ch
Feedback
گلخونه🌿

گلخونه🌿

前往频道在 Telegram
265
订阅者
-224 小时
-37 天
+2930 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+5
在0个频道中
八月 '26
+50
在2个频道中
Get PRO
七月 '26
+18
在0个频道中
Get PRO
六月 '26
+20
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+10
在1个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+4
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+6
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+22
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+7
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+12
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+12
在2个频道中
Get PRO
四月 '25
+11
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+12
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+22
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+18
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+32
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+22
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+11
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+16
在3个频道中
Get PRO
七月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+7
在1个频道中
Get PRO
五月 '240
在0个频道中
Get PRO
四月 '240
在0个频道中
Get PRO
三月 '240
在0个频道中
Get PRO
二月 '240
在0个频道中
Get PRO
一月 '240
在1个频道中
Get PRO
十二月 '230
在2个频道中
Get PRO
十一月 '230
在0个频道中
Get PRO
十月 '230
在0个频道中
Get PRO
九月 '230
在0个频道中
Get PRO
八月 '230
在0个频道中
Get PRO
七月 '230
在0个频道中
Get PRO
六月 '230
在0个频道中
Get PRO
五月 '230
在0个频道中
Get PRO
四月 '230
在0个频道中
Get PRO
三月 '230
在0个频道中
Get PRO
二月 '230
在0个频道中
Get PRO
一月 '230
在0个频道中
Get PRO
十二月 '220
在0个频道中
Get PRO
十一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十月 '220
在0个频道中
Get PRO
九月 '220
在0个频道中
Get PRO
八月 '220
在0个频道中
Get PRO
七月 '220
在0个频道中
Get PRO
六月 '220
在0个频道中
Get PRO
五月 '220
在0个频道中
Get PRO
四月 '220
在0个频道中
Get PRO
三月 '220
在0个频道中
Get PRO
二月 '220
在0个频道中
Get PRO
一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十二月 '210
在0个频道中
Get PRO
十一月 '210
在0个频道中
Get PRO
十月 '210
在0个频道中
Get PRO
九月 '210
在0个频道中
Get PRO
八月 '210
在0个频道中
Get PRO
七月 '210
在0个频道中
Get PRO
六月 '210
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+179
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
06 九月+1
05 九月0
04 九月0
03 九月+1
02 九月+2
01 九月+1
频道帖子
صبح ساعت ۵:۳۰ با مشقت بیدار شدم. با ماه رفتیم پیاده‌روی. ۹۰۶۸ قدم راه رفتیم. تقریباً تمام مسیر را خواب بودم‌. امروز کلاً خیلی کلافه بودم. نمی‌دانم بخاطر خواب منقطع و بی‌کیفیت است یا بدن دردی که دارم. شب با عمه‌هایم رفتیم حافظیه. عمه کوچکم به نیت من، کتاب باز کرد‌. بیت آخر غزلی که آمده بود، این بود: سر مکش حافظ ز آه نیم‌شب تا چو صبحت، آینه رخشان کنند همین دیگر.

2
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
1
3
امروز هم زبان خواندم که خیلی چسبید و هم رفتم باشگاه. دوست داشتنی‌ترین زمان هفته برایم وقتی است که با ماه و مانیا می‌رویم باشگاه. همین که به همین بهانه ماه را سه روز در هفته می‌بینم، خوشحالم می‌کند. در باشگاه هم واقعاً نمی‌فهمم که زمان چطور می‌گذرد. یکی ۲ ساعتی بعد از تمام شدن ورزشمان، با هم هستیم. آهنگ امروز هم این بود: If you done to ex, moveing to your next The only ex I want is extra money No extra stress, no extra worry🤟 همین دیگر.
57
4
پنج‌شنبه که رفتیم فیلم ببینیم، بچه‌های جویان برای تولدم این ماگ را هدیه دادند.🧚‍♂
پنج‌شنبه که رفتیم فیلم ببینیم، بچه‌های جویان برای تولدم این ماگ را هدیه دادند.🧚‍♂
62
5
امشب حرف حافظیه شد. حالا هم دارم ساز و آواز ۲ آلبوم دود عود را گوش می‌کنم. چقدر دلم می‌خواست همین حالا آنجا بودم و زمزمه می‌کردم: «آتش عشق تو از جان خوش‌تر است.»
74
6
اگر بخواهم به چرایی زندگی و زندگی کردن و آینده فکر کنم، متوقف می‌شوم. انگار نباید به این چیزها فکر کرد. نمی‌دانم. امروز عمه بزرگم آمد شیراز. تا یاد دارم ارومیه زندگی می‌کرده. خانه‌مان با حضورش رنگ و بوی دیگری گرفته. مامان هم امروز برای ناهار قلیه ماهی بوسیدنی‌ای درست کرد. یک غم مرموز کسالت‌باری در وجودم دارم و حرف برای زدن راجع به آن ندارم. فقط انگاری هست مثل نفس کشیدن یا تپش قلب که هستند و ناخودآگاه انجام می‌شوند. شب با گل و میو حرف زدیم. خنده‌هایشان خیلی قشنگ است. دلم برایشان تنگ شده. شیراز هنوز هم زیباست ولی حضور آن‌‌ها زیباترش می‌کرد. دیشب حرف مهاجرت شد و داشتم فکر می‌کردم انگاری گل و میو آخرین آدم‌هایی بودند که بهشان تعلق خاطر داشتم و رفتند. دیگر برایم کسی نمانده. شاید از سر همین رفتن‌هاست که همیشه واهمه دارم که آدم‌ها بروند یا نمی‌دانم زیادی وابسته می‌شوم. از عادت کردن به کسی و دوست داشتش می‌ترسم. دیگر نای ایستادن وتماشای رفتن را ندارم. اصلاً بگذار این را در گوشی به تو بگویم: من هنوز هم هر روز به تو فکر می‌کنم. روزهاست که دیگر گریه نمی‌کنم. اگر راجع به تو حرف بزنم، دیگر منقلب نمی‌شوم اما سخت گذشت. خیلی سخت گذشت. تو آخرین امید من در این روزهای سیاه و کدر بودی. آخرین ذره روشنی که به آن چنگ زده بودم تا دوام بیاورم. انگاری کنار تو زنده‌تر و روشن‌تر بودم. می‌توانستم مطمئن باشم که با حضور تو کارها نقطه پایانی داشته باشند. کاری که من اصلاً در آن خوب نیستم. کاری را شروع می‌‌کنم و به انتها نمی‌رسانم. سال‌هاست این موضوع سرخورده‌ام کرده. «ما» وقتی تمام شدیم که دیگر به من اطمینان نداشتی. دیگر نمی‌توانستی خودت را به من بسپاری. شاید باید با تو و این جدایی مواجه می‌شدم که بفهمم فقط خودم هستم و خودم. که نمی‌شود به حضور دیگری دل بست؛ چون ممکن لحظه‌ای باشند و لحظه‌ای دیگر نه. پذیرش این مسئله برایم سخت است. روی پای خودم ایستادن، سخت است. مستقل بودن، سخت است و من پر از شک نسبت به همه چیز هستم. تو کمک می‌کردی که با اطمینان خاطر تصمیم بگیرم. حالا انگاری مدام معلقم بین زمین و آسمان. خیلی دلم برایت تنگ می‌شود. خیلی زیاد. وقتی مضطرب می‌شدم، می‌دانستم که هر ساعت شبانه روز تماس بگیرم با جمله «جانم عزیزم؟» مواجه می‌شوم. چند بار در جنگ، وقت و بی وقت نجاتم دادی را نمی‌دانم. حالا خودم هستم و خودم. یادم نمی‌آید که در آن مکالمه‌های بی سر و ته طولانی چطور داستان درست می‌کردم. ما با هم به قشنگی‌های کوچک زندگی نگاه می‌کردیم. می‌گفتی این را از من یاد گرفتی. کو آن آدمی که با چیزهای کوچک ذوق می‌کرد؟ گم شدم. خیلی وقت است که گم شدم. باید یاد بگیرم که با تردید انتخاب کنم و ادامه دهم و نقطه پایان بگذارم. باید یاد بگیرم که خودم روی پای خودم باشم. باید یاد بگیرم که به جای زندگی در مغزم، در دنیای واقعی زندگی کنم. تمام این‌ها را می‌دانم و همچنان زمزمه می‌کنم که «ای کاش که جای آرمیدن بودی.» نبودی. نبودی عزیزم. به سیاق آخر مکالمه‌‌هایمان «بریم دست خدای مهربون؟» برویم دست خدای مهربون. همین دیگر.
74
7
اگر بخواهم به چرایی زندگی و زندگی کردن و آینده فکر کنم، متوقف می‌شوم. انگار نباید به این چیزها فکر کرد. نمی‌دانم. امروز عمه بزرگم آمد شیراز. تا یاد دارم ارومیه زندگی می‌کرده. خانه‌مان با حضورش رنگ و بوی دیگری گرفته. مامان امروز برای ناهار قلیه ماهی بوسیدنی‌ای درست کرد. یک غم مرموز کسالت‌باری در وجودم دارم و حرف برای زدن راجع به آن ندارم. فقط انگاری هست مثل همه چیزهای دیگر. شب با گل و میو حرف زدیم. خنده‌هایشان خیلی قشنگ است. دلم برایشان تنگ شده. شیراز هنوز هم زیباست ولی حضور آن‌‌ها زیباترش می‌کرد. دیشب حرف مهاجرت شد و داشتم فکر می‌کردم انگاری گل و میو آخرین آدم‌هایی بودند که بهشان تعلق خاطر داشتم و رفتند. دیگر برایم کسی نمانده. شاید از سر همین رفتن‌هاست که همیشه واهمه دارم که آدم‌ها بروند یا نمی‌دانم زیادی وابسته می‌شوم. از عادت کردن به کسی و دوست داشتش می‌ترسم. دیگر نای ایستادن وتماشای رفتن را ندارم. همین دیگر.
1
8
نشین با من، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ ست؟ یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست؟ دردم این نیست ولی دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم پوپکم!آهوکم! تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو؟ چون مرده‌ی چشم سیهت منشین اما با من، منشین تکیه بر من مکن، ای پرده ی طناز حریر که شراری شده‌ام پوپکم ! آهوکم! گرگ هاری شده‌ام |مهدی اخوان ثالث|
87
9
امروز بعد از تقریباً دو ماه با بچه‌های جویان رفتم سینما و فیلم نبرسکا را دیدم. بعد هم رفتیم چاه مرتاض علی که خیلی دوستش داشتم. مسیر رفت تقریباً همه‌ش سربالایی بود ولی ارزشش را داشت که برویم آن بالا و به منظره شهر نگاه کنیم. تولد حوا، یکی از بچه‌ها، هم بود که گلپر زحمت کشیده بود و کیک درست کرده بود‌. شب متفاوت و خوب و جالبی بود. همین دیگر.
76
10
با صبح‌ها هنوز و همچنان خیلی مشکل دارم. دیر از خواب بیدار می‌شوم و تا به خودم بیایم و بشینم پای یک کار متمرکز، طول می‌کشد. زبان خواندم و عصر قبل از باشگاه، مهدیه را دیدم. زمانی را که در باشگاه می‌گذرانم، دوست دارم؛ با کیفیت و عمیق و موثر است. بعد هم رفتم پیش ماه. تخم‌مرغ آبپز خوردیم. یک زمانی پیتزا می‌خوردیم. :-) همین دیگر.
85
11
🔥 آهنگیفای: دانلود موزیک
101
12
امروز کتاب‌هایم رسید. حالا راحت‌تر و بهتر از قبل می‌توانم زبان بخوانم. فکر کردم که امروز، روز خوبی برای خوردن قهوه است. این شد که آیس لاته سفارش دادم. از ظهر هم نشستم پای درس خواندن. درود بر صفحه‌های سفید! اکسپلور اینستاگرامم شده انواع و اقسام روش‌های خواندن زبان. فکر کردم که بهتر است اول عادت هر روز خواندنش را در خودم ایجاد کنم و بعد مطالعه‌م را گسترده کنم. این است که امروز دو درس قبلی را مرور کردم و لغات و افعال را دسته‌بندی کردم. همچنان دارم کتاب خانه ادریسی‌ها را می‌خوانم؛ کندتر از باقی کتاب‌ها. عجله‌ای برای تمام کردنش ندارم. همین دیگر.
105
13
«به خاطر خودت طلوع کن.»
110
14
Arezoo_Freestyle.mp3
110
15
Arezoo_Freestyle.mp3
1
16
🧚🏻💫
🧚🏻💫
114
17
صبح رفتم دکتر. بعد هم که آمدم خانه، ناهار درست کردم؛ ماکارونی و سالاد شیرازی. شب هم رفتم باشگاه. امروز کلی با آهنگ‌های منصور و فرشید امین خواندم ‌و رقصیدم. همین دیگر.
122
18
امروز ماجرایی نداشت.
131
19
2091855744.mp3
145
20
«تو از تلاش‌های بی‌وقفه من برای پیدا کردنِ نخ‌های اتصال به زندگی، خبر نداری.»
119