشه به همین خاطر با خانم محسنی بعضی حرفها رو راحت میزدند غافل از اینکه من از طریق چند تا از همکلاسیهادر جریان بودم که برای اینکه زن بچه دار بشه باید با مرد هم خواب بشه و کاملا میدونستم که این ارایشگاه رفتن مامانم برای شب هست ، الحق هم مامانم واقعا زیبا شده بود خانم محسنی اصرار داشت مامانم شب رو بره خونه اونا ولی مامانم قبول نکرد و گفت اینجا راحت ترم من حالم خیلی بد بود احساس میکردم یکنفر داره میاد جایی که تابحال متعلق به بابای من بوده از طرفی میدونستم من نباید چیزایی رو که قراره شب اتفاق بیفته ببینم ، از طرف دیگه دلم بحال مامانم میسوخت که چطور بخاطر اینده ما خودش رو در اختیار یک پیرمرد که حتی بزرگتر از اون بود که جای پدر مادرم باشه داشت میذاشت و دوست نداشتم مامانم رو تو بغل یه مرد دیگه ببینم و اون مرد جلوی چشمم هرکاری دلش خواست با مامانم بکنه ولی مگه چه کاری از دست من ساخته بود بنده خدا مامانم هم حالش بهتر از من نبود و کاملا مشخص بود داره با خودش میجنگه عصر زودی شام خوردم و رفتم که بخوابم تا لااقل خواب باشم و این بدبختی رو نبینم ولی هرچی میکردم خوابم نمیبرد از بخت بد شب خواب خونمون هم خیلی پر نور بود و مامانم اونو روشن گذاشته بود البته من و خواهرم خیلی خوابمون سنگین بود واگه توپ هم میزدن از خواب بیدار نمیشدیم یکی دو سه بار مامانم بلند شد نگاهی به صورت من و خواهرم کرد و صدامون زد تاذمطمئن شد خوابیم خلاصه یمدت که گذشت مامانم یکی دو بار نگاه به ساعت کرد و دست اخر رفت و اروم در رو باز کرد واومد خوابید چند دقیقه بعد دیدم یکنفر اروم وبی صدا اومد داخل یکدفعه ضربان قلبم مثل گنجشک ده برابر شد و یه حس خاصی داشتم نمیدونستم ترسیدم یا نگرانم ، حاجی اومد و رفت خوابید پیش مامانم و یک با مامانم پچ پچ کرد و با یه بوس کارشو شروع کرد و دستشو برد تو لباس مامانم و با دست پیراهن مامانمو کشید بالا مامانمم دستشو گرفت بالا تا حاجی را
حت تر لختش کنه کاملا خودشو در اختیار حاجی گذاشته بود زیر لباس سینه بند نزده بود و تا لباسش رو در اورد سینه هاش افتادن بیرون حاجی که تحت تاثیر جوونی و زیبایی مادرم شهوتش زده بود بالا مثل وحشی های ندید بدید انچنان حمله کرد به مامانم که دو سه بار بهش تذکر داد دفعه اول زمانی که پیراهن مامانمو دراورد یهو سینه مامانمو کرد تو دهنش و همزمان دستشو برد لای پای مامانم و نفهمیدم چکار کرد که مامانم با همه تلاشی که میکرد بی سر و صدا کار کنن از درد یه آخ نسبتا بلند گفت و با تشر گفت حاجی از مرد جا افتاده ای مثل شما بعید این کارا ماشالله سنی ازتون گذشته من تصور نمیکردم اصلا بخوایم اینکار رو کنیم من تصورم این بود چند دقیقه همبستر میشیم تا شما ارضا بشین نه اینکه منو لخت کنین و بدنموکبود کنین اصلا چرا همچین میکنی میخوای تا چند ماه آثار نزدیکی تون رو رو بدنم بزارین حاجی که یکم خجالت کشیده بود دستشو دراورد و اروم مامانمودراز کرد و مامانمم متوجه شد حاجی از خیر عشق بازی گذشت و شلوار خودش رو کشید پایین و از پاش دراورد و و پاهاش رو از هم بازکرد تا حاجی بتونه لای پاهاش جا بگیره حاجی هم شلوارشو دراورده بود و من کاملا کیرشو که سیخ سخ وایساده بود داشتم میدیدم مامانم گفت حاجی یمقدار موهای اونجا بلنده میخواستم امروز اصلاح کنم خانم محسنی گفتم نزنمشون حاجی فقط گفت دستت درد نکنه حاجی خوابید رو مامانم و مامانم دستشو برد زیر و خودش سرکیرحاجی رو هدایت کرد تو کسش حاجی فشار داد مامانم بازم گفت آخ حاجی پرسید چی شد اذیت شدین مامانم گفت نه شما راحت باش یکی دو تا فشار دیگه داد صدای نفس نفس زدن مامانم بلند شد یکم که جلو و عقب کرد بی حرکت خوابید رو مامانم و سرش رو گذاشت رو گردن مامانم
مامانم مثل مار بخودش میپیچید یهو چند تا نفس بلند کشید وکمرشو داد بالا و حاجی هم تا جاییکه توانش بود کیرشو فشار داد تو و مامانم بی حال افتاد تازه حاجی شروع کرد به جلو و عقب کردن تا ارضا شد و بی حال خوابید رو مامانم و چند لحظه بعد به مامانم گفت دستمال نداره خودمو تمیز کنم مامانم گفت وای فراموش کردم و گفت الان درستش میکنم و دست برد و شلوارشو اورد به حاجی گفت من تمیزش میکنم حاجی رو دو زانو وایساد تا مامانم کیرشو گرفت وتمیزش کرد و خوابیدن پیش هم من نمیدونم کی خوابم برد وقتی بلند شدم مامانم خونه خانم محسنی بود تا چند روزی از مامانم بدم میومد ولی اروم اروم عادی شد بعد از اونشب دیگه ندیدم سکس کنن ولی مامانم حامله شد و یه پسر بدنیا اورد بعد از اونهم حاجی رسما مامانمو گرفت و عقدش کرد یکسال و نیم بعد هم یک دختر آورد مامانم اصرار داشت همین. دو بچه بس ولی به اصرار حاجی یه پسر دیگه هم بدنیا اورد امروز که این ماجرا رو مینویسم برادرم دور و بر ده سالشه و خواهرم کوچیکم هفت ، هشت ساله است و ما خونه حاجی زندگی میکنیم البته حاجی اغلب پیش اون یکی زنش هست ،چون مامان من ای
25 267
فداکاری مادرم
مامان
زن_بیوه
با سلام خدمت همه کاربرا
میخوام ماجرایی رو که سالها پیش اتفاق افتاد رو براتون بگم البته جاهای سکسی این خاطره خیلی کمه ولی اتفاقی هست که واقعا افتاد و خاطره است نه داستان ، البته ممکنه من نتونم اونطور که باید ماجرا رو برای شما بگم چون بهرحال من دفعه اولمه این ماجرا رو دارم روایت میکنم و تا بحال هیچ کس از این راز با خبر نشد
پدرم که فوت کرد من و خواهر کوچکترم خیلی کوچک بودیم ، من ۱۲ ،۱۳ سالم بود و خواهرم ۶ ؛ ۷ ساله و مادرم هم زنی سی و یکی دوسه ساله بود که همه خانمهایی که دوستش بودند بخاطر اینکه از نظر اونا مامان من زیبا بود و میترسیدند شوهرهاشون از راه بدر بشن با مادرم قطع ارتباط کردن از زمانی هم که خودمو شناختم متوجه شدم فامیل خیلی زیادی نداریم واون چند تا رو هم کلا مادرم ترجیح میداد باهاشون خیلی رفت و امد نکنه و از طرفی هم بعد از مرگ پدرم مادرم ترجیح داد تو تهران بمونیم و دیگه برنگردیم شهرستان بهرحال یه خونه آپارتمانی داشتیم و حقوق پدرم هم کفاف مخارجمون رو میداد
تو همسایه ها تنهاخانم محسنی که بیوه زن مسنی بود با مادرم رابطه بسیار نزدیکی داشت و مادرم باهاش خیلی قاطی بودمدام یا اون خونه ما بود یا ما میرفتیم خونه اون تو همون موقع من تازه از طریق چند تا از همکلاس هام در جریان مسائل زناشویی قرار گرفته بودم واوایل برام خیلی سخت بود که باور کنم با خودم میگفتم یعنی مامان من هم برای اوردن ما اول خوابیده زیر یک مرد ولی در لابه لای حرفهای مامانم و خانم محسنی فهمیدم نه انگار واقعیت داشتن خواهر کوچکترم اغلب از مامانم درخواست بچه میکرد مثلا میگفت : مامان ارزو همکلاسیم براش یه نی نی خوشگل کوچولو آورده مامان تو هم برای من نی نی نمیاری چند بار سعی کردم خواهرمو مجبور کنم چنین خواسته ای رو تکرار نکنه بنوعی احساس بدی داشتم وقتی خواهرم مدام درخواست بچه کوچولو داشت
اون زمان مامان و خانم محسنی اغلب وقتها از مسائل جنسی حرف میزدند و همیشه هم این خانم محسنی بود که مسیر حرفها رو به اون سمت میکشوند و به تصور اینکه من بچه ام و متوجه حرفهاشون نمیشم راحت صحبت میکردن مثلا میپرسید که مامانم زمانیکه باپدرم بود چند وقت یکبار همبستر میشدن و یا هر بار که نزدیکی داشتن چقدر طول میکشید یا اینکه درخواست نزدیکی از پدرم بود یا مادرم
اروم اروم خانم محسنی دامنه پرسشهاشو بازتر کرد و از مامانم پرسید الان تحت فشار جنسی نیستی یا چرا ازدواج نمیکنی تا جوونی بعد از مدتی تازه معلوم شد چرا این جور سوالاتی رو مطرح میکرد ماجرا از این قرار بود که خانممحسنی یه برادر داشت که تقریبا نزدیک به ۶۰ سالی داشت ولی بچه دار نشده بود از یکطرف همسرشو دوست داشت و از طرف دیگه هم میخواست بچه دار بشه و خانم محسنی به این نتیجه رسیده بود مامان من این زحمت رو قبول کنه و مامان من یکی دو شب زن صیغه ای برادرش که یک تاجر بسیار ثروتمند بود بشه و یک بچه بدنیا بیاره و مدتی بود خانم محسنی گیر داده بود به مامان من کهحاجی محمدحسین دادششو به آرزوش برسونه و به مامانم گفت بچه که بدنیا اومد اگه دوست داشتی خودت نگهش دار و حاجی مخارجشو تقبل میکنه ، نخواستی همونجا از بیمارستان بچه رو میبرن خونه خودسون خب این کار شما هم پیش داداش فراموش نمیشه ، خانم محسنی قسم میخورد میگفت حتی ما به یک دختر دوشیزه هم پیشنهاد بدیم قبول میکنه منتها به چند دلیل شما رو انتخاب کردیم ، اولا اینکه ماشالله هم جوونی و هم خوشکل و بچه هات هم ماشالله خوشگل هستن و معلومه که بچه ای که مادرش شما باشین زیبا و سالم هست و از طرفی داداش هزینه نسبتا زیادی در نظر گرفته و من دوست دارم شما ببرین و دست آخر این بچه وارث تمام ثروت حاجی میشه و ما دوست داریم این شانس نصیب بچه ای بشه که مادرش شما هستین تمام زحمت ما هم به یک ماه نمیرسه و باید یه مدت صیغه داداشش بشه و یه بچه که اورد دوست نداشت دیگه هیچکدام مزاحم زندگی ما نمیشن
اولش مامانم زیر بار نمیرفت و بهانه می اورد ولی انقدر حاجی ثروتمند بودکه بعد یواش یواش شل شد قرار بر این شد که تنها برای چند شب مامان من صیغه برادر خانم محسنی بشه و بعدش دیگه برادر خانم محسنی اونطرفها افتابی نشه تا بچه که به دنیا اومد اگه دوست داشت مامانم خودش ازش نگهداری کنه حاجی ماه به ماه مخارج بچه رو بده ، نخواست هم بعد از تولد بچه رو بده به حاجی ببره مامانم هم فقط این شرط رو گذاشت که تنها یک یا دو دوشب حاجی حق داره بیاد پیش مادرم اونم تو خونه خودمون و چه حامله شدچه نشد دیگه حق ندارن به مامانم اصرار کنن که بازم همسر برادر خانم محسنی باشه چون احتمال بالا یی داشت که نتونه مامان منم بچه دار کنه خلاصه چند ماه بعد اخر هفته خانم محسنی و مامانم رفتن آرایشگاه و مامان من اومد خونه اونروز مامانم یه حال خاصی داشت خیلی بی قرار بود مشخص نبود ناراحته ، خوشحاله
مامانم فکر میکرد من و خواهرم که
25 267
توش و بیحال افتادیم . یک ساعت تو بغل هم خوابیدیم و وقتی بیدار شد دید ساعت ۱۰ شبه بردمش گذاشتمش خونشون . و کلی تشکر کرد. بعد از اون شب ۲ بار دیگه سکس داشتیم . اگه دوست داشتین بگین ادامشو بنویسم...
نوشته: مسیح
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
س.ک.س با لیلا زن دوستم
#زن_شوهردار #زن_دوست
سلام این داستانی که میگم حدود ۲ ماه پیش اتفاق افتاد .اسم من مسیح هستش (اسم مستعار ) که متاهل هستم و یک چهره معمولی و مردونه دارم با قد ۱۷۹ و وزن ۸۰ و یک کیر ۱۶ سانتی . بریم سر اصل داستان
حدود دو ماه پیش خوابم نمیبرد ساعت ۲ نصف شب بود گفتم برم تو اینستا یک چرخی بزنمم تا خوابم ببره . بعد دیدیم تو دایرکت پیام اومد دیدم لیلا زن دوستمه . بعد سلام احوال پرسی و کلی صحبت فهمیدم با رضا دوستم دارن طلاق میگیرن ( اینم بگم قدیم میدونستم مشکل دارن چون هم رضا گفته بود هم لیلا ) . دیگه منم شروع کردم به صحبت کردن که چرا دارین طلاق میگیرین فهمیدم رضا خیلی وقته با دختر عموش دوست شده و لیلام این موضوع فهمیده. خلاصه بگم چون لیلام تو فروشگاه افق کار میکرد فقط شبا میتونست بیاد صحبت کنیم . نردیک ۲ تا ۳ ماه کار ما شده بود صحبت کردن و دردل کردن لیلا و منم سعی میکردم با لیلا هم دردی کنم و همش میگفت تو چقدر خوبی درکت بالاست خوش بحال کسی که باهات ازدواج کنه منم هی خودمو لوس میکردم که کی الان ازدواج میکنه با این شرایط جامعه . گفت دوست دختر چی گفتم اونو که همه دارن . خلاصه اینقدر صحبت کردیم تا اینکه یک شب حسابی حشری بودم شروع کردم عکس سکس فرستادن که اون هی میگفت نفرست من حالم خراب میشه و تا اینکه تونستم راضیش کنم از خودش عکس بده دیدم ۲ دقیقه ای جواب ندادم گفتم حتما ناراحت شده داشتم تایپ میکردم ناراحت شدی دیدم عکسش اومد وااای چی میدیدم یک بدن سفید لخت با سینه های گرد سایز ۷۰ و یک کس بدون مو . دیگه قشنگ داشت کیرم منفجر میشد بعد شرو۴ کردم قربون صدقه رفتن که اونم گفت برام عکس بفرست منم سریع عکس فرستادم که شروع کردیم به سکس چت کردن و عکس فرستادن تا آبم اومد و خوابیدیم و چند وقت کار ما شده بود هر شب سکس چت کردن تا اینکه بهش گفتم تورو واقعی میخوام اوایل خیلی مقاومت میکرد تا اینکه راضی شد . یک روز عصر که کارو تعطیل کردم رفتم دنبالش دیدم یک تیپ خوب زده و معلوم بود تازه از حموم اومده آخه موهاش خیس بود و یک عطر خوشبو زده . تا نشست تو ماشین یک بوس از لپش کردم خجالت کشید معلوم بود استرس داره منم تو راه تا خونه دستشو گرفته بودم و باهاش صحبت میکردم گاهی دستمو میذاشتم لای پاش و کیرم بلند شده بود و حشری شده بودم معلوم بود اونم حالش خرابه تو راه فقط میگفت خجالت میکشم . دیگه رسیدیم جلو خونه . رفتیم بالا . من رفتم تو اتاق لباس عوض کنم برگشتم دیدیم هنوز با لباس نشسته . رفتم کنارش رو مبل نشستم و دست انداختم دور گردنش شروع کردم حرف های عاشقانه زدن . دیدم کم کم استرسش خوابید و دستشو گذاشت روی دستم . منم آروم شروع کردم گوششو خوردن و نفس کشیدن توی گوشش و اروم نوازش کردن بدنش. دیدم چشاشو بسته منم شروع کردم به خوردن گردنو لباش . دیدم داره باهام همکاری میکنه . دستم گذاشتم رو سینهای و مالوندن سینه های . یک دستمم لای پاش بود داغه داغ بود . براش لباشو گردنشو میخوردم و کسشو میمالوندم . دیگه خوب حشری شده بود و دستشو گذاشته بود رو کیرم . منم لباسشو و سوتینشو در اوردم و وقتی بدن لختشو دیدم عین آدم های از جنگ برگشته شروع کردم سینه هاشو خوردن . با زبون میومدن تا روی شکمشو میخوردم . بعد از کلی خوردن سینه های قشنگش و لیس زدن شکمو و نافش شروع کردن آروم دکمه های شلوارشو باز کردن . شلوارشو تا کشیدم پایین بوی بهشت میدادم یک کس خوشگل بدون و وسفید که تازه شیو کرده بود. شروع کردم به خوردن کسکش داشت لذت میبرد با دستش سرمو فشار میداد و آب کسکش ۲ برابر شده بود بعد دیدم خوش گفت بریم روی تخت. رفتیم تو اتاق نشست لبه تخت شورتمو در اورد با شلوار تا کیرمو دید گرفت دستش یکم باهاش بازی کرد و کرد تو دهنش و خیلی خوشگل برام ساک میزد رو آسمون ها بود و داشتم لذت میبردم بعد چند دقیقه بهش گفت دراز بکش میخوام بیام روت ( اخه تو سکس چت گفت این پوزیشونو دوست داره ) . دراز کشید رفتم روش و با کیرم کسشو نوازش میکردم . داشت با چشاش التماس میکرد که بکنم توش منم نمیکردم تا دیدم خودش کیرم گرفت گذاشت جلو کسش و اروم کردم توش .تنگ بود . یواش کردم توش و نگه داشتم تا یکم کسکش به کیرم عادت کنه . بعد از چند ثانیه شروع کردم تلمبه زد اول با سرعت و بعد سرعتمو بیشتر کردم دیگه جوری شده بود صدای تلمبه های و ناله های لیلا تو اتاق پیچیده بود داشتیم لذت میبردیم و دیدم لیلا ارضا شد و منم دیگه تلمبه نزنم تا خالی بشه . یک بالشت گذاشتم زیر کمرش پاهاشو گذاشتم روی شونه ها و جوری از کس میکردمش که لیلا رو آسمون ها بود تا خسته شدم به لیلا گفتم من میخوابم تو بشین روش . خوابیدم اومد روم و رفت پایین یک سال زد و حسابی کیرمو خیس کرد و با اون کس تنگش نشست روش و بالا پایین میکرد و جوری تقه میزد که من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و آبم اومد و ریختم
25 267
خ
اوووووووووف خالههههه
^اه
سر کیرم افتاد تو کس تنگ خاله مهسااا
دیگه واقعااا تحمل و کنترل نداشتم
خودمو بهش نزدیک میکردم و کیرم داشت سانت ب سانت می رفت تووووو
دستشو رو شکمم فشار داد
^خاله یواش
.با صدای فوق سکسی یواش گفت
^میلااد صبررر کن
خیلللی بزرگه
بزار داخل بمونه یکم
*نتونستم درکش کنم یکم خودم کشیدن عقب تا جایی ک فقط سرش داخل بود
دوباره یواش یواش چسبیدم
هر دفعه فشار دستش بهم نشون میداد تا کجا میتونه
دیگه بعد سه چهار بار عقب جلو نتونستم مطیع باشم
دستش داشت بهم میگفت همینجا بسه
خودمو یهو تا تههههه ول کردددم روششششش
^آههههههههههه میلاااااااددد
.خودشو خواست بکشه جلو ک با دستام دور شکمش نذاشتم و چسبوندمش ب خودم
اوووووووووووف
یواشششششش میلاد
خااااااله آرررروم
تککککون نخورررر میلاد
بزار جا باز کنه
*باشه عشقممم
باشه خاااله جوووونم
.کیرم داشت میسوختتتتت اینقدر کصش تنگ بود انگار دور کیرمو کش انداختم
چشمامو بستم و فقط تو لذت خاله ی شاه کصم غرق شدم
بعد از ثانیه ک همزمان پشت گردنشو میبوسیدم
یواش خواستم خودم بکشم عقب ک تلمبه بزنم
^میللللاد نمیتووونم صبر کن
.*مهسا دلم میخواد کصتو جررررر بدددم
خاااله نمیتونمممم
.خودمو یواش کشیدم عقب
^میلاااااد آروووم
صداش دراومدددد
^آخخخخخخ میلاددد
اووووف
آهههههه آهههههه
دوباره تا نوک کیرم کشیدم
یواش یواشه تلمبه میزدم هر دفعه سعی میکردم یکم بیشتر هل بدم
صدای مهسا داشت از یه حدی بالا تر می رفت
*خاللله اررروم تررر
الان پریسا بیدار میشه خاللله
مهساااا دورت بگردددم
.ب زور صداشو آرووم کردم
مهسا وسط تلمبه زدن هام لوله شد معلوم بوده ک شده
صدای نفس های گرم خاله تو گوشم داغم میکرد
یکم صبر کردم آب کصش کل تختو خیس کرده بود
*خاله دورت بگردم حالت خوبه ؟
^خوبم
*عروسکم آماده ای؟
^میلاد تا ته نچسبون نمیتونم خودمو بگیررم
.کیرم تا عقب کامل می کشیدم بیرون سررر میداددم توووو
مهسا یکم آروم تر شده بود و کیرمو رون تو کصش عقب و جلو میکررردم
صدای تلمبه هام کل اتاقو گرفته بود
^بکن خالتووووو
لرزه های کون مهسا رو کیرم داشت دیووونم میکرد
دیگه داشتم میومدم
*خاله مهسا
^جوووووونممممم خاله
*خاله من دارم میاااام
^آخخخخ میلااااااددد
اووووف بیاااااااا
*آخخخخخخخخخخ
.کیرمو تا ته چسبوندم تو کص خاله
صداش یه دفعه رفت
محکم با دستم کمرشو ب خودم فشار داده بودم ک کیرم تا آخرین سانتش توش باشه
^سوختمممم میلاااد
^آههههههههههه آهههههههه
*اوف خاله
.
کل آبمو تو عمق کس خاله خالی کردم
نفسم در اومده بود
اروم گردنشو بوس میکردم
^خاله دووووست دارم
دوست نداشتم کیرمو بکشم بیرووون
بعد از یکی دو دقیقه من در حال بوس کردن گردنش بودم یواش خودشو کشید جلو و کیرمم از کص بهشتی خاله دراومد
محکم تو بغلم گرفتمش
همچنان از پشت داشتم خاله مهسا رو بووس میکردم
^آه خاله
انگار دیگه ناله نداشتم تکون بخورم
نفهمیدم چطور شد ک خوابیدم
…
…
…
…
…
…
مرسی ک داستانمو خوندید
لطفا اگه دوست داشتین با لایک کردنتون واسه دلگرمی و ادامه ی داستان بهم کمکم کنید
دوستتون دادم ❤️
نوشته: Milad.M
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
نگشتاشو تو دستم چفت کرد و فشار داد
منم دستمو تو دستش شل کردم
همینجوری فیلم داشت لب و لب بازیشونو ادامه میداد
میدونستم اگه کس میخوام باید یه حرکتی بزنم
ولی شهوت و کیر شق شدم قدرت تفکر و ازم گرفت ب هر صورت بود گفتم
*خاله میخوای ب پهلو دراز بکشی اینجوری راحت تره
^باشه عزیزم اگه دستت درد گرفت بلند شم
*نه عزیزم گفتم اینجوری خوردت راحت تری
.آروم بغلم چرخید و به پهلو شد
دستم کاز زیر سرش رد میشد گوشی توش بود
منم آروم به پهلووو شدم یکم کمرمو عقب دادم ک کیر شق شدم نخوره بهش
(کیرم واقعا ب نسبت بزرگه
وقتی ک شق میشه 22 تا میشه و تقریبا سایز متوسطی هم داره ن کلفته ن باریک )
مسیر یکی از دستاشو ک دنبال کردم فهمیدم ک دستشو برده لا پاش
ولی میترسید یا هرچی ک بخواد خودشو بماله
دست چپمو آروم گذاشتم رو کمرش و مچ دستام با فاصله رو شکمش افتاد
*خاله اگه دستم سنگینه بگوو بردارم
^ن دورت بگردم راحت باش عسلم
.اولین بار بود بهم میگفت عسلم
جاهای قشنگ فیلم از نظر من تموم شده بود
دیگه رغبتی ب نگاه کردن الکی هم نداشتم
فقط دلم میخواست کون قشنگشو بچشم
دیگه کلا حواسم رد بود ک یه دفعه گوشی از دستم افتاد
^خاله اگه خوابت میاد بخواب منم ب نظرم دیگه نمیتونم نگاه کنم
*باشه خاله عسللللم(اینو با شیطنت گفتم )
^من برم بالا پیش مرضی اینجا اذیتی
*ن خاله جوووونم خیلیم راحتم .
دیگه چیزی نگفت از شدت شهوت داشتم میمردم دستشو ک نگاه میکردم هنوز لای پاهاش بود فهمیدم اونم مثل من داغه
دیگه باید یه کاری میکردم
آروم قوس کمرمو کمتر کردم
کیرم تقریبا داشت می چسبید بهش
معلوم بود مهسا هم فهمیده بود قصدم چیه یکم خودشو آورد بالا ک
دقیقا کیرم راست کونش بود
دستم ک رو کمرش بود و آروم جمع کردم تو شکمش
میترسیدم کاری رو یه دفعه انجام بدم
چند دقیقه تو همون حالت موندم واقعا حشر و ترس داشتن مغزمو ب گااا میدادن
دلو زدم ب دیریا یکم کمرشو ب سمت خودم فشار دادم ولی مهسا خودش کصش موور مووور میکرد خودشو کامل چسبوند بهم
کیرررم صاف افتا لا رووون مهسااا
حرارتش از رو شلوارکش کیرمو میسوزوند
کون لرزونش چسبید بهم
نرمی کونشو رو بدنم ک حس میکردم مغزم گرم تررر میشد
شلوارکم اجازه نمی داد کیرم مستقیم تا ته لای پاشو حس کنه
با هزار ترس آروممم خودم کشیدم عقب
میدونستم بیداره و خودشم دلش میخواد ولی میترسیدم
خیلی بی صدا با شورتم یهو کشیدمش پایین
کیرمم تا ته راست بود
رگ هاش داشت میترکید
دلو زدم ب دریا
دستم از شکمش برداشتم آرومم گذاشتم رو کون لرزونش
با انگشتام یواش شلوارکشو دادم پایین
هیچ تحرکی نداشت
تا نصفه دادم پایین دستم الاان بدون واسطه رو کون شاه کس بوددد همونطوررر یواش یداااش تا پایین کشوندمش زیر پهلوش شلوارکش گیر بود
یک بار تلاش کردم نشد بار دوم یکم خودشو بلند کرد تا پایین اومد
دیگه ترسم خیلی کم شده بود
با دستم لبه کونشو از هم باز کردم یواش کیرموو گذاشتم لاپاشششش
آخخخخخخخخخخخ
جوووووووووون
گرمی کصش رو کیرم پخش میشد
^
تا ته چسبیدم بهش
با یه صدای ناز و آروم یه آه سکسی بهم هدیه داد
^آخخخ میلاد
دستاشو تو سینش جمع کرد
دستمو دوباره از روش رد کردم گذاشتم رو شکمش
همونطور آروم کیرمو تا عقب میکشیدم یواش تا آخر میبردم
هر بار آه کشیدن های خاله قشنگتر میشد
دستمو رو شکمش آروم رسونده بودم زیر سینش
و یکیشونو یواش ماساژ میدادم
دیگه طلاقتم سر رفت
دلم میخواست دآغی بدنشو به چشم
دستمو کامل بردم رو سینش و یکیشونو کانال تو دستم چنگ زدم ک با یه صدای
اووووف میلاد
دیوووونم کرد
خودمو کامل کشیدم عقب دستمو بردم سمت شورتشو آروووم کشیدم پایین
دوباره دستمو گذاشتم رو سینش چنگ زدم
کیرم تنظیم کردم یواش فشار دادددم
آخخخخخخخخخخخخخخخخخ
گرمی تنش کیرموووو آتیش،میزد سر کیرم زیر کوصش بود
آب کصش لا پاشو کلا خیس کرد
یکم دیگه فشااار دادم کل کیرررم لا پاش افتاددد
^خاااله بکن
پشت گردنشو بوس کردم
و آروووم کیرمو عقب کشیو و شروع کردم ب تلمبه زدن
هر بار کل کیرم رو کس خاااله جونم کشیده میشد
آه کشیدن و اوف گفتنش منو دیووونه میکرد
یه دفعه خودش یکی از پاهاشو انداخت رو اون یکی ضربدری کرد
*اووووووف چ کصیییی
*خالللله کص منننننییی
^آهههههههههههههههه
خاله ادامه بده
کیرررم لبه های کصشو وا میکرد و رد میشددد اینقدر تنگ و نرم شد لا پاش ک دیووونه شده بووودم
دیگه تلمبه هام داشت شدت میگرفت
صدای مهسا تو گوشم زمزمه میشه
اوووووف میلللاد آهههههه
ادامه بددده
همینجوری هر بار سر کیرم داشت رو کس خاااله مهسا رژه میرفت و برمیگشت
دستم محکم رو سینش گرفت میلاد .
سرمو چسبوندم دم گوشش
*جووووووووونم
^بکن تووووو خاله
.پاهاشو از هم وااا کرد دستشو از پشت آوووورد کیرمو گرفت
من همچنان آروووم داشتم گردنشو از پشت میبوسیدددم
کیرمو یکم کشید میدونستم الانن کیرم دم کصه خاله مهساس
یه فشار دادمممم
^میلاد آخخخخخخخخخخ
25 267
و خوشش اومد
^جلو دوس دخترتم از اینا گوش میدی ؟
*نچ آهنگ کلاسیک میزاریم
^اره خب هرچی موزیک آروم تر باشه واسه اونجوری بهتره
*چجوررری؟
^اونجوری
.فهمیدم دلش حرف زدن میخواد
دلش میخواست سربسته شیطنت کنه
*والا من ک نمیدونم اونجوری چجوریه ولی
میدونم اینجوریم آهنگ خیلی خوبه
.چشاشووو گرد کردوو گفت
^دیدی گفتم اونجوری
هی خودتو میزدی اون راهه
*اذیتم نکن فسقلی
.یکم ساکت شد انگار یه چیزی میخواست بگه نمیگفت
هی دستاشو تو دستاش گره میزد
یدفعه گفت
^تو با موزیک دوست داری ؟
.منم که یکم جا خوردم اصلا فکر نمیکردم تا این حد بخواد شیطنت کنه
دوباره دست پیش گرفتم و گفتم
*بستگی داره اونجوری تا کجا باشه ؟
.دیدم یکم با خودش سمج شدو و گفت
^تا اونجایی که بعدش میخوابین
*گفتم خوب آره اگه خانوم اجازه بدن ولی ما که چشم و گوشمون بستست نمیدونیم چی میگی
^آره ارواح عمت
.یکم تو مغزم داشتم فکر میکردم چرا فسقلی داره شیطونی میکنه با خودم گفتم بزار یکم بیشتر راحت بشیم یکم بعد یه دفعه گفتم
*تو چی فسقلی ؟
^خجالت بکشششششش بیشعوووووور ررررر
*حرف بدی زدم نرمولی ؟
^اووووم تو نباید این سوالو ازم بپرسی خب
.یکم ساکت بودیم ک دیدم دستاشو گذاشت دین پاهاش و با حالت شرو حیا گفت
^من سکوتو بیشتر دوست دارم
*اوووهوووووم خانوم تو سکوت دوس دارن
^آره
.دیگه سعی کردم بیشتر جلو نرم میترسیدم همه چی خراب شه
تا همین حد هم برام برد تلقی میشد واسه پریسایی که تا قبلش فقط میتونستیم یه شوخی و حرف بزنیم
بحثو عوض کردم تا رسیدم خونه در زدیم رفتیم بالا فسقلی پرید بغل خاله همو بغل کردن و بوس و …
من یکم خسته بودم گفتم من برم یکم استراحت کنم و بیام
تا رفتم تو اتاق همش ذهنم درگیر این بود ک پریسا تو سکوت کص وکونشو میداده
تو ذهنم هزار تا پوزیشن روش خالی کردم
(همیشه تو سایت شهوانی داستان های شیوا رو دنبال میکردم و همیشه داستاناشو کلمه ب کلمه تا ته میخوندم
و به نظرم خیلی حس درونیمو آزاد کرده بود )
کیرمو از شق درد داشت له له میزد
یه پورن نگاه کردم دیدم باید خالی شم رفتم حموم خودمو خالی کردم برگشتم و رو تخت ب خودم اومدم دیدم ساعت 3 شبه
چند ساعت بود خواب بودم
بلند شدم در اتاقو باز کردم رفتم تو آشپزخونه یکم آب خوردم
همینجوری از سر کنجکاوی گفتم من که تا اینجا اومدم بررم خاله کصمو یه دید بزنم فردا میره خونشون دیگه از این خبرا نیست
میدونستم خاله هر وقت میومد خونه جفت مرضی میخوابید
+مرضی آبجی کوچیکمه
18سالشه
سرش کلا تو درس و کتابه
آروم رفتم بالا در اتاق باز بود یه نیم نگاه انداختم ببینم چه خبره
دیدم خاله مهسا داره نگام میکنه
^خاله توییی؟
*سلام خاله
دارم دنبال شارژرم میگردم فکر کنم مرضی آورده اینجا
چرا نخوابیدی بلا خانوم؟
^داشتم فیلم میدیدم خاله خوابم نمیبره
*چی میبینی چشم قشنگ ؟
^دورت بگردم من ک اینقدر هندونه میزاری زیر بغلم
یه فیلم ترکیه ایه اسمش چشم چران عمارته
*با شیطنت گفتم چشم چرونی میکنه فقط ؟
^لباشو گرد کرد و گفت فقط ن
مرضی بیدار میشه خاله آرووم
*باشه خاله من بگردم ببینم شارژرم هست یا ن برم
.دراز بود رو تخت موهاشو وا کرده بود انداخته بود رو سینش از رو پتو فقط میتونستم گردی ممه هاشو ببینم با سفیدی گردنش و چشاش ک تو تاریکی برق میزد
^خاله میخوای تو هم ببینیش فیلم قشنگیه ؟
*خاله مزاحمت نمیشم
.دیدم یه دفعه از تخت بلند شد اومد دم اتاق ^گفت بریم پایین باهم ببینیم ک مرضی هم بیدار نشه
.چشمم خورد به دامنش کس معلوم بود چیزی زیرش نیست
بزرگی کونش یه برامدگی خیلی قشنگ رو دامنش ایجاد کرده بود ک گودی قشنگ کمرش دو چندانش میکرد
*باشه خاله من بگردم پیداش کنم بیام
^خاله تو هال خوبه ؟
*تو اتاق خودم راحت تره اونجا بالشت اضافی هم هست نمیخواد ب زحمت بیفتیم
^باشه من میرم تو بیا
کیرمو که شق شده بود و زدم زیر شلوارکم
.اخخخخخ تو دلم انگار عروسی بوددد
اینکه میدونستم چند لحظه دیگه کنار شاه کس قراره فیلم ببینم حشرمو یه دفعه چسبوند
کیرمو گذاشتم زیر
آروم درو اتاقمو باز کردم دیدم برق روشنه
*خاله مهسا
^جونممم خاله
*لامپو خاموش کنم بهتر نیست
^آره چشامونم اذیت نمیشه
.لامپو خاموش کردم رفتم کنار خاله خودم بردم زیر پتو تکیه دادم ب مشت تخت ک قشنگ یعنی فیلم ببینیم
*خب خاله بزن شروع کن
^باشه خاله
چند دقیقه ای از فیلم میگذشت ک نقش اصلیه فیلم
داشت با نامزدش حرف میزد (راستش من نمیدونم نامزدش بود شوهرش بود دوست دخترش بود چون کیرم شق بود و اصلا فکرم تو فیلم نبود)
یه دفعه بغلش کرد
^خاله من دستم خسته شده تو بگیرش
.گوشی رو گرفتم دیدم خاله یکم اوند بالاتر و منم دستم زیر گردنش بود سرشو گذاشت رو بازوم
تو فیلم همزمان ک بغلش کرد از پشت دستاشو گذاشت دور کمرش لباشو آروم گذاشت رو لباش و بوسش کرد
دستام زیر پتو ب دستا مهسا برخورده بود
آروم دستمو گذاشتم رو دستش دیدم یه دفعه ا
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
