ch
Feedback
بُکٰائین

بُکٰائین

前往频道在 Telegram

. آخرین مرحله‌ی عشق همین یک سخن است: بگذارید خدا.. کارِ خودش را بکند . . 📌 متن هارا با چشمانتان لمس کنید ارتباط با ما ازطریق لینک پیام ناشناس: https://t.me/Harfinobot?start=633ed24acc7950

显示更多
伊朗245 167未指定类别
820
订阅者
+124 小时
+57 天
+430 天
帖子存档
دخت علی مرتضی اینجا چه می‌خواهد؟ زینب کجا این‌جا کجا؟ این‌جا که بازارست.. #لطیفیان @bokaeen
دخت علی مرتضی اینجا چه می‌خواهد؟ زینب کجا این‌جا کجا؟ این‌جا که بازارست.. #لطیفیان @bokaeen

خعلی حس قشنگی داره بیتی رو می‌نویسی و تو محفل روضه‌ی اباعبدالله می‌خونن‌ش. شعر از قدیم جای بیان تفکر بوده و اینکه تفکرت رو جار بزنی و پذیرفته بشه واقعاً لذت بخشه. ثواب این بیت باشه برای همه‌ی اموات گذشته و حال و آینده. هر چند کمه اما ارباب کم مارو زیاد می‌کنه.. @bokaeen

‌یاعباس هنوز گوشه‌ی مشک‌ت رطوبتی دارد رباب روی همان هم حساب کرده، بیا.. @bokaeen

ای دستگیر مردم بی‌دست و پا حسین..

و علاوه بر پدر و دختر یهودی چند نفر از اون قبیله‌ی یهودی مسلمون میشن..

و مرغ رو چندین بار قسم میده که این چیه که به هر دوی ما سلامتی داد؟ به اذن خدا مرغ به تکلم می‌افته و جریان رو توضیح میده..

دختر هم خودشو معرفی میکنه و جای پرنده رو به پدر نشون میده و پدر هم خون حضرت رو به خودش میزنه و ضعف و بیماری‌ای که داشته برطرف میشه

پدر که به باغ برمیگرده به دختر میگه: من یه دختر کوری داشتم که توی این باغ با من زندگی میکرد، کجاست؟

دختر که تن ضعیفی هم داشته خون سیدالشهدا رو به تن خودش میزنه و ضعف بدنی‌ش هم برطرف میشه

دختر از صدای ناله‌ی اون مرغ کنجکاو میشه و می‌ره سمت پرنده و پرنده به پرواز در میاد و قطرات خون سیدالشهدا علیه السلام به چشم‌های اون دختر می‌چکه و دختر بینا میشه

مرغی اومد در باغی و شروع به زجه و ناله کرد و در اون باغ پدر پیر و دختر کور یهودی زندگی می‌کردن که از قضا پدر، دختر رو در باغ برای کاری تنها گذاشته بود

دور قبر ایشون به پرواز در اومدن و بعد، هر کسی به اطرافی رفت تا مخابره خبر کنه

باقی پرندگان برای اطمینان حاصل کردن به کنار تن و خون حضرت اومدن و تن‌شون رو به خون غلطاندن و باهم به مزار رسول خدا اومدن تا خبر شهادت رو به ایشون بدن

پرنده‌ای خودش رو به خون سیدالشهدا غلطاند و به کنار باقی پرندگان اومد و خبر شهادت حضرت رو بهشون داد

جلد دوم کتاب ریاض الشهاده صفحه‌ی۲۹۵ می‌نویسه: بعد از شهادت امام حسین که تن‌ و خون‌شون بر زمین موند

Repost from بُکٰائین
دم مغرب شد از گودال رفتند.. سنان و حرمله خوشحال رفتند.. @bokaeen

Repost from بُکٰائین
"سپردمت به خدا و ریگ‌های بیابان..." @bokaeen

«وحوش گریه کردن..» #علی‌اکبر_حائری @bokaeen

آه از اون هیبت و این قبر کوچیک..